Diplomacy

اندیشه ،خط مشی،راهکار ،دیپلماسی و رویکرد های سیاسی

هانا آرنت سياست و انقلاب

هانا آرنت سياست و انقلاب

هانا آرنت سياست و انقلاب

محمد رضا مرادي طادي

 هانا آرنت فيلسوف اگزيستانسياليست آلماني در 1906 در شهر هاندر آلمان به دنيا آمد. سه ساله بود كه همراه خانواده به كويزنبرگ مهاجرت كرد. ابتدا در دانشگاه برلين الهيات مسيحي خواند، سپس به ماربورگ رفت و نزد هايدگر فلسفه آموخت. سالي سپري نشده بود كه رابطه شاگرد و استاد به عشق كشيد، اما آرنت سال بعد ]1925[ از هايدگر بريد و به هايدلبرگ رفت. آنجا به راهنمايي كارل ياسپرس پايان نامه دكترايش را تحت عنوان مفهوم محبت در انديشه سنت آگوستين به پايان برد.  با به قدرت رسيدن نازيسم، آرنت كه تباري يهودي داشت همراه تني چند از متفكرين ديگر از جمله والتر بنيامين به فرانسه گريخت، از آنجا به پرتغال و سپس به آمريكا مهاجرت كرد. در طي همين سالهاي رنج و گريز كتاب ريشه هاي توتاليتريانيسم را نگاشت كه در جست و جوي عناصري از مدرنيته بود كه در نظامهاي توتاليتر متبلور مي شد. در آمريكا تدريس كرد، نگاشت و در 4 دسامبر 1975 درگذشت.

     عمده آثار او عبارتند از ريشه هاي توتاليتريانيسم (1951)، وضع بشري (1958)، ميان گذشته و آينده (1961)، انقلاب (1963)، خشونت (1970)، بحرانهاي جمهوري (1972) و حيات ذهن (1978).

     هانا آرنت تحت تأثير فلسفه هايدگري از دو جريان اگزيستانسياليسم و نيز فلسفه كلاسيك يونان (كه بنيادهاي فلسفه هايدگر را شكل مي دهد) بهره فراوان برده است. آرنت متأثر از فضاي بي خانمان مهاجرت، ترس و مرگ احساسي نوستالوژيك به جهان باستان داشت، آنجا كه انسان مي توانست آزادانه در حوزه عمومي فعاليت كند و يگانگي و كثرت خويش را تبلور بخشيد. از اين رو، آرنت آسيب شناس تمدن مدرن اروپايي است. او با نقد ليبراليسم و سوژه محوري تمدن غربي به دنبال آرمانشهري بود كه در آن انسان عمل ورز در حوزه آگورا ] agora [ به بازي آزاد و پيش بيني ناپذير سياست بپردازد؛ البته آنگونه سياستي كه خود در نظر داشت. در اين مجال تلاش مي كنيم نگاهي به فلسفه سياسي آرنت داشته باشيم. در اين راستا ابتدا اركان اصلي انسان شناسي آرنت را بنابر كتابش «وضع بشر» شرح مي دهيم و سپس آن مباني نظري را در كتاب «انقلاب» پيگيري مي كنيم. در اين مقاله تلاش شده است كه پيوند فلسفي آرنت و هايدگر برجسته گردد.

     مدخل ورود به جهان انديشه آرنت كتاب «وضع بشري» ] HUMAN CONDITION [ او است. بدون درك و بررسي كليد واژه هاي فلسفي آرنت در اين كتاب، درك ديگر مباحث او دشوار مي نمايد. اگر پرسش بنيادين هايدگري «هستي» بود، پرسش و دغدغه ] preoccupation [ اصلي آرنت «وضعيت و هستار انسان» است و او نيز اصلي ترين كتاب خويش را به اين بحث اختصاص داده است. انسان آرنتي، متأثر از اگزيستانسياليسم هايدگري، «انسان عمل ورز» است تا «نظر ورز». آرنت نيز در نقد و تقابل با سوژه استعلايي دكارتي كه با جهان همچون ابژه روبرو مي شود انسان را حيوان عمل ورزي مي داند كه در جهان، هستن ] in – der – welt – sein [ را تجربه مي كند. به سنت هايدگري، انسان آرنتي جهان را حاضر – در دست ] present – at – hand  [ و براي نظرورزي نمي بيند بلكه جهاني است آماده – در – دست ] ready – to – hand [ كه او در آن زيست مي كند و آن را به كار مي گيرد و نقطه اي خارج از آن برايش متصور نيست كه از آن مكان استعلايي به جهان همچون ابژه بنگرد. در انديشه آرنت پراكسيس مقدم بر تئوري يا طرح مي شود و آرنت دلبسته به حيات فعال ] vita activa [ تلاش مي كند آن را در مقابل حيات نظري و تأملي ] contemplative activa [ باز زنده كند. با چنين بنيادهاي انسان شناسانه اي آرنت وضع بشري را در مقابل طبيعت بشري مطرح مي كند كه گرچه طبيعت و ذات بشري قابل شناخت نيست، وضع بشري قابل شناخت و تعريف است. چون، «مشتمل بر تواناييها و و ويژگي هايي است كه انسان ها با يكديگر پرورانده اند تا نوعي هستي حقيقتاً بشري را خلق كنند. هر آنچه به خودي خود وارد جهان بشري مي شود يا با تلاش بشري بدان كشانده مي شود جزئي از وضع بشري مي شود. تأثير واقعيت جهاني در هستي بشري را مي توان به صورت نيروي مشروط كننده يا وضعيت ساز احساس و دريافت كرد ]بردشا، 1381، ص 17[ در همين راستا آرنت مابين جهان و طبيعت فرق قائل مي شود. در نظرگاه آرنت جهان، همين جهان عيني و فيزيكي نيست. جهان در واقع آن چيزي است كه انسان ها را از طبيعت متمايز و جدا مي كند. جهان محصول و فرآورده انسانهاست كه در شكل اشيا و نهادهاي خودساخته ظاهر مي شود ]انصاري، 1379، ص 3[ براي آنكه انسان بتواند اين جهان را بسازد و از طبيعت متمايز كند تا بنياد معنابخشي به زندگي اش گردد نيازمند تواناييهايي است كه در اين ميان آرنت از همه كنش و رفتار انساني نام مي برد. زحمت ] labour [، كار ] work [ و عمل [ action ] كه اين سه توانايي با يكديگر و بر روي هم زندگي عمل ورزانه را مي سازند، زحمت بديهي ترين و حيواني ترين نوع رويكرد به جهان است، جهان هم چون ابزاري براي تداوم و بقا.

     زحمت تمامي كنش هايي را شامل مي شود كه انسان براي دوام و تداوم بقاي خويش انجام مي دهد و به تمامي تابع ضروريات و نيازهاي زيستي انسان است. آرنت انسان را در اين وضعيت، حيوان تلاشگر ]  labourans animal [ مي نامد كه همانند حيوانات تابع ضرورت [ necessity ] هستند. علاوه بر اين محصولات و فرآورده هايي كه با «زحمت» تهيه مي شوند فوراً به مصرف مي رسند و به جز تداوم زندگي انساني اثري از آنها باقي نمي ماند به اين معنا تمامي فعاليتهاي اقتصادي بشر كه فوراً مصرف مي شوند. در ذيل اين نوع فعاليت قرار مي گيرند ]انصاري، ص 21[ در زحمت هدف چيزي جز رسيدن به آسايش و آرامش نيست. زحمت فعاليتي معنابخش نيست بلكه كنشي است معطوف به جسم و جان و بر اين اساس تنها مختص انسان نيست چرا كه حيوانات هم تغذيه و توليد مثل مي كنند. زحمت تركيبي از ضرورت و بيهودگي است و دور فاسد توليد و مصرف در آن تكرار مي شود. حاصل زحمت باز توليد مكرر حيات آدمي است كه غايتي فراتر از خود ندارد و طبيعي و اجتناب ناپذير است. نشانه زحمت به طور كلي اين است كه هيچ اثري از خود بر جا        نمي گذارد، نتيجه آن به سرعت مصرف مي شود. همچنان كه كوشش لازم براي كسب آن چندان نمي پايد. ]بشيريه، 1379، ص 144[

     پس از زحمت و در مرتبتي بالاتر آرنت كار (work) را قرار مي دهد كه آن نيز در نسبتي با طبيعت قرار دارد. هر چند نيروي خلاقه انساني صرف آن مي شود و معطوف به رفع حوائج ارگانيك و جسمي انسان نيست و در نهايت به جست و جوي سلطه بر طبيعت مي باشد. در كار انسان مواد اوليه و ماده خام مورد نياز خود را از جهان پيرامون خويش اخذ مي كند و با صرف ذوق و خلاقيت و دستكاري در آن شيء جديدي توليد مي كند كه از حيث صورت و ماده از طبيعت اوليه آن متفاوت است. آرنت براي تمايز اين نوع فعاليت از ديگر صور كنش انساني از اصطلاح «انسان سازنده» [ homo faber ] بهره مي جويد و اين اصطلاح را هم چون «حيوان ناطق» ارسطويي معرف ماهيت انسان مي شمارد. پس حاصل كار انسان به اين معنا وسايل، ابزارها، صنايع، تكنولوژي، آثار هنري و غيره است يعني چيزهايي كه بر طبيعت افزوده مي شود بدين سان آدمي با كار و كوشش از طبيعت خارج مي شود و جهاني انساني مي سازد. فرهنگ و تمدن محصول اين «كار» است ]بشيريه، و شير[ بدينسان كه انسان در زحمت هم چون حيوانات و تابع ضروريات و نيازهاي جسمي براي معاش خويش تلاش    مي كرد در كار به صورتي آزادانه و خلاق و در گريز از بيهودگي و تكرار فعالانه بر طبيعت عمل مي كند و اين مظهر اختيار آدمي مي گردد. در نظرگاه آرنت كار آدمي بر خلاف زحمت فعاليتي ذاتاً فردي محسوب مي گردد. بنابراين كار را مي توان فعاليت تمدن ساز بشري تعريف كرد. مورد ديگر در تمايز كار و زحمت ميزان پاياني محصولاتي است كه در طي اين دو گونه كنش توليد مي شود در حالي كه محصولات زحمت ناپايدار هستند و زود به مصرف مي رسند و زوال مي يابند. محصولات كار داراي عمر و دوام بيشتري هستند و اگر چه زحمت با خشونت و درد و رنج همراه است در كنش كار نوعي خرسندي و رضايت وجود دارد و از امكان اين كه توانمندي هاي خويش را بروز دهند و از قوه به فعل درآورند احساس رضايت مي كنند، از سوي ديگر زحمت نمايشگر يكساني و مشابهت انسانها است چرا كه همه به آن نياز دارند. خوردن، آشاميدن و … اما در كار انسان تفرد و يگانگي خويش را به نمايش     مي گذارد و بيش از آن كه شباهت را آشكار كند نمايانگر تمايزات و غيريت مي گردد. مفهوم كار يا انسان سازنده را در مجموعه عناصر گوناگوني مي توان يافت كه عبارتند از:

     كارهاي يدي، جهان ساخت بشر، ساختن، نوآوري هاي انساني، خلاقيت ها، توليد كاربردها، ماندگاري، عيني، ساختني، ابزارها و وسايل، معيارها و قواعد، بازار مبادلات، تجارت، سرمايه داري، اقتضائات بي ارزش، خشونت، فقدان ارزش اصيل، فروشي بودن، تخريب نسبت به طبيعت و جهان و … ] 97 P / 2000 ، Villa [ كار در نهايت تجلي شكلي از فرآيند كارورزي انسان زدايي شده و عينيت ابزارگونه است كه زندگي بشر را بي حرمت مي كند از اين لحاظ آرنت منتقد مدرنيته متأخر و جهان پس از جنگ و جامعه مصرفي تكنولوژيكي مي باشد، با چنين رويكردي به زندگي كه مبتني بر بنيادهاي انسان شناختي آرنت است او نوع سوم كنش انساني را به مثابه زندگي اصيل انساني شرح مي دهد عمل ( action ) از نظرگاه آرنت ساحت اصيلي است كه انسان در انجام كار، ارزشهاي انساني خويش را به نمايش مي گذارد. عمل در يك تفاوت آشكار با زحمت و كار قرار دارد گرچه دو كنش اولي در ارتباط با جهان قرار مي گرفت اما عمل يك كنش صرفاً انساني است و تنها در ارتباط با ديگري مطرح مي شود، گونه اي Mitwelt است «جهان – با» جهاني است كه با وجود ديگري اصالت و تحقق مي يابد به نظر مي رسد آرنت در طرح سه كنش زحمت، كار و عمل آن را با سه خرد جهان هايدگري انطباق داده است. هايدگر از سه «خرد جهان» در آثار اوليه خويش ياد كرده است يكي «Umwelt» يا زيست بوم يا محيط گرداگرد ما، ديگري Mitwelt يا «با جهان» ]جهان – با[ كه من آن را با ديگران مشترك ام و سومي Selbswelt يا خويش جهان، جهاني كه از آن خود من است ]احمدي، 1381، ص 290[ زحمت با زيست بوم انطباق دارد كنش است كه تنها در جهان پيرامون انجام مي شود كار با «خويش جهان» منطبق است و عمل با جهان – با، گرچه ارزش جهان – با كه از نظرگاه آرنت عرصه كنش اصيل است با آنچه كه مد نظر هايدگر بود متفاوت است اما با توجه به رگه هاي عميق فلسفي كه آرنت را به هايدگر منتصل مي كند شايد بتوان به چنين نتيجه گيري خطر كرد.

     عمل، يا اگر بهتر بگوييم عمل سياسي، چرا كه آشكارا با سياست پيوند دارد و بدون آن معني آرنتي اش را از دست مي دهد عمل سياسي آرنتي كنشي است كه در حوزه عمومي انجام مي شود در آگورا [ agora ] جايي كه انسانها مي توانند به اصالت عمل سياسي دست يابند عمل عالي ترين نوع فعاليت انسان است كه آدمي به وسيله آن به خويشتن هويت       مي دهد به نوشته آرنت: «ما گفتار و كردار خويشتن را وارد جهان بشري مي كنيم و ورود ما به آن به سان دومين زايش ماست. آدمي خواستار جاودانگي است. براي رسيدن بدين هدف بايد با گفتار و كردار هويت خويش را به ثبوت برساند و سياست درست همين جا پاي به صحنه مي گذارد. روح يكتاي سياست است كه به آدميزاد مي آموزد چگونه به آنچه بزرگ و تابناك است هستي بخشند …» ]فولادوند، 1377، ص 571[ اقدام، مبادرت، تهور، انقلاب، حضور در عرصه عمومي، ابتكار و تجربه، عمل آزاد را شامل مي شود عمل و جوهر تجربي از زندگي آدمي را دربر مي گيرد كه با آزادي در ارتباط است. عمل تنها فعاليتي است كه مستقيماً ميان انسانها جاري است بدون آنكه اشيا يا مواد در آن دخيل باشند ]بشيريه، ص 145[. اين گونه آرنت آشكارا در مقابل فلسفه سياسي قرن بيستم است. آرنت بر اين باور است كه آن فلسفه اي كه انسان را همچون موجودي تك مطرح مي كند توانايي درك انسان اجتماعي را از دست مي دهد و بويژه در بحث سياست ناكارآمدي و كاستي مباني نظري اش آشكار مي شود. سياست همواره متوجه انسان اجتماعي است در انديشه سياسي فرض انسان تك افتاده فقط به معناي بستن بحث است ]احمدي، ص 529[ آرنت نيز همچون ماركس رابينسون كروزئه   بازي هاي ليبراليستي را به سخره مي گيرد. در باب عمل نكته ديگري كه بسيار حائز اهميت است تعريف آرنت از آزادي است كه خود سويه ديگري از نقدي است كه آرنت بر مباني فلسفي ليبراليسم وارد مي كند.

     هانا آرنت در رساله آزادي چيست مفهوم آزادي را چنان كه در فلسفه سياسي غرب مطرح شده مبهم مي داند و دليل آن را گستره عملي دانست كه اين مفهوم در آن پرورده شده است. در اين گستره آزادي همان خواست و اراده (به معناي خواست فرد) دانسته شده است و در واقع خواست آزادي همان خواست سلطه معرفي شده است تا فيزيك غربي امكان و خواست به چنگ آوردن آنچه را كه يك فرد طلب مي كند آزادي او مي خواند مشكل اينجاست كه اين «آزادي او» يا آزادي فردي با آزادي به معنايي كلي يكي مي داند. آزادي اما نه فردي بل همگاني است (احمدي، ص 568) بحث آرنت در سنت فلسفي مطرح مي شود كه بين آزادي منفي و آزادي مثبت تفاوت قائل مي شود. از اين نظرگاه آزادي منفي آزادي از اقتدار و قدرتي برتر است اما آزادي مثبت امكان و توان مشاركت و تحقق كردن توانايي خويشتن است. 

هانا آرنت سياست و انقلاب

تمناي آزادي

از نظر آرنت آزادي راستين اين است كه فرد آزاد باشد. در ترك كردن خانه اش و حركت كردن به سوي فضايي سياسي (185 P  ، Villa ) در فقره مهمي در كتاب وضع بشري (235. P  / 1958) آرنت مي نويسد: «آزادي آشكار شدن توانايي فرد است براي اين كه كسي تازه شود و تنها به اهداف فردي و نظارت دستيابي به غايت هاي فردي نينديشد» (احمدي، ص 569) و اين آرمان جامعه اي است آزاد كه در Polis يوناني شكل مي گيرد. در چنين بستري آرنت عمل را با سياست، كثرت و آزادي پيوند مي زند و تلاش مي كند سنت يونان كلاسيك را در گريز از رنجهاي جهان آشويتس ساز مدرن و مرگ حوزه عمومي احيا كند. آرنت عناصر در هم تنيده عمل را اينگونه به تصوير مي كشد:

     شبكه اي از روابط انساني، عرصه امور بشري، فضاي زايش، با ديگري بودن در حضور ديگران، به واسطه ديگران ديدن و شنيدن، تقسيم جهان و كردار با ديگران، آغاز خود به خودي چيزهاي جديد ]پيش بيني ناپذيري[، تكثر، برابري، شباهت در نهايت تفاوت، خود آشكاري از راه قوه ناطقه، آزادانه سخن گفتن، آشكاري كس (Who) خودي كه هست، ظهوري عملي هويت فردي يگانه، تمايز و فرديت انساني، جرأت، جسارت، ارزشمندي، شأن، تحمل، ظرفيت انساني براي قدرت كه به واسطه عمل در جمع زاده مي شود، ظرفيت انساني براي آزادي كه زاده عمل است، وضع بشري متمايز، زندگي در زمين و سكنا در جهان (100 P ، Villa)

     در تعريف عمل نكته، آغاز خود به خود چيزهاي جديد، اشاره به پيش بيني ناپذيري دارد آرنت تأكيد مي كند كه عمل به عنوان آغازگري داراي خصلت پيش بيني ناپذيري است. خصلت آغازگري اين است كه وقتي چيزي جديد آغاز مي شود ديگر غايت و نتيجه آن روشن نيست عمل بر خلاف كار كه آغاز و پاياني مشخص دارد فقط آغاز دارد ولي كنترلي بر پايان آن نيست ]انصاري، ص 30[ اين بي پاياني همان بي مرزي است كه آرنت از يك نظام آگورايي انتظار دارد، در مقابل نظام هاي توتاليتر. از نظرگاه آرنت نظام هاي توتاليتر حكومت فاقد قانون و يا شخص خود كامه نيست بلكه نظام هايي است كه قوانين جز مي مطلق و لا يتغير دارد. يعني به عبارتي براي عمل سياسي حد و مرز قائل مي شود و آزادي پيش بيني ناپذيري آن را مي كشد و شايد بتوان گفت سياستي كه اين گونه باشد اصلاً سياست نيست چرا كه سياست در سامان انديشه آرنت با آزادي خلق مي شود. «آزادي عمل همزيستي مردم در سازمان سياسي است بدون آن زندگي سياسي بي معنا خواهد بود علت وجودي سياست آزادي است.» ]بشيريه، ص 132[ نكته ديگر در تعريف آرنت از عمل، كثرت است كه دو وجه متضاد برابري و تمايز را به نمايش مي گذارد. كثرت بشري شرط اصلي هم عمل و هم سخن از خصلت دوگانه. برابري و تمايز برخوردار است اگر انسان ها برابر نبودند نمي توانستند همديگر را درك كنند و آنهايي كه قبل از ديگران به دنيا مي آمدند نه طرحي براي آينده داشتند و نه مي توانستند به نيازهاي كساني كه بعد از آنها به دنيا مي آيند واقف باشند اگر انسان ها متمايز از همديگر نبودند نيازي به عمل و سخن گفتن براي فهماندن خودشان نداشتند ]انصاري، ص 31[ اين حالت دوگانه را آرنت به خوبي در اين عبارت شرح مي دهد. كثرت تضادگونه ]پارادوكسي[ هستي هاي يگانه. عصاره بحثهاي آرنت و شرح و تفصيل اين سه گونه كنش و در يك كلام حيات فعال انساني را آرنت اين گونه مي نگارد:

     زندگي بر روي زمين به انسان بخشوده شده است. وضع بشري زحمت خودزيست است وضع بشري كار معطوف به جهان است و وضع بشري عمل كثرت گونه است. (96 P، Villa)

 

انقلاب

     آرنت در جستجوي فضاي آرماني كنش انساني خويش به انقلاب روي آورد در كتاب انقلاب (On Revolution) آرنت از نظرگاهي فلسفي به تأويل انقلاب پرداخت و از اين لحاظ كار او از تئوري هاي جهان شناسانه درباره انقلاب متمايز است. البته در سنت فلسفي غرب اين كار بي سابقه نيست و به طور مثال ارسطو نيز در كتاب سياست به بحث در باب انقلاب پرداخته است اما كار آرنت داراي جلوه هاي خاصي است كه در پيوند با ديگر مفاهيم فلسفي او شناخته مي شود و خواندن منفرد كتاب «انقلاب» آرنت آن را در نظر خواننده «پريشان و نامرتبط» جلوه مي دهد. انقلاب از نظر آرنت جلوه اي از كنش «عمل» (action) و فعاليت ناب سياسي انسان محسوب مي گردد. از نظر آرنت انقلاب نمادي از حضور انسان در عرصه عمل است. انقلاب فضاي سياسي در اختيار انسانهاي مدرن قرار داده تا بار ديگر وجوهي از فعاليت سياسي را به معناي واقعي تجربه كنند ]انصاري، ص 148[ آرنت در اين راستا مابين رهايي و آزادي تفاوت قائل مي شود كه اين همان تفاوت بنيادين آزادي، منفي و آزادي مثبت در نگاه آرنت است. از نظر آرنت غايت انقلاب بايستي تأسيس آزادي باشد. آرنت در تمايز رهايي و آزادي مي نگارد:

     ناگفته پيداست كه اولاً رهايي و آزادي يكي نيستند ثانياً رهايي ممكن است شرط آزادي باشد ولي بي هيچ رو خود به خود به آن نمي انجامد ثالثاً تصور آزادي كه به طور ضمني در رهايي نهفته است مي تواند تصوري صرفاً منفي باشد و بنابراين حتي تصور رهايي مساوي با تمناي آزادي نيست. علت اين كه اين مطلب بديهي غالباً از ياد مي رود آن است كه رهايي هميشه بزرگ در نظر آمده است حال آنكه بنيادگذاري آزادي يا به كلي پوچ و بي فايده دانسته شده يا دست كم لزوم آن مسلم نبوده است. ]آرنت، 1361، ص 39[ اين تأسيس يا بنيادگذاري آزادي براي آرنت يك شعار يا مسأله فرعي نيست بلكه محوري قلمداد مي شود كه انقلاب تمام معنا و ارزش خود را از آن اخذ مي كند در نظر او انقلابها فقط در صورتي مشروعند كه به آرمان آزادي انساني كه در پهنه عمومي داستاني حاصل شده بود تقريب پيدا كنند استقرار همترازي و هم شأني ] isonomy [ ميان افراد برابر، آن هم صرفاً براي برخورداري از آزادي ]بردشا، ص 98[ و باز هم در اين جست و جوي فلسفي آرنت چشمي به يونان كلاسيك دارد و آرمانشهر خويش را در پرتوي خاطره آن سامان مي دهد آرنت      مي نويسد: آزادي به عنوان پديداري سياسي همزمان با ظهور در شهرهاي يونان پديد آمد … ]كه در آنجا[ … برابري يا isonomy  دولتشهر يونان، صفت خود را دولتشهر بودند صفت آدميان. آدمي برابري را به بركت شهروندي كسب مي كرد نه از جهت آدمزادگي ]آرنت، صص 41-39[ البته نبايد تصور شود كه انقلاب آرنت حالتي بازگشت گرايانه دارد البته چنين سوء تعبيري را آرنت پيشاپيش حدس مي زند و در توضيح مي نگارد اين كه كلمه انقلاب در اصل به «بازآوري» يا «بازگشت» دلالت مي كرد كه به عقيده ما درست عكس مفهوم آن است صرفاً يكي از شگفتيهاي معناشناسي نيست در نظر ما به موجب همه دلايل و شواهد انقلابهاي سده هاي هفدهم و هجدهم روح عصر جديد را نمايان مي كنند اما در آن زمان قصد و نيت چنين بود كه انقلابهاي مذكور بازگشت محسوب شوند ]آرنت، ص 59[ آرنت در جاي ديگر در باب همين «روح جديد» در انقلاب مي نگارد: «فقط جايي كه اين احساس نوآوري وجود داشته باشد و نوآوري نيز با مفهوم آزادي پيوند بيابد حق داريم از انقلاب صحبت كنيم» اين روح جديد و تأسيس آزادي براي آرنت آنقدر اهميت حياتي پيدا مي كند كه برخلاف حكم قبلي خودش كه: مطلب اين است كه خشونت اصلاً و في نفسه ناتوان از گفتار است اگر فلسفه سياسي درباره پديدار خشونت ساكت است و بحث را بايد به كساني واگذارد كه در فن خشونتگري دست دارند به علت همين گنگي خشونت است ]آرنت ص 20[ اما يكباره با تغيير جهتي آشكار براي وضع حمل تاريخ آبستن انقلاب، خشونت را مجاز مي شمارد و آن را توجيه مي كند و او مي نويسد: «فقط هنگامي مي توان از انقلاب سخن گفت كه دگرگوني به معناي آغازي تازه باشد و خشونت به منظور تشكيل حكومت به شكلي نو و ايجاد سازمان سياسي جديدي براي جامعه به كار رود كه در آن رهايي از ستمگري به قصد استقرار آزادي صورت پذيرد» البته آرنت خشونت را در شورش، جنگ داخلي و كودتا نيز مشاهده مي كند و تأكيد مي كند كه اگر چه «قدر مشترك همه اين پديدارها با انقلاب اين است كه جملگي با خشونت به وجود مي آيند» اما خشونت در انقلاب اصالت ندارد و تنها وسيله اي است براي «تشكيل حكومت به شكلي نو» و الا نبايد پنداشت كه خشونت في نفسه ارزشمند محسوب  مي گردد.

     آرنت در تبيين انقلاب دو انقلاب فرانسه و آمريكا را مقايسه مي كند از نظر آرنت انقلاب فرانسه منحرف شده بود چرا كه از غايت اصلي آن كه تأسيس آزادي است به سمت مسأله اجتماعي فقر كشيده شده بود بدين سان اصالت و ماهيت خود را از دست داده و تبديل به حكومت وحشت و خشونت گشته بود كه آن نه «عامل انقلاب، بلكه محصول واكنش و انحراف انقلابهاست» چرا كه مسأله اجتماعي را نبايستي با وسايل سياسي حل كرد عرصه سياست بالكل محل مناقشات اقتصادي نبايستي باشد. آرنت مي نويسد:  هيچ فكري منسوخ تر و بي فايده تر و خطرناك تر از فكر استفاده از وسايل سياسي براي رهانيدن بشر از چنگال فقر نيست تاريخ انقلاب هاي گذشته بي هيچ شبهه ثابت مي كند كه هر كوششي كه با وسايل سياسي براي حل مسائل اجتماعي انجام گرفته به حكومت وحشت انجاميده، و اخافه و ارعاب همه انقلاب ها را به كام نيستي فرستاده است» ]آرنت، صص 158 و 156[ آرنت از انقلاب فرانسه به عنوان نمونه كلاسيك انقلابي بالقوه ياد مي كرد كه با غرق شدن در جنگ عليه فقر و بدبختي از آغازي تازه خودش را محروم كرده بود زماني كه توجه از خلق فضايي تازه براي آزادي، معطوف رها كردن عده اي كثير از بدبختي جمعي شان شد، فرصت براي تدارك نهادها و كانالهاي تازه اي براي مبادله عقايد از دست رفت. انقلاب، زماني كه از بنيادگذاري آزادي روي به رهايي مردم از رنج آورد سدهاي تحمل را شكست و در عوض نيروهاي ويرانگر بدبختي و بداقبالي را رها كرد ]بردشا، ص 98[ از نظر آرنت فقر و ثروت در حيطه مسائل اقتصادي و تلاش براي معاش قرار دارد و كنش اصيل انساني نيست همانگونه كه پيشتر ذكرش رفت آرنت اين مسائل را در عرصه كنش زحمت ] labour  [ قرار مي دهد و فاقد اصالت مي داند و در آن تمايزي مابين انسان و حيوان قائل نيست فلذا انقلاباتي كه روي به مسائل اقتصادي و فقر (يا به بيان خود آرنت مسأله اجتماعي) بياورند غايت و اصالت خويش را از دست مي دهند به اين ترتيب در انقلاب فرانسه، روبسپير خود كامگي آزادي يعني ديكتاتوري به خاطر استقرار آزادي را كه خود مبدع آن بود خود در برابر حقوق سان كولوتها يعني لباس، غذا و توليد مثل رها كرد ]آرنت، ص 38[ اين پرهيز از غلبه علائق بدبختها بر «بنيادگذاري آزادي و تأسيس نهادهاي پايدار» از آن جهت است كه به خشونت اصالت مي بخشد و منجر به به حكومت وحشت و ترور مي گردد. آرنت مي نويسد: هرگاه كه دلبستگي هاي مربوط به امر سياسي غلبه كرد. يعني هرگاه نيازهاي جسم قويتر از تمناي آزادي شدند – حاصلش به احتمال قوي سلطه ارعاب و وحشت خواهد بود، يگانه راه حل براي خشونت متمردانه و پرشور و حرارت توده ها ]بردشا، ص 99[ آرنت اين توجه به مسأله اقتصادي را به ماركس نسبت مي دهد و از او انتقاد مي كند كه همواره همچون نظريه پردازان بورژوا از كار و توليد والاترين ارزشها را ساخته و به گونه اي غيرنقادانه تسليم مفاهيم كار و توليد شده است ]احمدي، 1379، ص 120[ به نظر وي گفته هاي ماركس تأثيري عظيم غيرقابل انكار در سير انقلابها گذاشت كارل ماركس انقلابها و قيامها را به عنوان «جلوه هاي سياسي نيازهاي آمر محصول فقر توده ها» تعبير كرد. پس اين انحراف و واگشتن در انقلاب فرانسه امكان تأسيس آزادي و پيدايش حوزه عمومي را از آن سلب كرده است و «هر چند كه انقلاب فرانسه تاريخ جهان را رقم زد» اما از نظر آرنت به «فاجعه انجاميده است» در قياس با انقلاب فرانسه آرنت انقلاب آمريكا را قرار مي دهد كه در «جهت بنيادگذاري آزادي و تأسيس نهادهاي پايدار متعهد ماند و خارج از حدود و قوانين مدني هيچ كاري را براي كساني كه در اين جهت اقدام مي كردند جايز نشمرد» و علت آن از نظر آرنت آن است كه «محرك انقلابيون فرانسه تيره روزي نامتناهي مردم بود و همچنين ترحم بيكراني كه از مشاهده اين تيره روزي سرچشمه   مي گرفت، اما اين مسأله در انقلاب آمريكا غايب بود و دلبستگي هاي مردم به انقلاب ناشي از نيازهاي اقتصادي و طلب نان نبود. آرنت فكر مي كرد كه «موفقيت انقلاب آمريكا را مي توان نتيجه وفور نعمت در دنياي جديد دانست كه به آمريكائيها امكان مي داد تا حد زيادي از بار فقر رها باشند آمريكائيها از فقر و بدبختي كه در پايه انقلاب فرانسه چنان شاخص و چشمگير بود در رنج و عذاب نبودند» آنچه آنها را به پيش مي راند نياز نبود و فقر و بدبختي بر انقلاب سايه افكن نبود به همين دليل آرنت مي گفت دلبستگي هاي آنان بيشتر سياسي بود و نه اجتماعي ]بردشا، ص 99[ البته مسأله اجتماعي گريبان گير تمامي انقلابها مي باشد و اين تنها مختص انقلاب فرانسه به شمار نمي رود همانگونه كه خود آرنت تأكيد مي كند: مسأله اجتماعي، يعني مشكل هولناك فقر توده ها كه حادترين و از نظر سياسي چاره ناپذيرترين مسأله در هر انقلاب ديگر به شمار مي رفت در انقلاب آمريكا تقريباً هيچ تأثيري نداشت. بدين سان و اگر دو واگشت انقلاب فرانسه و هر انقلابي ديگر آنجا بود كه: حقوق بشر به حقوق سان كولوت ها مبدل شد.

     پس به طور كلي انقلاب از نظر آرنت كنش جمعي است كه در راستاي ايجاد حوزه عمومي باشد و در آن كثرت و آزادي مدنظر باشد و نه آنكه با استفاده از ارعاب و خشونت به دنبال حل مسائل اقتصاد و فقر توده ها حكومت ترور بر پا كند. انقلابي كه به دنبال تأسيس آزادي باشد در راستاي همان مفهوم عمل ( action ) انجام مي گردد كه با تأسيس يك نظام آگورايي امكان كنش سياسي اصيل را كه همانا گفت و گو و تفاهم است فراهم مي كند. آرنت تبلور اينگونه انقلاب را در انقلاب آمريكايي ديد؛ و ديگر انقلابي كه به دنبال حل مسأله اجتماعي فقر توده هاست و نه تنها به پيرايش حوزه عمومي و عرصه گفت و گو كمكي     نمي كند بلكه بيشترين صدمه را نيز به آن مي زند و با برپايي «ديكتاتوريهاي انقلابي» جايي براي «استقرار قانون اساسي» و «بنيادگذاري آزادي» باقي نمي گذارد.

  مأخذ

1-     / Villa, Dana, (2000), HANNAH A RENT, Cambrige up, Londan

     2. آرنت، هانا، انقلاب، ترجمه فولادوند، تهران (1361)

     3. انصاري، منصور، هانا آرنت و نقد فلسفه سياسي، تهران (1379)

     4. احمدي، بابك، هايدگر و تاريخ هستي، تهران (1381)

     5. ماركس و سياست مدرن، تهران (1379)

     6. بردشا، لي، هانا آرنت، ترجمه ديهيمي، تهران (1380)

     7. بشيريه، حسين، انديشه هاي سياسي قرن بيستم، تهران (1376)

     8. فولادوند، عزت الله، خرد در سياست، تهران، (1377)

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:28  توسط ح.صفوی  | 

مائو تسه تونگ

مائو تسه تونگ

مائو تسه تونگ

مائو تسه تونگ (مائو زدونگ، یا مائو تسه دون نیز تلفظ می‌شود)( Mao Zedong) تئوریسین مارکسیست لنینیسم و سیاست‌مدار انقلابی کمونیست بود. وی جمهوری خلق چین را در سال ۱۹۴۹ با شکست دادن نیروهای چیانگ کای شک، رئیس‌جمهور وقت چین بنیان گذاشت. او تا پایان عمر در راس حکومت جمهوری خلق چین قرار داشت و این کشور جهان سومی را به یکی از مهم‌ترین کشورهای دنیا در عرصهٔ سیاست و اقتصاد تبدیل کرد گرچه روشهایی که وی در پیش گرفت مورد انتقاد برخی است. برداشت مائو از مارکسیسم که به نقش برجستهٔ دهقانان و روستائیان در انقلاب کارگری ایمان داشت و بر اهمیت فرهنگ به عنوان عنصری که می‌تواند بر اقتصاد سوسیالیستی تأثیر گذارد تاکید می‌کرد به مائوئیسم[۱] معروف است، از سوی بسیاری از نیروهای مبارز در دنیا از جمله در ایران و نپال و پرو پیروی می‌شد. از او به عنوان یکی از تأثیرگذارترین و مهم‌ترین شخصیت‌های سیاسی دنیا در قرن بیستم نام برده می‌شود.

دوران‌ کودکی
مائو در ۲۶ دسامبر ۱۸۹۳ در شاوشان‌ از ایالت‌ هونان‌ به‌ دنیا آمد. خانواده‌اش‌ از طبقهٔ‌ کشاورز بودند، اما نسبت‌ به‌ دیگر هم‌ محلی‌هایشان‌ وضع‌ مالی‌ خوب‌ و مناسبی‌ داشتند. مائو از همان‌ دوران‌ کودکی‌ در مزرعه‌ کار می‌کرد. خانواده‌اش‌ او را در مدرسه‌ای‌ نزدیک‌ خانه‌شان‌ ثبت‌ نام‌ کردند. در آن‌ مدرسه‌ که‌ یک‌ مدرسه‌ معمولی‌ و محلی‌ بود، علوم‌ و عقاید کنفسیوس‌، فیلسوف‌ چینی‌ را آموزش‌ می‌دادند. پدرش‌ مردی‌ سختگیر و دقیق‌ بود و می‌خواست‌ پسرش‌ نیز فردی‌ منظم‌ و با انضباط باشد. مائو نیز در مدرسه‌ موفق‌ بود، زیرا در خانه‌ تحت‌ تعلیم‌ چنین‌ پدر موشکافی‌ بزرگ‌ می‌شد. همچنین‌ مادرش‌ زنی‌ مذهبی‌، پارسا و آرام‌ بود او به‌ طور دقیق‌ آداب‌ و احکام‌ دین‌ بودا را اجرا می‌کرد. در ضمن‌ از همان‌ دوران‌ کودکی‌ پسرش‌ را به‌ دینداری‌ و اجرای‌ احکام‌ دینی‌ تشویق‌ می‌نمود.

دوران‌ جوانی
در اوایل‌ سال‌ ۱۹۱۱ هنگامی‌ که‌ مائو ۱۸ ساله‌ شده‌ بود، نیروهای‌ انقلابی‌ حزب ملی جین (کومین تانگ) به رهبری سون‌ یات‌ سن‌ بر امپراتوری منچو پیروز شدند. مائو به‌ مدت‌ ۱۰ سال‌ به‌ چانگ‌شا پایتخت‌ ایالت یون نان‌ رفت‌. او در این‌ مدت‌ تلاش‌های‌ زیادی‌ برای‌ تغییرات‌ سیاسی‌ در جامعه‌ و ایجاد یک‌ فرهنگ‌ جدید کرد. مائو مدت‌ کوتاهی‌ وارد ارتش‌ جمهوری‌خواهان‌ شد و سپس‌ به‌ مدت‌ شش‌ ماه‌ بدون‌ وقفه‌ به‌ مطالعه‌ در کتابخانه‌ بزرگ‌ شهر پرداخت‌. او به‌ ویژه‌ در زمینه‌ استقلال‌ و خودکفایی کشورهای جهان سوم‌ اطلاعاتی‌ کسب‌ نمود.

دوران‌ دانشجویی‌
در سال‌ ۱۹۱۸ مائو از مدرسه‌ هونان‌ فارغ‌التحصیل‌ شد و به‌ پکن‌، پایتخت‌ چین‌ سفر کرد تا تحصیلاتش‌ را تکمیل‌ کند. او به‌ سرعت‌ توانست‌ وارد دانشگاه‌ پکن‌ شود. به‌ طور نیمه‌ وقت‌ در کتابخانه‌ دانشگاه‌، یک‌ کار دانشجویی‌ گرفت‌ تا بتواند خرج‌ و هزینه‌ٔ دانشگاه‌ و زندگی‌ در شهر بزرگ‌ پکن‌ را فراهم‌ سازد. بسیاری‌ از همکلاسی‌های‌ او وضعیت‌ مالی‌ خوبی‌ داشتند و به‌ زبان‌های‌ انگلیسی‌ و فرانسوی‌ و آلمانی‌ مسلط بودند، در حالیکه‌ مائو در یک‌ شهر کوچک‌ بزرگ‌ شده‌ و کشاورززاده‌ای‌ بیش‌ نبود. مائو به‌ دلیل‌ اختلاف سطح شدید مالی‌ با دیگر همکلاسی‌ها از رفاقت با آنان پرهیز می‌کرد و حتی‌ از زندگی‌اش‌ برای‌ آنان‌ چیزی‌ نمی‌گفت‌. او در این‌ زمان‌ با تعدادی‌ از روشنفکران‌ و جوانان هم‌کیش خود‌ گروهی‌ تشکیل‌ داد که بعدها به بنیان‌گذاری‌ حزب کمونیست چین توسط آنان منجر شد.

دوران‌ کار در مدرسه‌
در سال‌ ۱۹۱۹ مائو به‌ هونان‌ بازگشت‌. در آن‌جا فعالیت‌های‌ سیاسی‌اش‌ را گسترش‌ داده،‌ تشکیلات سازمان‌ یافته‌ای‌ ایجاد کرد و به‌ انتشار‌ کتب‌ و مقالات‌ سیاسی‌ پرداخت‌. او همچنین‌ مدیر مدرسه‌ ابتدایی‌ در هونان‌ شد و تنها سرمایه‌ مالی‌اش‌ همین‌ حقوق‌ ناچیز بود.
مائو در سال‌ ۱۹۲۰ با یانگ‌ کای‌های‌، دختر یکی‌ از معلمان‌ مدرسه‌ ازدواج‌ کرد. یانگ‌ کای‌های‌ در سال‌ ۱۹۳۰ در سازمان‌ ملی‌گرایان‌ چین‌ استخدام‌ شد. او با عقاید مائو کاملاً مخالف‌ بود، لذا مائو تصمیم‌ به‌ ازدواج‌ مجدد گرفت‌ و از یانگ‌ کای‌های‌ به‌ طور رسمی‌ جدا شد و با هوتزوچن‌ پیمان‌ زناشویی‌ بست‌. همسر دوم‌ مائو زن‌ فداکار و مهربانی بود و مائو را در رسیدن‌ به‌ اهدافش‌ حمایت‌ نمود. اما مائو زندگی با او را هم‌ ادامه‌ نداد‌ و در سال‌ ۱۹۳۷ او را طلاق‌ داد. مائو بار دیگر در سال‌ ۱۹۳۹ تصمیم‌ به‌ ازدواج‌ گرفت‌ و این بار جیانگ‌ چینگ‌ را به‌ همسری‌ برگزید.

پایه‌‌ریزی حزب کمونیست چین
در سال‌ ۱۹۲۱ حزب کمونیست چین‌ در شانگ‌های‌ سازمان‌‌دهی‌ شد، مائو عضو اصلی‌ آن‌ حزب‌ شد و در هونان‌ رهبری‌ طرفداران‌ این‌ حزب‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌. حزب‌ جدید در یک‌ بخش‌ پیشرو شکل‌ گرفت‌. مائو در بخش‌ پیشرو در شانگهای‌، هونان‌ و کانتون‌ و سازمان‌های‌ کارگری‌ و رعیتی‌ فعالیت‌های‌ زیادی‌ انجام‌ داد و یک‌ موسسه‌ آموزشی‌ برای‌ کارگران‌ و کشاورزان‌ تأسیس‌ کرد.
در همان‌ سال‌ چیانگ کای شک بعد از مرگ‌ سون‌ یات‌ سن‌‌ سیاست‌مدار و رهبرانقلابی حکومت‌ چین کنترل‌ حکومت‌ را به‌ دست‌ گرفت‌. عقاید چیانگ کای شک با خط مشی‌ سون‌ یات‌ سن‌‌‌ مغایرت‌ کامل‌ داشت‌ و سال‌ بعد کنترل‌ ارتش‌ ناسیونالیستی‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌. در سال ۱۹۲۷ چیانگ کای شک حکومت‌ و عوامل‌ آن‌ را از کمونیست‌ها پاک‌ کرد و افرادی‌ که‌ جزء حزب‌ کمونیست‌ بودند اخراج‌ و زندانی‌ شدند.
او مائو را نیز به‌ کوه‌های‌ جنوب‌ چین‌ تبعید کرد، حزب کمونیست چین دست‌ از فعالیت‌ نکشید و یک‌ ارتش‌ پارتیزانی‌ را تشکیل‌ داد. سال‌ ۱۹۲۷ مائو حرکت‌ و جنبش‌ کشاورزان‌ را که‌ خودش‌ باعث‌ آن‌ بود، در هونان‌ رهبری‌ کرده‌ و عقاید بالقوه‌اش‌ را به‌ بالفعل‌ تبدیل‌ کرد.

جنگ داخلی چین
جنگ داخلی چین تخاصمی نظامی در کشور چین بین کومینتانگ (حزب ناسیونالیست چین) و حزب کمونیست چین بود. این جنگ در ۱۹۲۷ با تصفیهٔ کومینتانگ از اعضای چپ و کمونیست توسط رهبر وقت آن، ‌چیانگ کای شک، آغاز شد, کشاورزان‌ و کارگران‌ حزب کمونیست چین را حمایت‌ می‌کردند و به‌ این‌ ترتیب‌ کم‌کم‌ حزب کمونیست چین به‌ رهبری کشاورزان‌ و کارگران‌ رسید. حزب کمونیست چین در سال‌ ۱۹۳۰ نیروی‌ تقریباً عظیمی‌ را فراهم‌ کرد و به‌ سوی‌ شهرهای‌ بزرگ‌ پیش‌ رفت‌ و توانست‌ چند شهر را به‌ تسلط خود درآورد.
در پی‌ تلاشهای‌ حزب کمونیست چین، ایالت‌ کیانگسی‌ نیز تحت‌ کنترل‌ مائو قرار گرفت‌ و کم‌کم‌ نیروهای‌ حزب کمونیست چین قدرتمندتر شد.
در اکتبر ۱۹۳۵ مائو دستور یک‌ راهپیمایی‌ داد و پیرو دستور مائو، پارتیزان‌ها مسافت‌ هزاران‌ کیلومتر را پیاده‌روی‌ کردند.[۲] به‌ این‌ وسیله‌ مائو توانست‌ تا حدی‌ به‌ منظورش‌ برسد و یک‌ حزب‌ جدید در «ین‌آن‌» برقرار کند.

حمله‌ ژاپن‌ به‌ چین
در سال‌ ۱۹۳۷ ژاپن‌ به‌ چین‌ حمله‌ کرد ولی‌ نیروهای‌ کمونیست‌ در برابر ژاپن‌ ایستادگی‌ کرده‌ و قدرت‌ خود را به‌ اثبات‌ رسانیدند.
مائو در مدتی‌ که‌ به‌ مبارزه‌ مشغول‌ بود دست‌ به‌ نگارش‌ برد و چندین‌ مقاله‌ و کتاب‌ به‌ رشته‌ تحریر درآورد. در سال‌ ۱۹۳۷ مقاله‌ای‌ با نام‌ «تناقض‌ و تمرین‌»را نوشت‌.این‌ مقاله‌ براساس‌ نظریات‌ مارکس‌ بود. در سال‌ ۱۹۴۰ مقاله‌ٔ دیگری‌ با نام‌ «دمکراسی‌ جدید»را نوشت‌ که‌ در چین‌ یک‌ نظریه‌ منحصربه‌فرد معرفی‌ شد.
در سال‌ ۱۹۴۲ مقالهٔ‌ «سخنرانی‌هایی‌ در زمینهٔ‌ ادبیات‌ و هنر «ین‌آن‌»»را نگاشت‌. با ارائه‌ مقالات‌، تعداد طرفداران‌ او بیشتر و بیشتر شد، به‌ طوری‌ که‌ در سال‌ 1937 که‌ طرفداران‌ او ۴۰۰۰۰ نفر بودند، در سال‌ ۱۹۴۵ به‌ ۱۲۰۰۰۰ نفر رسید.
جنگ‌ میان‌ ناسیونالیست‌ها و کمونیست‌ها به‌ این‌ نحو به‌ پایان‌ رسید که‌ مرز میان‌ این‌ دو فرقه‌ شکسته‌ شد. کمونیست‌ها حتی‌ در امریکا نیز نفوذ پیدا کردند و در سال‌ ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۹ رشد سریع‌ پیروان‌ کمونیس‌م نه‌ تنها در چین‌، بلکه‌ در گوشه‌ و کنار جهان‌ به‌ وضوح‌ دیده‌ می‌شد.

تأسیس جمهوری خلق چین
بعد از حمله‌ ژاپن‌ به‌ چین حزب کمونیست چین، با ژاپنی‌ها و چیانگ کای شک مبارزات‌ زیادی‌ داشت‌ و با پایان جنگ جهانی دوم توانست‌ جمهوری خلق چین [۳] را در سال‌‌ ۱۹۴۹ تأسیس و تثبیت‌ نماید.
از اوایل‌ سال‌ ۱۹۵۰ مائو رهبر اصلی‌ حزب‌ شد و کنترل ‌کمیسیون نظامی‌ حزب کمونیست چین را به‌ عهده‌ گرفت‌. در سال‌ ۱۹۵۳ بعد از مرگ‌ استالین‌، موقعیت‌ مائو به‌ عنوان‌ رهبر کمونیست‌ها پررنگ‌تر و برجسته‌تر شد.

جنبش‌ صدها گل
در آن‌ زمان‌ از لحاظ فرهنگی‌ جامعه‌ چین‌ نیاز به‌ تغییر و دگرگونی‌ داشت‌، مائو در سال‌ ۱۹۵۷ کتابی‌ با نام‌ «تناقض‌ صحیح‌ میان‌ مردم‌» را نوشت‌. در همین‌ سال‌ یک‌ جنبش‌ به‌ نام‌ «صدها گل‌» را بر پا کرد که‌ بزرگ‌ترین‌ ابداع‌ و اساسی‌ترین‌ مسئله‌ در کشمکش‌های‌ ایدئولوژیک‌ قدرت بود.‌ روشنفکران چینی در این‌ جنبش‌ سرکوب‌ شدند.

جهش بزرگ به جلو
مائو در سال ۱۹۵۸ با هدف تغییر سریع اقتصاد و صنعتی کردن چین طرح «جهش بزرگ به پیش‌« را مطرح کرد. بر اساس این طرح کلیه زمین‌های کشاورزی چین مصادره و به 26 هزار واحد اشتراکی تقسیم شدند. در آن سالها مائو اکثر محصولات زراعی چین را در مقابل دریافت کمکهای نظامی و سیاسی به اروپای شرقی صادر کرد. او همچنین مواد غذایی و پول به نهضت‌های کمونیستی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین فرستاد.
در جریان اجرای این طرح که ۴ سال طول کشید حدود ۳۸,۰۰۰,۰۰۰ نفر در اثر قحطی و کمبود مواد غذایی جان خود را از دست دادند. به تبع آن مبارزه قدرت (انقلاب فرهنگی چین) در سال‌های ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۶ در حزب کمونیست چین شروع شد.

انقلاب فرهنگی چین
مائو در سال‌ ۱۹۶۶ انقلاب فرهنگی چین‌ را که‌ بزرگ‌ترین‌ و اساسی‌ترین‌ کشمکش‌ قدرت در حزب کمونیست چین بود به‌ رهبری‌ همسر مائو جیانگ چین را برپا کرد و ارتشی‌ به‌ نام‌ گاردهای سرخ را برای‌ حمایت‌ از مائو از دانشجویان‌ و دانش‌آموزان‌ بر پا کرد. مائو در سال‌ ۱۹۶۸ کتابی‌ به‌ نام‌ کتاب‌ سرخ نوشت‌. چهره‌های میانه‌رو حزب اخراج شدند. در سال‌ ۱۹۶۸ مائو نام‌ مرد برتر چین‌ را از آن‌ خود کرد. گاردهای سرخ در سال‌ ۱۹۶۹ به‌ دست ارتش‌ چین سرکوب شد. انقلاب فرهنگی چین اشتباهی استراتژیک محسوب می‌شود. پس از پایان انقلاب فرهنگی چین در اکتبر سال ۱۹۷۶، چین به دوره نوین توسعه تاریخی وارد شد.

وفات
مائو سرانجام‌ در ۹ سپتامبر ۱۹۷۶ در سن‌ ۸۳ سالگی‌ چشم‌ از جهان‌ فرو بست‌.

رخدادهای‌ بعد از مرگ‌ مائو
حکومت چین پس از گذشت سال‌ها از مرگ مائو او را بنیان‌گذار و پدر حکومت خود می‌داند و عکس او بر اسکناس‌ها و مراکز اداری و دولتی تمام چین درج شده است. اما بسیاری از مائوئیست‌ها و احزاب مائوئیستی، دولت چین پس از مرگ مائو را قبول ندارند. بعد از مرگ‌ مائو حزب‌ کمونیست‌ به‌ ماندگاری‌ خود در چین‌ ادامه‌ داد و در سال‌ ۱۹۸۱ یک‌ سری‌ تغییرات‌ در چین‌ روی‌ داد.[۴] البته‌ اکثر کارگران‌ و کشاورزان‌ بر این‌ تصور که‌ با طرفداری‌ از مائو حقوق‌ از دست‌ رفته‌ خود را به‌ دست‌ می‌آورند، پیرو مائو بودند. بعد از مرگ‌ مائو قوانین‌ بنا شده‌ توسط مائو نادیده‌ گرفته‌ شد،[۵] اما تا به‌ امروز عده‌ بسیار زیادی‌ در چین‌ پیرو مائو هستند و تصویرش‌ در اکثر خیابان‌ها نمایان‌ است‌ و هنوز او را رهبر خود می‌دانند.

پانویس
1. مائو و مائوییست‌ها (بخش اول)
2. پیاده‌روی طولانی و حقیقت
3. جمهوری خلق چین و ارزیابی تاریخی سوسیالیسم
4. مقایسه روسیه با چین
5. همان

منابع
- مائو تسه تونگ. بازدید در تاریخ ۲۳ مرداد ۸۶.
- ماتو تسه تونگ. بی بی سی فارسی. بازدید در تاریخ ۲۳ مرداد ۸۶.
- http://fa.wikipedia.org

به نقل از سایت باشگاه اندیشه

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:27  توسط ح.صفوی  | 

ژان پل سارتر

ژان پل سارتر

ژان پل سارتر (۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ - ۱۵ آوریل ۱۹۸۰) فیلسوف، اگزیستانسیالیست، رمان نویس، نمایش نامه نویس و منتقد فرانسوی بود.
 
زندگی
ژان پل سارتر ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ در پاریس متولد شد. پدرش مهندس نظامی نیروی دریایی و مادرش دختر عموی آلبرت شوایتزر برنده جایزه نوبل صلح و از خانواده یی روشنفکر بود.پانزده ماهه بود که پدرش مرد. تا ده سالگی شارل شوایتزر پدر بزرگ مشهورش که معلم زبان های خارجی بود او را تربیت کرد.
از سال ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۷ «پولوی» کوچک نزد خانواده مادری اش بود و ده سال را به خوشی در آنجا گذراند و با بودن در محیط کتابخانه پدر بزرگ با ادبیات آشنا شد. این دوران در سال ۱۹۱۷ که مادرش با یک مهندس فنی ازدواج کرد پایان یافت، هر چند که این اقدام موجب نفرت سارتر ۱۲ ساله از مادرش شد. تا ۱۵ سالگی برای تحصیل به مدرسه یی در روشل رفت اما تحمل شرایط مدرسه و رفتارهای خشونت آمیز دانش آموزان دیگر برای او بسیار دشوار بود.
در سال ۱۹۲۱ به علت بیماری به پاریس بازگشت و مادرش به علت نارضایتی او از مدرسه تصمیم گرفت او را در پاریس نگه دارد. در شانزده سالگی در مدرسه پاریس با پل نیزان نویسنده جوان که سپس هفت سال دوست صمیمی او بود آشنا شد. به همراه نیزان در رشته فلسفه وارد دانشسرای عالی پاریس شد که محل آشنایی او با سیمون دو بووار بود. افتخاری که سارتر از دوران کودکی در پی آن بود با رد نوشته هایش از سوی ناشران ناکام ماند اما با نگارش تهوع نخستین رمان فلسفی اش در سال ۱۹۳۸ و چند زندگینامه خودنوشت شهرت خاصی یافت. سپس مجموعه یی از داستان ها را به نام دیوار (۱۹۳۹) نگاشت که جنگ دوم جهانی در این مرحله او را متوقف کرد. پیش از جنگ سارتر آگاهی سیاسی نداشت فردی صلح جو بود بی آنکه برای صلح مبارزه کند.
او در عین ضدنظامی بودن بدون هیچ تردیدی وارد جنگ شد. او در زمان جنگ فرصت زیادی داشت و در این فرصت ها توانست به طور متوسط ۱۲ ساعت در روز به مدت نه ماه حدود ۲۰۰۰ صفحه بنویسد که بخشی از آن با عنوان دفترهای بلاهت جنگ چاپ شد.
سارتر ۲۱ ژوئن ۱۹۴۰ اسیر و به اردوگاهی در آلمان منتقل شد. او در زندان همبستگی با انسان ها را آموخت، شب ها برای زندانیان داستان می گفت و حتی نمایشنامه هایی را هم در زندان اجرا کرد.
او در سال ۱۹۴۱ با مدرک جعلی پزشکی آزاد می شود اما زندان جرقه یی در ذهن او زده و زندگی او را تغییر داده است. این بار تعهد تازه یی که در وجود او شکل گرفته او را به پاریس باز می گرداند تا با دوستان خود از جمله مرلوپونتی جنبش مقاومتی را به نام جنبش «سوسیالیسم و آزادی» تشکیل دهد. با وجود انتقادهای بسیاری از فیلسوفان با این اقدام، او برای گسترش جنبش خارج از پایتخت و جذب آندره مالرو و آندره ژید به شهرستان ها رفت و آمد می کند اما با دستگیری دو تن از دوستانش جنبش منحل می شود. سارتر تصمیم می گیرد با قلمش به مقاومت ادامه دهد در سال ۱۹۴۳ نمایشنامه «مگس ها » را که درخواستی برای مقاومت است اجرا می کند. همان سال با انتشار کتاب «هستی و نیستی» با پیروی از اندیشه های هایدگر پایه های نظام فکری خود را مشخص می کند. همان زمان در مدت چند روز نمایشنامه یی با عنوان «درهای بسته» را نوشت که با موفقیت همراه شد.
بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه ای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفه ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف اش، هستی و نیستی، بود. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است.»
در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی اش، سارتر به عنوان روشن فکری فعال از نظر سیاسی شناخته می شد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به طور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده های اگزیستانسیالیستی اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت اش را تعیین کند. وی هم چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.
در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. در همین سال، رئیس سازمانی شد به نام دفاع از زندانیان سیاسی ایران که کارش تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت.
سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام مراسم وداع در مورد مرگ وی نوشت.
 
آثار
1. تهوع
2. دست های کثیف
3. مگس ها
4. هستی و نیستی
5. دیوار
6. کلمات
7. کارازکارگذشت
8. شیطان و خدا
9. روسپی بزرگوار
10. مجموعه ای از نقل قول های مربوط به
11. ژان پل سارتر
12. در ویکی گفتاورد موجود است.گوشه نشینان آلتونا
13. زنان تروا
14. در دفاع از روشنفکران
 
فلسفه اگزیستانسیالیسم سارتر
اصول فلسفه اگزیستانسیالیزم (اگزیستانسیالیسم) مبنی بر اصالت وجود و تقدم آن بر ماهیت انسان است.
هنگامی که می خواهیم از اگزیستانسیالیسم سخن بگوییم، باید مشخص کنیم که منظورمان چیست. ژان پل سارتر، مارتین هایدگر، گابریل مارسل، سورن کی یرکه گارد از متفکران اگزیستانسیالیست بوده اند. البته مارسل و کی یرکه گارد بینشی ایمان گونه داشته اند و اندیشه شان الحادی نبوده است؛ سارتر و هایدگر درست در مقابل این دو هستند که اندیشه های الحادی داشته اند.
اساس نگاه فلسفی سارتر به انسان این است که انسان را مختار می داند و بر این اساس به انکار خداوند می رسد؛ زیرا که او معتقد است انسان نمی تواند مختار باشد، در حالی که خالقی مطلق و یگانه داشته باشد که از ازل می دانسته که چه می خواهد بسازد. البته این مساله کاملاً بر اساس خدای کلامی معتزله و اشاعره و هم چنین خدای کلامی مسیحی و خدای کلامی یهودی صحت دارد. انسان وقتی مختار باشد، باید مسئولیت هر انتخاب اش را بپذیرد و از همین بینش است که سارتر خود را مسئول جنگ جهانی می داند و این جا دلهره و اضطراب به وجود می آید که فرد با خود می گوید از آن جا که من مسئول این کار هستم، آیا این کار درست بوده و چه نتایجی خواهدداشت که من آن ها را نمی دانم یا نخواهم دید!؟
اندیشه های اگزیستانسیالیستی سارتر، که در خصوص آزادی و مسؤولیت فردی و ممکن بودن وجود ما و فاصله ئی که ما از خودمان داریم، هم چنان می تواند برای فلسفه ی جدید مهم باشد. اما سارتر اخلاق گرا نیز بود و کوششی که برای طرح نظریه ای اخلاقی کرد هم چنان می تواند برای فلسفه «بعد-از-نو» مهم باشد. کم تر فیلسوفی هم چون سارتر این اقبال را داشته است که در عمر خود شاهد شهرت و نفوذ اندیشه اش باشد. اما سارتر با همه ی فلاسفه ای که تاکنون بوده اند متفاوت است.
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:27  توسط ح.صفوی  | 

معرفی دكتر محمد مصدق

معرفی دكتر محمد مصدق

معرفی دكتر محمد مصدق

محمد مصدق فرزند ميرزاهدايت‏الله وزير دفتر در سال 1261ش در تهران متولد شد. نسبت او از سوي مادرش نجم‏السلطنه به فتحعلي شاه مي‏رسيد. پس از پايان تحصيلات مرسوم زمان، به دربار ناصري راه يافت و با فوت پدر از سوي ناصرالدين شاه ملقب به ” مصدق‏السلطنه“ شد. در زمان مظفرالدين شاه مستوفي خراسان شد اما با تأسيس مدرسه علوم سياسي در تهران، او كه به فراگيري علم علاقه بيشتري داشت شغل دولتي را رها كرد و به تهران آمد تا به اين مدرسه راه يابد.

         پس از چندي با مشروطه‏خواهان همآوا شد. پس از پيروزي انقلاب مشروطه، كانديداي نمايندگي نخستين دوره مجلس شوراي ملي شد اما كمي ِ سن باعث رد اعتبارنامه‏اش گرديد.

           مصدق بار ديگر براي ادامه تحصيل راهي اروپا شد اما بيماري مانع تحصيل شد و به تهران بازگشت تا اينكه مجدداَ به همراه خانواده خود به اروپا رفت و موفق به اخذ مدرك دكترا در رشته حقوق شد. پس از بازگشت به موطن مدتي در مدرسه علوم سياسي تدريس كرد و از پذيرش مشاغل دولتي سرباز زد. او كه از مخالفان وثوق‏الدوله بود در زمان صدارت وي تهران را ترك كرد و به اروپا رفت و زماني كه مسئله انعقاد قرارداد 1919 مطرح شد مصدق در نشريات خارجي مقالات متعددي بر ضد اين قرارداد منتشر كرد.

      با سقوط وثوق‏الدوله و روي كار آمدن مشيرالدوله، دكتر مصدق به ايران بازگشت و مدتي نيز استاندار فارس بود. اما وقتي نوبت به صدارت سيدضياءالدين طباطبايي رسيد، مصدق به اعتراض از استانداري فارس استعفا كرد و احمدشاه نيز استعفاي وي را پذيرفت.

      دكتر مصدق پس از بركناري سيدضياء در 1300، يك سال حكومت آذربايجان را عهده‎دار بود كه به خوبي نيز از عهده آن برآمد و پس از آن در دولت ميرزاحسن خان مشيرالدوله به وزارت خارجه منصوب شد. اما دولت مشيرالدوله ديري نپاييد و حال نوبت صدارت سردارسپه بود. مصدق در اين دولت سمتي نداشت و خود را براي انتخابات دوره پنجم مجلس شوراي ملي كانديدا كرد و به مجلس راه يافت. مجلس پنجم، همان مجلسي بود كه نمايندگان آن رأي به انحلال سلطنت قاجار دادند اما وكلايي چون دكتر مصدق، آيت الله سيدحسن مدرس و چند نماينده ديگر با اين طرح مخالفت كردند.(البته مصدق عضو شوراي مشاوران رضاخان بود واورا براي رسيدن به سلطنت راهنمايي کرد ) دكتر مصدق در نطقي ،مخالفت خود را با واگذاري سلطنت به رضاخان چنين شرح داد و ديكتاتوري رضاخان را پيش بيني كرد:

           در مملكت مشروطه رئيس‏الوزراء مهم است نه پادشاه. پادشاه فقط مي‏تواند به واسطه رأي اعتماد مجلس يك رئيس‏الوزرايي را به كار بگمارد. خوب اگر ما قايل شويم كه آقاي رئيس‏الوزراء پادشاه بشوند آن وقت در كارهاي مملكت هم دخالت مي‏كنند و همين آثاري كه امروز از ايشان ترشح مي‏كند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد كرد. شاه هستند، رئيس‏الوزراء هستند، فرمانده كل قوا هستند.

       دكتر مصدق در دوره ششم نيز نماينده مجلس بود و به همراه آيت الله مدرس با طرح هاي رضاشاه مخالفت خود را ادامه داد و پس از پايان اين دوره مجلس از سياست كناره گرفت و گاه در احمدآباد و گاه در اروپا بود. اما شهرباني رضاخان مصدق را بي نصيب نگذاشت و در 1319 دستگير و به بيرجند و احمدآباد تبعيد شد. يك سال بعد، در شهريور 1320 پس از سقوط رضاخان، مصدق نيز آزاد شد و اين بار به نمايندگي دوره 14 برگزيده شد. از اقدامات وي در اين مجلس مخالفت با تصويب اعتبارنامه سيدضياءالدين طباطبايي و برشمردن خيانتهاي وي، مخالفت با واگذاري امتياز نفت شمال به شوروي و ارائه طرح منع نخست‏وزير، وزير و اشخاص ديگر براي مذاكره درخصوص امتياز نفت با نمايندگان كشورها يا شركتهاي خارجي بود كه اين طرح وي همان روز ارائه به تصويب رسيد و عملاَ دولت را در واگذاري امتياز نفت فلج كرد. از مخالفان اين طرح نمايندگان توده‏اي مجلس چون ايرج اسكندري، رضا رادمنش و... بودند. مصدق در انتخابات دوره پانزدهم متوجه دخالت دولت قوام در انتخابات شد و به همراه همفكران خود 4 روز در دربار متحصن شد. اما اين تحصن نتيجه‏اي نداشت و قوام‏السلطنه بر اريكه قدرت تكيه زد.

      در انتخابات دوره شانزدهم، مصدق به همراه ديگر همفكران خود بار ديگر براي كسب آزادي انتخابات در دربار متحصن شدند و اين بار نتيجه اين تحصن تشكيل حزبي به نام ” جبهه ملي“ و ابطال انتخابات تهران بود. دكتر مصدق در مجلس شانزدهم عضو كميسيون مخصوص نفت بود و براي ملي شدن صنعت نفت به همراه ديگر نمايندگان جبهه ملي تلاش مي‏كرد.

     در 1329 سپهبد حاج علي رزم‏آرا نخست‏وزير شد و نمايندگان جبهه ملي به شدت با وي مخالفت كردند چرا كه او از مخالفان سرسخت ملي شدن صنعت نفت بود. ترور او راه را براي پيشبرد مقاصد مليون باز كرد و در 29 اسفند 1329، مجلس صنعت نفت را ملي اعلام كرد.

     دولت علاء كه پس از رزم‏آرا روي كار آمده بود توان صدارت در آن اوضاع بحراني را نداشت و به همين خاطر، نخست‏وزيري به دكتر مصدق واگذار شد و او در ارديبهشت 1330 دولت خود را بدون اطلاع قبلي اعضاي جبهه ملي معرفي كرد و اين خود موجب كدورت اعضاي جبهه ملي شد.

      از اولويتهاي دولت دكتر مصدق ملي شدن صنعت نفت و قطع دست استعمار انگلستان از اين صنعت بود و او موفق شد به رغم مشكلات فراواني كه بر سر راهش بود اين طرح را اجرا كند و شيرهاي نفت را بر روي انگلستان بست. دكتر مصدق در خرداد 1331 براي حضور در دادگاه لاهه كه انگلستان شكايت خود را در مخالفت با ملي شدن نفت ايران به آن ارجاع داده بود راهي هلند شد. مصدق پس از بازگشت دولت جديد خود را به شاه معرفي كرد. در اين دولت پست وزارت جنگ را نيز خود برعهده گرفته بود كه با مخالفت شاه مواجه شد. شاه چندان تمايلي نداشت كه كل قدرت را به وي واگذار كند. نتيجه اين بحث و جدل، استعفا و خانه‏نشيني مصدق بود. اما رهبر روحاني نهضت ملي شدن نفت آيت‏الله كاشاني اين بار زمام امور را در دست گرفت و قيام 30 تير حاصل فراخوان وي بود. مصدق تنها 4 روز از نخست‏وزيري بركنار شد و قوام‏السلطنه كه چندان رقيب مناسبي براي او نبود دولتش در 30 تير 1331 سقوط كرد. همزمان با اين پيروزي، ديوان لاهه نيز رأي خود را به نفع ايران صادر كرد و عدم صلاحيت خود را در رسيدگي به شكايت دولت انگلستان اعلام نمود.

      دكتر مصدق از روز 31 تير 1331 تا 28 مرداد 1332 بار ديگر بر مسند نخست‏وزيري تكيه زد اما توطئه‏هاي مخالفان داخلي و خارجي و اختلافي كه بين او و آيت‏الله كاشاني به وجود آمد، درها را براي رخنه نفوذ دشمنان بزرگي چون امريكا و انگلستان باز كرد و همدستي اين دو استعمارگر به كودتاي 28 مرداد و سقوط دولت وي انجاميد. دكتر مصدق پس از كودتا محاكمه و به احمدآباد تبعيد شد و در اسفند 1345 در بيمارستان نجميه تهران درگذشت

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:25  توسط ح.صفوی  | 

مهندس مهدي بازرگان

معرفی مهندس مهدي بازرگان

مهندس مهدي بازرگان

مهندس مهدي بازرگان فرزند صديقه خانم و حاج عباسقلي تبريزي مشهور به اسلامبولچي در سال ۱۲۸۶ شمسي در يک خانواده مذهبي در تهران پا به عرصه وجود نهاد. پدرش از بازاريان و فعالان اقتصادي بنام کشور بود و به همين دليل به بازرگان شهرت داشت و اين نام فاميل در خانواده او رسميت يافت.1

تحصيلات ابتدايي را در مدارس ثروت و سلطاني و دوره متوسطه را در دارالمعلمين مرکزي که بنيانگذار آن ابوالحسن فروغي بود به پايان رساند و به سال ۱۳۰۷ در امتحان اعزام به خارج شرکت نمود و با کسب نمره عالي همراه اولين گروه دانشجويان ايراني عازم فرانسه شد.

در طي هفت سال اقامتش در فرانسه علاوه بر تحصيل و کارآموزي در رشته هاي صنعتي و ترموديناميک و نساجي به فعاليتهاي علمي، فکري و اجتماعي نيز پرداخت و در سال ۱۳۱۳ به ايران بازگشت. بازرگان پس از طي دوره سربازي براي تدريس به دانشکده فني دانشگاه تهران دعوت شد و نخستين کار دولتي را در راه آهن آغاز کرد و سپس به بانک ملي رفت و عهده دار تأسيسات آن گرديد. در سال ۱۳۲۱ به معاونت دانشکده فني دانشگاه تهران انتخاب گرديد و از سال ۱۳۲۴ به مدت شش سال به عنوان رئيس اين دانشکده انجام وظيفه نمود.

بازرگان در اوايل سال ۱۳۳۰ به معاونت دکتر کريم سنجابي وزير فرهنگ دولت دکتر مصدق انتخاب شد.2 در طي سالهاي 32-۱۳۲۰ به فعاليتهاي سياسي و اجتماعي روي آورد و در چند گروه و سازمان از جمله کانون اسلام، انجمن اسلامي دانشجويان، اتحاديه مهندسين، حزب ايران و جبهه ملي فعال شد3 و در دولت دکتر محمد مصدق به عنوان نماينده دولت ايران در هيئت خلع يد از شرکت نفت انگليس و ايران عضويت داشت و به انتخاب اعضاي اين هيئت به رياست هيئت مديره موقت شرکت مذکور بر گزيده شد و اين مأموريت را با کارداني و لياقت به پايان رسانيد، اما پس از نه ماه از اين سمت استعفا داد و به دانشکده فني بازگشت و پس از مدتي از سوي دکتر مصدق مسئوليت لوله کشي آب تهران را عهده دار گشت.4

بعد از کودتاي 28 مرداد ۱۳۳۲ به دليل مخالفت با برنامه هاي استعماري کودتاگران مجبور به استعفا از شرکت آب تهران شد. ايشان يکي از مهمترين پايه گذاران و نقش آفرينان نهضت مقاومت ملي بود و با کشف چاپخانه نهضت در سال ۱۳۳۴ به همراه عده اي ديگر از سران نهضت مقاومت دستگير و زنداني شد. مهندس بازرگان در فاصله سالهاي 40-۱۳۳۹ به همراه چند تن ديگر از فعالان سياسي نهضت آزادي را تأسيس نمود و در سال ۱۳۴۱ به دنبال انتشار اعلاميه نهضت در اعتراض به انقلاب سفيد شاه به اتهام اقدام بر ضد امنيت کشور و توهين به مقام سلطنت، دستگير و به ده سال زندان محکوم شد. بنابر يادداشتهاي ايشان هر ساله در ايام ماه محرم، مراسم عزاداري سالار شهيدان (ع) با انجام مراسم مرثيه خاني و سينه زني در زندان برگزار مي شد و با سخنراني وي و آيت الله طالقاني ياد و خاطره شهيدان کربلا و پانزده خرداد ۱۳۴۲ به صورتي انقلابي و حماسي احيا و گرامي داشته مي شد. بازرگان پس از گذراندن پنج سال از دوران محکوميت ده ساله خود در آبان ۱۳۴۶ از زندان آزاد شد و فعاليتهاي سياسي خود را از سر گرفت.

در فروردين سال ۱۳۵۶ با جمعي از يارانش جمعيت دفاع از آزادي و حقوق بشر را تأسيس کرد. در سالهاي 57-1356 از چهره هاي درخشان و طراز اول جنبش انقلابي مردم ايران بود و با اوجگيري مبارزات انقلابي امام خميني (ره) پيش از پيروزي انقلاب اسلامي به پاريس رفت و به عضويت شوراي انقلاب در آمد و در 16 بهمن ۱۳۵۷ مأمور تشکيل دولت موقت انقلاب شد. با حکم امام خميني (ره) و پيشنهاد شوراي انقلاب به نخست وزيري منصوب گرديد و مسئوليت اجرايي کشور را در وضعيتي بسيار دشوار بر عهده گرفت و در آبان ۱۳۵۸ استعفا داد و در انتخابات نخستين دوره مجلس به نمايندگي از طرف مردم تهران به مجلس شوراي اسلامي راه يافت.

مهندس بازرگان داراي تأليفات بسياري است که اکثر آنها در زمينه مسائل اسلامي است، از آن جمله مي توان به مطهرات در اسلام، راه طي شده، بعثت و تکامل و بازگشت به قرآن اشاره نمود.

ايشان فردي متواضع، پرکار، منظم و درست کردار بود. مهندس مهدي بازرگان سرانجام در روز 30 دي ماه ۱۳۷۳ بر اثر عارضه قلبي دارفاني را وداع گفت و در آرامگاه خانوادگيش در قم به خاک سپرده شد.

_________________________

1. حسن يوسفي اشکوري، در تکاپوي آزادي، تهران: قلم، 1376، ص 29 .

2. با پيشگامان آزادي، زندگينامه مهندس مهدي بازرگان، تهران: قلم، 1381، ص 33 .

3. سعيد برزين، زندگينامه سياسي مهندس مهدي بازرگان، تهران: نشر مرکز، 1374، ص 53 .

4. عليرضا اوسطي، ايران در سه قرن گذشته، ج2، تهران: پاکتاب، 1382، ص 949.

* اين اثر نوشتاري از ويدا معزي نيا مي باشد .

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:25  توسط ح.صفوی  | 

شیخ فضل الله نوری

معرفی شیخ فضل الله نوری

شیخ فضل الله نوری

تولد و تحصيلات‏

در سال 1259 ق. در روستاى لاشك در منطقه كجور مازندران، ملا عباس‏كجورى از روحانيان صالح و مورد اعتماد مردم، صاحب فرزندى شد و او را فضل‏اللَّه نام نهاد. فضل‏اللَّه پس از پشت سر گذاشتن دوران كودكى به تحصيل علوم اسلامى روى آورد. تحصيلات ابتدايى را در «بَلَده» (مركز منطقه نور) آغاز كرد.[1] پس از آن به تهران مهاجرت كرد و تحصيلات خويش را تا پايان دوره سطح در آنجا ادامه داد. سپس براى تكميل دانش خويش به نجف هجرت كرد و نزد استادان بزرگ حوزه نجف ميرزا حبيب‏اللَّه رشتى و شيخ راضى به تحصيل پرداخت و بعد از مدّتى در درس‏ميرزاى شيرازى بزرگ شركت كرد. وقار و تيزهوشى استاد، طلبه جوان را آنچنان شيفته وى ساخت كه با هجرت ميرزاى شيرازى به سامرّا وى نيز حوزه نجف را رها كرد و راهى سامرّا شد. حضور مستمر در درس‏ميرزاى بزرگ و هشت سال حضور در درس‏شيخ راضى و ميرزا حبيب اللَّه رشتى به همراه پشتكار و مداومت در درس و تحصيل، از شيخ فضل‏اللَّه مجتهدى برجسته و فقيهى نامدار ساخت.

به حقيقت بايد او را وارث علم ميرزاى رشتى و سياست و مديريت ميرزاى شيرازى دانست.

بازگشت‏

موقعيت حساس سياسى و اجتماعى ايران موجب شد تا شيخ فضل‏اللَّه با اشاره ميراى شيرازى و براى هدايت و پيشوايى جامعه ايران در سال 1303 ق. روانه تهران شود.[2] شيخ فضل‏اللَّه پس از مهاجرت به تهران، به اقامه جماعت و تأليف و تدريس علوم اسلامى و حوزوى پرداخت. مهارت او در فقه و اصول و ساير علوم اسلامى و شناختش از مسائل روز جامعه موجب شد تا خيلى زود مورد استقبال و توجه طلاب و روحانيان قرار گيرد. «مجلس درس شيخ در تهران داراى اعتبار و اهميّت فوق‏العاده بود و بسيارى از روحانيان به شركت در درس او مباهات داشتند و مجتهدان بسيارى در حوزه درس او حاضر و اغلب علماى تهران از افادات علمى او بهره مى‏بردند.»[3]

از چنين حوزه تعليم و تدريسى شخصيتهاى بزرگوارى برخاسته‏اند، از آن جمله‏اند: حاج شيخ عبدالكريم حائرى مؤسس حوزه علميه قم، حاج آقا حسين قمى، آقا سيد محمود مرعشى(پدر آيت اللَّه‏العظمى سيد شهاب‏الدين مرعشى (ره))، سيد اسماعيل مرعشى، ملا على مدرس، ميرزا ابوالقاسم قمى، شيخ حسن تهرانى، علامه محمّد قزوينى و....[4]

مقام علمى‏

مقام علمى شيخ فضل‏اللَّه مورد توافق دوست و دشمن بود. او علاوه بر علوم اسلامى از دانش هاى ديگر هم اطلاع داشت و به مسائل جامعه و مقتضيات زمان آگاه بود. [5] ناظم الاسلام مى‏نويسد: «نگارنده روزى كه مشاراليه (شيخ فضل‏اللَّه) در خانه آقاى طباطبايى بود، در مجلس در ضمن مذاكره گفت ملاّى سيصد سال قبل به كار امروز نمى‏خورد. شيخ در جواب گفت: خيلى دور رفتى بلكه ملاى سى سال قبل به درد امروز نمى‏خورد. ملاى امروز بايد عالِم به مقتضيات وقت باشد، بايد مناسبات دول را نيز بداند.»[6]

ادوارد براون، محقق و تاريخ نويس نامدار مى‏نويسد: «شيخ فضل‏اللَّه از لحاظ علم و آراستگى به كمال معروف و فقيه جامع و كامل... مجتهد سرشناس و عالمى متبحّر... و از لحاظ اجتهاد برتر از ديگران بود....»[7] مهديقلى هدايت چنين گفته است : «مقام علمى‏اش بالاتر از (دو سيد) مسند نشين (طباطبايى و بهبهانى) است. طلاب و بيشتر اهل منبر دور او را دارند.»[8]

ابوالحسن علوى مى‏گويد : «شيخ فضل‏اللَّه از شاگردهاى نمره اوّل حاجى ميرزا حسن شيرازىِ معروف بود. در پايتخت مرجع امورات شرعى بود.»[9]

فريدون آدميت نوشته است : «متفكر مشروطيت مشروعه شيخ فضل‏اللَّه نورى بود. از علماى طراز اوّل كه پايه‏اش را در اجتهاد اسلامى برتر از طباطبايى و بهبهانى شناخته‏اند.»[10]

احمد كسروى مى‏نويسد:«حاجى شيخ فضل‏اللَّه نورى ... از مجتهدان بنام و باشكوه تهران شمرده مى‏شد.»[11]

و بالاخره يپرم خان ارمنى - كه خود عاقبت مجرى حكم اعدام شيخ شد - در يادداشتهاى خصوصى خود نوشته است:

«شيخ فضل‏اللَّه نورى ... روحانى عاليقدرى بود و گفته او براى توده خلق، وحى مُنزل محسوب مى‏شد.»[12]

آثار علمى‏

شيخ فضل‏اللَّه علاوه بر فعاليت هاى اجتماعى و سياسى و تدريس و تبليغ داراى آثار علمى ارزنده‏اى است كه برخى را تأليف كرده و بر بعضى كتاب ها شرح و توضيح نوشته است. قسمتى از اين آثار عبارت‏اند از:

1 - رساله منظوم فقهى «الدّررالتنظيم» به عربى‏

2 - بياض (كتاب دعا)

3 - رساله فقهى فى قاعدة ضمان‏اليد

4 - رسالة فى‏المشتق‏

5 - صحيفه قائميه (صحيفه مهدويه)

6 - ضمايمى بر كتاب تحفةالزائر از مرحوم مجلسى (در پايان كتاب)

7 - اقبال سيد بن طاووس با توضيحات شيخ‏

8 - رساله تحريم استطراق حاجيان از راه جبل به مكه معظمه‏

9 - روزنامه شيخ (لوايح آقا شيخ فضل‏اللَّه)

10 - تحريم مشروطيت‏

11 - حاشيه بر كتاب شواهدالرُّبوبيه ملاصدرا

12 - حاشيه بر كتاب فرائدالاصول شيخ انصارى.[13]

در نهضت تنباكو

شيخ فضل‏اللَّه در نهضت تنباكو كه نخستين قيام فراگير به رهبرى روحانيت بود، نقش فعّالى داشت. او نخستين عالمى بود كه به حمايت از ميرزاى آشتيانى برخاست.[14] وى به عنوان نماينده ميرزاى شيرازى در تهران مورد توجه مردم و روحانيان بود. به طورى كه پس از لغو قرارداد تا وقتى كه ميرزاى شيرازى به وسيله شيخ فضل‏اللَّه از لغو قرارداد اطمينان حاصل نكرد، حكم حرمت استعمال توتون و تنباكو را لغو ننمود.[15]

در آستانه مشروطيت‏

با قتل ناصرالدين شاه، فرزندش مظفرالدين شاه به سلطنت رسيد. وى اراده‏اى ضعيف داشت. ساده لوح و زود باور بود و از علم و تدبيرى كه لازمه فرمانروايى است بى بهره بود. از اين رو اوضاع كشور آشفته بود. اين اوضاع نابسامان ملت را تحت فشار قرار داده بود، مردم كه يك بار پيروزى در نهضت تنباكو را تجربه كرده بودند، در صدد تغيير وضع موجود برآمدند. از اين زمان انجمن‏هايى براى هدايت مبارزات مردم تشكيل شد كه مهم‏ترين آن انجمن مخفى بود كه به وسيله آيت‏اللَّه طباطبايى اداره مى‏شد. در محرم سال 1323 ق. سخنرانان در مجالس مذهبى به انتقاد از دولت پرداختند. در همين زمان عكسى از «مسيو نوژ» بلژيكى كه در اداره گمرك ايران كار مى‏كرد با لباس روحانى پخش شد. عالمان و مردم مذهبى اين عكس را توهين به جامعه روحانيت دانستند و همين موضوع موجب تظاهراتى در بازار شد. اين وضع در تهران با رويدادهاى ساير شهرها از جمله خشم مردم كرمان به جهت برخورد ناشايست حاكمان كرمان با رهبران روحانى آنجا و نيز نارضايتى مردم خراسان، قزوين و سبزوار از حاكمان محلّى سبب نارضايتى عمومى در كشور گرديد. مردم و بازرگانان در مسجدى در تهران متحصن شدند. آيت اللَّه طباطبايى و آيت اللَّه بهبهانى به آنان پيوستند و تظاهراتى صورت گرفت كه مورد هجوم نيروهاى دولتى قرار گرفت. رهبران روحانى به همراه مردم به حرم عبدالعظيم‏(ع) پناهنده شدند و در آنجا خواسته‏هاى خود را كه مهم‏ترين آنها اجراى قوانين اسلامى و ايجاد عدالتخانه بود به اطلاع شاه رساندند. با اعلام موافقت با خواستهاى مهاجران روحانيان و مردم به شهر باز گشتند امّا عين‏الدوله كه پذيرش خواسته‏ها قدرتش را محدود مى‏كرد با خواسته‏هاى آنها مخالفت كرد و به زندان و تبعيد عدالت طلبان پرداخت. مردم نيز مبارزات خود را تشديد كردند و به رهبرى روحانيان دست به راه‏پيمايى و تظاهرات زدند. در اين جريان يكى از طلاب به نام سيد عبدالحميد به شهادت رسيد. مردم جسد شهيد را برداشته، در شهر به راهپيمايى پرداختند و پس از آن در مسجد جامع متحصن شدند.

آيت اللَّه طباطبايى و آيت اللَّه بهبهانى كه رهبرى نهضت عدالت طلبى را به عهده داشتند، از قدرت و نفوذ شيخ فضل‏اللَّه در جامعه آگاهى داشتند از اين رو با وى به گفتگو پرداخته، و از او درخواست همكارى كردند. شيخ نيز براى همراهى و حمايت از نهضت عدالتخانه به مبارزان پيوست. او در ابتداى همكارى و همراهى گفت : من راضى به بى‏احترامى به روحانيت و توهين به شريعت نيستم و شما را تنها نمى‏گذارم هر اقدامى كه انجام داديد من هم با شما حاضرم ولى بايد مقصود اسلام و شرع باشد.[16]

با هجرت عالمان و روحانيان به قم، شهر به حال تعطيل درآمد و مردم نگران و پريشان شدند. اين نگرانى موقعيت مناسبى را براى دولت استعمارگر انگليس به وجود آورد تا در نهضت رخنه كند و از اين راه با دولت روسيه كه همه‏كاره دربار قاجار بود رقابت كند. از اين رو به وسيله فراماسون ها و روشنفكران وابسته به خويش ،در ميان مبارزان نفوذ كرده، با پخش شايعه حمله دولت به مردم، زمينه را براى تحصن مردم در سفارتخانه‏اش آماده كرد و به دنبال آن تحصن در سفارتخانه آغاز شد. از پيشگامان اين تحصن حاج امين‏الضرب و حاجى شاهرودى و چند نفر ديگر بودند.[17] [18] نهضت عدالتخانه كهريشه‏اى مكتبى و اسلامى داشت از اين مرحله رنگ غربى به خود گرفت و كم‏كم زمزمه حكومت مشروطه بر سر زبان ها افتاد.

درخواستهاى آغازين كه اجراى قوانين اسلام و ايجاد عدالتخانه بود، جاى خود را به حكومت مشروطه و مجلس شوراى ملّى داد. نا آگاهى تحصن كنندگان از اين نوع حكومت به گونه‏اى بود كه برخى شعار مى‏دادند ما مشربه و بعضى مى‏گفتند ما مشروطه مى‏خواهيم [19] و شخص‏ ديگرى مشروطه را زنى تصور مى‏كرد كه قرار است پادشاه شود![20]

از اين مرحله، نهضت عدالتخانه با نام مشروطه و تحت نفوذ انگلستان به پيش مى‏رفت. روشنفكران غربزده و فراماسون هاى وابسته در شمار رهبران اصلى آن درآمدند و همان طور كه ماهيت نهضت تغيير كرد، نام آن نيز تغيير يافت و نهضت مشروطيت نام گرفت.

به دنبال پذيرش خواستهاى مبارزان عالمان و روحانيان متحصن در قم به تهران باز گشتند و فرمان مشروطيت و دستور تشكيل مجلس شوراى اسلامى به وسيله مظفرالدين شاه صادر شد. امّا متحصنين در سفارت كه از «ديگ پلو سفارت انگليس»[21] غذا خورده بودند، از سفارتخانه خارج نشدند و خواهان تغيير مجلس شوراى اسلامى به مجلس شوراى ملى شدند.[22] و پس از گفتگو و تغيير مجلس شوراى اسلامى به مجلس شوراى ملى از سفارتخانه خارج شدند. پس از آن با انتخاب نمايندگان، در روز يكشنبه هيجدهم شعبان 1324 ق. مجلس افتتاح شد.

«تكيه‏گاه مجلس و مايه قوّت و قدرت آن، علماى بزرگ تهران بودند كه در رأس آنها آقا سيد عبداللَّه بهبهانى و سيد محمد طباطبايى و حاج شيخ فضل اللَّه نورى بودند.»[23]

قانون اساسى‏

يكى از مهمترين كارهاى مجلس تدوين قانون اساسى بود. در مورد قانون اساسى دو ديدگاه متفاوت مطرح بود. روحانيان و در رأس آنها شيخ فضل‏اللَّه خواهان قانونى بودند كه بر پايه اسلام و شريعت باشد و روشنفكران غربزده و فراماسونها قانونى همسان قوانين كشورهاى غربى مى‏خواستند و اين اختلاف كه ناشى از ديدگاه فكرى و اعتقادى آنها بود، سرآغاز تفرقه بين دسته‏هاى مبارزان شد. روشنفكران وابسته و فراماسون ها اكثر مجلس را تشكيل مى‏دادند به طورى كه تنها در بين شانزده نماينده تهران سيزده نفر آنها فراماسون بودند.[24] فراماسون ها و ديگر روشنفكران غربزده در نوشتن قانون اساسى و متمّم آن نقش مهمّى داشتند. رئيس هيأت تدوين كننده متمم قانون اساسى «سعدالدّوله» بود كه در بلژيك به عضويت لژ فراماسونى درآمده بود.[25] از ديگر اعضاى آن حاج امين‏الضرب، حاج سيد نصراللَّه سادات اخوى، سيد نصراللَّه تقوى و تقى زاده بودند كه همه فراماسون بودند.

مجلس با چنين افرادى مشغول تهيه و تصويب قانون اساسى شد. شيخ فضل‏اللَّه كه از قبل به توطئه‏هاى فراماسونها و روشنفكران غربزده پى برده بود، به همراه آيت اللَّه بهبهانى و آيت اللَّه طباطبايى در جلسات مجلس شركت كردند تا شايد از راه نصيحت و هدايت بتوانند از تصويب قوانين غير اسلامى جلوگيرى كنند. امّا نمايندگان فراماسون به راه خويش مى‏رفتند.

در اين ميان روحانيان و عالمان بزرگ حوزه علميه نجف يعنى آيات عظام آخوند خراسانى، شيخ عبداللَّه مازندرانى و ميرزا حسين تهرانى نيز با اطلاعات نادرستى كه از طرف مشروطه خواهان به آنها مى‏رسيد به حمايت از مشروطه برخاستند. شيخ فضل‏اللَّه به تلاش خود براى اصلاح وضع موجود ادامه داد. او در مورد قانون اساسى پيشنهادهايى به مجلس داد. ذكر مذهب جعفرى به عنوان مذهب رسمى كشور و اصل نظارت فقها بر قوانين مجلس شوراى ملّى از جمله اين پيشنهادها بود كه از هوشيارى و شمّ سياسى او حكايت داشت. با اينهمه مجلس با نظرات وى مخالفت كرد و او به نشان اعتراض مجلس را ترك كرد.

از اين زمان شيخ فضل‏اللَّه مورد حملات ناجوانمردانه روشنفكران غرب‏گرا و فراماسونها و ديگر ناآگاهان قرار گرفت. يكى از نمايندگان در مذاكرات مجلس درباره شيخ فضل‏اللَّه گفت : چون او رياستى پيدا نكرد، راه مخالفت پيش گرفت تا از اين راه به رياست برسد![26]

مخالفت با مشروطه‏

هرچند كه با تلاش شيخ و حمايت عالمان نجف اصل نظارت فقها با تغييراتى به عنوان اصل دوم متمم قانون اساسى تصويب شد،[28] شيخ فضل‏اللَّه كه شاهد توهين روزنامه‏ها به دين و ائمه معصومين: بود، دريافت كه هيچ تضمينى براى اصل نظارت فقها و تطبيق قوانين با شريعت اسلام وجود ندارد و اگر اكنون فكرى اساسى براى اين كار نشود فردا بسيار دير خواهد بود. وى با حكومت مشروطه مخالفتى نداشت، بحث او در كيفيت اين نوع از حكومت در جامعه اسلامى ايران بود. او معتقد بود كه قانون اساسى و ديگر قوانين حقوقى و جزايى بايد مطابق قوانين اسلام باشد، زيرا مردم ايران مسلمان و پيرو اين دين هستند و به همين دليل پيشنهاد كرد تا عنوان حكومت، مشروطه مشروعه باشد. وى بارها گفت: «من واللَّه با مشروطه مخالفت ندارم، بإ اشخاص بى‏دين و فرقه ضالّه و مضلّه مخالفم كه مى‏خواهند به مذهب اسلام لطمه وارد بياورند. روزنامه‏ها را كه لابد خوانده‏ايد كه به انبيا و اوليا توهين مى‏كنند.»[29] رويارويى و نبرد دو انديشه مشروطه و مشروعه، مخصوص تهران نبود و در شهرهاى بزرگ ديگر نيز وجود داشت. در رشت آيت اللَّه حاج ملا محمّد خمامى رشتى، در زنجان آخوند ملا قربان‏على زنجانى، در تبريز ميرزا محمّد حسن مجتهد تبريزى و ميرهاشم دَوَچى از طرفداران مشروطه مشروعه بودند.

در تهران نيز آخوند رستم آبادى، احمدطباطبايى، ملا محمّد آملى، شيخ‏عبدالنبى نورى، سيد محمد يزدى، شيخ‏محمّد بروجردى، حاج ميرزا لطف‏اللَّه، حاج آقا نوراللَّه مجتهد عراقى، شيخ على اكبرمجتهد، سيد على قطب نخجوانى، شيخ‏محمّد على پيشنماز، آقا جمال الدين‏لافجه‏اى، شيخ على‏اكبر طالقانى و... از شيخ فضل‏اللَّه و مشروطه مشروعه حمايت مى‏كردند. امّا با اين همه، تبليغات مشروطه طلبان چنان قوى و گمراه كننده بود كه جو سياسى و اجتماعى به طور كامل موافق مشروطه خواهان بود و همين موجب شد تا جمعى خواهان تبعيد شيخ شوند و گروهى حمله به منزل او را طرح ريزى كنند. شيخ فضل‏اللَّه نيز براى اينكه پيام خود را بهتر به مردم برساند با همراهان خويش به حضرت عبدالعظيم‏(ع) هجرت كرد و در آنجا متحصن شد.

او در يكى از سخنرانيهاى خويش خطاب به مردم حاضر در حرم فرمود:

بارها اين را گفته‏ام و باز به شما مى‏گويم كه من در موضوع مشروطيت و محدود بودن سلطنت هيچ حرفى ندارم و هيچ كس نمى‏تواند اين موضوع را انكار كند، بلكه براى اصلاح امور مملكت و محدوديت سلطنت و تعيين حقوق و وظايف دولت قانون و دستورالعمل لازم است. امّا مى‏خواهم بدانم در مملكت اسلامى كه داراى مجلس شوراى ملى است، قوانين آن مجلس بايد مطابق قوانين اسلام و قرآن باشد يا مخالف قرآن و كتاب آسمانى؟! وى در ادامه قرآن كوچك خود را از جيب بيرون آورد و قسم ياد كرد كه من مخالف اساس مشروطيت و مجلس نيستم بلكه اوّل كسى كه طالب اين اساس بود من بودم و فعلاً هم مخالفتى ندارم امّا مشروطه به همان شرايطى كه گفتم كه بايد قانون اساسى و قوانين داخلى مملكت مطابق با شرع باشد.[30]

تحصن كنندگان براى بيان و توضيح مواضع و اهداف خود روزنامه‏اى به نام لايحه منتشر مى‏كردند. مجلس كه از افشاگرى و تبليغات آنها احساس خطر مى‏كرد، با انتشار اطلاعيه‏اى اعلام كرد كه كلمه مشروطه نمى‏تواند چيزى مخالف با دين و احكام شرعى باشد. اين اطلاعيه كه پاسخى در حد گفتار و نوشتار به خواستهاى متحصنين بود موجب شد تا شيخ فضل‏اللَّه و يارانش حرم را ترك كرده، به شهر باز گردند امّا اين يك برنامه حساب شده براى تفرقه و از هم پاشيدن متحصنين بود و مشروطه خواهان در عمل همان مسير سابق را مى‏پيمودند.

شيخ فضل‏اللَّه نيز مشغول درس و بحث علوم اسلامى شد و چون گذشته در موضع مخالفت و در سنگر مبارزه با مشروطيت اروپايى باقى ماند. شيخ و يارانش هر چند در اين مرحله فعاليت علمى در مخالفت با مشروطه نداشتند وجود آنها خارى در چشم مشروطه طلبان غرب‏گرا بود. از اين رو با جعل تلگرامهايى از طرف علماى نجف شيخ را مُخّل آسايش و مفسِد معرفى كردند. جالب توجه اينكه در يكى از اين تلگرامها آمده بود : شيخ فضل‏اللَّه به علت اخلال در اصلاح مسلمين از درجه اجتهاد ساقط است. اين جاعلان جاهل نمى‏دانستند كه علم و اجتهاد چيزى نيست كه كسى بتواند آن را از ديگرى سلب كند. امّا ناآگاهى جامعه كافى بود تا اين تبليغات مؤثر واقع شود. پس از آن توطئه قتل شيخ طرح ريزى شد و شيخ فضل‏اللَّه مورد حمله مسلحانه قرار گرفت و مجروح گرديد.

سقوط و ظهور دوباره مشروطيت‏

با مرگ مظفرالدين شاه، محمد على شاه به سلطنت رسيد. وى داراى خوى استبدادى بود و به هيچ وجه مطيع قانون نبود. علاوه بر اين وى پرورش يافته روس ها بود و با حكومتى كه بر اساس خواست و منافع انگلستان روى كار مى‏آمد موافق نبود. از اين رو به وسيله سربازان دولتى و قزاقان روسى به مجلس حمله كرد. عده‏اى از نمايندگان كشته شدند و برخى دستگير و تبعيد شدند و بساط مشروطه برچيده شد.

خبر حمله به مجلس و كشتن مشروطه‏خواهان موجب شد تا نيروهاى شمال به رهبرى سپهدار تنكابنى و نيروهاى بختيارى به رهبرى سردار اسعد بختيارى به تهران حمله كرده، شهر را به تصرف خود درآورند. با شكست نيروهاى دولتى و فتح تهران محمد على شاه به سفارت روسيه پناهنده شد. فاتحان تهران مجلسى با عنوان مجلس عالى در بهارستان تشكيل دادند. اين مجلس محمد على شاه را از سلطنت خلع و احمد شاه را به پادشاهى برگزيد و بقيه مناصب حكومت را بين خود تقسيم كردند. اكثر مشروطه خواهانى كه حكومت را به دست گرفتند از عوامل روسيه و انگلستان بودند و به اين ترتيب «حكومت و مجلس دوم هر دو به دست فئودالها و خدمتگزاران امپرياليسم افتاد.»[31] حكومت روى كار آمده حتى با معيارهاى غربى نيز يك حكومت مشروطه نبود. فاتحان تهران و حاميان مشروطيت يعنى سردار اسعد و سپهدار هيچيك اعتقادى به حكومت ملى نداشتند. زيرا «يكى از عناصر اصلى ايدئولوژى مشروطيت، برانداختن نظام شبه فئوداليسم ايرانى و نفى قدرتهاى محلى حكومت امثال سپهدار و سردار اسعد بود.»[32]

آخرين روزها

مشروطه خواهان پس از برقرارى حكومت به تصفيه حساب با مخالفان مشروطه پرداختند. طرفداران استبداد يعنى شاه و درباريان وحشت زده هركدام به جايى پناه بردند امّا مشروطه مشروعه به رهبرى شيخ فضل‏اللَّه چون كوه مقاوم و استوار بودند.

پيشنهادهاى مختلفى به شيخ فضل‏اللَّه رسيد تا به جايى پناهنده شود. سعدالدوله براى او پيام فرستاد كه با وزير مختار روس و انگليس گفتگو كردم و براى شما جاى مناسبى در سفارتخانه تهيه كرده‏ام تا از خطر محفوظ باشيد. ياران شيخ فضل‏اللَّه خوشحال شدند امّا شيخ بدون عكس‏العمل در مقابل اين پيام «لاحول و لاقوة الّا باللَّه» مى‏گفت. [33] پيشنهاد شد كه اجازه بدهيد پرچم هلند را كه كشور بى‏طرفى است بر بام خانه نصب كنيم تا در امان باشيد. شيخ با تبسمى استهزا گونه فرمودند: بايد پرچم ما را روى سفارتخانه بيگانه نصب كنند. چطور ممكن است كه صاحب شريعت به من كه از مبلغين احكام هستم اجازه فرمايد، پناهنده به خارج از شريعت شوم.[34]

وى در پاسخ پيشنهاد ديگرى اينچنين فرمود:

آيا رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را براى اسلام سفيد كرده‏ام حالا بيايم و زير پرچم بيگانه بروم!

سرانجام مشروطه طلبان براى انتقام از شيخ فضل‏اللَّه به منزل وى حمله كردند و شيخ را به شهربانى بردند. شيخ فضل‏اللَّه چند روزى در شهربانى بود و در روز سيزدهم رجب براى محاكمه او را به عمارت گلستان بردند. «مدير نظام نوابى» از مأموران شهربانى و از محافظان شيخ فضل‏اللَّه ماجراى محاكمه شيخ را اين گونه نقل مى‏كند.

اعضاى دادگاه شش نفر بودند كه مقابل آقا روى نيمكت نشستند. شيخ ابراهيم زنجانى به عنوان دادستان دادگاه از آقا سئوال مى‏كرد. او در موقع محاكمه به آقا حمله و بى‏احترامى مى‏كرد و يك بار نيز گفت: شيخ! من از تو عالم‏ترم. از مخارج تحصن سؤال شد و آقا برايشان توضيح داد و گفت ديگر پول نداشتيم وگرنه ادامه مى‏داديم. در بين محاكمه آقا اجازه نماز خواندن خواست و آنها هم اجازه دادند. آقا عبايش را همان نزديكى روى كف تالار پهن كرد و نماز ظهرش را خواند امّا اجازه ندادند كه نماز عصرش را هم بخواند. دوباره از تحصن سؤال كردند. در بين محاكمه يپرم خان از در پايين آهسته وارد تالار شد و پشت سر آقا روى صندلى نشست. آقا متوجه او نشد. ولى چند دقيقه‏اى كه گذشت حادثه‏اى پيش آمد كه وضع تالار تغيير كرد. من درا ين وقت از آقا قدرت و شجاعتى ديدم كه در تمام عمر نديده بودم و آن وقتى بود كه آقا از افراد محاكمه كننده پرسيد: «يپرم» كداميك از شما هستيد؟ همه به احترام يپرم از سر جايشان بلند شدند و يكى از آنها با احترام «يپرم» را كه پشت سر آقا نشسته بود نشان داد و گفت يپرم خان ايشان هستند! آقا همان طور كه روى صندلى نشسته بود و دو دستش را روى عصا تكيه داده بود به طرف چپ نصفه دورى زد و سرش را برگرداند و با حالت خشم و تندى گفت: يپرم تويى؟ يپرم گفت بله و بلافاصله گفت: شيخ فضل‏اللَّه تويى؟ آقا جواب داد بله منم! يپرم گفت: تو بودى كه مشروطه را حرام كردى؟ آقا جواب داد بله من بودم و تا ابد الدهر هم حرام خواهد بود. مؤسسان اين مشروطه همه بى‏دين هستند و مردم را فريب داده‏اند. پس از آن رويش را برگرداند. در آن موقع كه اين كلمات با هيبت مخصوصى از دهان آقا بيرون مى‏آمد نفس از در و ديوار بيرون نمى‏آمد و همه ساكت و سراپا گوش بودند. تماشاچيان حاضر در تالار وحشت كرده بودند. من مى‏لرزيدم و با خود مى‏گفتم اين چه كار خطرناكى است كه آقا در اين موقع انجام مى‏دهد! يپرم رئيس شهربانى و فرمانده نيروهاى انتظامى است.

موضوع محاكمه شيخ فضل‏اللَّه همين چند سؤال پيرامون تحصن بود.

سربدارى ديگر

بساط دار و مقدمات اعدام از شب قبل در ميدان توپخانه فراهم شده بود. هنگامى كه آقا به طرف ميدان توپخانه مى‏رفت نگاهى به جمعيت و بعد رو به آسمان كرد و گفت:

اُفَوِّضُ أَمرِى‏الى اللَّه اِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالعباد.[35]

ميدان توپخانه از جمعيت موج مى‏زد. نيروهاى دولتى مردم را كنار مى‏زدند تا راه باز شود. در اين لحظه آقا به عقب برگشت و در ميان جمعيت خادم باوفايش را ديد و گفت نادعلى! او هم بلافاصله خود را به آقا رساند. مردم همه سراپا گوش بودند. مى‏خواستند بدانند او در لحظه آخر چه كارى دارد. در اين وقت آقا دست در جيب كرد و كيسه‏اى بيرون آورد و به نادعلى داد و گفت اين مُهرها را خُرد كن. او در اين لحظه حساس هم دورانديش و تيزهوش است و براى اينكه پس از مرگش مشروطه طلبان سند سازى نكنند و از مهرها سوء استفاده نكنند، دستور خُرد كردن آنها را داده است. پس از آن آقا را روى چهار پايه قرار دادند و او از آنجا آخرين سخنان خويش را بيان كرد. سخنان او تأكيدى بر موضع اصولى و مكتبى گذشته‏اش بود. وى خطاب به جمعيت تماشاچى فرمود : خدايا! تو خودت شاهد باش كه من براى اين مردم به قرآن تو قسم ياد كردم. خدايا! تو خودت شاهد باش كه در اين دم آخر باز هم به اين مردم مى‏گويم كه مؤسسان اين اساس بى‏دين هستند و مردم را فريب داده‏اند. اين اساس مخالف اسلام است. محاكمه من و شما بماند پيش پيغمبر اسلام. او با وجود ضعف و پيرى و بيمارى آخرين سخنان خويش را با شجاعت و شهامت كم‏نظيرى بيان كرد و تنها ايمان و عشق به يك هدف مقدس است كه موجب مى‏شود شخصى اينچنين در مقابل مرگ و شهادت ايستادگى كند. او در پاى دار چنان شجاع بود كه گويى دار از هيبت و عظمت او مى‏لرزيد.[37]

قبل از اينكه ريسمان دار را به گردن وى بيندازند يكى از مشروطه خواهان براى او پيغام آورد كه شما مشروطه را امضا كنيد و خود را از كشتن رها سازيد! شيخ فضل‏اللَّه گفت: من ديشب پيامبر(ص) را در خواب ديدم و به من فرمود كه فردا شب مهمان من هستى و من چنين امضايى نخواهم كرد.[38] و بعد از چند لحظه طناب دار را به گردن او انداختند و چهار پايه را از زير پاى وى عقب راندند و طناب را بالا كشيدند.[39] در پاى دار مشروطه طلبان شادى مى‏كردند.

پس از شهادت‏

پس از اعدام جسد شيخ شهيد را به حياط شهربانى منتقل كردند و در وسط حياط بر روى يك نيمكت قرار دادند. مشروطه طلبان و ديگر افرادى كه نسبت به دين كينه و عداوت داشتند به جسد نيز حمله كردند. نيروهاى مسلح با قنداق تفنگ، ديگران با لگد و... به طورى كه خونابه از جسد سرازير شد. ابتدا از تحويل جسد به خانواده شيخ جلوگيرى كردند و بعد از مدّتى جسد را تحويل خانواده وى دادند. آنان نيز جسد را در خانه مخفى كرده، پس از حدود هيجده ماه آن را به قم بردند و در يكى از اتاق هاى صحن مطهر حرم حضرت معصومه‏(س) به خاك سپردند.

اعدام شيخ شهيد نقاب از چهره مدعيان دروغين آزادى و عدالت برداشت و مردم فهميدند كه مشروطيت سرابى بيش نبوده است. كم‏كم روحانيان ديگر نيز از مجلس و دولت كنار گذاشته شدند و زمينه جدايى دين از سياست فراهم شد. آيات عظام نايينى، آخوند خراسانى، طباطبايى، بهبهانى و طباطبايى يزدى همگى از شهادت شيخ فضل‏اللَّه متأثر شدند و دريافتند كه واقعيتهاى تلخى در پشت ظواهر فريبنده پنهان بوده است. امّا ديگر دير شده بود.

زندگى شخصى شهيد نورى‏

همسر شهيد، سكينه، دختر دائى‏اش محدث نورى بود او داراى چهار پسر به نامهاى مهدى، ضياءالدين، هادى و جلال و هشت دختر به نام‏هاى زينت، اينسه، احترام، زكيه، خديجه، منيره، اقدس و انور بود. وى در زندگى[40] شخصى بسيار منظم بود .لباس مرتب و پاكيزه‏اى مى‏پوشيد و ظاهرى آراسته داشت. اهل ريا و فريب نبود و بسيار صريح و شجاع بود. دستى گشاده داشت و خانه او به روى همه كس باز بود و هرگاه شخصى اظهار فقر و تنگدستى مى‏كرد، در حدّ توان از او دستگيرى مى‏كرد و هر وقت فردى براى اثبات فقر خويش مى‏خواست قسم بخورد، مى‏گفت كه قسم لازم نيست و او را يارى مى‏كرد. شيخ شهيد اهل جمع آورى مال نبود. براى كسى كه در راه هدف خرج كرد. در تحصن حضرت عبدالعظيم‏ (ع) علاوه بر مصرف تمام دارايى خويش، تمام اموال خانه و حتى خانه‏اش را در گرو قرض هايش گذاشت و تا آخر عمر نتوانست آنها را بپردازد. جمعى از طلبكاران او پس از شهادتش طلب‏هاى خود را بخشيدند و بعضى از طلب‏ها را هم عدّه‏اى از دوستان او پرداخت كردند. پس از شهادتش سياهى فقر بر خانه يخ شهيد سايه گسترده بود. فقرى كه فقط اعضاى خانواده‏اش آن را لمس كردند. دولت دو نگهبان براى خانه شهيد نورى قرار داد امّا آنها خود موجب مزاحمت و رنج و زحمت اعضاى خانواده شدند. يك بار آنها براى حقوق خويش از ميرزا هادى دويست تومان پول طلب كردند. دويست تومان پول زيادى بود و آنها توان پرداخت آن را نداشتند. امّا آنها دست بردار نبودند. حاج ميرزا هادى با فروش مقدارى از لوازم خانه صد تومان تهيه كرده، به آنها پرداخت كرد. در همين روزهايى كه غم و اندوه شهادت شيخ بر اعضاى خانواده حكم‏فرما بود و فقر و تنگدستى آزارشان مى‏داد، كريم دوانگر همان شخصى كه به شيخ سوء قصد كرد و مورد عفو او قرار گرفت، به خانه شيخ شهيد مراجعه كرده، گفت : در روز درگيرى اسلحه مرا گرفتند و بايد پول آن را شما بپردازيد. خانواده شيخ شهيد گفتند كه اسلحه را شهربانى گرفت به آنجا مراجعه كنيد، امّا او اهل خانه را تهديد كرد. همسر شيخ شهيد نيز از ترس جان پسرش و دفع شرّ او قاليچه زير پايش را جمع كرد و به او داد.[41]

امام خمينى و مشروطيت‏

حضرت امام خمينى (ره) با تأييد نظر شيخ شهيد در مورد مشروطه مشروعه و تجليل از تلاش او در راه تصويب قانون اساسى موافق با قوانين اسلامى، انحراف نهضت مشروطيت از مسير صحيح و اعدام شيخ شهيد را كار بيگانگان و عمّال داخلى آنها مى‏دانست كه به موجب ترس از قدرت اسلام و روحانيان به اين كار دست زدند. او در اين مورد فرمود:

«لكن راجع به همين مشروطه و اين كه مرحوم شيخ فضل‏اللَّه - رَحِمهُ اللَّه- ايستاد كه مشروطه بايد مشروعه باشد، بايد قوانين موافق اسلام باشد، در همان وقت كه ايشان اين امر را فرمود و متمم قانون اساسى هم از كوشش ايشان بود، مخالفين، خارجيها كه يك همچو قدرتى را در روحانيت مى‏ديدند، كارى كردند در ايران كه شيخ فضل‏اللَّه مجاهد مجتهد داراى مقامات عاليه را، يك دادگاه درست كردند و يك نفر منحرف روحانى‏نما او را محاكمه كرد و در ميدان توپخانه شيخ فضل‏اللَّه را در حضور جمعيّت به دار كشيدند.»[42]

[1] پايدارى تا پاى دار، على ابوالحسنى (منذر) ص‏139.

[2] ‏ خاطرات سياسى، تاريخى مستر همفر در كشورهاى اسلامى، ترجمه على كاظمى با مقدمه آيت‏اللَّه شيخ حسين لنكرانى، ص‏17.

[3] شيخ فضل‏اللَّه نورى و مشروطيت، مهدى انصارى، ص‏26

[4] پايدارى تا پاى دار، ص‏305.

[5] مكتوبات، اعلاميه‏ها،... وچند گزارش پيرامون نقش شيخ فضل‏اللَّه نورى، محمد تركمان، ج‏2، ص‏326.

[6] تاريخ بيدارى ايرانيان، ناظم الاسلام كرمانى، ص‏256.

[7] ‏ انقلاب ايران، ادوارد براون، ترجمه احمد پژوه، ص‏355.

[8] خاطرات و خطرات، مهديقلى هدايت، ص‏155.

[9] رجال عصر مشروطيت، ابوالحسن علوى، ص‏81.

[10] ايدئولوژى نهضت مشروطيت، فريدون آدميت، ص‏429.

[11] تاريخ مشروطه ايران، احمد كسروى، ص‏31.

[12] يپرم خان سردار، اسماعيل رائين، ص‏252.

[13] شيخ فضل‏اللَّه نورى و مشروطيت، ص‏29 و 30.

[14] خاطرات من، جلد اوّل، حسن اعظام قدسى، ص‏62.

[15] تحريم تنباكو، ابراهيم تيمورى، ص‏179.

[16] مقدمات مشروطيت، هاشم محيد مافى، ص 92.

[17] فراموشخانه يا فراماسونرى سازمانى استعمارى است كه تشكيلات بسيار پيچيده و مرموزى دارد مقررات خاصى داشته و رازدارى از شرايط آن است هدف آنها در ظاهر حمايت از انسانيت و تهذيب اخلاق و رشد فرهنگى جامعه است تشكيلات ابتدايى آن در انگلستان و فرانسه بوده، در اكثر كشورها شعبه‏هايى دارد.

[18] تاريخ اجتماعى و سياسى ايران از زمان ناصرالدين شاه تا آخر سلسله قاجاريه، عبداللَّه بهرامى، ص‏69 و 70.

[19] تاريخ پيدايش مشروطيت، اديب هروى خراسانى، ص‏137 و 138.

[20] اسلام و مقتضيات زمان، مرضى مطهرى، ص‏159.

[21] شيخ فضل‏اللَّه همواره مى‏گفت مشروطه‏اى كه از ديگ پلوسفارت انگليس بيرون بيايد به درد ما ايرانيها نمى‏خورد.

[22] تاريخ بيدارى ايرانيان، ص‏484.

[23] زمينه انقلاب مشروطيت ايران (سه خطابه)، سيد حسن تقى زاده، ص‏44.

[24] ‏ فراموشخانه و فراماسونرى در ايران، اسماعيل رائين، ج 2، ص‏208.

[25] همان، ص‏195.

[26] مكتوبات، اعلاميه‏ها...، ج‏2، ص‏148.

[27] همان، ص‏211.

[28] قانون اساسى و متمم آن، ص‏29.

[29] تاريخ پيدايش مشروطيت، ص‏139.

[30] تاريخ انقلاب ايران، ابن نصراللَّه مستوفى تفرشى، ج اوّل، ما به نقل از مكتوبات... ج‏2، تركمان، ص‏194 - 197.

[31] تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق، عبدالهادى حايرى، ص‏122.

[32] فكر دمكراسى اجتماعى در نهضت مشروطيت ايران، فريدون آدميت، ص‏133.

[33] فاجعه قرن، جواد بهمنى، ص‏139 با تصرف و تلخيص.

[34] مكتوبات...، ص 362 و 363 با تصرف و تلخيص.

[35] سوره مؤمن، آيه 44.

[36] احمد خوانسارى.

[37] شاهين (نهيب ادبى جنبش)، شمس‏الدين تندركيا، ص 229 - 234. با تصرف و تلخيص

[38] سيد جمال‏الدين و شيخ نورى، برقعى، ما به نقل از فاجعه قرن، ص‏163.

[39] احمد خوانسارى.

[40] شاهين (نهيب ادبى جنبش)، ص 222.

[41] شاهين (نهيب ادبى جنبش)، ص 269.

[42] صحيفه نور، امام خمينى، ج‏18، ص‏175.

اين نوشتار برداشتي از اثر سيد مجيد حسن‏زاده آب لشكرى است .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:24  توسط ح.صفوی  | 

سيد جمال الدين اسد آبادي

سيد جمال الدين اسد آبادي

سيد جمال الدين اسد آبادي

سيد جمال الدين در شعبان سال 1254 در اسد آباد همدان بدنيا آمد. پدرش سيد صفدر و مادرش سكينه بيگم بودند. مطابق شجره نامه هاي موجود وي از سادات حسيني ساكن در محله سيدان اسدآباد مي باشد. اما به دلايلي نام خود را به همراه كلمه افغاني به كار مي برده است و بدين نام مشهور مي باشد .

پدرش از سن پنج سالگي وي را با قرآن و مقدمات علوم روز آشنا كرد و با مشاهده نبوغ فراوان از 9 سالگي در مدارس علوم ديني آن زمان و از جمله در قزوين و تهران به تحصيل علوم ديني پرداخت و پس از آن براي تکميل معلومات خود عازم نجف شد . سيد جمال که از همان آغاز جواني براي اوضاع پريشان ممالک اسلامي چاره انديشي مي کرد ، پس از پايان تحصيل عازم هندوستان شد و در آن جا کوشش کرد مردم و به خصوص مسلمين را عليه استعمار انگليس بسيج کند ، اما به دليل سلطه ي همه جانبه ي انگليس ها در هندوستان ، مجبور به ترک آنجا شد و به کشور عثماني رفت . او مدتي در کشور عثماني اقامت داشت اما هنگامي که با حسادت برخي علماي دربارآنجا مواجه شد ، راهي مصر شد . سيد جمال الدين توانست در مصر ، يک نهضت فکري ضد استعمار را پايه ريزي کند و تشکيلاتي به نام انجمن مخفي به وجود آورد ، بر اثر فشار انگلستان که از قيام مردم مصر بيم داشت ، سيد مجبور به ترک مصر شد.

سيد در عرصه‌انديشه‌پويا و فعال‌بود. در آن‌زمان‌مشكلات‌جهان‌اسلام‌، پيدايش‌خرافات‌در مذاهب‌گوناگون‌اسلامي‌، پيدايش‌تفكر ماديگري‌در شبه‌قاره‌هند، پيدايش‌انديشه‌هاي‌ضد فلسفي‌، ضد اشراق‌و ضد عرفان‌در مصر،تحكيم‌پايه‌هاي‌جمود فكري‌در مقر خلافت‌عثماني‌در استانبول‌و تحكيم‌پايه‌هاي‌استبداد سياسي‌در ايران‌بود. درآن‌شرايط‌، متفكرين‌در مقابله‌با اين‌مشكلات‌به‌چند دسته‌تقسيم‌مي‌شدند. گروهي‌معتقد به‌استفاده‌از تمدن‌غرب‌بودند، افرادي‌مثل‌« طهطاوي‌» در مصر يا « شبلي‌شميل‌» در سوريه‌خواهان‌آن‌بودند كه‌با استفاده‌از تمدن‌غرب‌بايدضعفها و مشكلات‌را برطرف‌ساخت‌. گروه‌ديگر مثل‌« مصطفي‌كمال‌وسعد زغلول‌» به‌ناسيوناليسم‌پرداخته‌وخواستار و هوادار پان‌عربيسم‌، شدند. گروه‌ديگري‌كه‌سيد رهبري‌آن‌را بعهده‌داشت‌با طرح‌انديشه‌بازگشت‌به‌خويشتن‌، خواستار تغيير بنيادي‌جامعه‌و برگشت‌به‌سمت‌اسلام‌اصيل‌گرديدند. وي‌مقابله‌با نفود استعمار و مبارزه‌با استبداد داخلي‌را چاره‌اين‌كار مي‌دانست‌. سيد در مبارزه‌اش‌به‌بررسي‌مسائل‌فكري‌و عقيدتي‌و سياسي‌مي‌پرداخت‌. مخاطبين‌او عمدتاً توده‌ها بودند ولي‌زماني‌كه‌به‌آنها دسترسي‌نداشت‌، ناچار خطابه‌اش‌را باشخصيت‌هاي‌سياسي‌و علماء مطرح‌مي‌كرد؛ و اينها نيز مشكلاتي‌براي‌او پيش‌مي‌آوردند. بار اول‌كه‌سيد درباره‌صنعت‌، علم‌و اسلام‌در استانبول‌صحبت‌كرد، با تكفير خود توسط‌شيخ‌الاسلام‌فهمي‌افندي‌مواجه‌شد و خليفه‌هم‌محترمانه‌عذر سيد را خواست‌! البته‌سيد به‌طرح‌مسائل‌فكري‌جهان‌اسلام‌مي‌پرداخت‌، ولي‌نه‌به‌آن‌صورتي‌كه‌اكنون‌و در نيم‌قرن‌اخير معمول‌شده‌است‌، يعني‌بررسي‌سيستماتيك‌. سيد به‌اين‌شيوه‌مسائل‌فكري‌و فلسفي‌راتكميل‌نمي‌كرد و اصولاً نيازي‌هم‌به‌اين‌كار نبود. چرا كه‌جو فكري‌آن‌موقع‌اينگونه‌نبود. سيد جمال‌از نظر قدرت‌علمي‌و اطلاعاتي‌در اوج‌قرار داشت‌. هر موقع‌مشكلي‌پيش‌مي‌آمد سيد پاسخ‌گوي‌آن‌بود. نمونه‌آن‌را در مباحثه‌سيد با ارنست‌رنان‌مي‌بينيم‌. مراجعه‌به‌آثار باقي‌مانده‌از سيد مانند رساله‌نيچريه‌، تفسير مفسر و يا مقالات‌ديگري‌كه‌به‌عربي‌در « العروة‌الوثقي‌» نگاشته‌، نشاندهنده‌آگاهي‌و حساسيت‌سيد نسبت‌به‌مسائل‌فكري‌و عقيدتي‌بوده‌است‌.

با اين وجود ، حرکتي که وي در مصر ايجاد کرد ، باعث شد تا سالها بعد به رهبري شاگردانش يعني محمد عبده و سعد زغلول ، زمينه ساز قيام مردم مصر عليه استعمار شود.

سيد جمال ، پس از تبعيد از مصر ، مدتي در هندوستان ماند و آن گاه روانه ي اروپا شد و در پاريس با همکاري عبده به انتشار روزنامه ي عروة الوثقي پرداخت . چندي بعد ، سيد به دعوت ناصر الدين شاه به ايران آمد . او که براي اجراي انديشه هاي اصلاح طلبانه اش ، ابتدا مي پنداشت که از راه گفت و گو مي تواند به نتيجه برسد ، پس از مأيوس شدن از اين کار ، آشکارا شاه را عامل بد بختي هاي ايران معرفي کرد و به خاطر همين از ايران اخراج شد . هنگامي که سيد جمال براي بار دوم به ايران سفر کرد ، به شهر ري تبعيد شد ، اما در آنجا نيز به رغم کنترل مأموران ، به تشکيل نشست هاي گوناگون اقدام کرد .

سيد جمال ، در اين جلسات ، مردم را به قيام عليه بيدادگري شاه تشويق کرد . از اين رو ، شاه که وجود سيد را در ايران به زيان خود مي ديد ، دستور داد تا او را در حالي که به شدت بيمار بود ، از ايران تبعيد کنند.

آخرين روزهاي عمر سيد جمال ، در ترکيه و تحت نظر سلطان عبدالحميد ، امپراطور عثماني ، سپري گشت.

پس از قتل ناصرالدين شاه توسط ميرزا رضا کرماني که از مريدان سيد بود ، سلطان عثماني ،از هراس جان خويش ، دستور مسموم کردن سد جمال الدين اسد آبادي را داد.

سيد در زندگي‌پر فراز و نشيب‌خود متحمل‌رنجها و مشقات‌زيادي‌گرديد. انگليسيها وي‌را از هند اخراج‌كردند. درايران‌، ناصرالدين‌شاه‌با آن‌وضعيت‌ناهنجار، وي‌را از ايران‌تبعيد كرد. خليفه‌عثماني‌، سيد را از استانبول‌بيرون‌راند تاموجب‌خوشحالي‌شيوخ‌ارتجاعي‌دربار گردد. در مصر نيز به‌دستور خديو مصر و به‌اشاره‌يا دستور مقامات‌استعماري‌انگلستان‌، اخراج‌گرديد. پذيرفتن‌اين‌آوارگيها بدون‌شك‌ناشي‌از انگيزه‌دروني‌و به‌خاطر اهداف‌والاي‌انساني‌و در راه‌رهائي‌انسانها بود. تحمل‌همة‌اين‌مصائب‌در شناخت‌و تعهد سيد از اسلام‌بود. دردهايي‌كه‌وي‌دركل‌جوامع‌اسلامي‌آن‌روز تشخيص‌داد - كه‌متأسفانه‌هم‌اكنون‌در اغلب‌بلاد اسلامي‌مشاهده‌مي‌شود - شامل‌نفوذاستعمار غربي‌و امپرياليزم‌و سپس‌استبداد و حكام‌محلي‌بود كه‌با توسل‌به‌ناآگاهي‌و جهل‌توده‌هاي‌مسلمان‌صورت‌مي‌گرفت‌. مردم‌در اين‌ميان‌از نعمت‌خواندن‌و نوشتن‌هم‌محروم‌بودند و نه‌تنها از پيشرفتهاي‌علمي‌جهان‌بي‌اطلاع‌بودند، بلكه‌درگير عقايد خرافي‌بدور از اسلام‌واقعي‌بودند. تفرقه‌و جدايي‌ميان‌مسلمانان‌به‌عناوين‌مختلف‌بر آنان‌حكومت‌مي‌كرد. در درون‌كشورهايي‌مثل‌ايران‌دعواهايي‌مثل‌شيخي‌و متشرع‌، مطرح‌بود. سيد همة‌اينها را مي‌ديدو به‌طرق‌گوناگون‌به‌اصلاح‌مي‌پرداخت‌و سعي‌در گسترش‌حركت‌آزاديخواهانه‌خود داشت‌.

سيد در مقابل‌چه‌بايد مي‌كرد؟ بنظر او نخست‌بايد با استبداد حاكمان‌زورگوي‌مبارزه‌مي‌شد. اين‌مبارزه‌را هم‌بايدروشنفكران‌و علمأ انجام‌مي‌دادند. روشنفكران‌متاسفانه‌اغلب‌در جناح‌قدرت‌و يا حزب‌حاكم‌بودند و علمأ هم‌به‌دليل‌سوء تعبيري‌كه‌از مباني‌اسلامي‌به‌عمل‌مي‌آوردند، اغلب‌در مسائل‌سياسي‌دخالت‌نمي‌كردند. نخستين‌مسئله‌سيد اين‌بود كه‌علماء را وارد ميدان‌سازد و حقايق‌را بر آنها روشن‌بكند. راه‌اساسي‌اين‌مبارزه‌آن‌بود كه‌سيد تحركي‌در محافل‌مذهبي‌بوجود بياورد. سيد مي‌گفت‌اسلام‌منهاي‌سياست‌معنا ندارد. هدف‌دراين‌بود كه‌علمأ با درك‌اين‌موضوع‌مردم‌را آگاه‌سازند. اين‌مسئله‌، يعني‌ارتباط‌سياست‌با دين‌را سيد به‌عنوان‌يك‌واجب‌شرعي‌هم‌مطرح‌كرد.لذا ورود يك‌فرد به‌فعاليتهاي‌سياسي‌، بُعد مذهبي‌هم‌پيدا مي‌كرد. اگر مردم‌و علمأ طبق‌وظايف‌شرعي‌بايد در مسئله‌جاري‌مملكت‌خود دخالت‌مي‌نمودند، خواهي‌نخواهي‌با فساد و عوامل‌آن‌آشنا مي‌شدند و با آنها مبارزه‌مي‌كردند.نتيجه‌اين‌مبارزه‌طرد حكومت‌استبدادي‌و مستبدين‌بود. نمونه‌اي‌از نتايج‌اقدامات‌سيد را ما در ترور ناصرالدين‌شاه‌مي‌بينيم‌. ميرزا رضا، يكي‌از مريدان‌سيد به‌منظور ريشه‌كن‌كردن‌فساد به‌ترور ناصرالدين‌شاه‌مي‌پردازد. وقتي‌از ميرزارضاي‌كرماني‌بازجويي‌به‌عمل‌مي‌آيد، كه‌اگر نخست‌وزير به‌تو ظلم‌كرده‌بود، تو چرا شاه‌شهيد! (ناصرالدين‌شاه‌) راترور كردي‌؟ ميرزا رضا در جواب‌مي‌گويد: « من‌ديدم‌اگر نخست‌وزير را اعدام‌كنم‌. تغييري‌در مملكت‌ايجادنمي‌شود، براي‌اينكه‌ظالمي‌كه‌حاكم‌است‌، شخص‌ديگري‌را نصب‌مي‌كند. براي‌ريشه‌كن‌كردن‌منشاء فساد، اصل‌وريشه‌فساد را زدم‌. » سيد مردم‌را به‌اسلام‌نخستين‌بدور از خرافات‌دعوت‌مي‌كرد. در اين‌زمينه‌، نخست‌قرآن‌را مطرح‌مي‌كند و اينكه‌بايد در بين‌مردم‌رواج‌پيدا بكند. از سوي‌ديگر، وي‌مردم‌را دعوت‌به‌فراگرفتن‌علم‌و دانش‌مي‌كرد. سيد در خطابه‌ها و نوشته‌هاي‌خود هميشه‌مردم‌را دعوت‌مي‌كرد كه‌از علوم‌و فنون‌جديد آگاه‌شده‌و خود را همتاي‌مردم‌عصر خودشان‌پيش‌ببرند. مسئله‌شناساندن‌اسلام‌راستين‌، مسئله‌اساسي‌براي‌سيد بود.احياي‌اسلام‌به‌عنوان‌دين‌علم‌و عمل‌، مبارزه‌با جهل‌و خرافات‌، دين‌امر به‌معروف.‌

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:23  توسط ح.صفوی  | 

بیوگرافی دکتر علي شريعتي

بیوگرافی دکتر علي شريعتي

سالشمار زندگي علي شريعتي

زندگي من، مجموعاً، عبارت است از چندين برنامه‌ي پنج ساله. هميشه كاري را شروع مي‌كرده‌ام و به اوج مي‌رسانده‌ام و آخر پنج سال درهم مي‌ريخته؛ هر بار از سر: از اول نوجوان تا 28 مرداد 32 و سقوط دكتر مصدق و آغاز ديكتاتوري، پنج سال. از اين دوره تا تشكيل نهضت مقاومت ملي مخفي، كه از 1337 به هم خورد و دستگير شديم، پنج سال. از 38 تا 43، در اروپا پنج سال. از 43 تا 48، دوره‌ي خاص آوارگي و زندان و مقدمه‌چيني و زمينه‌سازي دانشكده، پنج سال. دوره‌ي كنفرانس‌هاي دانشگاه‌ها و ارشاد، پنج سال، تا 51. پس از آن، زندان و خانه‌نشيني و خفقان پنج سال. (با مخطاب‌هاي آشنا، مجموعه‌ي آثار 1، ص 262)

 1312

پنج‌شنبه دوم آذرماه، در روستاي كاهك، از توابع سبزوار، و در حاشيه‌ي كوير، زاده شد. زادگاه او را مزينان نيز گفته‌اند؛ از آن رو كه در مزينان باليد و نام خانوادگي او، در اصل، «مزيناني» است.

مادرش زهرا اميني و پدرش محمدتقي نام داشت. پدر و اجداد پدري او در شمار عالمان ديني بودند.

1319

ورود به دبستان ابن‌يمين در مشهد.

1325

ورد به دبيرستان فرودسي در مشهد.

1327

به عضويت در كانون نشر حقايق اسلامي، كه پدرش پايه‌گذار آن بود، درآمد و از طريق آن با حقايق اسلامي آشنا شد.

1329

سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و به دانشسراي مقدماتي (تربيت معلم) وارد شد.

1331

دوره‌ي دانشسرا را به پايان رساند و با دريافت ديپلم آن، به عنوان معلم در مدرسه‌ي كاتب‌پور، در منطقه‌ي احمدآباد مشهد، به تدريس پرداخت.

1331

انجمن اسلامي دانش‌آموزان و دانشجويان را پايه‌گذاري كرد و به مدت هشت سال، تا هنگام خروج از كشور براي ادامه‌ي تحصيل، مسووليت جلسات هفتگي آن را، كه سخنراني و بحث و تحقيق درباره‌ي مسايل عقيدتي و مكتب‌هاي فلسفي و اجتماعي بود، برعهده داشت.

1331

در حمايت از نهضت ملي و دولت دكتر محمد مصدق و اعتراض به روي كارآمدن دولت قوام‌السلطنه، در يكي از روزهاي دهه‌ي آخر تيرماه دستگير و سپس آزاد شد.

1332

عضويت و فعاليت در نهضت مقاومت ملي.

1332

ثبت‌نام و شركت در كلاس ششم دبيرستان در رشته‌ي ادبي.

1333

پايان تحصيلات دبيرستان و دريافت ديپلم كامل ادبي.

1334

هر هفته دوبار در راديو مشهد به سخنراني پرداخت؛ عصر روز سه‌شنبه و جمعه.

1334 يا 1335

ورود به دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني مشهد و تحصيل در رشته‌ي ادبيات فارسي.

1335

پايه‌گذاري انجمن ادبي و تصدي مسووليت آن. در اين انجمن بود كه شعر نو، براي نخستين‌بار، در محيط راكد و بسته‌ي خراسان قامت برافراشت.

1336

در پي حمايت نهضت مقاومت ملي از مصدق و اعتراض به معاملات نفتي، تني چند از اعضاي نهضت در تهران و مشهد، از جمله دكتر شريعتي و پدرش، دستگير شدند. شريعتي به مدت يك ماه در زندان قزل‌قلعه‌ي تهران حبس شد.

1337

تدريس در دبيرستان دخترانه‌ي مهستي در مشهد.

1337

ازدواج با بي‌بي فاطمه (پوران) شريعت رضوي، خواهر شهيد علي‌اصغر شريعت رضوي(در مقابله با ارتش روس در سال 1320)، و شهيد مهدي (آذر) شريعت رضوي (در اعتراض به سفر نيكسون به ايران، در 16 آذر 1332.)

1337

با كسب مقام اول دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني موفق به دريافت ليسانس شد. پايان‌نامه‌ي تحصيلي او ترجمه‌ي كتاب در نقد و ادب، تاليف محمد مندور، بود.

1338

سفر به فرانسه براي ادامه‌ي تحصيل، با بورس دولتي، به دليل كسب رتبه‌ي نخست در دوره‌ي كارشناسي.

1338

به جوانان نهضت ملي ايران پيوست و با كمك دوستانش در اين گروه كوچك، اعلاميه‌هاي افشاگرانه‌اي عليه رژيم شاه منتشر ساخت.

1338

به سازمان آزاديبخش الجزاير پيوست و براي رهايي الجزاير از استعمار فرانسه به مجاهدت پرداخت. در نتيجه روزي پليس فرانسه به وي حمله و مضروبش كرد و بدين علت سه هفته در بيمارستان بستري شد.

1338

تولد نسختين فرزندش، احسان.

1339- 1341

همكاري با استادش لويي ماسينيون، در گردآوري و ترجمه‌ي متون فارسي درباره‌ي حضرت فاطمه.

1339

به ايران بازگشت و همسر و فرزندش را به پاريس برد.

1340

در پي كشته شدن پاتريس لومومبا، رهبر آزاديخواهان كنگو، تظاهراتي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس برگزار شد. شريعتي در اين تظاهرات شركت كرد و با حمله‌ي پليس فرانسه دستگير و به زندان سيته افكنده شد. در آغاز، دولت فرانسه قصد اخراج او را از آن كشور داشت، اما با حمايت قاضي دادگاه، اجراي حكم اخراج را به حال تعليق گذاشت.

1340

شركت در كنگره‌ي كنفدراسيون دانشجويان ايراني خارج از كشور در پاريس.

1341

در پي مرگ مادرش، زهرا، به ايران بازگشت و پس از چند روز دوباره به پاريس رفت.

1341

با انتشار مقاله‌اي به افشاگر عليه انقلاب سفيد شاه پرداخت.

1341

با كمك دوستانش، جبهه‌ي ملي ايران (جبهه‌ي ملي دوم)، را در خارج از كشور پايه‌گذاري كرد. سپس مسووليت انتشار مجله‌ي جبهه‌ي ملي به او واگذار شد و مدتي مسوول مجله‌ي ايران آزاد بود. شريعتي مقالات خود را در اين مجله با نام مستعار شمع، كه از سه حرف اول نام خانوادگي و نامش تشكيل شده بود (شريعتي مزيناني، علي) امضا مي‌كرد.

1341

با كمك دوستانش، نهضت آزادي ايران را در خارج از كشور پايه‌گذاري كرد.

1341

شركت و فعاليت در دومين كنگره‌ي كنفدراسيون دانشجويان ايراني در خارج از كشور (كنگره‌ي وحدت)، در شهر لوزان سويس.

1341

تولد دومين فرزندش، سوسن.

1342

پايان تحصيلات دانشگاهي و گذراندن كلاس‌هاي جامعه‌شناسي در مدرسه‌ي تتبعات عالي و دريافت مدرك دكترا در تاريخ. برخي استادان او عبارت بودند از: لوئي ماسينيون، ژرژ گورويچ، ژاك برك و هانري لوفور. پايان‌نامه‌ي دكتراي او تصحيح كتاب فضايل بلخ بود.

1342

تولد سومين فرزندش، سارا.

1343

به ايران بازگشت و در مرز بازرگان دستگير شد. خانواده‌اش را در سر مرز رها كردند و او را به اداره‌ي ساواك ماكو و سپس به زندان خوي و بعد از آن به زندان رضاييه برند. سرانجام او را به تهران روانه كردند و مدت يك ماه در زندان قزل‌قلعه حبس شد.

1343

تقاضايش براي تدريس در دانشگاه رد شد. سرانجام با رتبه‌ي آموزگاري به تدريس در هنرستان كشاورزي (در روستاي طُرُق مشهد)، دبيرستان پسرانه‌ي ملكي و دبيرستان دخترانه‌ي ايراندخت پرداخت.

1344

به عنوان كارشناس وزارت آموزش و پرورش استخدام و به تهران منتقل شد و با دكتر بهشتي، دكتر باهنر و سيدرضا برقعي، كه از مسوولان بررسي كتب ديني بودند. همكاري كرد.

1344

سرانجام تقاضايش براي تدرس در دانشگاه پذيرفته گرديد و پس از موفقيت در امتحان استادياري، استاديار رشته‌ي تاريخ در دانشكده‌ي ادبيات مشهد شد.

1345

آغاز تدريس در دانشگاه مشهد و استقبال بي‌نظير دانشجويان از درس‌هاي او؛ اين در حالي بود كه شريعتي در كلاس حضور و غياب نمي‌كرد. مهم‌ترين درس او در دانشگاه، تاريخ تمدن و اسلام‌شناسي بود. كسي پيش از او از اصطلاح «اسلام‌شناسي» استفاده نكرده بود.

1347

سفر به روستاي كاهه و احداث پاركي در آن منطقه با همكاري مردم و كمك به روستاييان براي خريد وسايل كشاورزي.

1347

به كمك زلزله‌زدگان جنوب خراسان شتافت و تا يك هفته بدان اهتمام داشت.

1347

ممانعت ساواك از مسافرت شريعتي به عراق با دانشجويان.

1347-1351

به ايراد سخنراني در دانشگاه‌هاي مختلف كشور دعوت و با استقبال بي‌مانند دانشجويان روبرو شد.

1347- 1351

به تدريس و سخنراني در موسسه‌ي حسينيه‌ي ارشاد دعوت و با استقبال فوق‌العاده‌ي مردم، بويژه جوانان و دانشجويان، مواجه شد. در درس‌ها و سخنراني‌هاي شريعتي بيش از پنج هزار نفر شركت مي‌كردند كه اين تعداد جمعيت بي سابقه بود. بر پايه‌ي برنامه‌ريزي شريعتي، حسينيه‌ي ارشاد داراي سه‌بخش (تحقيق، آموزش و تبليغ) و نُه واحد سازماني و هر بخش شامل چند گروه بود.

1348

نخستين سفر به حج و زيارت بيت‌الله الحرام با كاروان حسينيه‌ي ارشاد. در اين سفر، دانشجويان خارج از كشور با شريعتي ملاقات و درباره‌ي فلسطين و نهضت‌هاي آزدايبخش با او مشورت كردند. سرانجام تصميم گرفته شد براي كمك به فلسطين پول جمع‌آوري شود.

1349

دعوت از شريعتي براي شركت در كنگره‌ي بين‌المللي مذهب و صلح در ژاپن و عدم موافقت رييس دانشكده ي ادبيات و علوم انساني مشهد.

1349

با همكاري و تشويق شريعتي، نمايش ابوذر در دانشگاه فرودسي مشهد اجرا و با استقبال فراوان مردم روبرو شد. متن اين نمايش اقتباس از كتاب ابوذر غفاري خداپرست سوسياليست، ترجمه‌ي و تاليف شريعتي، بود و به قلم رضا دانشور و با همكاري ايرج صغيري فراهم شده بود. كارگردان اين نمايش داريوش ارجمند و بازيگر اصلي آن (در نقش ابوذر)، ايرج صغيري بود. نمايش ابوذر نخستين نمايش مذهبي در ايران بود.

1349

دومين سفر به حج و زيارت بيت‌الله الحرام با كاروان حسينيه‌ي ارشاد.

1350

به دستور ساواك درس‌هاي شريعتي در دانشگاه در آستانه‌ي برگزاري جشن‌هايي 2500 ساله شاهنشاهي تعطيل شد. پس از برگزاري جشن‌ها نيز از تدريس شريعتي در دانشگاه جلوگيري و به بخش تحقيقات وزارت علوم و آموزش عالي منتقل شد. سپس حضور او در وزارت علوم نيز خطرناك دانسته شد و از او خواستند به محل كار نيايد و در خانه به تحقيق بپردازد.

1350

براي چندمين بار به ساواك احضار و از او خواسته شد ديدگاهش را در باره‌ي سياست‌هاي جاري كشور بنويسد.

1350

سفر به مصر براي ديدن اهرام سه گانه. (كتاب آري اين چنين بود برادر، رهاورد اين سفر است.)

1350

تولد چهارمين فرزندش، مونا.

1350

سومين و آخرين سفر به حج و زيارت بيت‌الله الحرام با كاروان حسينيه‌ي ارشاد. شريعتي در اين سفر به ايراد سخنراني در كنگره‌ي اسلامي مكه دعوت شد، ولي سرانجام به اتهام شيه‌ي غالي بودن از ايراد سخنراني او ممانعت گرديد.

1350

در پي اعدام چند تن از جوانان انقلابي، از جمله مسعود احمدزاده و مجيد احمدزاده و امير پرويز پويان، كه شريعتي آن‌ها را از نزديك مي‌شناخت، دو سخنراني با عنوان شهادت و پس از شهادت، در حسينيه‌ي ارشاد و مسجد جامع نارمك ايراد كرد. در سخنراني پس از شهادت، اشارتي به در خون تپيدن مبارزان و دعوت مردم به قيام شده است. پس از اين سخنراني، تظاهراتي در اطراف مسجد صورت گرفت و پليس عده‌اي را دستگير كرد و شريعتي متواري شد.

1351

نمايش ابوذر، با عنوان يك بار ديگر ابوذر، در حسينيه‌ي ارشاد اجرا و مانند قبل با استقبال فراوان مردم روبرو شد. چند دقيقه پيش از اجراي اين نمايش فردي ناشناس به حسينيه‌ي ارشاد تلفن زد و گفت زير سن نمايش بمب گذاشته شده است. آنگاه شريعتي پيش از اجراي نمايش به ايراد سخنراني پرداخت و سخنان خود را چندان طول داد كه اگر بمبي در زير سن كار گذاشته شده باشد، تنها او را از پا درآورد و به ديگران صدمه‌اي نرساند. پس از اجراي اين نمايش مردم به خيابان ريختند و شعار الله اكبر و يا حسين و ديگر شعارهاي مذهبي دادند. اين نمايش را ده‌ها هزار نفر ديدند و حتي عده‌اي از راديو و تلويزيون براي ضبط آن به حسينيه‌ي ارشاد آمدند. اما شريعتي با آن مخالفت كرد و گفت ابوذر متعلق به ايمان ماست، راهي به تلويزيون شاهنشاهي نبايد داشته باشد.

1351

نمايش سربداران، به اهتمام گروه هنري حسينيه‌ي ارشاد، در يك شب در حسينيه‌ي ارشاد اجرا شد و ساواك از تكرار آن جلوگيري كرد.

1351- 1352

مخالفت شخصيت‌هاي واپسگرا با افكار و آثار شريعتي، چه از طريق نگارش كتاب و چه در سخنراني‌هاي عمومي، بيش از پيش شدت يافت. واپسگراها چنين مي‌نمودند كه شريعتي فردي منحرف، اهل بدعت، منكر امامت و ولايت است و در حسينيه‌ي ارشاد دست بسته نماز مي‌خوانند و شهادت به ولايت اميرالمومنين را از اذان و اقامه حذف كرده‌اند.

1351

سرانجام رژيم شاه تصميم گرفت حسينيه‌ي ارشاد را تعطيل كند؛ بويژه اينكه از چندي پيش به مناسب ماه رمضان، در برخي مساجد تهران، تبليغات وسيعي عليه شريعتي آغاز شده و زمينه‌ي مناسبي فراهم آمده بود. بدين ترتيب پليس به محاصره‌ي حسينيه‌ي ارشاد پرداخت و پس از درگيري با شاگردان و دانشجويان، عده‌اي را دستگير و حسينيه‌ي ارشاد را تعطيل كرد. (تعطيل كردن حسينيه‌ي ارشاد، خواسته‌ي مشترك روحانيون سنتي و رژيم شاهنشاهي بود و اين دو با همكاري يكديگر آن‌جا را تعطيل كردند. در يادداشت‌هاي اسدالله علم، وزير دربار شاه، آمده است كه شاه به او گفت: «چند روز پيش به تو گفته بودم كه ملاها دارند كارهايي انجام مي‌دهند. ديديد كه خودتان مجبور شديد حسينيه‌ي ارشاد را ببنديد.» و علم مي‌افزايد: «من گفتم كه همين دو- سه روزه حسينيه‌ي ارشاد را مي‌بنديم.» اسداله علم، يادداشت‌هاي علم ( چاپ اول: تهران، انتشارات مازيار و معين، 1377)، ج 2، ص 389.

در اسناد ساواك آمده است كه شاه گفت: « ريشه‌ي همه‌ي اين‌ها [معترضان]، به حسينيه‌ي ارشاد منتهي مي‌شود.» مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، حسينيه‌ي ارشاد به روايت اسناد ساواك (چاپ اول: تهران، مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1383)، ص 348. نيز گفت: «اغلب ماركسيست‌هاي اسلامي [مسلمانان مبارز]، سرنخشان از همان حسينيه‌ي ارشاد سرچشمه مي‌گيرد.» همان، ص 349، 356.

شاه از بسته شدن حسينيه‌ي ارشاد بسيار خوشحال بود و هيچ‌گاه نمي‌خواست دوباره باز شود. شاهد اينكه هنگامي كه ارتشبد نصيري، رييس ساواك، به اطلاع شاه رساند كه « حسينيه‌ي ارشاد كماكان بكلي تعطيل است و تا ترتيبات صحيح و اطمينان بخش براي تجديد فعاليت آن داده نشود، افتتاح نخواهد شد»، شاه به او گفت: «شما نيستيد كه در مورد افتتاح و يا عدم افتتاح تصميم بگيريد.» همان، ص 354- 355 و 357.

دكتر علي اميني، نخست‌وزير اسبق شاه، مي‌گويد كه در آستانه‌ي پيروزي انقلاب، به ديدار شاه رفتم و از بدرفتاري با شريعتي سخن گفتم. «وقتي راجع‌به شريعتي به او گفتم، گفت اشتباه بزرگي بود. گفتم نه فقط شريعتي را، بلكه پدر شريعتي را هم گرفته‌اند. گفت عجب. بعد من رفتم پيش علم. البته با شريعتي ارتباط زيادي نداشتم، ولي مي‌دانستم كه واقعاً آخوند روشنفكري است. رفتم پيش علم، گفتم شريعيت را براي چه گرفته‌ايد؟ گفت اين آخوندها با هم دعوا دارند. گفتم بهتر شما. اين آخوند متجدد با آن آخوند جنوب‌شهري دارد دعوا مي‌كند. خوب بگذاريد به نفع شما اين كار را بكند. بعد يك كميسيوني معين كرد كه كتاب‌هاي او را بخوانند. گفتم آقا مگر مريض هستيد. اين‌ها اصلاً‌اين كتاب‌ها را نمي‌فهمند. آخر اين چه حركتي است كه شما مي‌كنيد. بعد او را برده‌ايد زندان با يك عده چاقوكش و فلان گذاشته‌ايد. اصلاً توهين است. اين كارها را واقعاً نمي‌دانم چه كسي تلقين مي‌كرد.» عبدالرضا هوشنگ مهدوي، انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي (چاپ اول: طرح نو، 1372)، ص 180؛ نيز بنگريد به: ع. باقي، تحرير تاريخ شفاهي انتقلاب اسلامي ايران: مجموعه‌ي برنامه‌ي داستان انقلاب از راديو بي‌بي‌سي (چاپ اول: تهران و قم، نشر تفكر، 1373)، ص 238- 239.

1351

به اهتمام پاره‌اي از روشنفكران بازار و با حضور برخي شخصيت‌هاي برجسته‌ي اسلامي، مجلس جشني در روز عيد فطر براي بزرگداشت شريعتي تشكيل شد. در اين مجلس يك جلد كتاب فاطمه، فاطمه است و سند و كليد يك دستگاه ماشين پيكان به او هديه شد.

1351- 1352

در پي تعطيلي حسينيه‌ي ارشاد، شريعتي از تور ساواك گريخت و از آبان 1351 تا تير 1352 در خانه‌ي يكي از بستگانش در سرآسياب دولاب در تهران مخفي شد.

1352

ساواك در يك روز به منزل شريعتي و پدرش در مشهد و منزل برادر همسرش در تهران، حمله كرد. در حمله به منزل شريعتي مقداري از كتاب‌هاي او را به يغما بردند و در حمله به منزل پدر و برادر همسرش، ان دو را دستگير كردند تا محل اختفاي شريعتي را از طريق آن‌ها بيابند و يا آن‌ها را گروگان بگيرند تا شريعتي خود را معرفي كند.

1352

اقامت خانواده‌اش در تهران

1352

سرانجام شريعتي در تنها چاره را در اين ديد كه خود را معرفي كند. بدين ترتيب در مهرماه خود را به مركز ساواك تهران معرفي كرد و مدت هجده‌ماه در زندان بود كه پانزده ماه را در سلول انفرادي گذراند و سه ماه ديگر آن را با كسي هم‌سلول بود كه رژيم او را براي كسب اطلاعات از شريعتي در سلول گماشته بود. (بدين ترتيب شريعتي، روي هم رفته، پنج بار و نزديك به دو سال بازداشت و زنداني شد. بازداتشگاه او در مشهد و ماكو، و زندان او در تهران و پاريس و خوي و رضاييه بود. همچنين وي، چنانكه گفته خواهد شد، دو سال و دو ماه، از آغاز سال 1354 تا ارديبهشت 1356، تحت مراقبت و نظر ساواك بود. بيفزاييم كه وي به مدت نه ماه، از آبان 1351 تا تير 1352، مخفيانه زندگي مي‌كرد. بنابراين شريعتي، به روي هم، نزديك به پنج سال از عمر كوتاه خويش را در بازداشتگاه و مخفيگاه و زندان و تحت مراقبت گذراند.)

1352

چندماه پس از زنداني شدن، از دانشگاه بازنشسته شد. سابقه‌ي خدمت او 21 سال بود.

1353- 1356

كتاب‌هاي شريعتي از سوي رژيم شاه گمراه كننده و ممنوع دانسته شد و در پي آن از كتابخانه‌ها جمع‌آوري گرديد. بعد از اين (تا اواسط سال 1356)، به كتاب‌هاي او اجازه چاپ داده نمي‌شد و با نام‌هاي مستعار علي علوي، علي سبزواري، علي سربداري، علي شريفي، علي مزيناني، علي زماني، علي سبزواري زاده، شيخ علي اسلام‌دوست، محمدعلي آشنا، محمدعلي اثني‌عشري، محمدعبدالخطيب مصري، م. رفيع‌الدين، شمع، احسان خراساني، رضا پايدار، كمال‌الدين مصباح و… چاپ مي‌شد.

1353

سرانجام استاد محمدتقي شريعتي، پس از تحمل يك سال زندان، تنها به جرم پدر دكتر شريعتي بودن! از زندان آزاد شد.

1353

در آخرين روزهاي اين سال از زندان آزاد شد. آزادي او به علت فعاليت‌هاي دفاعي دوستان و شاگردانش در محافل بين‌المللي و تقاضاي ژاك برك از شاه بود. ژاك برك، استاد دانشگاه سوربن، كه شريعتي در پاريس شاگردش بود، با شاه در سويس كه براي گذراندن تعطيلات زمستاني رفته بود، ملاقات كرد و از او خواست شريعتي از زندان آزاد شود.

1354

رژيم كه از دستگيري و حبس شريعتي طرْفي نسبته و نتيجه‌اي نگرفته بود، بر آن شد تا با او به طرز «علمي»! برخورد كند. بدين منظور كميته‌اي به نام «شريعتي شناسي» كه در آن افرادي چون رضا عطارپور، معروف به حسين‌زاده، از همكاران ساواك، و تني چند از محققان رژيم و زندانيان سياسي بريده، عضو بودند. كار اين كميته مطالعه‌ي اثار شريعتي و شنيدن نوار سخنراني‌هاي او براي جعل كتاب و نوار به نام شريعتي بود.

1354

رژيم شاه براي وانمود كردن همكاري شريعتي با رژيم و براي تحقق هدف كميته‌ي شريعتي شناسي، كه مخدوش كردن چهره‌ي او به طرز علمي! بود، يك سلسله از درس‌هاي شريعتي را كه پيش‌تر با عنوان انسان، اسلام و مكتب‌هاي مغرب زمين منتشر شده بود، با عنوان مجعول، «ماركسيسم، ضد اسلام» در روزنامه‌ي كيهان به چاپ رساند. در پي اين توطئه، شريعتي از طريق دكتر احمد صدر حاج سيد جوادي به مسوولان روزنامه‌ي كيهان اعتراض كرد و آن‌ها غذر آورند كه تقصيري ندارند و ساواك اين مقاله را فرستاده است. سرانجام با اعتراض انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا و كانادا و افشاگري دوستان و شاگردان شريعتي، اين توطئه‌ي رژيم افشا و خنثي شد.

1354- 1356

تحت مراقب و نظر ساواك قرار داشت و امكان فعاليت و سخن گفتن و منتشر كردن كتاب‌هايش از وي سلب شد. خود مي‌گفت: نوع زندانم تغيير كردهو از زندان دولتي به زندان خانه منتقل شدم. در اين مدت چند بار به ساواك احضار شد و يا مقامات بلندمرتبه‌ي ساواك، به صورت سرزده، به خانه‌اش مي‌رفتند.

1355

پسرش را، كه از نظر امنيتي به علت ارتباط با جوانان مبارز به مخاطره افتاده بود و ممكن بود در پرونده‌ي او هم تاثير بگذارد، براي ادامه‌ي تحصيل به خارج از كشور فرستاد.

1356

در پي نامه ي سرگشاده‌ي دكتر علي اصغر حاج سيدجوادي در اعتراض به فساد و اختناق رژيم، مجلسي به افتخار وي و با حضور عده‌اي از مبارزان تشكيل شد. در اين مجلس، شريعتي و مهندس بازرگان و حاج سيد جوادي در ضرورت يك حركت سازمان يافته به منظور مبارزه با رژيم استبدادي شاه صحبت كردند. اين مجلس، چند بار ديگر، براي تحقق پيشنهاد فوق، تشكيل شد و سرانجام جمعيت ايراني دفاع از آزادي و حقوق بشر تاسيس گرديد.

1356

به علت هجرتي كه در پيش داشت از عضويت هيات مديره‌ي صندوق خيريه‌ي فاطمه‌ي زهرا در روستاي كاهه استعفا خواست. همچنين دو قطعه زمين را، كه در آن روستا داشت، از طريق آن صندوق، به مردم آن‌جا واگذار كرد.

1356

تشكيل جمعيت ساده‌زيستي، با همكاري دكتر محمد مفتح، مهندس عباس تاج، رضا اصفهاني، محمدمهدي جعفري و عده‌اي ديگر از روشنفكران ديني.

1356

بر آن شد، به هرگونه ك شده است، از ايران هجرت كند. از اين رو چون دانست كه از كشور ممنوع‌الخروج است، سه راه را براي هجرت پيش‌بيني كرد: گرفتن دعوتنامه‌اي رسمي از مقامات دانشگاهي الجزاير براي تدريس در آن‌جا؛ خروج مخفيانه از مرز، گرفتن گذرنامه با نامي ديگر. هر سه راه به سعي دوستان شريعتي بررسي و، سرانجام، مشخص شد كه همه ي پرونده‌هاي شريعتي به نام علي شريعتي يا علي شريعتي مزيناني است و نه علي مزيناني. حال آن‌كه نام خانوادگي او، در اصل، و چنان‌كه در شناسنامه‌اش بود، مزيناني است و نه شريعتي يا شريعتي مزيناني. بدين ترتيب شريعتي از راه سوم وارد عمل شد و با تدابير ويژه‌اي به نام علي مزيناني گذرنامه گرفت.

1356

در 26 ارديبهشت، به مقصد بلژيك هجرت خود را آغاز كرد. به هنگام توقف هواپيما در آن، بدون هيچ برنامه‌ي قبلي و باحتمال قوي براي رعايت تدابير امنيتي، از هواپيما پياده شد و پس از يك روز يا يك شبانه‌روز توقف در آن با هواپيماي ديگري به بلژيك رفت. سپس دو يا سه روز در بروكسل توقف كرد و از آن‌جا به انگلستان رفت تا از همسر و فرندانش، كه قصد پيوستن به او را داشتند، استقبال كند. در اين مدت چند روز به فرانسه رفت و سپس در شب 26 خرداد به انگلستان برگشت و منتظر خانواده‌اش ماند كه قرار بود 28 خرداد به مقصد انگلستان هجرت كنند.

1356

چند روز پس از هجرت شريعتي از كشور، ساواك از غيبت او مطلع شد و سخت به تكاپو و تلاش افتاد او را بيابد. سرانجام ساواك د راواسط خرداد كشف كرد كه شريعتي با گذرنامه‌ي علي مزيناني از كشور خارج شده است. از اين رو ساواك براي وادار كردن شريعتي به بازگشت و يا امتياز گرفتن از او، از خروج همسرش جلوگيري كرد.

در روز 28 خرداد همسر و فرزندان شريعتي به قصد خروج از كشور روانه‌ي فرودگاه شدند. در آن‌جا اعلام شد كه شريعت رضوي (همسر شريعتي)، ممنوع‌الخروج است. بدين ترتيب وي با فرزند خرسالش (مونا)، در ايران ماندند و دو فرزند نوجوانش (سوسن و سارا)، به مقصد انگلستان و پيوستن به شريعتي از ايران خارج شدند.

1356

در 28 خرداد دو فرزند شريعتي به لندن رسيدند و شريعتي در فرودگاه به استقبال آن‌ها شتافت و از آن‌جا به محل اقامتشان رفتند. ساعت هشت صبح يكشنبه 29 خرداد پيكر شريعتي را در آستانه‌ي در ورودي اتاق، كه پنجره‌اش باز شده بود، به پشت افتاده و در حالي كه بين‌اش سياه و باد كرده بود، بي‌جان يافتند.

1356

سرانجام روزنامه‌هاي اطلاعات و كيهان، پس از چند روز سكوت درباره‌ي درگذشت شريعتي، در 31 خرداد اعلام كردند: مرحوم دكتر علي شريعتي كه براي درمان ناراحتي چشم و كسالت قلبي خود به انگلستان رفته بود، در آن‌جا بر اثر سكته‌ي قلبي درگذشت. همچنين در روزنامه‌ي كيهان دوم تير آمده بود: دكتر شريعتي از مدتي قبل از بيماري قلبي در رنج بود و سرانجام در 29/3/56 بر اثر آخرين حمله‌ي قلبي بدرود حيات گفت. حال آن‌كه شريعتي در سراسر عمر خود حتي يك بار هم به پزشك قلب رجوع نكرده بود. او نه براي «كسالت قلبي» خود به انگلستان رفته بود و نه از «مدتي قبل» بيماري قلبي داشت. پس از آزادي از آخرين زندان، نواري از ضربان قلب او توسط دكتر محمود فرهودي (استاد دانشگاه علوم پزشكي)، كه اينك گواه هستند، برداشته شد. نتيجه‌ي كار ديوگرافي رفع هر گونه نگراني كرد و نشان داد كه شريعتي از ناحيه‌ي قلب كاملاً سالم است.

1356

گروهي از اعضاي ساواك، به سرپرستي يك افسر امنيتي، براي تصاحب پيكر شريعتي و انتقال به ايران، وارد لندن شدند. نقشه‌ي رژيم شاه اين بود كه پيكر شريعتي را در برنامه‌ي «دولتي» و با حضور مقامات رسمي كشور به ايران حمل كنند و احترام صوري، خود را بي‌گناه نشان دهند. اما با هوشياري خانواده و دوستان شريعتي و دانشجويان خارج از كشور و اعضاي نهضت آزادي ايران در خارج از كشور، نقشه‌هاي رژيم نقش بر آب شد، و وكيل احسان شريعتي از دولت انگليس خواست پيكر پدرش به ماموران ايران تحويل داده نشود.

1356

پيكر شريعتي در بعدازظهر جمعه سوم تير، با مشاركت صادق قطب‌زاده، عبدالكريم سروش و كمال خرازي، غسل داده و كفن شد. آنگاه امام جماعت مسجد هامبورگ، حجت‌الاسلام محمد مجتهد شبستري، و تني چند از دوستان شريعتي، بر پيكر او نماز گزاردند.

1356

خانواده و دوستان شريعتي، پس از گفتگوهاي فراوان، بر آن شدند پيكر شريعتي را در زينبيه دفن كنند. بدين ترتيب در روز يكشنبه، پنجم تير، پيكر شريعتي از لندن به دمشق منتقل شد. در آنجا امام موسي صدر، دوستان شريعتي و بزرگان سوري و لبناني و فلسطيني بر پيكر او بار ديگر نمازگزاردند و پس از طواف در حرم حضرت زينب- س- در كنار آن حضرت به خاك سپردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:20  توسط ح.صفوی  | 

بیوگرافی شهید عماد مقنیه

بیوگرافی شهید عماد مقنیه

معرفی عماد مغنيه    

«انتقام‌ شهادت "فرزند صور " هر گونه اقدام نظامي حزب‌الله عليه رژيم صهيونيستي را چه در محدوده لبنان و منطقه اشغالي شبعا و چه در محدوده فلسطين و نيز در فرامرزها كاملا موجه كرده و افكار عمومي را با آن هماهنگ نموده است.»

شهيد "عماد مغنيه " معروف به "حاج رضوان " در ماه جولاي سال 1962 ميلادي در شهر صور ديده به جهان گشود.
خانواده شهيد مغنيه كه متشكل از پدر، مادر و دو برادر وي به نام‌هاي "جهاد " و "فؤاد " كه بعدها به شهادت رسيدند، پس از مدتي از صور به حومه جنوبي بيروت نقل مكان كردند و در اين منطقه بود كه شهيد مغنيه، تحصيلات ابتدايي و دبيرستان خود را گذراند و پس از آن در جواني، وارد دانشگاه آمريكايي بيروت (AUB) شد.
شهيد مغنيه در اوايل دهه هشتاد ميلادي به "نيروي 17 " شاخه نظامي جنبش آزادي‌بخش فلسطين پيوست كه نيرويي ويژه براي حفاظت از مبارزاني مانند ابوعمار، ابو جهاد و ابود اياد تشكيل شده بود. او از همان زمان، در عمليات انتقال سلاح از جنبش آزادي‌بخش فلسطين براي مقاومت اسلامي لبنان كه در حزب‌الله و جنبش امل نمود دارد نقش اساسي داشت اما در پي اشغال لبنان در سال 1982 ميلادي از سوي رژيم صهيونيستي، مبارزان جنبش آزادي‌بخش فلسطين مجبور به ترك لبنان شدند.
با خروج مبارزان فلسطيني و سازمان آزادي‌بخش از لبنان، عماد مغنيه نيز به صفوف رزمندگان افواج مقاومت اسلامي (جنبش امل) پيوست كه از سوي امام موسي صدر و شهيد مصطفي چمران تأسيس شده بود اما شهيد مغنيه در ادامه و همزمان با انتقال سيد حسن نصرالله از امل، به حزب تازه ‌تأسيس حزب‌الله پيوست.
شهيد مغنيه پس از اجراي موفقيت‌آميز چند عمليات‌ به عنوان فرمانده گارد حفاظت مقامات بلندپايه حزب‌الله منصوب شد و پس از آن به عنوان مسؤول عمليات ويژه حزب‌الله انتخاب شد.
شهيد عماد مغنيه كه به دوري از رسانه‌ها شهرت داشت به "مرد سايه " در مقاومت اسلامي شهرت داشت و بسياري او را مغز متفكر حزب‌الله قلمداد مي‌كردند.وي بيشترين تعداد عمليات عليه رژيم صهيونيستي را در جهان به نام خود ثبت كرده است.شهيد عماد مغنيه سه‌شنبه شب 23 بهمن سال گذشته در پي انفجار در خودرويي بمب‌گذاري‌شده در دمشق، به شهادت رسيد.
رژيم صهيونيستي يك بار در سال 1373 اتومبيل او را در ضاحيه _ بخش جنوبي بيروت شناسايي كرد و به آن حمله‌ور شد ولي او در اتومبيل نبود و برادرش به شهادت رسيد. اين پس از آن بود كه رژيم صهيونيستي 5 ميليون دلار جايزه را براي كسي كه خبري از او بدهد، تعيين كرده بود و هر سال پس از اعتراف به ناكامي، مبلغ هديه را 5 ميليون دلار افزايش داده بود. عماد مغنيه در جريان جنگ 33 روزه يكي از چندين فرمانده آن بود و نقش بسيار ارزنده‌اي در جنگ 33 روزه _ تموز _ ايفا نمود.
اسرائيل اما به صورتي شتاب‌زده بلافاصله بعد از اين عمليات ترور با استقبال از اين عمليات مدعي شد كه در اين ترور دست نداشته است.
 

شهيد "عماد مغنيه" معروف به "حاج رضوان" كه بيشترين تعداد عمليات عليه رژيم صهيونيستي را در جهان به نام خود ثبت كرده است، در ماه جولاي سال 1962 ميلادي در شهر صور ديده به جهان گشود.

 خانواده شهيد مغنيه كه متشكل از پدرش، آيت‌الله شيخ "جواد مغنيه" از علماي برجسته شيعه لبنان، مادر و "جهاد" و "فؤاد" دو برادر وي بود كه بعدها به شهادت رسيدند، پس از مدتي از صور به ضاحيه جنوبي بيروت نقل مكان كردند و در اين منطقه بود كه شهيد مغنيه، تحصيلات ابتدايي و دبيرستان خود را گذراند و پس از آن در جواني، وارد دانشگاه آمريكايي بيروت (AUB) شد.

 

شهيد مغنيه در اوايل دهه هشتاد ميلادي به "نيروي 17" شاخه نظامي جنبش آزادي‌بخش فلسطين پيوست كه نيرويي ويژه بود كه براي حفاظت از مبارزاني مانند ابوعمار، ابو جهاد و ابود اياد تشكيل شده بود. او از همان زمان، در عمليات انتقال سلاح از جنبش آزادي‌بخش فلسطين براي مقاومت اسلامي لبنان كه در حزب‌الله و جنبش امل نمود دارد نقش اساسي داشت اما در پي اشغال لبنان در سال 1982 ميلادي از سوي رژيم صهيونيستي، مبارزان جنبش آزادي‌بخش فلسطين مجبور به ترك لبنان شدند.

محاصره بيروت، سه ماه به طول انجاميد و با خروج مبارزان فلسطيني و سازمان آزادي‌بخش از لبنان، عماد مغنيه نيز به صفوف رزمندگان افواج مقاومت اسلامي (جنبش امل) پيوست كه از سوي امام موسي صدر و شهيد مصطفي چمران تأسيس شده بود اما شهيد مغنيه در ادامه و همزمان با انتقال سيد حسن نصرالله از امل، به حزب تازه‌تأسيس حزب‌الله پيوست.
شهيد مغنيه پس از اجراي موفقيت‌آميز چند عمليات‌ به عنوان فرمانده گارد حفاظت مقامات بلندپايه حزب‌الله منصوب شد و پس از آن به عنوان مسؤول عمليات ويژه حزب‌الله انتخاب شد.

رژيم صهيونيستي همچنين مدعي شده است عمليات ربودن دو تن از نظاميان اسرائيلي در تابستان دو سال پيش كه به آغاز جنگ اين رژيم عليه لبنان انجاميد، از سوي عماد مغنيه هدايت شده است.
روزنامه انگليسي "ساندي‌تلگراف" درباره شهيد مغنيه نوشت: او يك انقلابي مجاهد است كه با امام خميني(ره) بيعت كرده كه در راه انقلاب اسلامي از جان خويشتن نيز بگذرد.

تصاويري كه تا كنون از شهيد "عماد مغنيه" منتشر شده است بسيار اندك است به‌گونه‌اي كه پليس فدرال آمريكا (اف.بي.آي) مدعي شد وي دو بار اقدام به جراحي پلاستيك بر روي صورت خود كرده است تا شناسايي نشود.
شهيد عماد مغنيه كه به دوري از رسانه‌ها شهرت داشت به "مرد سايه" در مقاومت اسلامي شهرت داشت و بسياري او را مغز متفكر حزب‌الله قلمداد مي‌كنند.
شهيد عماد مغنيه 23 بهمن 86 در پي انفجار در خودروي بمب‌گذاري‌شده در دمشق، به شهادت رسيد
.

مغنیه، معمایی که سازمان اطلاعات رژیم صهیونیستی را بیست سال سردرگم کرد

"عماد مغنیه" به خاطر ادامه مقاومت و جهاد از بیست سال پیش از سوی حداقل 42 سازمان امنیتی جهان تحت تعقیب قرار داشت. جامعه اطلاعاتی آمریکا و رژیم صهیونیستی ایشان را به اجرای عملیات های مختلف ضد صهیونیستی متهم کرده اند. این مجاهد نستوه در طول حیات پر برکت خود هرگز دوست نداشت که در مقابل رسانه های گروهی ظاهر شود. ایشان را با نام ها و کنیه های مختلفی می شناسند. سید حسن نصر الله دبیر کل حزب الله به ایشان "حاج عماد" می گفت. صهیونیست ها او را "بن لادن شیعی" و آمریکایی ها مغنیه را "بزرگ ترین قاتل" می خواندند.

از عماد مغنیه تصاویر و عکس های بسیار اندکی در دست است و این که اکنون بازرس اداره تحقیقات فدرال آمریکا "اف بی آی" در اقدامی تصاویری از ایشان منتشر می کند هیچ فایده ای ندارد. بازرس آمریکایی حتی در این امر مردد است و نمی داند که مغنیه آیا دو بار بر روی صورت خود عمل جراحی پلاستیک انجام داده یا بیشتر! آمریکایی ها بر این باورند که مغنیه قبل از حادثه یازده سپتامبر 2001م.  بیش از هر فرد دیگری آمریکایی ها را کشته است.

برادر دو شهید

خانواده مغنیه در روستای "طیردبا" از توابع منطقه صور جنوبی ساکن بودند. مغنیه در تاریخ 12 ژوئیه 1962م. در منطقه النبعه الشرقیه دیده به جهان گشود. تولد ایشان با به اسارت درآمدن دو نظامی صهیونیست همزمان شد.

پدر مغنیه در طول حیاتش فعالیت سیاسی نداشت اما مادر ایشان در حوزه فعالیت های اسلامی به ویژه بانوان، شخصی فعال بود. عماد یکی از اعضای جنبش فتح بود و به نیروهای موسوم به "17" وابسته به ریاست تشکیلات خودگردان پیوست. وی در دوران نوجوانی به این دلیل که به حج تمتع مشرف شد ملقب به "حاج" گشت و سید حسن نصر الله وی را "حاج عماد" صدا می کرد.

هنگامی که حزب الله تاسیس شد مغنیه یکی از محافظان سید محمد حسین فضل الله بود که در آن زمان رهبر معنوی این حزب به شمار می آمد. یکی از برادران مغنیه به نام "جهاد" در سال 1985م. یعنی در جریان تلاش رژیم صهیونیستی برای ترور شیخ فضل الله به شهادت رسید. طولی نکشید که "فواد" برادر دیگر مغنیه نیز در بمب گذاری اشغالگران شهید شد. هدف اصلی این عملیات تروریستی شخص عماد شهید شد.

مسئول عملیات های ویژه

در سال 1982م. عماد مغنیه فرماندهی سه عملیات را به عهده گرفت و همین مساله باعث شد تا آمریکا و فرانسه وی را در راس افراد تحت تقیب قرار دهند. این عملیات ها عبارت بودند از: بمب گذاری در سفارت آمریکا در بیروت در آوریل 1983م. که به کشته شدن 63 آمریکایی منجر شد. بمب گذاری در مقر تفنگداران آمریکایی "مارینز" در بیروت که بر اثر آن 241 آمریکایی کشته شدند و بمب گذاری در اردوگاه نظامیان فرانسوی در منطقه "البقاع" که مرگ 58 فرانسوی را به همراه داشت. ایشان به خاطر مهارت های خارق العاده که در زمینه برنامه ریزی و فرماندهی عملیات های نظامی در اختیار داشتند، مسئول عملیات های ویژه حزب الله شناخته شدند.

 شهید مغنیه به مدت دو سال از نظرها پنهان ماند تا این که در کابین هواپیمای "تی دبلیو ای" آمریکا پیدا شد. آمریکا مغنیه را به ربودن این هواپیما در فرودگاه بیروت و کشتن یکی از سرنشینان آن که یک نظامی در نیروی دریایی آمریکا بود متهم کرد.

رسانه های گروهی مختلف جهان خبر داده اند که مغنیه برای نخستین بار در سال 1990م.بر روی صورت خود جراحی پلاستیک انجام و سپس با چهره جدیدش به بیروت رفت. بنا به اعلام منابع خبری، مغنیه روادیدهای زیادی از کشورهای مختلف در اختیار داشت و به وسیله آن ها توانست عملیات های مختلی را به اجرا گذارد.

25 میلیون دلار جایزه برای سر مغنیه

آمریکا برای سر عماد مغنیه 25 میلیون دلار جایزه تعیین کرد و 42 کشور جهان برای بازداشت و قتل وی بی وقفه در تلاش بودند. مغنیه پیش از شهادت از چندین عملیات تروریستی نجات یافته بود. وی پس از آن که سید حسن نصر الله دبیر کل حزب الله شد برای مدتی در عرصه سیاسی فعالیت کرد تا این که در نهایت فرماندهی شاخه نظامی حزب الله را به عهده گرفت.

منابع خبری مختلف اعلام کردند که هشت سرویس امنیتی رژیم صهیونیستی پس از آن که مغنیه را به ربودن دو نظامی این رژیم متهم کرده بودند، از نفوذ به حزب الله و سنگ اندازی در راه فعالیت های وی عاجز و ناتوان ماندند

واكنش حزب‌الله به ترور مغنيه

"سيدحسن نصرالله " در مراسم تشييع باشكوه پيكر پاك عماد مغنيه تأكيد كرد: خون عماد مغنيه رژيم صهيونيستي را از صفحه روزگار محو خواهد كرد.
دبيركل حزب الله لبنان در اين مراسم در ميان جمع دهها هزار نفري مردم لبنان، گفت: مغنيه در پي خود ده‌ها هزار رزمنده مبارز و آماده شهادت باقي گذاشته است.
دبيركل حزب‌الله صهيونيست‌ها را عامل اين جنايت هولناك دانست و تهديد كرد: ‌اگر مي‌خواهيد به اين صورت بجنگيد، ما هم آماده‌ايم با شما در تمام جهان به اين صورت مبارزه كنيم.
سيد حسن نصرالله، دبيركل حزب‌الله لبنان با حضور بر مزار شهيد "عماد مغنيه " متعهد شد در اسرع وقت، انتقام خون وي را از رژيم صهيونيستي بگيرد.

تشكيل كميته تحقيق و تعيين جانشين مغنيه

چند روز پس از شهادت منابع مطبوعاتي اعلام كردند حزب‌الله يك هيأت امنيتي براي همكاري با مقامات سوري براي تحقيق درباره ترور عماد مغنيه فرمانده حزب‌الله به اين كشور اعزام مي‌كند.
گروه امنيتي حزب‌الله در اين مأموريت با مقامات امنيتي سوريه كه مأمور تحقيق در زمينه ترور عماد مغنيه همكاري خواهد كرد.
"وليد معلم "، وزير امور خارجه سوريه، با اعلام اين خبر افزود: دستگاه‌هاي امنيتي سوريه تحقيقات درباره اين جنايت را ادامه خواهند داد.
چهار روز پس از شهادت عماد مغنيه يك مقام امنيتي لبناني با اشاره به اينكه تحقيقات براي شناسايي عوامل ترور وي پيشرفتي مناسب داشته است اعلام كرد: حزب‌الله جانشين مغنيه را تعيين كرد.
يك مقام امنيتي لبناني كه خواست نامش فاش نشود كه اشاره‌اي به هويت جانشين مغنيه نكرد، ضمن اعلام تعيين جانشين مغنيه و فرمانده رزمندگان حزب‌الله گفت: اين شيوه حزب‌الله است كه به سرعت جانشين رهبران شهيد خود را تعيين و مشخص كند.

شمه‌اي از خصوصيات و توانمندي‌هاي مغنيه

"انيس نقاش " يكي از بنيانگذاران ايده مقاومت اسلامي و از همراهان نزديك عماد مغنيه در لبنان است. نقاش درباره مغنيه مي‌گويد: هوش سرشار او دائما مرا به وجد مي‌آورد. عماد در ميان همقطاران خود ويژگي‌هايي خاص داشت. وي همواره نكات آموزشي را يادداشت مي‌كرد؛ نكته‌اي كه در ديگر رزمندگان ديده نمي‌شد.
نقاش درباره نقش شهيد مغنيه در جنگ 33 روزه با رژيم صهيونيستي گفت: در آغاز اين جنگ طي ملاقاتي كه با حاج عماد داشتم مرا با برنامه عملياتي حزب‌الله در مقابله با صهيونيست‌ها آشنا كرد. با آگاهي از اين برنامه مطمئن شدم كه پيروزي با مقاومت اسلامي خواهد بود؛ موضوعي كه در طول جنگ و طي مصاحبه‌هايي كه با شبكه‌هاي مختلف داشتم به آن اشاره نمودم. حزب‌الله پس از جنگ به سرعت توان خود را بازيابي كرد و قدرت و آمادگي آن اكنون بيش از پيش شده است.
وي درباره اخبار ضد و نقيضي كه در ترور مغنيه اعلام شد مي‌گويد: هيچ شكي ندارم كه رژيم صهيونيستي با كمك ايادي خود در منطقه دست به اين اقدام زد.
وي در ارتباط با اخباري كه روزنامه "ساندي تايمز " درباره نحوه ترور مغنيه و سوختن جسد وي منتشر كرد گفت: من خود پيكر سالم او را پس از ترور ديدم و با آشنايي كه از شيوه ترورهاي صهيونيست‌ها دارم فهميدم كه اين ترور كار رژيم غاصب است.
"مسعود اسداللهي "، از كارشناسان مقيم لبنان، گفت: نمي‌توان هيچ فرد مشابه‌اي را مانند عماد مغنيه در چه در داخل جهان اسلام و چه خارج از آن ديد، سيد حسن نصرالله رهبر حزب‌الله لبنان را رهبر اصلي و مغز متفكر اين حزب نام‌ برد.
وي تصريح كرد: قطعا با شهادت مغنيه ضربه‌اي دردناك و تاثيرگذاري به حزب‌الله وارد شده است، اما اين شهيد با كادرسازي كه در زمينه‌هاي مختلف ده‌ها هزار نفر را جاي خود باقي گذاشته‌ است.

واكنشهاي داخلي در لبنان

ميشل عون رئيس جريان "تغيير و اصلاح " لبنان درباره ترور مغنيه گفت: ترور عماد مغنيه طرح اسرائيل بود و هدف آن نه فقط حزب‌الله بلكه گسترش دامنه تروريسم است.
"ميشل عون " تاكيد كرد: ترور مجاهد مبارز عماد مغنيه تجاوزي عليه لبنان و سوريه است و هدف آن چيزي جز گسترش دادن دايره تروريسم نيست.
جنبش شيعي "امل " به رياست "نبيه بري "، رئيس مجلس نمايندگان لبنان، ترور شهيد عماد مغنيه را بزرگترين خسارت براي اين كشور اعلام كرد.
امل با صدور اطلاعيه‌اي رسمي اعلام كرد: جنايت ترور عماد مغنيه در انفجار دمشق، در راستاي درگيري اسرائيل با مقاومت انجام گرفت.
مدير شكبه تلويزيوني "المنار " در تهران ، سازمان جاسوسي رژيم صهيونيستي را عامل ترور عماد مغنيه دانست و هدف از آن را دامن‌ زدن به هرج و مرج داخلي در اين كشور ارزيابي كرد.
"محمد شمص " سازمان جاسوسي رژيم صهيونيستي را عامل ترور عماد مغنيه دانست و گفت: موساد از مدت‌ها پيش در پي ترور عماد مغنيه بود. وي يكي از اهداف مهم آنها بوده است.
جمعيت علماي جبل‌عامل لبنان نيز در بيانيه‌اي، شهادت حاج عماد مغنيه را تسليت گفت و اعلام كرد: شهادت وي ضايعه‌اي براي ملت فلسطين و لبنان به شمار مي‌آيد كه تنها جهاد مستمر با اسرائيل مي‌تواند اين ضايعه را جبران كند
سيد محمد حسين فضل‌الله، امام جمعه بيروت در بيانيه‌اي شهادت عماد مغنيه را عامل مصمم‌تر شدن مقاومت دانست و تأكيد كرد مقاومت تا پيروزي نهايي ادامه خواهد داشت.
شيخ "عبدالامير قبلان "، نايب رئيس مجلس اعلاي اسلامي شيعيان لبنان، نيز ضمن عرض تسليت شهادت مغنيه گفت: ملت لبنان امثال شهيد مغنيه را به دنيا خواهد آورد، او شجاع، قدرتمند و همواره در كمين اشغالگران صهيونيست بود.

واكنشهاي خارجي نسبت به شهادت عماد مغنيه

"سيد محمدعلي حسيني " سخنگوي وزارت خارجه ايران ترور عماد مغنيه را نمونه بارزي از تروريسم سازمان يافته و دولتي رژيم غاصب صهيونيستي برشمرد.
"خالد مشعل "، رئيس دفتر سياسي حماس، گفت: اين ترور نشان مي‌دهد اسرائيل در صدد بازگرداندن اعتبار از دست رفته ارتش خود است، اين شيوه و رويكرد اسرائيل است.
مشعل خطاب به رژيم صهيونيستي گفت:ما مبارزه را پذيرفته‌ايم و از آن نمي‌هراسيم،‌ شما بارها برخي از رهبران بزرگ ما را ترور كرده‌ايد، اما نسل‌هاي ما بر راه مقاومت پافشاري كرده‌اند، پس از پيامتان مسرور و دلشاد نباشيد.
از سوي ديگر "رمضان شلح "، دبيركل جنبش جهاد اسلامي فلسطين، طي مراسمي كه در دمشق برگزار شد گفت: راه جهاد، رسالتي بزرگ خواهد بود كه ما در آن مسير حركت مي كنيم و عماد مغنيه يكي از اين مجاهدان اين راه بود و او يك شهيد فلسطيني نيز است.
"مهدي دخل‌الله " وزير سابق اطلاع‌رساني و رئيس فعلي مركز مطالعات راهبردي سوريه با اشاره به اينكه رژيم صهيونيستي در جنگ 33روزه از مقاومت لبنان شكست خورد گفت: با ترور عماد مغنيه در پي انتقام از سران مقاومت لبنان است.
وي ترور عماد مغنيه به دست اسرائيل را دليل ديگري بر پيروزي مقاومت در جنگ 33روزه دانست.
"گروه صدر " عراق به رهبري سيد مقتدا صدر در پي شهادت عماد مغنيه طي بيانيه‌اي 3 روز عزاي عمومي در دفاتر وابسته به خود در عراق اعلام كرد.
"صلاح عبيدي "، سخنگوي سيد مقتدا صدر در نجف، با اعلام اين بيانيه تاكيد كرد: گروه صدر اين اقدام تروريستي را به شدت محكوم مي‌كند.
مردم بصره نيز پس از نماز جمعه روز 26 بهمن در يك راه‌پيمايي گسترده با محكوميت ترور يكي از فرماندهان برجسته حزب‌الله لبنان اعلام كردند: تا جايي كه در توانشان است از طريق ضربه‌زدن به منافع صهيونيست‌ها و آمريكايي‌ها انتقام خون شهيد عماد مغنيه را خواهند گرفت. 
گردان‌هاي "حزب‌الله عراق " با موشك‌هاي بيشمار خود به پايگاه‌هاي اشغالگران آمريكايي حمله كرده و طي بيانيه‌اي اعلام كردند: اين اقدامات پاسخي به ترور عماد مغنيه است.
در اين بيانيه همچنين آمده است كه ملت مبارز عراق سال 2008 را بر اشغالگران تبديل به جهنم خواهد كرد.
دانشجويان پاكستاني مقيم سوريه طي بيانيه‌اي با تبريك و تسليت شهادت عماد مغنيه به ولي‌عصر(عج)، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي و سيد حسن نصرالله اعلام كردند: شهادت اين فرمانده شجاع، كه عمر خود را در راه خدمت به اسلام فدا كرد، به دست ايادي آمريكا و اسرائيل، نشان‌دهنده تأثير فعاليت‌هاي جهادي اين شهيد عليه دشمنان اسلام است.
"عدنان عبدالصمد " عضو مجلس نمايندگان كويت در برابر تجمع‌كنندگان بزرگداشت شهادت عماد مغنيه كه جمعي از فعالان سياسي كويت آن را به منظور بزرگداشت شهادت عماد مغنيه تشكيل داده بودند،اعلام كرد: خون اين شهيد، اسرائيل را از صحنه روزگار محو خواهد كرد.

اذعان رسانه‌ها به دست داشتن اسرائيل در ترور مغنيه

روزنامه صهيونيستي هاآرتص اذعان كرد: مقامات اسرائيل در ترور عماد مغنيه نقش داشته‌اند.
اين روزنامه با تأكيد بر اينكه مي‌توان گفت ايهود باراك بخشي از حاشيه تصميم‌گير در اين ترور بوده است، نوشت: به نظر مي‌رسد باراك به علت ترس از واكنش حزب‌الله تدابير ضروري را اتخاذ كرده است و قصد دارد خود را در سايه نگه دارد.
هاآرتص مي‌افزايد: سخت است كه باور كنيم ايهود اولمرت با باراك و "گابي اشكنازي "، رئيس ستاد مشترك ارتش، درباره اين ترور مشورت نكرده باشد.
"بروس رايدل "، مشاور امنيت ملي مسائل خاورميانه در زمان "بيل كلينتون "، رئيس جمهور اسبق آمريكا و "جورج بوش "، رئيس جمهور سابق و عضو سابق سازمان جاسوسي آمريكا(سيا)، با اشاره به ترور عماد مغنيه لبنان گفت: بر خلاف اينكه اسرائيل هر گونه ارتباط خود را با ترور مغنيه رد مي‌كند، ولي شواهد و قرائن نشان مي‌دهد دولت اسرائيل او را ترور كرده است.
هفته‌نامه انگليسي "ساندي‌تايمز " با اشاره به دست داشتن سازمان جاسوسي اسرائيل به ترور فرمانده فقيد حزب‌الله لبنان نوشت: با وجود انكار تل‌آويو به دست داشتن در ترور عماد مغنيه بايد گفت موساد مغنيه را با بمب جاسازي شده در صندليش كشتند.
"آلن نايرن "، نويسنده آمريكايي مخالف سياست‌هاي جرج بوش، با درج مقاله‌اي در سايت "كانتر پانچ " اظهار كرد: اسرائيل با ترور عماد مغنيه مي‌خواست اين گروه را به جنگي ديگر بكشاند تا شكست خود را در جنگ سال گذشته جبران نمايد.
روزنامه كويتي الراي و الوطن، پايگاه خبري محيط، روزنامه البلد لبنان، روزنامه فرانسوي ليبراسيون، روزنامه العرب چاپ انگليس از جمله روزنامه‌ها و پايگاه‌هاي خبري بودند كه رژيم صهيونيستي را مسئول شهادت عماد مغنيه دانستند.

هراس در سرزمينهاي اشغالي

در پي اظهارات تهديد‌آميز دبيركل‌ حزب‌الله لبنان مبني بر گرفتن انتقام خون عماد مغنيه موجي از وحشت و اضطراب تمامي مؤسسات رسمي، امنيتي و نظامي داخل و خارج رژيم صهيونيستي را فرا گرفت و اين رژيم را به حال آماده‌باش كامل در آورد، آماده‌باشي كه دامنه آن حتي يك سال بعد از شهادت مغنيه همچنان اسرائيل را رها نكرده است.
"اياله حسون "، كارشناس مسايل سياسي تلويزيون رژيم صهيونيستي، اعلام كرد، ايهود اولمرت با رئيس موساد، رئيس سازمان اطلاعاتي شاباك، وزير دفاع و تمامي مسئولان سازمان‌هاي امنيتي خود درباره اظهارات سيد حسن نصرالله گفتگو كرد.
"امير بار شالوم "، كارشناس مسايل نظامي اين تلويزيون، نيز گفت: ارتش اسرائيل به انتشار نيروهاي هوايي و زميني خود در سرتاسر مرزهاي شمالي اقدام كرده است. همچنين نيروهاي اورژانس، آتش‌نشاني و پليس به حالت آماده‌باش كامل درآمده‌اند.
"يؤاف ليمور "، كارشناس مسايل نظامي ارتش رژيم اشغالگر قدس در اين‌باره مي‌گويد: نگراني واقعي اسرائيل از احتمال ربوده‌شدن يا ترور يكي از سران امنيتي يا نظامي اسرائيل به‌ وسيله حزب‌الله است.
"رؤوفن ارليخ "، مدير مركز اطلاعات و تروريسم نيز در اينباره گفت: نصرالله زمان‌بندي مناسب، ابتكار عمل و زمان كافي را براي اجراي تهديدهاي خود در اختيار دارد.
با وجود اين نگراني‌ها "زيپي ليوني "، وزير امور خارجه رژيم صهيونيستي، با اين گفته خود كه "اسرائيلي‌ها به اين‌ تهديدات عادت كرده‌اند و توانسته‌اند با آن كنار بيايند " تلاش كرد اين نگراني‌ها را كاهش دهد.
روزنامه صهيونيستي "يديعوت‌ آحارونوت " پس از شهادت مغنيه نوشت: همه اسرائيلي‌ها از سه روز پيش تا كنون و به‌ويژه پس از تهديدات سيد حسن‌نصرالله عليه اسرائيل، به علت ترس از واكنش حزب‌الله لبنان به ترور عماد مغنيه در ترس و وحشت به سر مي‌برند.
يديعوت‌ مي‌افزايد: قطعاً انتقامي از سوي حزب‌الله انجام خواهد گرفت و اسرائيلي‌ها خواهان قدرتي براي مقابله با اين انتقام‌جويي هستند.
اين روزنامه به نقل از تحليل‌گران صهيونيستي مي‌افزايد: هيچ چيز جلودار انتقام حزب‌الله نخواهد شد زيرا ترور مغنيه و حذف فيزيكي وي هدف ارزشمندي بود.
وزير جنگ رژيم صهيونيستي گفت: انتظار مي‌رود واكنش حزب‌الله لبنان به ترور عماد مغنيه با همكاري ايران و سوريه در داخل يا خارج از اسرائيل عملي شود.
سران رژيم اشغالگر قدس پس از ترور عماد مغنيه، به‌منظور جلوگيري از ربوده‌شدن هواپيماهايي كه به سرزمين‌هاي اشغالي مي‌آيند اقداماتي ويژه اتخاذ كردند.

اهداف اصلي ترور حاج رضوان

در مورد اهداف ترور عماد مغنيه گمانه‌زني‌هاي زيادي مي‌توان ارايه كرد كه به ذكر اصلي‌ترين و محتمل ترين دلايل اكتفا كنيم.
1-بازسازي اعتبار از دست رفته دستگاه امنيتي رژيم صهيونيستي: در پي جنگ 33 روزه و حتي قبل از آن در حدفاصل اشغال لبنان در سال 1361 تا سال 1379 _ زمان خروج رژيم صهيونيستي از جنوب لبنان _ ناكامي دستگاه‌هاي امنيتي رژيم صهيونيستي در مضمحل كردن مقاومت به دغدغه مهم دولتمردان، ارتش و شهروندان صهيونيست تبديل شده بود.
اين وضعيت بخصوص در جريان جنگ 33 روزه تشديد شد چرا كه از يك سو دستگاه امنيتي رژيم صهيونيستي نتوانست هيچ كدام از رهبران مقاومت را از ميان بردارد و يا بر جريان روزافزون شليك موشك‌هاي حزب‌اله اثر بگذارد و از سوي ديگر حزب‌الله لبنان توانسته بود در مراكز حساس رژيم صهيونيستي رخنه اطلاعاتي ايجاد كند.
حمله موشكي حزب‌الله به قلب قطار شهري تل آويو - دومين شهر صنعتي و سومين شهر توريستي اسرائيل و نيز حمله موشكي حزب‌الله به پادگان نظامي صفه واقع در استان جليل شمالي كه مهمترين پادگان نيرو هوايي رژيم صهيونيستي است نمونه‌هاي بارزي از اين رخنه اطلاعاتي امنيتي بود.
2 - تضعيف موقعيت حزب‌الله لبنان: رژيم صهيونيستي براساس طينت خود كه فشار نظامي را موجب كوتاه آمدن مي‌داند گمان مي‌كند عمليات ترور در پايتخت سوريه از يك سو دولت دمشق را از همكاري با حزب‌الله و حماس باز مي‌دارد و شهروندان سوريه را عليه دولت بشاراسد براي محدود كردن فعاليت نيروهاي مقاومت در سوريه وارد عمل مي‌كند و از سوي ديگر حزب‌الله لبنان را كه به آرامي از محدوديت‌هاي امنيتي پس از پايان جنگ 33 روزه خارج شده است را بار ديگر در لاك امنيتي فرو برده و نيروهاي عمل كننده‌ آنرا زمين‌گير مي‌كند.
از منظر دستگاه اطلاعاتي رژيم صهيونيستي شهادت سيد رضوان يا چهره‌اي در اندازه‌‌ي او به نيروهاي مرتبط با اسرائيل و آمريكا در لبنان روحيه مي‌دهد و آنان را از رعب موجود ناشي از اقتدار نظامي، اطلاعاتي و مردمي - خارج مي‌كند و در نهايت مشكلات جديدي را براي حزب‌الله پديد مي‌آورد.

تاثير شهادت عماد مغنيه بر تحولات منطقه

شهادت عماد مغنيه موقعيت امنيتي رژيم صهيونيستي را تضعيف كرد چرا كه از لحظه ترور «فرزند صور» به دست نيروهاي اسرائيلي هر گونه اقدام نظامي حزب الله عليه رژيم صهيونيستي را چه در محدوده لبنان و منطقه شبعا كه هنوز در اشعال اسرائيل است - و چه در محدوده فلسطين و نيز در فرامرزها كاملا موجه كرده و افكار عمومي را با آن هماهنگ مي‌نمايد- بر همين اساس رژيم صهيونيستي بايد هر روز در انتظار يك حادثه‌ امنيتي عليه خود بنشيند.
شهادت مغنيه همچنين موقعيت امنيتي و اجتماعي حزب الله در لبنان را ارتقاء ‌داد. بسياري از تحليلگران منطقه‌اي ترور عماد مغنيه را محصول همكاري اطلاعاتي يك جريان لبناني و يك نهاد اطلاعاتي عربي با سازمان اطلاعاتي اسرائيل دانسته و بدون اين همكاري وقوع اين حادثه را عملي نمي‌دانند.
نكته مهم ديگري كه در ماجراي ترور چهره‌ي دلاور حزب الله وجود دارد، امتناع مقاومت از كشيده شدن به درگيري‌هاي داخلي است. حزب الله لبنان پس از پيروزي بزرگ خود عليه رژيم صهيونيستي مي‌توانست عليه دست‌هايي كه در جنگ با اسرائيلي‌ها هماهنگ بودند اقامه دعوا كند و حتي با توجه به اقتدار نظامي خود به تعقيب آنان بپردازند ولي اين كار را نكرد و به جاي آن از استقرار «دولت وحدت ملي» سخن گفت و براي رسيدن به دولت فراگير صرفا به روش‌هاي مدني روي آورد و حتي در اين راه شهدايي را تقديم كرد.
حزب‌الله لبنان با شهادت عماد مغنيه اگرچه يك نيروي موثر و كاركشته را از دست داده است ولي عواطف ملت‌هاي منطقه را كه تحت تبليغات مداوم قرار گرفته و نسبت به اهداف حزب‌الله در اصرار خود به حفظ سلاح دچار اندكي ترديد شده بودند، به سمت خود جلب كرد در واقع اين ترور اثبات كرد كه اسلحه حزب‌الله نه تنها يك تهديد امنيتي عليه جبهه لبناني _ عربي نيست بلكه نياز مبرم لبنان براي حفظ ثبات مي‌باشد.
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:19  توسط ح.صفوی  | 

به بهانه وداع البرادعي با آژانس بين‌المللي انرژي اتمي

به بهانه وداع البرادعي با آژانس بين‌المللي انرژي اتمي

البرادعي

"محمد البرادعي " كه زماني خود را "پاپ هسته‌اي " مي‌خواند، پس از 12 سال از سمت مديركل آژانس بين‌المللي انرژي اتمي كناره‌گيري كرد در حالي‌كه هرگز نتوانست تحت تاثير شرايط قرار نگيرد.

 "محمد البرادعي " پس از گذراندن سه دوره 4 ساله به عنوان مدير كل آژانس بين‌المللي انرژي اتمي، رسماً از سمت خود استعفا داد تا جاي خود را به "يوكيا آمانو " نماينده ژاپن در آژانس دهد.
البرادعي رفت، در حالي‌كه درباره او نمي‌توان قضاوت صريحي داشت؛ دوست داشت كه زير بار زور نرود، اما اگر اين زور پر زور مي‌شد چه؟ به هر حال نياز يك سياست‌مدار بخصوص ديپلمات در درجه اول اين است كه "زنده بماند " و البته بارها شده‌ بود كه در بيانيه‌هايش پس از اينكه اعتراف كرده بود ايران انحرافي از فعاليت صلح آميز نداشته، كلامش را تعديل كرده بود كه "مي‌خواهم زنده بمانم " و البته تا همين اواخر زنده ماند ولي همين يكي به نعل و ميخ زدن‌هايش باعث شد تا نه سياه باش و نه سپيد كه تبديل شود به مدير كلي خاكستري؛ هر چند هرگز نمي‌شود تا ابد خاكستري ماند.
"محمدالبرادعي " روز جمعه به شوراي حكام آژانس بين‌المللي انرژي اتمي گفت: خدايا، مرا ابزار صلح‌ خودتان قرار بده، جايي كه تنفر است، بگذار عشق بكارم، جايي كه تخطي است، ببخش، جايي كه ترديد است، اعتماد كن، جايي كه نااميدي است، اميد بده، جايي كه تاريكي است، نوراني كن و جايي كه غم است، شاد كن.
البرادعي با مراسم مختصري در حضور همكارانش در وين، پايان ماموريت خود در رياست آژانس را جشن گرفت و از صحنه سياست بين المللي خداحافظي كرد. مراسم رسمي آغاز مسئوليت آمانو سه‌شنبه اول دسامبر (10 آذرماه) برگزار مي‌شود.
خبرگزاري فارس به همين منظور گزارش كاملي از بيوگرافي البرادعي آماده كرده است در زير از نظر مخاطبان محترم مي‌گذرد.

محمد البرادعي در 17 ژوئن سال 1942 در "قاهره " مصر متولد شد و در سال 2005 برنده جايزه صلح نوبل شد. "مصطفي البرادعي " پدر وي كه وكيل بود به كانون وكلاي دادگستري مصر رفت و با حكومت "جمال عبدالناصر " رئيس‌جمهوري مصر به نزاع پرداخت.
محمد البرادعي راه پدرش را ادامه داد و مدرك خود را در رشته حقوق، از دانشگاه قاهره در سال 1962 كسب كرد. محمد يكي از 5 فرزند خانواده‌اش بود. وي با "آيدا الكاچف " كه گفته مي‌شود اصالت ايراني دارد ازدواج كرد و حاصل اين ازدواج دو فرزند به نام‌هاي "ليلا " و "مصطفي " است. ليلا وكيل است و با همسر خود در لندن به سر مي‌برد و مصطفي مدير صوت در يك شبكه تلويزيوني است. وي نيز در لندن زندگي مي‌كند.

اولين مشاغل البرادعي:

محمد البرادعي در سال 1962 مدرك ليسانس خود را از دانشگاه قاهره در رشته حقوق كسب كرد و مدرك تحصيلات تكميلي خود (DEA) را در موسسه فارغ‌التحصيلي مطالعات بين‌المللي "HEI " در ژنو و مدرك دكتري را در رشته حقوق بين‌الملل در دانشكده حقوق "نيويورك " در سال 1974 كسب كرد.
شغل ديپلماتيكي وي در سال 1964 در وزارت امور خارجه مصر آغاز شد. وي در آنجا در مأموريت‌هاي دائم مصر در سازمان ملل متحد در نيويورك و ژنو در زمينه موضوعات سياسي، حقوقي و كنترل سلاح شركت كرد.
از سال 1974 تا 1978 به عنوان مشاور ويژه در وزارت امور خارجه مصر فعاليت كرد. در سال 1980، وي به عنوان يكي از مقام‌هاي ارشد در زمينه برنامه حقوق بين‌الملل در موسسه آموزش و تحقيق سازمان ملل متحد فعاليت مي‌كرد.
از سال 1981 تا 1987 به عنوان استاديار حقوق بين‌الملل در دانشكده حقوق دانشگاه "نيويورك " تدريس ‌كرد.
در سال 1984 البرادعي عضو ارشد دبيرخانه آژانس بين‌المللي انرژي اتمي شد كه در آنجا بين سالهاي 1984 تا 1993 به عنوان مشاور حقوقي آژانس و بين سالهاي 1993 تا 1997 به عنوان دستيار مديركل روابط خارجه فعاليت ‌كرد. البرادعي همچنين يكي از اعضاي "انجمن حقوق بين‌الملل " و "جامعه آمريكايي حقوق بين‌الملل " است.

شغل عمومي البرادعي به عنوان مديركل آژانس بين‌المللي انرژي اتمي:

البرادعي در اول دسامبر 1997 به عنوان مدير كل آژانس بين‌المللي انرژي اتمي برگزيده شد و جانشين "هانس بليكس " (Hans Blix) از سوئد شد. وي براي يك دوره چهارساله ديگر بين سالهاي 2001 تا 2005 براي دومين بار به عنوان مديركل آژانس برگزيده شد و سومين و آخرين دوره رياست وي در آژانس تا نوامبر 2009 تمديد شد. دوره رياست البرادعي با موضوعات منع گسترش سلاح‌هاي هسته‌اي كه شامل بازرسي از عراق قبل از حمله آمريكا به اين كشور در مارس 2003 و تنش‌هاي موجود بر سر برنامه هسته‌اي ايران مشخص مي‌شود.

اولين دوره رياست البرادعي در آژانس:

"مارك هيبس " و "اندرياس پرسبو " در مقاله‌هاي خود در بولتن "دانشمندان اتمي " اعلام كردند كه زمانيكه وي [البرادعي] به عنوان مديركل آژانس بين‌المللي انرژي اتمي برگزيده شد، تعداد كمي مي‌توانستند پيش‌بيني كنند كه البرادعي تا چه اندازه در امور هسته‌اي جهان در دوره رياست خود مثبت خواهد بود. پس از آنكه البرادعي در سال 1997 توسط كنفرانس عمومي به عنوان مديركل آژانس برگزيده شد، در سخنراني خود اعلام كرد: براي آنكه سازمانهاي بين المللي از اعتماد و حمايت اعضاي خود بهره‌مند شوند، بايد در برابر نيازهاي آنها مسئول باشند، دستاوردهاي محكم و باثباتي را نشان دهند و فعاليت‌هاي خود را به شيوه موثر و مفيدي انجام دهند و به فرايند مذاكرات آشكار، شفاف و نمايندگي منصف احترام گذارند.
درست چندماه قبل از آنكه محمد البرادعي صدارت را به دست گيرد، "پروتكل الحاقي مدل " به تصويب رسيد و جو جديدي را براي راستي آزمايي آژانس بين‌المللي انرژي اتمي به وجود آورد زيرا به آژانس اختيارات بيشتري براي جستجوي فعاليت‌هاي اعلام نشده هسته‌اي مي‌داد.
زماني‌كه البرادعي به پست مدير كلي رسيد، برنامه‌اي را براي ايجاد "پادمان‌هاي جامع " آغاز كرد و توافقنامه‌هاي حفاظت جامع آژانس بين‌المللي انرژي اتمي را با پروتكل الحاقي جديد تركيب كرد.
وي در بيانيه سال 1998 خود به كنفرانس عمومي، از تمامي كشورها درخواست كرد تا پروتكل الحاقي را منعقد كنند و به بررسي هاي خود در زمينه اين پروتكل تسريع بخشند. تاكنون 91 كشور پروتكل‌هاي الحاقي را به اجرا درآورده‌اند. اولين دور رياست‌ البرادعي در آژانس در نوامبر 2001، درست دو ماه پس از حادثه 11 سپتامبر به پايان رسيد. به دنبال اين حادثه، البرادعي برنامه امنيت هسته‌اي را براي مبارزه با خطر تروريسم هسته‌اي به وجود آورد. "بودجه امنيت هسته‌اي "، كه منبع اصلي مالي فعاليت‌هاي امنيت هسته‌اي آژانس بين‌المللي انرژي اتمي است، در سال 2008 معادل 18 ميليون يورو بود.

دور دوم رياست البرادعي در آژانس:

يكي از موضوعات مهم در دور دوم رياست‌ محمد البرادعي در آژانس، بازرسي آژانس در عراق بود. وي توجيه آمريكا براي حمله سال 2003 به عراق را از همان زمان بحران خلع سلاح عراق در سال 2002، زمانيكه وي به همراه بليكس تيمي از بازرسان سلاح سازمان ملل متحد در عراق را همراهي كردند، رد كرد البرادعي در ماه مارس 2003 به شوراي امنيت سازمان ملل متحد اعلام كرد كه اسنادي مبني بر آنكه نشان‌ مي‌دهد عراق تلاش كرده است تا از نيجريه اورانيوم كسب كند، هيچ‌گونه اعتباري ندارد. البرادعي حمله آمريكا به عراق را به عنوان يك " نمونه بارز از اينكه چگونه استفاده از زور مسئله را به جاي آنكه رفع كند، آنرا تشديد مي‌كند "، خواند. وي بعدها اعلام كرد كه ما از عراق آموختيم كه بازرسي زمان مي‌برد، و اينكه ما بايد صبور باشيم و اينكه يك بازرسي مي‌تواند در واقعيت كارساز باشد و اينكه وي توانست اين مسئله را تأييد كند كه "صدام حسين "، رئيس جمهور معدوم عراق برنامه سلاح‌هاي هسته‌اي خود را احيا نكرده بود.
در سال 2004 در قسمت "خطرهاي گسترش سلاح‌هاي هسته‌اي " در روزنامه آمريكايي "نيويورك تايمز " در تاريخ 12 فوريه 2004 محمد البرادعي اعلام كرد: ما بايد اين ايده غيرعملي را رها كنيم كه بر اين اساس است كه برخي از كشورها نمي‌توانند سلاح كشتار جمعي داشته باشند و برخي ديگر به دلايل امنيتي مي‌توانند از اين سلاح بهره‌مند شوند. اگر جهان روند خود را تغيير ندهد ما دچار خود-ويراني مي‌شويم.

دور سوم و دور نهايي رياست‌ البرادعي در آژانس:

آمريكا در ابتدا در سال 2005 با انتخاب مجدد البرادعي به عنوام مديركل آژانس بين‌المللي انرژي اتمي به مخالفت پرداخت. در ماه مه 2005 "لاورنس ويلكرسون "، (Lawrence Wilkerson) رئيس ستاد "كالين پاول " (Colin Powell) وزير امور خارجه سابق آمريكا، "جان بولتون " معاون وزارت امور خارجه آمريكا در امور كنترل سلاح و امنيت بين‌الملل را با رقابتي مخفيانه مسئول محروم كردن البرادعي از رسيدن به رياست آژانس بين‌المللي انرژي اتمي كرد. بولتون از حد خود فراتر رفت تا مانع رسيدن البرادعي به رياست آژانس شود.
"واشنگتن‌پست " در دسامبر 2004 گزارش داد كه دولت بوش چندين تماس تلفني البرادعي با مقامات ايراني را قطع كرده است و تمامي تلاش خود را به كار گرفته است تا اين تماس‌ها را بررسي كنند به اميد آنكه بتوانند مانع از رسيدن وي به مديركلي آژانس شوند. آمريكا تنها كشوري بود كه با انتخاب مجدد البرادعي به مخالفت پرداخت و به همين دليل نهايتاً نتوانست حمايت ديگر كشورها براي خلع البرادعي را به دست آورد.
البرادعي نهايتاً در 13 ژوئن 2005، به اتفاق آراء توسط شوراي حكام آژانس بين‌المللي انرژي اتمي براي سومين بار به عنوان مديركل آژانس برگزيده شد.

اظهارات البرادعي درباره دوره چهارم رياست آژانس بين‌المللي انرژي اتمي:

البرادعي در سال 2008 اعلام كرد كه به دنبال كسب دوره چهارم رياست آژانس بين‌المللي انرژي اتمي نيست اما ادامه داد اميدوار است كه آژانس نامزدهايي داشته باشد كه مورد پذيرش همه....شمال، جنوب، شرق و غرب باشد زيرا اين چيزي است كه مورد نياز است. پس از چند دوره رأي‌گيري، در سوم ژوئيه 2009، "يوكيو آمانو "، سفير ژاپن در آژانس بين‌المللي انرژي اتمي به عنوان جانشين البرادعي برگزيده شد.

نقش البرادعي در دستور قراردادن برنامه هسته‌اي ايران:

محمد البرادعي در دوران رياست خود در آژانس بين‌المللي انرژي اتمي، بيش از 20 گزارش از تأسيسات و فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران ارائه كرد كه در تمامي اين گزارش‌ها بر صلح‌آميز بودن فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران تأكيد كرد.
شوراي حكام آژانس بين‌المللي انرژي اتمي روز جمعه هفته گذشته تحت فشار كشورهاي غربي به صدور قطعنامه عليه ايران تن داد.
كشورهاي غربي از جمله آمريكا و انگليس و فرانسه طي روزهاي اخير به شدت در تلاش بودند تا با فشار بر آژانس، قطعنامه‌اي را تصويب كنند.
اين در شرايطي است كه "محمد البرادعي "، مدير كل آژانس بين‌المللي انرژي اتمي كه سي‌ام نوامبر سمت خود را رسما به "يوكيو آمانو " ژاپني مي‌دهد در آخرين گزارش خود درباره برنامه هسته‌اي ايران بر نبود انحراف در برنامه هسته‌اي صلح آميز جمهوري اسلامي ايران تاكيد كرده بود.
البرادعي اغلب از جانب غرب و آمريكا به علت سياست‌هايي كه درقبال ايران اتخاذ كرده است مورد انتقاد و سرزنش قرار گرفته است.
گرچه "جرج بوش " رئيس‌جمهوري پيشين آمريكا يكي از منتقدان البرادعي بود اما "باراك اوباما " رئيس‌جمهور كنوني آمريكا يكي از بزرگترين طرفداران وي محسوب مي‌شود.
البرادعي در آخرين سخنراني خود براي شوراي حكام آژانس بين‌المللي انرژي اتمي در ژوئن سال 2009 اعلام كرد كه آژانس توانسته‌ است رسيدگي به مواد هسته‌اي در ايران را ادامه دهد و همچنين اعلام كرد كه با ابتكار آمريكا براي تعامل با جمهوري اسلامي ايران از طريق مذاكرات مستقيم بدون پيش‌شرط و براساس احترام دوجانبه بسيار دلگرم شد و اظهار اميدواري كرد كه ايران با حسن نيت به اين ابتكار آمريكا پاسخ مثبت دهد. شوراي حكام آژانس بين المللي انرژي اتمي و شوراي امنيت سازمان ملل متحد، البرادعي را به علت تلاش‌هاي منصفانه و تخصصي وي براي رفع تمامي موضوعات مهم درباره ايران تحسين كردند.
بيانيه‌هاي البرادعي درباره برنامه هسته‌اي ايران براي رسانه‌ها:
البرادعي در مصاحبه‌اي با شبكه "سي‌ان‌ان " در ماه مه 2007 يكي از هشدارهاي قاطع خود را درباره استفاده از اقدامات نظامي عليه ايران ابراز كرد و با اشاره به اين نكته كه افراد افراطي، ايده‌هاي افراطي دارند اعلام كرد كه شما نمي‌خواهيد بحث بيشتري با ديوانه‌هاي جديد كه خواهان حمله به ايران هستند، داشته باشيد.
"راجر كوهن " ستون نويس روزنامه "نيويورك‌تايمز " در آوريل 2009 با البرادعي مصاحبه كرد و البرادعي در اين مصاحبه تصريح كرد كه اسرائيل كاملا ديوانه خواهد بود اگر به ايران حمله كند و اعلام كرد كه حمله به تأسيسات هسته‌اي ايران منطقه خاورميانه را به گلوله‌اي از آتش تبديل مي‌كند و منجر مي‌شود تا ايران به كمك كشورهاي مسلمان به توليد سلاح بپردازد.
البرادعي در مصاحبه با روزنامه فرانسوي "لوموند " اعلام كرد: من مي‌خواهم مردم را از اين ايده كه ايران تهديدي براي فرداست و اينكه ما هم‌اكنون با اين حق رو برو هستيم كه مسئله بمباران كردن ايران يا اجازه دادن به هسته‌اي شدن اين كشور را بررسي كنيم، دور نگاه دارم. ما اصلا در آن موقعيت نيستيم. عراق نمونه بارز از اينكه چگونه استفاده از زود به جاي آنكه مشكل را حل كند آن را بدتر مي‌كند، است.
در 4 اكتبر 2009، خبرگزاري شينهوا گزارش داد كه البرادعي در كنفرانس مطبوعاتي مشترك با "علي اكبر صالحي "، رئيس سازمان انرژي اتمي ايران، رژيم صهيونيستي را برجسته كرد و اعلام كرد كه رژيم تل‌آويو اجازه بازرسي از تأسيسات خود را به مدت 30 سال است كه رد كرده است. البرادعي تصريح كرد: اسرائيل با داشتن سلاح‌هاي هسته‌اي، تهديد شماره يك خاورميانه محسوب مي‌شود.
"برنار كوشنر "، وزير امور خارجه فرانسه، در سپتامبر 2007 با اشاره به خطرهاي بالقوه ايران هسته‌اي اعلام كرد كه ما بايد براي بدترين‌ها آماده شويم و بدترين در اينجا جنگ است. البرادعي در واكنش به كوشنر، گزينه حمله به ايران را به عنوان يك "هوچيگري " توصيف كرد و ايده حمله احتمالي به ايران را رد كرد. وي به جنگ عراق اشاره كرد كه در آن 70 هزار غيرنظامي بي‌گناه تنها به خاطر اين ظن و گمان كه عراق داراي سلاح‌هاي هسته‌اي است كشته شدند و افزود: من فكر نمي‌كنم در اين مرحله ما با خطري مواجه باشيم كه رويارويي با آن به راه‌حلي فراتر از ديپلماسي نياز داشته باشد.
تلاش‌هاي البرادعي تنها منحصر به بازرسي‌هاي هسته‌اي نمي‌شود. ديگر جنبه بسيار مهم وي پيشرفت‌هايي است كه از طريق فناوري هسته‌اي حاصل شده است. در سال 2004 البرادعي ابتكار جهاني بسيار جامعي را براي مبارزه با سرطان آغاز كرد. اين برنامه موسوم به "اقدام براي سرطان درماني " بود.

جوايز:

دكتر البرادعي در دوران رياست خود در آژانس به علت تلاش‌هايش براي آنكه اين اطمينان را دهد كه انرژي هسته‌اي براي اهداف صلح‌آميز استفاده مي‌شود، جوايزي را كسب كرد.
در 7 اكتبر 2005، البرادعي و آژانس بين‌المللي انرژي اتمي به طور مشترك برنده جايزه صلح نوبل به علت تلاش براي جلوگيري از استفاده از انرژي هسته‌اي براي اهداف نظامي و دادن اين اطمينان كه انرژي هسته‌اي صلح‌آميز به امن‌ترين روش ممكن استفاده مي‌شود، كسب كرد.وي تمامي جايزه خود را براي ساخت يتيم‌خانه‌اي در زادگاه خود در قاهره صرف كرد.
البرادعي در حالي پس از 12 سال خدمت در آژانس، كرسي رياست را ترك مي‌كند كه قرار است جاي خود را به "يوكيا آمانو " نماينده ژاپن در آژانس بين‌المللي انرژي اتمي دهد و آمانو دوره چهارساله رياست خود در آژانس را اول دسامبر (10 آذرماه) آغاز خواهد كرد.
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:18  توسط ح.صفوی  | 

بيوگرافي اشخاص مطرح: "یوکیا آمانو"

بيوگرافي اشخاص مطرح: "یوکیا آمانو"

ریاست محمد البرادعی بر آژانس بین المللی انرژی اتمی 10 آذر به پایان رسید و "یوکیا آمانو" به عنوان مدیر کل جدید این نهاد بین المللی کار خود را آغاز کرد. یوکیا آمانو مدیر کل جدید آژانس بین ‌المللی انرژی اتمی، 63 ساله بوده و در ماه می سال 1946 در کاناگاوا در ژاپن متولد شد. وی فارغ‌ التحصیل دانشکده حقوق دانشگاه توکیو است که در سال ۱۹۷۲ به وزارت امور خارجه کشور ژاپن راه یافت.آمانو تا سال 2013 ميلادي در سمت مديركلي آژانس بين‌المللي انرژي اتمي مي‌ماند.

در نظر سنجى غير رسمى که در نهم ژوئن برگزار شد يوکيا آمانو سفير ژاپن در آژانس انرژى اتمى با 20 راى پيشتاز اين رقابت بوده و پس از وى عبدالصمد نماينده آفريقاى جنوبى در آژانس انرژى اتمى توانست 11راى را به خود اختصاص دهد. لوئيس اچاوارى از اسپانيا تنها چهار راى را بدست آورد و در آن نظرسنجى پونسيلت و پتريک نتوانستند هيچ گونه رايى را براى خود بدست آورند.

"یوكیا آمانو " كه مقام مدیركل فعلی آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را عهده دار شده برای سال‌های 2005 تا 2006 مقام ریاست شورای حكام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را برعهده داشت.
آمانو 63ساله فارغ‌التحصیل دانشكده حقوق دانشگاه توكیو است كه در سال 1972 به وزارت امور خارجه كشور ژاپن راه یافت.
وی تصدی پست‌های زیادی را در وزارت امور خارجی ژاپن عهده‌دار بوده است كه به طور خاص می‌توان به مقام‌های مدیریت بخش‌های علوم و انرژی اتمی، معاونت مدیركل امور علمی و كنترل تسلیحات وی در این وزارتخانه اشاره كرد.
سفیر كنونی ژاپن در آژانس همچنین در ماه آگوست(مردادماه) سال 2002 در مقام مدیریت كل امور علمی و كنترل تسلیحات وزارت خارجه ژاپن منصوب و به دنبال آن نیز در سال 2004 مقام مدیریت‌كل بخش علوم و منع گسترش و خلع سلاح‌های هسته‌ای را عهده دار شد.
آمانو تجربیات بسیار ارزشمندی در زمینه خلع سلاح و منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای و نیز سیاست‌گذاری‌های مربوط به انرژی هسته‌ای دارا بوده و به‌طور مكرر در مذاكرات بین‌المللی كه در زمینه توسعه ان‌ پی تی (معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای)، كنوانسیون منع گسترش سلاح‌های بیولوژیكی و سمی (BTWC) و نیز بررسی معاهده منع جامع آزمایشهای هسته‌ای (TBTC)، معاهده سلاح‌های متعارف و اصلاحیه آن شركت داشته ‌است.
جانشین ژاپنی البرادعی در ماه آوریل (اردیبهشت‌ماه) 2001 نیز در مقام نماینده ژاپن با عنوان كارشناس دولتی در هیئت سازمان ملل متحد در زمینه مسائل موشكی منصوب و درست سه ماه بعد از آن نیز وارد گروه متخصصان سازمان ملل در زمینه تحصیلات منع گسترش و خلع سلاح هسته‌ای شد.
وی در سفارتخانه‌های ژاپن در ویتنام، واشنگتن و بروكسل نیز خدمت كرده و همچنین یكی از اعضای هیئت اعزامی ژاپن به كنفرانس خلع سلاح هسته‌ای در ژنو است. كنفرانس خلع سلاح سازمان ملل تنها نهاد مذاكراتی این سازمان در زمینه خلع سلاح هسته‌ای است.

او در پاسخ به پرسشي درباره اين‌‌كه در برابر کشورهایی مانند سوریه یا ایران روشی «ملایم» خواهد داشت یا «سختگیرانه» با تاكيد بر ميانه‌روي گفته است كه مدیرکل نرم یا سخت‌گیر نخواهد بود.

اين سياستمدار ژاپني به‌عنوان شهروندي كه كشورش قرباني بمباران اتمي بوده، اميدوار است روزي آژانس بتواند نقشي موثر در راستي‌آزمايي خلع‌سلاح هسته‌اي ايفا كند. آمانو بر اين باور است كه او نه تنها براي ژاپن كه براي منافع جامعه بين‌الملل تلاش مي‌كند. اين دیپلمات ۶۲ ساله همواره تاکید مي‌كند که به‌عنوان شهروند ژاپن نهایت تلاش خود را انجام مي‌دهد که از گسترش سلاح‌های اتمی در دنیا پیشگیری کند.

آمانو تا سال 2013 ميلادي در سمت مديركلي آژانس بين‌المللي انرژي اتمي مي‌ماند.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:17  توسط ح.صفوی  | 

به بهانه کتک خوردن آقای برلوسكني : سياستمداران كتك‌خورده

به بهانه کتک خوردن آقای برلوسكني  : سياستمداران كتك‌خورده

در مهماني خصوصي جشن شكرگزاري در كاخ سفيد، 2 مهمان ناشناس بدون دعوت توانستند خود را به داخل برسانند و حتي با رئيس‌جمهور هم عكس بگيرند. در پي اين واقعه 3 مقام امنيتي كاخ سفيد بركنار شدند و محافظان همچنان تحت بازجويي قرار دارند.

سال گذشته يك خبرنگار عراقي با پرتاب لنگه كفش به سوي جرج بوش، رسمي را بنا گذاشت كه اكنون ماه‌هاست در چند جاي ديگر دنيا تكرار مي‌شود. آن كفش‌ها هنوز در دنياي سایبر پرتاب مي‌شوند .

ون‌جيابائو نخست‌وزير چين يكي از كساني بود كه چندي پيش در دانشگاه كمبريج در جريان سخنراني هدف پرتاب كفش از سوي دانشجويان قرار گرفت.

هفته گذشته وقتي گروه طرفدار محيط‌زيست صلح سبز توانست ديوارهاي امنيتي اجلاس سران اروپا در بروكسل را بشكند و عبور كند، تدابير امنيتي اتحاديه اروپا زير سؤال رفت.  البته اين حوادث هميشه هم غيرمرگبار نبوده و گاهي به مرگ افراد نيز منجر شده‌است.

در هلند بعد از ترور - پيم فورتيون - سياستمدار - در سال 2002، تدابير امنيتي مقامات دولتي تشديد شد. يكسال بعد آنا ليند وزير خارجه سوئد ترور و اين پرسش مطرح شد كه آيا سياستمداران مي‌توانند آزادانه در خيابان‌هاي استكهلم با خانواده‌شان رفت‌وآمد كنند؟ از آن پس پليس امنيتي سوئد محافظان سياستمداران را بيشتر كرد.

در سال 1990 ولفگانگ شوبل وزير كشور وقت آلمان در يك گردهمايي سياسي هدف گلوله قرار گرفت. از آن زمان شوبل فلج و او اكنون وزير دارايي آلمان است.در ايتاليا كه در دهه‌هاي 1970 و 1980 درگير موج تروريسم و خشونت سياسي بوده است، شرايط براي اينگونه حملات مساعدتر از ديگر كشورهاي اروپايي است.

اما پاپ بنديكت، رهبر كاتوليك‌هاي جهان يكي ديگر از كساني است كه در مقابل اين حملات آسيب‌پذير به‌نظر مي‌رسد. او به‌طور مرتب با پيروان كاتوليك و مسيحيان ديگر ديدار مي‌كند. پيش از او پاپ ژان پل در سال 1981 در جريان يكي از همين گردهمايي‌ها هدف گلوله قرار گرفت.

در آمريكا بخشي از سرويس اطلاعاتي ماموريت ويژه حفاظت از جان رئيس‌جمهور را دارد. اما در كشورهاي اروپايي معمولا اين كار با جمع‌آوري اطلاعات ارائه شده توسط چند نهاد امنيتي و پليسي صورت مي‌گيرد.

پرتاب مجسمه به‌سوي سيلويو برلوسكني نخست‌وزير ايتاليا كه باعث جراحت شديد او شد .

نام اين سياستمدار جنجالي اروپا را به فهرست رهبراني در جهان اضافه كرد كه كتك خورده‌اند يا حتي كشته‌شده‌اند.

برلوسكني اكنون با بيني شكسته و 2 دندان افتاده و لب پاره شده در بيمارستان بستري است. مقامات امنيتي ايتاليا اما مشغول بررسي تدابير امنيتي و بازجويي از محافظان برلوسكني هستند.

پليس ايتاليا مي‌گويد مردي كه تعادل رواني نداشته با مجسمه‌اي از كليساي ميلان صورت نخست‌وزير را خوني كرده‌است. اكنون اين سؤال هميشگي مطرح است كه وقتي سياستمداران در ميان مردم قرار مي‌گيرند چه ميزان تدابير امنيتي لازم است؟  برلوسكني بدون توجه به تذكرات امنيتي كار غيرمعمولي كرد و مستقيما به ميان مردم رفت. اين اتفاق در نوع ديگري ماه گذشته در آمريكا هم روي داد.


ضارب نخست وزیر ایتالیا که به گفته پدرش دچار مشکلات روانی و از ده سال گذشته نیز تحت درمان روانپزشکان است ضمن برعهده گرفتن مسوولیت این اقدام از طریق وکلای خود نسبت به این واقعه ابراز تاسف کرد.

برلوسکونی نخست وزیر ایتالیا که همچنان در بیمارستان "سان رافائله" شهر شمالی میلان ایتالیا بستری است اعلام کرد دلیل این فضای نفرت که علیه وی در کشور پدید آمده و نیز اقدام ضارب خود را درک نمی کند و نمی خواهد تصاویر ویدیویی این حادثه را ببیند.

"جورجو ناپولیتانو"رییس جمهوری ایتالیا نیز ضمن محکوم کردن این اقدام، جناح های سیاسی را به ایجاد فضایی عادی و کنار گذاشتن نزاع سیاسی و فضای نفرت دعوت کرد و گفت: اینکه برخی ها، دیگران را متهم به ایجاد فضای نفرت در کشور می کنند بی معنی است و باید به فضای عادی و متمدن میان نیروهای سیاسی و نهادها بازگشت.

برلوسکنی

وی افزود: اختلافات نباید دامن زده شود و کلام ها وسخنرانی ها در مجامع، کنگره های حزبی و در تلویزیون باید سنجیده باشند و هر کسی در چارچوب قانون اساسی سهم خود را ایفا کند.

"این اظهارات ناپولیتانو در نفی سخنرانیهای تند از سوی شخصیت های سیاسی این کشور در حالی است که حادثه حمله به سیلویو برلوسکونی نخست وزیر ایتالیا پس از آن رخ داد که وی لحظاتی قبل در همایش درون حزبی در جمع هواداران خود علیه دستگاه قضایی، چپگرایان و احزاب مخالف دولت سخنان تندی ایراد کرده بود."

"آنجلینو آلفانو" وزیر دادگستری ایتالیا نیز ضمن ابراز نگرانی شدید از این رویداد گفت که نمی توان حمله ضارب را فقط از سوی شخص مبتلا به بیماری روانی دانست بلکه این مساله بسیار پیچیده تر از آن است.

"روبرتو مارونی" وزیر کشور ایتالیا در تازه ترین اظهارات خود راجع به این حادثه گفت: ما در حال بررسی برای فیلتر کردن سایت های اینترنتی که تشویق و تحریک به خشونت می کنند، هستیم.

در حالی که به گفته وزیر کشور ایتالیا، ممکن بود در این حادثه برلوسکونی به شدت زخمی و یا حتی کشته شود اما "روزا بیندی" یکی از نمایندگان حزب چپگرای میانه دمکرات گفت "برلوسکونی مظلوم نمایی می کند".

"آنجلینو آلفانو" وزیر دادگستری ایتالیا نیز ضمن ابراز نگرانی شدید از این رویداد گفت که نمی توان حمله ضارب را فقط از سوی شخص مبتلا به بیماری روانی دانست بلکه این مساله بسیار پیچیده تر از آن است

برپایه این گزارش، دادستانی رم نیز پس از این حادثه پرونده ای علیه گروه های اینترنتی"فیس بوک"که از اقدام تارتالیا ضارب برلوسکونی حمایت کرده اند و در صفحات خود نوشتند "هزاران ماسیمو تارتالیا" و یا "مرگ بر برلوسکونی" گشود تا درمورد فیلتر کردن این سایت ها اقدام کند.

در عین حال بسیاری از چهره های سیاسی از جمله "جان فرانکو فینی"رییس مجلس نمایندگان که اخیرا با برلوسکونی دچار چالش های شدیدی شده بود و همچنین "پیر لوئیجی برسانی" رهبرحزب چپگرای میانه دمکرات و رقیب سیاسی نخست وزیر ایتالیا این اقدام را تقبیح کردند.

پاپ بندیکت شانزدهم رهبر مذهبی کاتولیک ها جهان نیز با صدور بیانیه ای این اقدام را محکوم و با برلوسکونی ابراز همدردی کرد.

برلوسکنی

برپایه این گزارش،"آنتونیو دی پیترو"رهبر حزب ارزش های ایتالیا و از جمله مخالفان سیاست های برلوسکونی در واکنش به این رویداد، نخست وزیر این کشور را متهم به ایجاد فضای ملتهب کرد و گفته است که سیلویو برلوسکونی نخست وزیر ایتالیا خود با ایجاد فضای مسموم و ملتهب سیاسی عامل و مسبب چنینی حادثه ای است.

رهبر حزب ارزش های ایتالیا با هشدار به نخست وزیرایتالیا نسبت ملتهب کردن فضای سیاسی کشور تصریح کرد: برلوسکونی باید بداند که ایتالیا و احزاب سیاسی با بروز چنین حادثه ای تنش های سیاسی که در پی سخنان تند وی علیه دستگاه قضایی، رییس جمهوری و قانون اساسی کشور بوجود آمده است را فراموش نخواهد کرد و نخست وزیر باید در برابر این مسایل پاسخگو باشد.

دی پیترو افزود: برلوسکونی باید در دادگاه نسبت به اتهامات وارده در خصوص ارتباط وی با مافیا، پرداخت رشوه و سوء استفاده های مالی محاکمه شود و نسبت به اهانت به قضات و عملکرد مغایر با قانون اساسی پاسخگو باشد.

"ماسیمو تارتالیا" ضارب "سیلویو برلوسکونی"نخست وزیرایتالیا که با پرتاب مجسمه برنزی وی را از ناحیه صورت و دندان مجروح کرده بود در نامه ای از وی عذرخواهی کرد.

 تارتالیا که بلافاصله پس از مجروح کردن برلوسکونی شناسایی، دستگیر و به زندان منتقل شد، در نامه ای خطاب به نخست وزیر ایتالیا بخاطر این اقدام که آن را "ناپسند، بچه گانه و غیرمسوولانه " خواند، عذرخواهی کرد و نوشت: وی قاتل نیست و قصد جان برلوسکونی را نیز نداشته و کسی در این حمله با او همدست نبوده است.

این اظهارات ضارب نخست وزیر ایتالیا در حالی است که وی هنگام دستگیری حمله به برلوسکونی را انکار و سپس اعتراف کرد که از روی نفرت نسبت به سیاست های نخست وزیر ایتالیا دست به چنین اقدامی زده است.

زندگينامه: سيلويو برلوسكني

Italian Prime Minister Silvio Berlusconi

سيلويو برلوسكني (Silvio Berlusconi ) در 29 سپتامبر سال 1936 به دنيا آمد . برلوسكني در خانواده‌اي از طبقه متوسط در شهر ميلان ايتاليا به دنيا آمد. وي در سال 1974 ميلادي كانال تلويزيوني محلي «تله ميلانو» را بنيان گذاشت و 4 سال بعد، «كانال 5» را به صورت سراسري در ايتاليا راه‌اندازي كرد.برلوسكني در سال 1985 اولين شبكه خصوصي رايگان فرانسه را با عنوان شبكه پنج تاسيس كرد.

برلوسكني در سال 1990 حوزه نفوذ خود را از مرزهاي ايتاليا و فرانسه به اسپانيا نيز كشاند و تله سينكو يا همان شبكه 5‌‌ را در اين كشور اروپايي همسايه تاسيس كرد.وي مالك بزرگترين شركت تبليغاتي ايتاليا است و همچنين مالك شركت اندمول كه در زمينه فروش فرمت برنامه‌ها مطابق با سليقه هر كشور فعاليت دارد، مي‌باشد.برلوسكني در دوران نخست‌وزيري خود همچنين قانوني كه او را مجبور به دادن فركانس‌هاي كانال تلويزيوني«رته 4» خود به كانال جديد «اروپا 7 » مي‌كرد، تغيير داد.او در سال 1976 «ايل ژورنال» را خريد و در ادامه اين راه به عنوان يك صاحب شركت رسانه‌اي در سال 1990 رياست گروه موندادوري را بدست آورد.

اين گروه در آن زمان ناشر روزنامه‌هاي معتبري همچون؛ لارپوبليكا و هفته نامه‌هاي ال اكسپرسو، اپوكا و پانوراما بود.برلوسكني براي آنكه بتواند بخش‌هاي متعدد ارتباط جمعي خود را كه در زمينه تلويزيون، مطبوعات، انتشارات، اينترنت و تبليغات فعاليت دارند گردهم جمع كند، شركتي به نام فينينوست كه «مديا ست» خوانده مي‌شود، تاسيس كرد.برلوسكني در مجموع از 12 شبكه ملي ايتاليا 3 شبكه خصوصي را در دست دارد كه مديريت 2 شبكه آن بر عهده پسرش است. سه شبكه دولتي (راي تي وي) هم تحت كنترل اوست.

دختر برلوسكني نيز رئيس غير اجرايي گروه انتشاراتي موندادوري است كه ناشر كتاب و بيش از 50 عنوان مجله است.روزنامه دست‌ راستي «جورناله» نيز متعلق به خانواده برلوسكني است.مديريت باشگاه آ.ث.ميلان نيز برعهده سيلويو برلوسكني است.

او يكي از مردان نام‌آشناي سياست ايتاليا است كه چندين‌بار به نخست‌وزيري اين كشور رسيده است.وي با در اختيار داشتن شبكه‌هاي رسانه‌اي فراوان نقش مهمي در موفقيت‌هاي ميلان داشته است.برلوسكني راستگرا، با در اختيارداشتن رسانه‌ها به ميلياردري با قدرت فراوان تبديل شد.وي توانسته است در عرصه سياسي به توفيقات عظيمي دست يابد كه از جمله آنها، سه بار انتخاب به عنوان نخست‌وزير ايتاليا طي سال‌هاي آوريل 1994 تا ژانويه 1995، ژوئن 2001 تا مي‌2006 و از مي‌2008 تاكنون بوده است.

سيلويو برلوسكني يكي از بزرگ‌ترين فعالان رسانه‌اي در ايتالياست كه شبكه‌هاي تلويزيوني و راديويي پرشمار و همچنين تعداد زيادي روزنامه را در اختيار دارد كه در جريان تبليغات انتخاباتي از هيچ كوششي براي مطرح كردن نام نخست‌وزير سابق دريغ نكردند.

در جريان انتخابات سال 2008 عمده تمركز سيلويو برلوسكني روي دو مساله اقتصاد در حال سكون ايتاليا و ناتواني دولت چپ‌گراي رومانو پرودي بود.او همچنين در سال 2003 رياست شوراي وزيران اروپا را بر عهده داشت.برلوسكني همچنين رهبر حزب «فورزا ايتاليا» و ائتلاف حاكم در ايتاليا بوده است.در سال 2009 ورونیکا لاریو، همسر دوم سیلویو برلوسکنی، كه هنرپیشه سابق و مشهور تئاتر بوده، پس از گذشت 19 سال از آغاز زندگی مشترک و با وجود داشتن 3 فرزند از این زندگی، درخواست جدایی و طلاق كرد.همچنين در همين سال، سیلویو برلوسکنی، نخست‌وزیر ایتالیا به اتهام رسوایی‌های مالی محاکمه شد.اتهام‌های وارده به وی خلافکاری‌های مالیاتی در ارتباط با خرید حقوق تلویزیونی و سینمایی توسط شرکت مدیا عنوان شده بود.اتهام ديگر وي در ارتباط با رشوه دادن به «دیوید میلز»، وکیل مالیاتی انگلیسی ذكر شده بود.

Silvio 
Berlusconi

نظر برلوسکونی در خصوص اوباما و خانواده اش

اوباما

نخست‌وزیر ایتالیا که در حاشیه نشست سران گروه 20 با امتناع میشل اوباما از روبوسی با خود روبرو شده بود، در بازگشت به کشورش گفت: فکر کنم هر دوی آن‌ها رفته بودند کنار دریا برای حمام آفتاب، چون همسر اوباما حسابی برنزه شده بود!

 به گزارش شبکه ایران به نقل از روزنامه‌های فرانسوی، سیلویو برلوسکنی نخست‌وزیر ایتالیا که در حاشیه نشست سران گروه 20 در پیتسبورگ آمریکا با خودداری میشل اوباما همسر رییس‌جمهوری این کشور از روبوسی روبرو شده بود، در یک سخنرانی با حالتی تمسخرآمیز و عامیانه گفت: "من حامل سلامی از سوی رییس جمهور آمریکا، اسمش چی بود؟ همون پسر سیاه سوخته، بله باراک اوباما برای شما هستم!"

 به نوشته روزنامه نوول ابزرواتور چاپ پاریس، برلوسکنی دیروز یکشنبه در جریان یک سخنرانی در شهر میلان ایتالیا، در واکنش به عدم روبوسی میشل اوباما با خود گفت: :" باور نمی‌کنید، اما فکر می‌کنم هر دوی آن‌ها رفته بودند کنار دریا برای حمام آفتاب، چون همسر اوباما هم حسابی برنزه شده بود!"

 بنابراین گزارش، موضع‌گیری نژادپرستانه نخست وزیر ایتالیا در خصوص رنگین پوستن بودن رییس‌جمهوری آمریکا و همسرش بازتاب گسترده‌ای در محافل رسانه‌ای و سیاسی این کشور داشته است.

 نشریه انگلیسی دیلی‌تلگراف دو روز پیش در یک گزارش تصویری اعلام کرد که زنان سران دنیا که به عرف معمول در غرب با سران روبوسی می‌کنند و عکس یادگاری می‌گیرند، این بار از روبرو شدن با نخست‌وزیر ایتالیا واهمه داشته و از روبوسی با وی امتناع کرده‌اند.

 این روزنامه برای نمونه، با درج تصاویری از "میشل اوباما" همسر باراک اوباما در کنار سایر سران جهان، روبوسی وی با سران جهان از جمله دیمیتری مدودف رییس‌جمهور کشور رقیب آمریکا را با نحوه روبرو شدن وی با برلوسکنی نخست‌وزیر کشور دوست و برادر ایتالیا مقایسه کرده است.

 سیلویو برلوسکنی نخست‌وزیر ایتالیا، دچار رسوایی‌های اخلاقی زیادی است و حتی همسر وی نیز به همین دلیل تقاضای جدایی از او را داده است و به همین خاطر، در نشست سران G20 تنها فردی که همسر خود را به همراه نداشت نخست‌وزیر ایتالیا بود .

ممنوعیت روبوسی برلوسکونی و میشل اوباما از سوی اوباما

زمانی که روسای جمهور و نخست وزیران کشورهای عضو گروه 20 در آمریکا با یکدیگر ملاقات می‌کردند و همسران آنها نیز به رو بوسی با هم می‌پرداختند، عکس العمل رییس جمهور آمریکا در قبال نخست وزیر ایتالیا جالب بود.

 

میشل اوباما

پس از آن که مقامات گروه 20 با همسر اوباما دست دادند و با وی روبوسی کردند، سیلویو برلوسکونی نخست وزیر ایتالیا نیز نزدیک اوباما شد، قصد داشت با همسر رییس جمهور آمریکا نیز دیده بوسی کند که با عکس العمل وی روبرو شد و میشله اوباما نیز سعی کرد برلوسکونی را دور از خود نگه دارد و به دست دادن با او کفایت کند. این صحنه مورد توجه گسترده عکاسان و خبرنگاران قرار گرفت.
 اوباما و برلسکونی
 
 
به گزارش واحد مرکزی خبر و به نقل از شبکه یورونیوز ، سیلویو برلوسکنی متهم است به یک زن جوان مبلغ یک میلیون یورو برای شرکت در جشنی در ویلای خصوصی اش در ساردین پرداخت کرده است.این مبلغ از طریق یک واسطه در پاریس به این زن جوان پرداخت شده است.
هم اکنون پرونده ای در دادگاه در خصوص این اتهام گشوده شده است.با این حال برلوسکنی این اتهامات را دروغین خواند.
پاتریسیا آداریو که به همراه زنان جوان دیگری در ویلای خصوصی نخست وزیر ایتالیا حضور داشت اعلام کرد به او پیشنهاد شده است در انتخابات محلی در یکی از احزاب وابسته به برلوسکنی نامزد شود.
رسوایی های اخلاقی نخست وزیر ایتالیا موجب شده همسرش تقاضای طلاق کند

رسوایی اخلاقی 
برلسکونی بار دیگر او را زیر سوال برد

 هم اکنون برلوس کونی با بینی و خونین تحن درمان است .

به گزارش شبکه ایران به نقل از تلویزیون فرانسه، "سیلویو برلوسکونی"نخست وزیرایتالیا و رهبر حزب حاکم "ملت آزادی" یکشنبه شب درجریان سخنرانی درون حزبی در شهرشمالی میلان مورد حمله قرار گرفت و از ناحیه دهان به شدت مصدوم شد.
وی پس ازسخنرانی در همایش درون حزبی ملت آزادی و حزب افراطی "پیوند شمال" ازمتحدان حزب حاکم از سوی یک شهروند 42 ساله ایتالیایی مورد حمله قرار گرفت و با مجسمه برنزی که فرد مهاجم در دست داشت به شدت مجروح و راهی بیمارستان شد.





گفته می شود فرد مهاجم ماکت کوچک کلیسای میلان را به سوی صورت او پرتاب کرد.
پلیس گفته است: ماسیمو تارتاگلیا مرد ایتالیایی 42 ساله که به او حمله کرده سوابق کیفری ندارد اما بیمار روانی است.
بی‌بی‌سی در این خصوص نوشت:‌سیلویو برلوسکونی که 73 سال دارد پس از این حادثه تلاش کرد به حامیانش اطمینان خاطر دهد اما برای آزمایشات پزشکی به بیمارستان منتقل شد.
او در حالیکه چهره ای خونین داشت به روی ماشین رفت تا مردم او را ببینند و سپس توسط محافظانش به داخل ماشین برده شد.
برلوسکونی در بیمارستان نیز اصرار داشته حالش خوب است.

 

برلوسکونی که به تازگی ازسوی احزاب مخالف دولت و دادگاه قضایی میلان به خاطر پرونده‌های مربوط به مافیا درسال 1992 و1993میلادی و نیزاتهام پرداخت رشوه به دیوید مایلز انگلیسی وکیل وی درسال 2004 تحت فشار قرار گرفته است دراین نشست درون حزبی باردیگر دستگاه قضایی و احزاب چپگرای مخالف را به توطئه علیه دولت خود متهم کرده بود.
پس ازتظاهرات گسترده شنبه گذشته دهها هزارتن ازشهروندان ایتالیایی و احزاب و گروه های سیاسی مخالف دولت که خواهان کناره گیری برلوسکونی ازقدرت شده بودند، پنجشنبه گذشته در کنگره حزب "مردمی اروپا" در بن آلمان مخالفان خود را متهم به توطئه و دستگاه قضایی این کشور را نیز تحت سیطره چپگرایان ذکر کرده بود.
برلوسکونی درجریان کنگره "حزب مردمی اروپا" دربن آلمان گفت: درایتالیا حاکمیت از دست پارلمان خارج شده و به دست حزب قضات (چپگرایان) افتاده است که ما باید این مکانیسم را متوقف کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:16  توسط ح.صفوی  | 

زندگينامه سيد عبدالعزيز حکيم و عمار حکیم

زندگينامه سيد عبدالعزيز حکيم و عمار حکیم
 

سيدعبدالعزيزحکيم در سال 1949 ميلادي در نجف اشرف در خانواده مرجعيت متولد شد. پدر ايشان مرجع بزرگوار تقليد آيت‌الله العظمي سيدمحسن حکيم بودند. ده برادر و چهار خواهر، فرزندان اين خانواده را تشکيل مي ‌دادند.

‌هفت برادر ايشان را رژيم بعث عراق به شهادت رساند، همه برادران وي روحاني بودند و چند تن از آنان به درجه اجتهاد و مرجعيت نيز نائل آمدند.

سيد عبدالعزيز حکيم با دختر آيت الله محمد هادي صدر ازدواج کرد و داراي دو دختر و دو پسر به نام هاي محسن و عمار حکيم است.

وي از شاگردان درس خارج آيت الله شهيد سيد محمدباقر صدر بودند که اواخر دهه 70 ميلادي نقش مهمي را در فعاليت‌هاي ضد رژيم بعث عراق ايفا کردند.

سيدعبدالعزيز حکيم پس از صدور فتواي مبارزه مسلحانه عليه صدام که توسط آيت‌الله صدر صادر شد اقدام به تاسيس جنبش مجاهدين عراقي که بعدا پايه تشکيل سپاه بدر شد، کرد. اين جنبش از نخستين سازمان‌هاي مسلحانه عليه رژيم صدام بود.

سيدعبدالعزيزحکيم که پيش از فوت يکي از مسئولان بلندپايه دولت عراق محسوب مي شد در آذرسال 1381 تا زمان سرنگوني صدام (آوريل سال 2003ميلادي) در ايران بود و ارتباط تنگاتنگي با مسئولان جمهوري اسلامي ايران داشت.

خروج از عراق

پس از شهادت آيت الله محمدباقر صدر و تشديد اقدامات صدام عليه شيعيان سيدعبدالعزيز حکيم راهي سوريه شد. سوريه جايي بود که مي ‌توانست مرکز فرماندهي و هدايت عمليات عليه رژيم بعث باشد.

اواخر سال 1359 پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، ايشان به همراه برادر خود شهيد ‌محمدباقر حکيم به ايران آمدند و همراه عده ديگري از علماي عراقي، سازمان «جماعت ‌العلما» را تاسيس کردند. با گسترش فعاليت اين جماعت، دفتر انقلاب اسلامي عراق تشکيل و پس از آن در سال 1361 شمسي مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق تاسيس شد که عبدالعزيز حکيم يکي از پايه‌گذاران آن بود.

علت تبديل جماعت العلما به مجلس اعلا نياز به گسترش تشکيلات و کار سياسي و ايجاد ابزار اجرايي جهت ادامه فعاليت‌ها بود. مجلس اعلا پوشش سياسي فعاليت معارضان اسلامگراي عراقي بود. وي در اين مجلس به عضويت شوراي مرکزي آن درآمد و در طول دوران حيات اين مجلس تاکنون مسئوليت‌هاي اجرايي روابط خارجي و رياست دفتر جهادي را که کار سازماندهي و پشتيباني گروه‌هاي پراکنده عراقي را در داخل خاک عراق داشت، برعهده داشتند.

تحولات پس از سقوط صدام

بعد از سقوط صدام، شهيد سيد محمدباقر حکيم عازم نجف شد و سيد عبدالعزيزحکيم به بغداد رفت تا در جريان کارهاي سياسي- اجرايي تشکيل دولت ملي عراق قرار گيرد.

در آن زمان شوراي حکومتي عراق براي ايستادگي در برابر نظرات آمريکا وحاکميت کامل آن بر عراق تشکيل شد.

در تاريخ 29 اوت 2003 متاسفانه شهيد محمدباقر حکيم، رئيس وقت مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق در نجف اشرف به شهادت رسيد. چند روز بعد با اجماع نظر اعضاي شوراي مرکزي و باتوجه به اساسنامه مجلس اعلا سيد عبدالعزيز حکيم به رياست اين مجلس انتخاب شد و از آنجا که ديگر مشي مسلحانه و انقلابي براي ادامه کار در عراق ضرورتي نداشت نام اين مجلس به مجلس اعلاي اسلامي عراق تغيير کرد.

سيد عبدالعزيز حکيم پس از کسب رياست مجلس اعلا، رئيس شوراي حکومتي عراق و سپس رئيس ائتلاف يکپارچه عراق (شامل مجموعه شيعيان) شد. پس از آن در تدوين قانون اساسي عراق، تشکيل دولت‌ ملي و تاييد برنامه‌هاي اياد علاوي،‌ جعفري و نوري المالکي و تسريع در روند سياسي تشکيل حکومت و تثبيت مباني ارزشي و اسلامي آن نقش بارزي ايفا کرد.

تلاش براي انهدام منافقين در عراق

سيدعبدالعزيز حکيم در مدت 21 سال حضور مستمر در ايران، ارتباط تنگاتنگي با مسئولان جمهوري اسلامي به ويژه امام خميني (ره) و مقام معظم رهبري داشت. وي در راستاي حل مشکلات ايران و عراق و کل منطقه موضوع گفتگوي بين ايران و آمريکا را مطرح و پيگيري کرد. طرح استراتژي هم‌پيماني منطقه‌اي و ايجاد نظام هوشمند و نوين امنيت منطقه‌اي که در برگيرنده ساير کشورها به ويژه ايران که به عنوان بزرگترين و قدرتمندترين کشور همسايه عراق جايگاه ويژه‌اي دارد، از طرح‌هاي ايشان بود.

تلاش‌هاي دولت و پارلمان عراق در راستاي توسعه سياسي، فرهنگي و اقتصادي با ايران و مبارزه قاطع با سازمان تروريستي منافقين از ديگر قدم‌هاي مثبت ايشان محسوب مي‌شود. در 9 دسامبر سال 2003 شاهد صدور فرمان 128 شوراي حکومتي عراق در ضرورت طرد گروهک منافقين و پلمب دفاتر و مصادره اموال منقول و غير منقول آنها بوديم.

علت فوت و یا شهادت ایشان

علت مرگ ایشان را اطباء و پزشکان، سرطان ریه ای اعلام کرده اند که ناشی از یک پدیده خارجی بوده است و طبق اخبار تایید نشده ، چند سال پیش در یکی از ملاقات هایی که با سران برخی کشورهای منطقه داشته، در جریان ملاقات حضوری با آن شخص ، در پذیرایی مختصری، مسموم شده و از آن زمان تا کنون همواره تحت مداوا بوده است و بدینسان آخرین بازمانده از فرزندان آیة الله العظمی سید محسن حکیم (ره) نیز به شهادت رسیده است.
در واقع برخي منابع خبري گزارش هايي منتشر مي كنند كه احتمال مسموميت وي در سفر سال ‏2007‏ به اردن را تقويت مي كند‏.‏
آبان ماه ‏1387‏ در پي اعلام خبر بيماري سرطان ريه و مثانه از نوع حاد سيدعبدالعزيز حكيم، پايگاه خبري حوارات عراق فاش كرده بود كه دكتر سامر جرجيس پزشك متخصص عراقي الاصل مقيم آمريكا و معالج سيدعبدالعزيز حكيم و همچنين پزشك متخصص او در ايران، مسموم شدن حكيم را تاييد كرده اند‏.
براساس اين خبر، حكيم به سامر جرجيس گفته بود در ضيافت عبدالله دوم شاه اردن كه در جريان سفر به امان در اواسط سال ‏2007‏ انجام شد، با تعارف شاه اردن، قهوه نوشيد، اما پس از گذشت دو ساعت و نيم از نوشيدن قهوه، درد شديدي در معده خود احساس كرد‏.
پزشك حكيم در ايران اعلام كرده بود كه پس از آزمايش هاي پزشكي، ثابت شد كه وي هدف تلاش ترور با ماده تاليوم قرار گرفته است‏.
نكته قابل توجه اينكه اين ماده فقط از سوي رژيم سابق عراق براي ترور مخالفانش استفاده مي شد و ظاهرا اردن هم بعدها به اين مواد مجهز شد تا مخالفان صدام را به هنگام سفر به اردن يا سكونت در اين كشور با اين ماده سمي از ميان بردارد‏.‏ البته اين خبر در آن روز با تكذيب دفتر مجلس اعلاي اسلامي عراق در تهران مواجه شد‏.
اينكه چرا دفتر مجلس اعلاي اسلامي عراق در آن زمان اين خبر را تكذيب كرد، به درستي مشخص نيست، ولي برخي منابع احتمال مي دهند كه مجلس اعلا براساس يكسري محظورات آن را تكذيب كرده است‏.
اردن طي سال هاي گذشته بارها سياست ضد شيعي در پيش گرفته و حتي برخي منابع معتقدند كه عوامل سلفي اين كشور پشت پرده انفجارهاي خونيني هستند كه در عراق به وقوع مي پيوندد‏.‏ عبدالله دوم پادشاه اردن اولين كسي بود كه بعد از سقوط صدام موضوع تهديد ‏-‏هلال شيعي‏- در منطقه را مطرح كرد‏.‏ اردن، يك بار ديگر در جريان ترور نافرجام خالد مشعل در دهه ‏1980‏، سعي داشت سناريوي مشابهي را اجرا كند‏.‏

آخرین سفر

مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید عبدالعزیز حکیم که برای درمان سرطان ریه به صورت دوره ای به ایران مسافرت می کرد سرانجام ساعت دو سی و پنج دقیقه بعد از ظهر چهارشنبه چهارم شهریور ماه 1388دعوت حق را لبیک گفت.

بازتاب گسترده خبر درگذشت سيد عبدالعزيز حكيم در شبكه‌هاي عرب زبان


شبكه‌هاي تلويزيوني عرب‌زبان با قطع برنامه‌هاي عادي خود خبر درگذشت سيد عبدالعزيز حكيم رئيس مجلس اعلاي اسلامي عراق را به طور گسترده پوشش دادند.
شبكه‌هاي تلويزيوني الفرات، المنار، العالم، الجزيره، العراقيه، آفاق وابسته به حزب الدعوه، بلادي متعلق به "ابراهيم جعفري " نخست وزير سابق عراق، المسار وابسته به حزب الدعوه شاخه عراق با اعلام خبر رحلت سيدعبدالعزيز حكيم بخش‌هاي از زندگينامه پربار ايشان را پخش كردند.
اين شبكه‌ها زندگينامه رئيس مجلس اعلاي اسلامي عراق را از بدو تولد تا دوران كودكي، نوجواني و جواني و مسير مبارزاتي و جهادي ايشان با رژيم بعث صدام و پس از سرنگوني اين رژيم را پخش كردند و به تشريح اقدامات سيد عبدالعزيز براي ساختن عراق جديد پرداختند.
سيد عبدالعزيز حکيم مظلومانه زيست
جانشين رييس مجلس اعلاي اسلامي در عراق "سيد عمار حکيم" روز جمعه 6 شهریور 1388 دو روز پس از درگذشت مرحوم سيد عبدالعزيز حکيم در جمع نمازگزاران در مسجد تاريخي و مقدس " براثا " در بغداد گفت: "اکنون که سيد حکيم به ديار باقي شتافته مي گويم که سيد عبدالعزيز حکيم هيچ گاه به دنبال جايگاه سياسي براي خود نبود و حتي هنگامي که رئيس فراکسيون ائتلاف يکپارچه ملي شد اين پست فاقد هرگونه امتياز رياستي بود."
وي ادامه داد که اعضاي ائتلاف يکپارچه ملي صرفا به خاطر جايگاه معنوي سيد حکيم و اين که ايشان فرزند آيت الله العظمي سيد محسن حکيم هستند و به احترام ايشان او را براي اين پست برگزيدند و اين پست تنها ارزش نمادين و معنوي داشت.
جانشين رئيس فقيد مجلس اعلاي اسلامي در عراق اضافه کرد که عبدالعزيز حکيم براي خود چيزي نمي خواست بلکه او همواره مدافع حقوق ملت عراق بود.
وي افزود به او تهمت زدند که املاک و مستغلات و چنين و چنان دارد اما اکنون که او در ميان ما نيست من فاش مي کنم که او براي خود چيزي نداشت و ساده زيست بود و روي زمين مي نشست و براي فرزندانش چيزي جز خط مشي دين و اسلام چيزي به جاي نگذاشته است.
سيد عمار حکيم گفت: اگر مردم او را در هنگام استقبال از شخصيت ها و سفراي کشورها و رهبران جهان روي صندلي هاي آنچناني و اتاق مجلل مي ديدند به اين خاطر بود که در برابر خارجي ها، رهبران ما معزز و مکرم ديده شوند زيرا خارجي ها با ساده زيستي و زندگي پرهيزکارانه بيگانه هستند.
وي عبدالعزيز حکيم را مدافع ملت عراق در برابر بيگانگان ذکر کرد و گفت: در بسياري از جلسه هاي غير علني با بيگانگان در دفاع از حقوق ملت عراق عليه آنها فرياد مي زد و حتي آنها او را تهديد مي کردند اما او به خاطر اعتقاد و ايماني که داشت به اين تهديدها بي اعتنا بود.
وي اضافه کرد: افتخار مي کنيم که خانواده آل حکيم جزو خانواده هاي شهداي عراق هستند و 63 شهيد در راه عراق تقديم کردند که در بين آنها نخبگان، علماي دين، شخصيت ها و حتي زنان نيز وجود دارند.
سيد عمار حکيم سپس به ذکر آخرين روزهاي زندگي سيدعبدالعزيز حکيم اشاره کرد که با ابراز احساسات نمازگزاران مواجه شد.
وي تاکيد کرد که سيد عبدالعزيز حکيم لحظه اي از نماز شب فارغ نبود و حتي وقتي روي بستر بيماري بود و قادر به حرکت نبود بر نماز شب اصرار مي ورزيد و اين اواخر که بيماري بر او شدت گرفته بود از اطرافيان خود مي خواست براي او دعا بخوانند و او گوش مي داد و گريه مي کرد.
سيد عمار حکيم ادامه داد: من شخصا در آخرين لحظات زندگي اش دعا براي ايشان مي خواندم از جمله زيارت عاشورا و وقتي به زيارت امين الله (زيارت حضرت اميرالمومنان علي "ع") رسيدم و آخرين عبارت را از زيارت به اتمام رساندم او در کمال آرامش و وقار جان باخت امري که حتي پزشکان را نيز مات و مبهوت کرد.
وي با اشاره به تلاش سيد حکيم براي تشکيل مجدد ائتلاف جديد ملي عراق گفت: در روز اعلام تشکيلات جديد ائتلاف ملي (دوشنبه هفته گذشته) در کنار او در بيمارستان بودم و از طريق تلويزيون اعلام موجوديت ائتلاف را پيگيري مي کردم اما سيد عبدالعزيز حکيم بيهوش بود يکباره دستش را تکان داد و فهميدم به هوش آمده و در گوش او گفتم ائتلاف ملي اعلام موجوديت کرد و ديدم يکباره اشک از چشمانش جاري شد.
رئیس مجلس شورای اسلامی در مراسم تشییع پیکر سید عبدالعزیز حکیم رییس مجلس اعلای عراق با بیان اینکه من سابقه آشنایی با این عزیز بزرگ را دارم، اظهار داشت: ولایت پذیری سیدعبدالعزیز حکیم نسبت به مقام معظم رهبری تحسین برانگیز بود.
علی لاریجانی افزود: در لحظات سختی قرار داریم و در سوگ مردی که عمر خود را درراه جهاد و مبارزه با رژیم بی امان صدام صرف کرد.
لاریجانی سیدعبدالعزیز حکیم را فرزند حوزه علمیه نجف دانست و افزود: خانواده این مرحوم، روشنایی بخش معرفت تشییع بوده و در راه صیانت از حقوق مردم عراق مجاهدت کردند.
رییس مجلس شورای اسلامی با اشاره به زندگی سید محسن حکیم اظهارداشت: مرحوم سید محسن حکیم در دوران جوانی به مبارزه با انگلیس که در عراق حضور داشتند، وارد شد و در طول حیات خود همواره علیه رژیم بعث عراق و جریان‌های کمونیستی مبارزه كرد.
وی این روش خانواده حکیم را روشی ممتاز که متعلق به مجاهدان مسلمان است عنوان کرد و گفت: خاندان حکیم در طول 100 سال در سازماندهی مبارزات مردم عراق نقش تعیین کننده‌ای داشتند که خصوصا در تاسیس مجلس اعلای عراق و سازمان بدر، این نقش بی بدیل بود.
لاریجانی ادامه داد: پس از سقوط صدام این نهادها بودند که توانستند استقلال عراق را حفظ کرده و از حقوق مردم عراق دفاع کنند که البته نفوذ فکری و معنوی آنها درمیان مردم عراق و رویکردهای اخلاقی آنان در این مسیر نقش بسزایی داشت.
وی با اشاره به جمله حضرت امام (ره) در مورد برادر سیدعبدالعزیز حکیم که فرمودند وقتی این انسان بزرگوار را می‌بینیم به یاد بهشت می‌افتیم، افزود: سید عبدالعزیز حکیم با تشکیل گروه حرکت المجاهدین جوانان عراق را در مبارزه علیه رژیم بعث سازماندهی کرد.
وی حضور سیدعبدالعزیز حکیم را در کنار برادرش موجب پیشرفت مبارزه در عرصه‌های نظامی و سیاسی دانست و ادامه داد: پس ازسقوط صدام مرحوم سیدعبدالعزیز حکیم کوشش بسیاری برای ایجاد ساختار سیاسی در عراق نمود و حضور موثر وی در شورای حکومتی عراق و تدوین قانون اساسی عراق از این مرد بزرگ چهره بی بدیلی را ساخت.
ریس مجلس شورای اسلامی نقش سیدعبدالعزیز حکیم در حرکت نوین عراق نقش درجه یک عنوان کرد و تصریح کرد: در شرایط سخت اشغال عراق و حملات تروریست‌ها وی با تلاش مستمر و حفظ اصول و دیپلماسی پیچیده و توجه به نظرات آیات عظام خصوصا آیت‌الله سیستانی مبارزه خود را دنبال کرد ودر این راه، گاه از آبروی خود نیز هزینه می‌کرد.
وی با اشاره به سفر سیدعبدالعزیز حکیم پس از سقوط صدام به عراق اظهار داشت: وقتی که وی به عراق عزیمت می‌نمود آدمی احساس می‌کرد که وی وصیت نامه جدش امام حسین (ع) را زیر لب زمزمه می‌کرد.

پیام تسلیت مقام معظم رهبری به مناسبت فقدان مرحوم عبدالعزیز حکیم

بسم الله الرحمن الرحیمبا دریغ و اندوه خبر یافتیم كه رئیس مجلس اعلای اسلامی عراق، جناب حجت الاسلام آقای سیّد عبدالعزیز حكیم دار فانی را وداع گفته و به دیار باقی شتافته است.

برای ملت و دولت عراق این، ضایعه‌یی بزرگ و برای جمهوری اسلامی ایران، فقدانی دردناك است. ایشان آخرین بازمانده از فرزندان برومند مرجع بزرگ شیعه مرحوم آیت الله العظمی سیّدمحسن حكیم بود كه همگی در راه مبارزه با رژیم سفاك بعث عراق و عوامل استكبار شربت شهادت نوشیده یا آزمونهای دشوار این جهاد عظیم را تحمل كرده بودند.
خدمات این روحانی مجاهد در راه تشكیل حكومت ملی عراق چه در دوران اقامت در ایران و چه پس از سقوط حكومت صدام و انتقال به كشور خود، كم نظیر و فراموش نشدنی است.
اینجانب با ابراز تأسف فراوان از این حادثه‌ی دردناك، تسلیت صمیمانه‌ی خود را به عموم ملت برادر عراق و به دولت و مجلس اعلای اسلامی عراق و به بیت رفیع حكیم بویژه به فرزندان برومند و شایسته‌ی ایشان، بالاخص جناب آقای سیّدعمار حكیم تقدیم میدارم و رحمت و مغفرت الهی را برای آن مرحوم و سربلندی و پیشرفت ملت و دولت عراق را از خداوند مسألت میكنم.
سیّدعلی خامنه ای

جانشین سید کیست ؟ عمار حکیم

زندگینامه جانشین حکیم فقید

عمار حکیم در سال 1971 در شهر نجف واقع در 150 کیلومتری جنوب بغداد متولد شد. پدر بزرگ وی آیت الله العظمی سید محسن حکیم مرجع و رهبر برجسته شیعیان در قرن بیستم بود. عموی او آیت الله العظمی محمد باقر حکیم است که عراقیها به او لقب شهید محراب داده اند، زیرا پس از انجام فریضه نماز جمعه در حرم امام علی(ع) در سال 203 ترور شد.

عمار حکیم در اواخر سال 1979 همراه با پدرش و در حالی که به علت فعالیتهای سیاسی و دینی از سوی نیروهای امنیتی رژیم صدام دیکتاتور معدوم، تحت پیگرد بود عراق را به مقصد ایران ترک کرد.

او با دختر عمویش ازدواج کرده و پنج فرزند دارد. مادرش دختر سید حبیب صدر است. رژیم بعثی سابق عراق 9 نفر از عموها و 64 نفر از نزدیکانش را به علت داشتن مواضع مخالف سیاستهای صدام به طور وحشیانه ای اعدام کرد.

عمار حکیم تحصیلات دانشگاهی خود را تمام کرده و معارف اسلامی شامل فقه اصول علم رجال فلسفه منطق و زبان فارسی را فرا گرفته است. او این دروس را از عمویش محمد باقر حکیم فرا گرفته است که یکی از مراجع بزرگ شیعه جهان است که شهر قم را به عنوان محل استقرار خود برگزیده اند.

عمار حکیم ریاست موسسه تبلیغات اسلامی شهید محراب را برعهده دارد که در حال حاضر بزرگترین موسسه فرهنگی در سطح عراق به حساب می آید و بیش از 80 شعبه و دفتر دراستان ها و شهرهای عراق دارد.

این موسسه چندین مدرسه، نهاد و مرکز فرهنگی و علمی و دانشگاهی و دانشکده ها و دانشگاه ها و مراکز دولتی را زیر نظر دارد.همچنین نشستها و کنفرانسهایی را برگزار و فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی را انجام می دهد. ضمن اینکه مجلات، روزنامه ها، کتابها و کتابچه ها، روزنامه های دیواری و لوحهای فشرده متعددی را منتشر می کند.

هوشیاری و زیرکی و فصاحت زبان و بداهه گویی از ویژگی های عمار حکیم است. عمار در شش روز پایانی عمر پدرش همراه او بوده است.

ائتلاف شیعیان که مرحوم سید عبدالعزیز حکیم رهبری آن را برعهده داشت و احزاب متعدد شیعه از جمله حزب الدعوه و جریان صدر را شامل می شود، در انتخابات سال 2005 از مجموع 270 کرسی پارلمان 128 کرسی را به خود اختصاص داد.

این ائتلاف در جریان ریاست خود چندین مرتبه خواستار تشکیل ایالتهایی و به ویژه ایالت جنوب در عراق(فدرالیسم) شده است همچنانکه مخالف حکومت مرکزی برای کشور است.

مجلس اعلا در سال 1982 به عنوان یک جنبش معارض در تبعید درایران تاسیس شد و عمار حکیم نیز به داشتن روابط مستحکم با ایران شناخته می شود.
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:15  توسط ح.صفوی  | 

مطالب جدیدتر