ایمانوئل کانت

ایمانوئل کانت

ایمانوئل کانت

ایمانوئل کانت که پس از ارسطو بزرگترین فیلسوف غربی محسوب می شود، در سال 1724 در کونیگسبرگ واقع در آلمان متولد شد. وی چهارمین فرزند از نه فرزند یک خانواده تهیدست بود. والدین او مردمانی ساده و معتقد به دین مسیح بودند.

ایمانوئل در هشت سالگی توسط کشیشی که آثار استعداد را در او می دید، به مدرسه دینی کونیگسبرگ فرستاده شد. در آن مدرسه انضباط شدیدی حاکم و معلمان بسیار سختگیر بودند. به هر حال ایمانوئل توانست مدرسه را به پایان رسانده و به دانشگاه کونیگسبرگ وارد شود. پس از شش سال، از آن دانشگاه نیز فارغ التحصیل گردید، اما به دلیل عدم دستیابی به یک شغل دانشگاهی، ناگزیر شد به عنوان معلم سرخانه مشغول کار شود.

پس از چند سال، بالاخره در سن سی و یک سالگی شغلی در دانشگاه بدست آورد. این شغل که فاقد حقوق و دستمزد بود، به وی اجازه می داد سخنرانی های عمومی برگزار کند و در آمد ناچیزی از راه تعلیم خصوصی دانشجویان بدست آورد. تا این زمان، کانت آثاری در زمینه دینامیک و ریاضیات منتشر کرده بود.

به تدریج، کانت موقعیت علمی و اجتماعی بالایی یافت و حتی چندین بار از سوی دانشگاههای دیگر دعوت به تدریس شد، اما پیشنهادشان را رد کرد. وی در خانه اش به تدریس دروسی که عمدتاً ریاضیات و فیزیک بود، می پرداخت و در همان سی و یک سالگی رساله ای درباره منشا کیهان منتشر ساخت که برای اولین بار صورتبندی فرضیه سحاب ستاره ای در آن طرح شده بود.

سرانجام پس از سال ها انتظار، کانت توانست استادی در رشته فلسفه را در دانشگاه کونیگسبرگ به خود اختصاص دهد. از این پس، او تمام عمر خود را یکسره وقف فلسفه ساخت.

وی در کلاسهایش با دقت هر چه تمامتر و به شیوه ای نو و جذاب، فلسفه را مورد بررسی و نقد قرار می داد؛ به طوری که پس از مدتی دانشجویان بسیاری پیدا کرد که همیشه در کلاسهایش حاضر بودند و از مطالبی که می گفت، یادداشت بر می داشتند.

کانت در زندگی نظمی استثنایی داشت. او هر کارش را در ساعتی مخصوص به خود انجام می داد و ذره ای از آن تخلف نمی کرد. بین مردم شهرش این جمله رایج بود که: می توانید ساعتتان را با کارهای کانت تنظیم کنید.

او هیچ گاه ازدواج نکرد و به مسافرتی هم نرفت.

وظایفش به عنوان مدرس دانشگاه ایجاب می کرد که همه بخش های فلسفه را درس دهد و سالهای متمادی توان فکری خود را مصروف تدریس، انتشار کتابهای مختلف و مقالات کرد.

بزرگ ترین اثر فلسفی او ـ نقد عقل محض ـ که نخستین اثرش نیز بود، در سال 1781، زمانی که پنجاه و هفت ساله بود، انتشار یافت. خودش می گوید: این کتاب محصول دوازده سال تفکر عمیق و جدی است.

این اثر، پس از مدت کوتاهی چنان شهرتی پیدا کرد که فلسفه نقادانه (critical philosophy) که کانت خود را سردمدار آن می دانست، به سراسر کشور آلمان نفوذ یافت و مورد دفاع ها و انتفاد های متعددی قرار گرفت. کانت در سال های 1788 و 1790 دو اثر بزرگ دیگرش را که به ترتیب نقد عقل عملی و نقد قوه حکم نام داشت، منتشر ساخت. این دو اثر درباره اخلاق و زیبایی شناسی بودند. البته او آثار دیگری نیز در عمرش تالیف کرد که مجموع آنها به 27 جلد بالغ می شود.

کانت با وجود عادات خشک و جدیتی که داشت، انسانی اجتماعی، خوش بیان و عضو محبوب و مورد احترام حلقه های اجتماعی و ادبی و حتی وزرای پادشاه بود.

او آخرین درس رسمی خود را در سال 1796 عرضه کرد. در این هنگام قوای ذهنی او رو به کاستی گذارده و افسردگی جانشین نشاط سابق او شده بود. به زودی حضور ذهن و توانایی شناخت دوستان قدیمی و حتی توانایی اتمام جملات ساده را از دست داد و به بی حسی کامل دچار شد. سرانجام وی در 12 فوریه 1804 میلادی درگذشت. در مراسم تشییع جنازه او، مردم از شهرهای مختلف آلمان گرد آمدند تا به استادی بزرگ ادای دین نمایند.

کانت تاثیر شگرفی از خود بر جای نهاد. تمام آثار ادبی و فلسفی دوره های بعدی به نوعی تحت تاثیر او خلق شده اند.

 

فلسفه کانت

کانت نوعی نگاه متعادل و بینابینی یا سنتزی در برخورد با دو مشرب مسلط آن زمان؛ یعنی فلسفه قاره و فلسفه انگلستان در پیش گرفت و همین معنا به وی امکان داد تا به دور از حب و بغض‌های رایج در میان پیروان این دو مشرب امکان تلفیق و ترکیب آن‌ها را فراهم سازد و سنتز یا برابر نهاد دیگری ارائه کند که نام او را در عرصه نظام فلسفی جهان و فلسفه کلاسیک آلمان به اوج افتخار برساند. یکی از میراث‌های اساسی به جای مانده از دستگاه فکری و تحلیلی کانت مبادرت به فراهم ساختن بستر نقد به عنوان یکی از بسترهای چالش برانگیز در عرصه فلسفه مدرن اروپاست. او این بستر را با تدوین سه اثر مهم که بعدها به صورت کلاسیک‌های فلسفه قاره‌ای و ایده‌آلیسم آلمانی در آمدند پی می‌گیرد؛ یعنی در قالب نقد عقل محض و دوم نقد عقل عملی و سوم نقد قوه حکم یا نقد داوری. به این ترتیب، وی با ترکیب این دو مشرب روند تکامل فلسفه را متحول ساخت و مسیر آن را دگرگون نمود. در این راه او دو حرکت یا گام اساسی را در پیش گرفت. 1- با تاکید بر قوت و توانمندی این ادعای تجربه‌گرایی که تجربه حسی تنها منبع شاخت و منشا تمام آراء و اندیشه‌های انسان به شمار می‌رود ولی نتیجه‌گیری بدبینانه آن را قبول نداشت که نمی توان این آراء و اندیشه‌ها را توجیه نمود و علت یا عللی برای آنها اقامه کرد. 2- از سوی دیگر، این ادعای عقل‌گرایی را نیز قبول نداشت که حقایق واقع درباره مساله وجود یا عدم پدیده‌ها و اشیاء تنها به مدد عقل قابل شناسایی است. می‌توان حرکت کانت را خروج عقل‌گرایی و ایده‌آلیسم از بن بست‌های کور آن دانست. این تدوین‌ها و نظرات را در نخستین نقد خود یعنی نقد عقل محض آورده است که در سال 1781 به رشته تحریر در آمد. در کتاب نقد عقل عملی نیز که در 1788 تالیف شد به تحقیق در خصوص مابعدالطبیعه یعنی شناخت مسایلی چون وجود خدا، جاودانه بودن روح، جبر و اختیار انسان ضرورت آزادی و نظایر آنها پرداخته است. نقد سوم نقد قوه حکم یا داوری است را نقد زیبایی شناسی ترجمه کردند. مفاهیم محور کانت در نقد سوم دو مؤلفه اساسی یعنی هدف یا غایت و غایتمندی یا هدفمندی، جزء مقولاتی است که کانت ضمن طرح آنها معتقد است که در هر تبیین علمی می‌توان از این دو مفهوم، مفهوم نخست یعنی غایت یا هدف را سراغ گرفت. در حالی‌که، در این قبیل تحقیق‌های علمی چیزی به نام غایتمندی به معنای منظومه‌ای دال بر وجود یک سری ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی به چشم نمی‌خورد. کانت غایتمندی را بدون غایت قبول دارد. وی زیبایی را شکلی از غایتمندی می‌داند البته زمانی که مستقل از ارائه یک غایت فهم و دریافت شود. به اعتقاد کانت قضاوت یا داوری نوعی ملکه و قوه استعداد عمومی است و همه افراد در معرض یا در محدوده آن قرار دارند و طبعا کم و بیش تحت تأثیر آن هستند یا از آن برخوردارند اما داوری بر خلاف تصور رایج تنها قدرت تمیز یا انتخاب نیست بلکه از طریق هماهنگ سازی و ایجاد اعتدال یعنی ایجاد امر زیبا و یا از طریق کنار گذاشتن و محو یا فرا رفتن (امر والا) می‌توان مفهوم داوری را ارتقاء بخشید. از سوی دیگر بخش اصلی تلاش کانت در این کتاب ( نقد قوه داوری) آن است تا شکلی بسیار زیبا و عالی از احساس را در قضاوت زیبا شناختی پیدا کند که به گونه‌ای ماتقدم و پیشینی تجربه لذت و رنج را تعیین نماید. این تجربه حاکی از هماهنگی (امر زیبا) یا محو و از بین رفتن (امر والا) ای است که هرگونه نقد و داوری مستلزم آن است.

 فلسفه آزادی از نظر کانت

آزادی به مفهوم کانتی آن، مادامی که با آزادی هر فرد دیگر، بتواند در چارچوب یک قانون عمومی برقرار باشد، تنها حق اولیه‌ای است که به هر انسانی به دلیل انسان بودنش تعلق دارد. کانت همهٔ دیگر اصل‌های حقوق بشری مانند برابری و استقلال انسان را از همین اصل بنیادین آزادی مشتق می‌کند. کانت در فلسفهٔ سیاسی خود، نه تنها آخرین پیوندهای میان اندیشهٔ سیاسی دوران جدید و دورانهای پیش از آن را بطور قطعی می‌گسلد، بلکه فراتر از آن، مفهوم «حق طبیعی» عصر روشنگری را به گونه‌ای پیگیر رادیکالیزه می‌کند.

 آثار

- نقد عقل محض سال ۱۷۸۱؛ خودش می گوید: این کتاب محصول دوازده سال تفکر عمیق و جدی است.

- نقد عقل عملی سال ۱۷۸۸

- نقد قوه حکم سال ۱۷۹۰

- مابعدالطبیعهٔ اخلاق یکی از آثار پر اهمیت‌اش که در سال‌های پایانی سدهٔ هجدهم منتشر ساخت. کانت در این اثر، آزادی انسان را حقی فطری و همزاد او و به عنوان حقی بشری به رسمیت می‌شناسد. تا آن جا که دین را نیز بر انسان نمی‌دانست. این فلسفه او انسان گرایی یا اومانیسم نام دارد.

مارتين هايدگر (Martin Heidegger)

مارتين هايدگر (Martin Heidegger)

مارتين هايدگر (Martin Heidegger)
زندگی، فعالیت ها و آثار
مارتين هايدگر (Martin Heidegger) در سال ۱۸۸۹ در روستاى كوچكى به نام مسكيرش (Messkirch) به دنيا آمد. اين روستا در ايالت بادن واقع شده كه درمنتها اليه جنوب غربى آلمان قراردارد، در امتداد كرانه شرقى راين. در بادن منطقه اى كوهستانى وجود دارد كه جنگل سياه ناميده مى شود با قله هايى كه بين ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ متر ارتفاع دارند. بخش بيشتر اين ناحيه پوشيده از جنگل و زمين هاى كشاورزى است. مردم اين منطقه عمدتاً كاتوليك و محافظه كارند. شهر اصلى اين ايالت فرايبورگ است كه مقر يك دانشگاه و نيز يك نهاد سراسقفى كاتوليك است. پدر مارتين، فريدريش هايدگر خادم كليساى سنت مارتين در مسكيرش بود. او توجه ويژه اى به برج ساعت و ناقوس كليسا داشت و با دقت از آنها مراقبت مى كرد. اين مى بايست بر پسرش اثرگذاشته باشد چون چند دهه بعدهايدگر در يكى از آثارش نوشت كه چگونه صداى ناقوس كليسا در ذهنش با مفهوم زمان و زمانمندى (temporality) همنشين بود.
مارتين جوان يك كاتوليك پرشور بود و مقدر به نظر مى رسيد كه كشش شود. او چندسالى در يك مدرسه مذهبى يسوعى تحصيل كرد. اين تحصيلات اثر عميقى براو گذاشت به طورى كه بعدها نوشت: «اگر اصل و خاستگاه الهياتى ام نبود هرگز به راه تفكر نمى افتادم.» در دوره تحصيل آشكار بود كه دانش آموزى با هوش سرشار است و از اين رو توجه خاصى به او مى شد. در سال ۱۹۰۷ حادثه اى رخ داد كه بسيار بيش از آنچه در نگاه اول به نظر مى رسيد در زندگى او اثر گذاشت: درآن سال هايدگر ۱۸ ساله بود. كشيشى به نام كنراد گروبر يك كتاب به او داد كتابى از فيلسوف و روانشناس آلمانى فرانتس برنتانو (۱۸۳۸-۱۹۱۷) كه در آن زمان هنوز زنده بود. كتاب به بررسى معانى مختلف وجود در آثار ارسطو مى پرداخت. مطالعه اين كتاب در مارتين جوان طلب و جست وجويى فلسفى برانگيخت كه تا پايان عمر با او بود، پرسش و جست وجويى معطوف به «معناى وجود».
در ۱۹۱۰ هايدگر وارد دانشگاه فرايبورگ شد. او در رشته الهيات ثبت نام كرد اما متوجه شد كه هنوز وقت دارد فلسفه بخواند. پيشتر آثار ادموند هوسرل (۱۸۵۹-۱۹۳۸) را كشف كرده بود و چنانكه خود مى گويد هردو جلد كتاب تحقيقات فلسفى او را همراه خود داشت. كشش فلسفه در او بسيار قوى بود و پس از دو سال هايدگر مطالعات الهياتى اش را رهاساخت و پس از آن زندگى اش را وقف فلسفه كرد. هوسرل خود در ۱۹۱۶ استاد فلسفه در فرايبورگ شد و هايدگر رهيافت پديدار شناسانه (Phenomenological) او را درمسائل فلسفى اتخاذكرد. هايدگر در اواخر سال ۱۹۱۸ ديگر از عمل به آيين كاتوليك كناره گرفت گرچه خود برآن بود كه هيچگاه كليساى كاتوليك را رها نكرد.
پس ازانتصابش به سمت استاد كرسى فلسفه در دانشگاه ماربورگ در سال ،۱۹۲۳ مشغول گفت وگوهاى فعالانه با متألهان پروتستان آنجا ازجمله رودلف بولتمان (۱۸۸۴-۱۹۷۶)، پل تيليش (۱۸۸۶- ۱۹۶۵) و رودلف اتو (۱۸۶۹ - ۱۹۳۷) شد. به رغم اختلاف ديدگاهها درمورد نسبت او با الحاد و خداباورى مى شود گفت كه هيچ فيلسوفى بيش از هايدگر بر الهيات قرن بيستم تأثير نگذاشته است. دراينجا مى توان به اظهارنظرهاى برخى از متألهان پيشرو اشاره كرد.
بولتمان و تيليش از دين خود به او آشكارا سخن گفته اند. درميان كاتوليك ها نيز كارل رانر (۱۹۰۴- ۱۹۸۴) گفته است كه از استادان بسيارى تأثير گرفته اما فقط يك «معلم» داشته است: هايدگر.
آراى فلاسفه گوناگون تر و محتاطانه تر است. هانس گئورگ گادامر (۱۹۰۰- ۲۰۰۲) با نگاهى بسيارمثبت چنين مى گويد: «مسيحيت بود كه انديشه هايدگر را برانگيخت و زنده نگاه داشت. اين، تفكر تعالى گرا (transcendence) بود كه از زبان او سخن مى گفت نه سكولاريسم مدرن.» از سوى ديگر يكى ازشاگردان ديگر هايدگر به نام كارل لوويت اين نظر را مطرح كرد كه فلسفه هايدگر «در ذات خويش يك الهيات بدون خدا است.» مك كوارى دراين باره مى نويسد: «اصولاً تعبير الهيات بدون خدا مستلزم تناقض درونى است. به علاوه داورى در اين باره بستگى به اين دارد كه ما از كلمه خدا چه معنايى مراد مى كنيم. وانگهى هايدگر - شايد به درستى - اين كلمه را در هاله اى ازابهام قرارداده است.»
هايدگر شايد دراين سالها درماربورگ در بالاترين سطح خلاقيت اش قرار داشت: چندين سال تقريباً چيزى منتشر نكرد اما همچنان روى انديشه و آراء اش كار مى كرد. اكنون امكان دسترسى به آنها وجوددارد چون در سال ۱۹۷۵ يعنى يك سال پيش از مرگ هايدگر چاپ و انتشار مجموعه آثار وى شروع شد كه انتظار مى رود به ۱۰۰ جلد برسد. اين مجموعه نه تنها آثار منتشرشده او را دربرمى گيرد آثار و يادداشت چاپ نشده او و نيز درس گفتارهايش را هم كه شاگردانش تحرير كرده اند شامل مى شود.
درس گفتارش در دانشگاه فرايبورگ در سال ۱۹۲۵ تاريخ مفهوم زمان نام داشت كه به ۳۰۰ صفحه مى رسيد. اين كار از دو جهت اهميت دارد نخست آنكه گام مهمى به سوى شاهكار فلسفى هايدگر يعنى كتاب وجود و زمان است كه دو سال بعد، در ۱۹۲۷ به چاپ رسيد. دليل دوم نيز اين است كه جريان سخنرانى ها و درس گفتارها نشاندهنده جايگاه محورى مسأله زمان در فلسفه هايدگر است. اثر اصلى هايدگر كه اوج كار فلسفى او به شمار مى رود وجود و زمان (sein und zeit) نام دارد كه در سال ۱۹۲۷ به چاپ رسيد. اين كتاب در فاصله كمى به عنوان يك اثر مهم در فلسفه شهرت پيداكرد. ريچارد كرونر كه همكار هايدگر درگروه فلسفه دانشگاه فرايبورگ بود، درباره اين اثر مى نويسد: اگر اين نكته را درنظر بگيريم كه در دنياى دانشگاهى و آكادميك آن دوره، فلسفه تقريباً منحصر به معرفت شناسى، منطق، اخلاق و زيبايى شناسى بود پى خواهيم برد كه هايدگر با چه شجاعت و اعتمادبه نفسى اعلام كرد كه چنين بخش بندى اى در فلسفه حق اساسى ترين و اصيل ترين مسأله فلسفه را ادا نمى كند. به تأكيد او اين مسأله عبارت بود از مسأله وجود (Being) نامنقسم و فراگير (و نه موجودات)» كرونر در ادامه مى نويسد: «اگرچه من هرگز يك هايدگرى نشدم نمى توانم كتمان كنم كه جذب نيروى غيرمتعارف تفكر او و شيوه سخن گفتن اش شده ام.»
اما وجود و زمان كتابى است كه درمورد آن سوءفهم ها و سوء برداشت هاى بسيار شده است شايد به اين خاطر كه اين اثر مانند سخنرانى ها و درس گفتارهاى هايدگر در سال ۱۹۲۵ ناتمام ماند.
(قرار بود هايدگر جلد دوم وجود و زمان را نيز چنانكه خود وعده اش را داده بود به رشته تحرير درآورد اما هيچوقت اين جلد دوم را ننوشت.) از چاپ هفتم كتاب در سال ۱۹۳۵ به اين سو نيز قيد «نيمه يا جلد اول» از كتاب حذف شد. بايد به يادآورد كه هدف هايدگر درتمام طول زندگى اش پرداختن به پرسش در باب معناى وجود - يعنى وجود در عام ترين معناى آن - بود، وجود بماهو (das sein uberhaupt).
او عقيده داشت كه راه تأمل در اين پرسش آن است كه درباره خود وجود پرسش كننده (يعنى انسان) پرسش شود. از ديد او وجود درمعناى عام آن (Sein) با دازاين (Dasien- اصطلاحى كه هايدگر براى وجود ويژه انسان استفاده مى كند، موجودى كه از همه موجودات ديگر متمايز است) پيوند و ارتباط دارد. از ديد هايدگر تحليل و تأمل در هستى دازاين دركتاب وجود و زمان به اين قصدبود كه يك بنيان (Fundamentalontologie) باشد براى تحقيق و تعمق در معناى وجود بماهو وجود.
از اين رو، كتاب وجود و زمان مورد بدفهمى قرارمى گيرد، اگر كتابى صرفاً راجع به وجود انسان درنظر گرفته شود. چنين استنباطى با عامه پسند ساختن پاره اى ازانديشه هاى هايدگر در اين كتاب به دست ژان پل سارتر (۱۹۰۵-۱۹۸۰) دركتاب هستى و نيستى قوتى دوچندان يافت. برطبق نظر سارتر اگزيستانسياليسم برابر با اومانيسم يا مذهب اصالت بشر است كه در اين كتاب به نوعى به نيست انگارى (nihilism) نزديك مى شود. اما ديدگاه هايدگر بسيار متفاوت است گرچه گاه به گونه اى سخن مى گويد كه به تعابير سارتر بسيار نزديك است.
در سالهاى پس از چاپ وجود و زمان (۱۹۲۷)، از هايدگر چندين اثر مهم ديگر منتشر شد كه پاره اى از آنها به اين شرح است:
۱- متافيزيك چيست (۱۹۲۸ ، ۱۹۲۹)
۲- كانت و مسأله متافيزيك (۱۹۲۹)
۳- مقدمه اى بر متافيزيك (۱۹۳۵)
۴- درباره ذات حقيقت
۵- چند رساله درباره شعر بويژه اشعار فريدريش هولدرلين
۶- و اثرى مهم درباره هنر به نام منشأ اثر هنرى (۱۹۳۵).
در همين سالها بود كه ناگهان حوادث بزرگى براى زندگى ظاهراً آرام و بى حادثه هايدگر و نيز زندگى ميليون ها آلمانى ديگر رقم خورد و بر زندگى مردمان بسيارى ازكشورهاى جهان نيز اثرگذاشت.
به دنبال معاهده هاى سخت پس از جنگ جهانى اول، آلمان در وضعيتى بسيار ناگوار افتاد: وضعيت اقتصادى نامناسب بود، تورم نرخ بالايى داشت و بيكارى بيداد مى كرد. به نظرمى رسيد كه حكومت وقت قادر نيست اين وضع را بهتركند به علاوه «خطر قدرت گرفتن كمونيست ها» هم درميان بود. اين، موقعيت بسيار مناسبى بود براى آدمى عوام فريب كه بتواند ذهن مردم را با حرف ها و وعده هاى خيالى اش پركند. اين آدم آدولف هيتلر (۱۸۸۹-۱۹۴۵) بود كه از فرصت به دست آمده بيشترين سوءاستفاده ها را كرد و توانست در ميان مردمى كه ترس و دل نگرانى از هر سو فرايشان گرفته بود طرفداران فراوانى پيداكند.
ازجمله كسانى كه در افسون ناسيونال سوسياليسم گرفتار آمدند مى توان از هايدگر نام برد. تا به امروز برسر ميزان و عمق وابستگى او به نازيها و نيز راجع به اينكه اين وابستگى و ارتباط تا چه حد ريشه در فلسفه او دارد بحث و مناقشه بوده است. مثلاً در دايرة المعارف بريتانيا اين ارتباط نوعى ارتباط سطحى غيرجدى (flirtation) تلقى شده است. اما منتقدان بر آنند كه درمورد آدم جدى و با فراستى مانند هايدگر مسلماً قضيه مهمتر از اينهاست. از سوى ديگر عده اى هم هستند كه او را محكوم مى كنند مانند هانس يوناس (Hans Jonas) كه هايدگر را كاملاً مقصر مى داند و معتقداست كه كل فلسفه او به خاطر عملش درآن دوره از اعتبار افتاده است. قضيه از اين قرار است كه هيتلر در ژانويه ۱۹۳۳ ازطريق كاملاً قانونى به قدرت رسيد. در آوريل همان سال هايدگر به عنوان رئيس دانشگاه فرايبورگ انتخاب شد. در ماه مه به حزب ناسيونال سوسياليسم پيوست. سال بعد، در ۱۹۳۴ هايدگر از رياست دانشگاه استعفا داد. او از آن زمان به بعد از حزب نازى فاصله گرفت اما پس از جنگ وقتى از دانشگاههاى آلمان به اصطلاح «نازى زدايى» شد هايدگر از تدريس منع شد. اما چون ارتباطش با حزب عميق نبود اين ممنوعيت در سال ۱۹۵۰ برداشته شد و هايدگر تا زمان بازنشستگى اش در سال ۱۹۵۹ به تدريس ادامه داد. يكى از كسانى كه از موقعيت جديد او حمايت مى كرد كشيش كنراد گروبر بود كه سالها پيش از آن (در ۱۹۰۷) كتاب برنتانو را به او داده بود و اكنون سراسقف فرايبورگ شده بود. هايدگر طى دوره اى كه ازتدريس محروم شده بود و پس از شروع كار مجددش چند اثر مهم ديگر به رشته تحرير درآورد:
۱- يكى ازمهمترين آنها نامه در باب مذهب اصالت بشر بود كه در اصل خطاب به فيلسوف فرانسوى ژان بوفره بود اما جنبه عمومى تر داشت. دراين اثر هايدگر تفاوت ميان خودش و سارتر را روشن مى كند و بخصوص به روشنگرى درباره اين موضوع مى پردازد كه او (هايدگر) ذهن انسان را سرچشمه درون ذات (Subjective) فهم و شناخت از وجود (Being) نمى داند. بلكه اين عقيده را پيش مى نهد كه انسان پذيرنده «نداى وجود» است. هايدگر در اين اثر «وجود و زمان» را به نحوى موردتفسير قرارمى دهد كه آن را از انسان محورى (anthropocentrism) سارتر درآن زمان متمايز مى سازد.
۲- ماهيت تفكر و موضوع بسيار نزديك و وابسته به آن يعنى زمان در آثار مهمى چون چه چيز تفكر خوانده مى شود؟ (۱۹۵۴) و در راه زبان (۱۹۵۹) مورد تحليل و بررسى قرارگرفته است.
۳- پرسش درباره دين و الهيات را نيز عمدتاً درمجموعه مقالات گوناگون هايدگر دراين دوره مى توان يافت: اين همانى و تفاوت (۱۹۵۷) به بحث درباره الهيات وجود شناختى (onto - theology)، تفاوت وجود شناختى و غلبه بر متافيزيك مى پردازد.
درباره زمان و وجود (Zeit und Sein- ۱۹۶۲) كه عنوانى است كه آشكارا با جابه جايى دو واژه اصلى شاهكار فلسفى او در سال ۱۹۲۷ يعنى وجود و زمان ساخته شده است. اين اثر اگرچه تكمله اى بر وجود و زمان نيست نوعى نقطه نهايى دركار فلسفى او به طوركلى شمرده مى شود. درطول اين سالها هايدگر علاقه ديرينه اش به تاريخ فلسفه از يونان باستان به بعد را پى گرفت كه يكى از مهمترين نتايجش اثر پرحجم او راجع به نيچه (۱۹۶۱) بود. هايدگر متفكرى بود كه هرگز متوقف نشد و به پايان نرسيد. هرگاه پاسخى براى پرسشى مى يافت به پرسشى ديگر هدايت مى شد. راه همواره ادامه دارد.
درمورد هايدگر معمولاً از دو دوره سخن مى گويند. عده اى ازاين دو دوره به عنوان نوعى چرخش و تغيير بنيادين ياد مى كنند اما برخى ديگر بر آن اند كه اين دگرگونى فكرى هايدگر اگرچه بسيار مهم است اما نمى توان آن را نوعى دگرگونى بنيادين و بى سابقه شمرد.
مك كوارى دراين باره مى نويسد وقتى به كل كار فلسفى هايدگر مى نگريم متوجه تغييرات عمده اى مى شويم. شايد آشكارترين آنها اين باشدكه دازاين (اصطلاحى كه هايدگر براى واقعيت خاص انسان به كار مى برد) كه در دوره اول در كانون توجه و كار فلسفى هايدگر بود در دوره دوم جاى خود را به وجود (Being) در عامترين معناى آن داد. دومين مورد آن است كه خصلت علمى روش پديدارشناسانه كه در دوره اول در تحليل دازاين به كاررفته بود منتهى شد به تأكيد بر زبان شعر در تفسير و تأويل معناى وجود و رابطه دازاين با وجود. در كيفيت تفكر نيز دگرگونى به وجود آمد: در آثار اوليه، تفكر فيلسوف فعال و جست وجو گرايانه است اما در دوره بعدى تفكر به صورت متأملانه و مراقبه آميز (meditative) و حتى منفعل درمى آيد به گونه اى كه برخى از منتقدان ازگرايشات عرفانى در هايدگر سخن به ميان آورده اند. يك تغيير بسيار مهم ديگر مربوط است به معنا و مفهوم جهان. در تفكر اوليه هايدگر جهان يك نظام ابزارى (instrumental) است و اشيا براى استفاده دازاين از آنها در امور روزمره، دم دست (ready-to-hand) هستند. امادر آثار بعدى هايدگر جهان، ديگر يك كارگاه (work shop) به حساب نمى آيد بلكه به اصطلاح شأن و منزلت خاص خود را دارد.
اشيا هم صرفاً ابزار و وسيله (equipment - Zeug) نيستند. بلكه از چهاروجه آسمان (heaven) و زمين (earth) و خدايان (gods) و امور فانى يا ميرندگان (mortals) قوام گرفته اند. اين تعابير به خوبى نشان مى دهد كه چگونه زبان شعر و حتى يك زبان نيمه اسطوره اى جانشين تحليل پديدارشناختى در آثار بعدى هايدگر مى شود.
عده اى مانند جان كاپوتو حتى از چندين چرخش و دگرگونى اساسى سخن به ميان آورده اند. كاپوتو اولين مورد را چرخش از آيين كاتوليك به نوعى آيين پروتستان مستقل در سالهاى نخست تدريس هايدگر در ماربورگ مى داند. سپس چرخش به سوى چيزى نزديك به الحاد يا حتى نيست انگارى كه شايد طى ارتباط هايدگر با ناسيونال سوسياليسم شدت هم گرفت. دراينجا از چرخش ديگرى نيز سخن گفته اند: روى آوردن به نه آيين كاتوليك اوليه اش بلكه به سوى آن چيزى كه ريچارد كرونر آن را دين شخصى هايدگر مى نامد كه شايد به همان اندازه كه از منابع يونانى تغذيه مى كرد از منابع كتاب مقدس نيز نيرو مى گرفت.
در سال ۱۹۴۹ هايدگر اثر كوتاهى نوشت كه با اكثر نوشته هايش كاملاً تفاوت داشت. اين اثر راه روستا (Der Feldweg) نام دارد.
اين اثر كاملاً فلسفى نيست اما به شيوه اى تمثيلى راه تفكر خود هايدگر را نشان مى دهد. راه،شهر را ترك مى گويد و از دشت ها و مزارع مى گذرد و به سوى يك جنگل پيش مى رود. نزديك حاشيه جنگل يك درخت بلوط بلند قراردارد با نيمكتى چوبين در زير آن. هايدگر به ياد مى آورد كه در جوانى معمولاً روى آن نيمكت مى نشست و آثار استادان بزرگ انديشه را مى خواند و سعى مى كرد مقصود آنان را دريابد. ظاهراً در آن زمان ارسطو مورد علاقه خاص او بود و شايد همچنين هراكليتس و پارمنيدس و به يقين توماس اكوئيناس و فيلسوفان مدرسى و احتمالاً حتى نيچه و هوسرل.
هايدگر درخت بلوط را جلوه اى نمادين از سرشت چهار وجهى همه موجودات مى دانست گرچه صريحاً از آن به عنوان يك نظريه فلسفى ياد نمى كرد. هايدگر در اين اثر با زبانى شاعرانه و نمادين از سخن گفتن نهان موجودات زنده و از بازنمايى كل جهان درعالم كوچك (microcosm) سخن مى گويد و اينكه «وصف ناپذيرى زبانشان - همانطور كه مايستر اكهارت، آن استاد كهن زندگى، مى گويد حكايت از خدا دارد، خداى نخست.»
به تعبير مك كوارى اين جملات از رساله يادشده نشان مى دهد كه فلسفه هايدگر با وجود همه پيچيدگى ها و نظرورزيهايش ريشه درتجربه ساده اى دارد. اما بايد آماده بود تا چنين چيزهايى را شنيد. هايدگر معتقداست كه انسان معاصر «پيام» را نمى شنود. «انسان به گزاف در پى آن است كه دنيا را به سطح طرح ها (و خواسته هايش) تقليل دهد اگر هماهنگ و دمساز با پيام راه نباشد.» اما اين پيامى كه هايدگر از آن سخن مى گويد از سوى كيست؟ آيا روح است كه سخن مى گويد يا جهان يا خدا؟ هايدگر به اين پرسش جوابى نمى دهد. شايد او اين پيام را پيام وجود مى دانست كه آن را روح يا جهان يا خدا مى نامند. اما اساساً بى نام است. دراين نقطه است كه برخى معتقدند هايدگر به عرفان نزديك شده است و اشاره اش به مايستر اكهارت (۱۲۶۰ - ۱۳۲۷ ميلادى. عارف بزرگ مسيحى) نيز مؤيد اين نظر است.
مارتین هایدگر در سال 1976 وفات کرد.
 
اندیشه
 
1. مفهوم شىء
يكى ازمباحث مهمى كه در فلسفه هايدگر مطرح مى شود ماهيت شىء (thing) است كه بدون درك آن نمى توان ديدگاه هايدگر راجع به تكنولوژى و هنر را شناخت. هايدگر اين موضوع را در سال ۱۹۲۷ در كتاب وجود و زمان مورد بحث قرارمى دهد.
در دهه ۱۹۵۰ نيز درباره آن بحث مى كند اما به شكلى بسيار متفاوت. گرچه هنوز بر آن است كه شىء صرفاً يك چيز (عين object) مادى حاضر براى مشاهده ما نيست. درانديشه غربى گرايش به آن بوده كه جهان به صورت مجموعه اى از اشيا كه در برابر ما قرارگرفته اند به انديشه درآيد. هايدگر در اين باره مى نويسد: يونانيان اصطلاح مناسبى براى اشيا داشتند: پراگماتا (pragmata)، يعنى آن چيزى كه شخص در عمل با آن سروكار پيدامى كند (praxeis). وقتى از شىء سخن به ميان مى آيد معمولاً يك امر عينى (object) عادى را به تصور درمى آوريم چيزى كه پيش رويمان قراردارد. اما در نظر هايدگر اين شيوه عينى گرايانه (objective) نگريستن به اشيا، امرى انتزاع شده از يك شيوه عملى تر يا كاربردى تر است.
براى وجود روزمره، دنيا، محل كار است. در نگاه اول، اشيا امورى عينى براى مشاهده و نظاره (inspection) نيستند بلكه ابزار و تجهيزاتى براى كارهاى دازاين (واقعيت خاص انسان) هستند. اين موضوع درمورد وسايل دست ساخته مانند چكش، آشكارا صادق است. ما چكش بودن را به اصطلاح نه با اينكه چكش از چه چيزى ساخته شده بلكه با ديدن اينكه شخصى از آن در هنگام چكش كارى استفاده مى كند مى شناسيم. اشيا، دم دست هستند. به اين معنى كه ما آنها را وارد فعاليت هايمان مى كنيم و مورداستفاده قرارمى دهيم. چيزى كه صرفاً به صورت يك امر عينى (object) باشد اصطلاحش آن است كه نزدمان حضور دارد. گرچه ما به طور فزاينده حتى چنين اشيا و امورى را هم به قلمرو تجهيزات و وسايل فعاليت، مى آوريم. به اين ترتيب ستارگان چه بسا صرفاً ابزارى براى پيداكردن راه به شمار روند يا خورشيد به يكى از ابزارها و وسايل اصلى ما براى اندازه گيرى زمان بدل شود.
حتى خود انسان (Dasein) نيز اگرچه شىء ديگرى نبود اما موجود حاضر ديگرى محسوب مى شده است. درحالى كه، دازاين صرفاً يكى از هستنده ها و موجودات جهان نيست و نه حتى يك هستنده خاص تر كه با واژه شخص (person) از او ياد مى شود.
 
2. دازاين و جايگاه انسان در عالم هستى
دازاين به معناى «وجود در جهان» است و ترجمه تاحدودى تحت اللفظى آن مى شود آنجا (= در جهان) بودن. «وجود درجهان» دازاين يا پيوند دازاين با جهان كاملاً متفاوت است با پيوند درونى اشيا با جهان (innerworldly). دازاين از جهان تعالى مى جويد. دازاين نقطه اى است كه از آن جهان ديده مى شود و به فهم درمى آيد. كثرت چيزهاى موجود درجهان در بستر و زمينه جهان، ديده و فهميده مى شوند. بارى هايدگر با انتخاب اين اصطلاح كه البته پيش ازاو حتى در نزد كانت هم البته به معانى ديگر كاربرد داشته است و معنايى ويژه براى آن قائل شدن، مى خواسته در عين حال كه ويژگى خاص وجود انسان را بيان كند او را ازهمه موجودات ديگر متمايز سازد.
درنظر هايدگر - در دوره اول فلسفى اش - دازاين در درجه اول، مشاهده كننده يا تماشاگر دنيا نيست. بلكه به دنيا افكنده شده و تقديرش آن است كه درآن اقامت گزيند. نظر او راجع به دنيا در كتاب وجود و زمان تا حدود زيادى به مفهوم بهره بردارى انسان از دنيا گرايش دارد و كمتر به شأن و زيبايى ذاتى جهان توجه مى كند. اما هايدگر در دوره دوم فلسفى اش نظر غنى تر و سنجيده ترى راجع به دنيا و اشيا آن به دست داد.
پرسشگر وجود: از نظر هايدگر انسان تنها موجودى است كه درباره معناى وجود پرسش مى كند. هايدگر درمورد آنچه مايه تفاوت ميان انسان و موجودات ديگر مى شود به دو مؤلفه اشاره مى كند: اول اينكه «ذات انسان (دازاين) در وجود خاص او (existence) نهفته است.» موجودات ديگر خصوصيات و ويژگى هايى دارند كه «بنابر طبيعت شان» به آنها «داده مى شود» اما دازاين امكان هاى مختلفى پيش روى خود دارد كه با انتخاب هريك از آنها به راههاى مختلف مى افتد.
به عقيده هايدگر اين تفاوت چنان بنيادين است كه ادعامى كند مقولاتى كه ما در توصيف و تعريف اشيا و موجودات ديگر به كار مى بريم قابل اطلاق بر دازاين نيست. به زعم او ما براى اين كار بايد به طراحى يك نماى خاص براى انسان بپردازيم كه هايدگر از آن به existentialia تعبير مى كند يعنى امكان هاى اساسى دازاين.
مؤلفه دوم كه به ديد هايدگر موجب تفاوت بنيادين ميان انسان و موجودات ديگر مى شود آن فرديت يگانه و منحصر به فردى است كه به دازاين تعلق دارد. هايدگر دراين مورد مى گويد كه دازاين (واقعيت خاص انسان) درهرحال مال من يا مال تو يا مال شخص ديگرى است و به هرروى به شخصى تعلق دارد. به عبارت ديگر هر دازاينى جانشين ناپذير است. اگر نسخه اى از يك كتاب خراب يا گم شود نسخه ديگرى از آن كتاب مى تواند به همان كيفيت جايگزين آن شود. اما وقتى فلان دازاين دنيا را ترك مى كند چيزى منحصر به فرد ازميان رفته است.
اين موضوع مى تواند دليل ارزش غيرقابل محاسبه اى باشد كه به زندگى هرانسان داده مى شود.
 
3. اصالت و فقدان اصالت
گفته شد كه دازاين با امكان هاى مختلفى كه از آنها برخوردار است به زندگى خود و راههاى آن شكل مى دهد و به اصطلاح خود را قوام مى بخشد. اگرچه دازاين متفاوت است و خود را مى شناسد و مى داند كه با موجودات يا هستنده هاى ديگر فرق دارد، ولى تمايل دارد كه خود را صرفاً موجودى مثل موجودات ديگر در دنيا ببيند. مى كوشد بار مسؤوليت را از وجود خود بردارد.
دازاين بافشارهاى بيرونى خود را سازگار مى كند. به تعبير هايدگر دو امكان اساسى پيش روى دازاين قراردارد:
۱- دازاين مى تواند اصيل (authentic) باشد به اين معنى كه اساساً خود باشد يا مى تواند از اصالت دور باشد و فاقد اصالت (inauthentic) به اين معنى كه تبديل به موجودى برآمده از قراردادها و امور باب روز شود يا يك مهره ناچيز و بى مقدار درماشين اقتصادى يا يك شىء بى چهره و فاقد هويت درجامعه توده اى.
به گمان هايدگر بيشتر انسانها در آن وضعيتى به سرمى برند كه او از آن به وجود «روزمره» تعبير مى كند. چيزى كه در دنياى معاصر به معناى پيروى از كارهاى يكنواخت هرروزه و شبيه افراد ديگر بودن است.
هايدگر همچنين درخصوص ارتباط ميان انسانها فرق مى گذارد ميان ارتباط اصيل كه درآن شخصيت ديگران مورداحترام و توجه است و ارتباط فاقد اصالت كه باافراد ديگر به صورت سلطه جويانه يا ابزارى و نظاير آن رفتار مى شود.
به زعم هايدگر بخش بيشتر ارتباط ها از نوع غيراصيل است و هايدگر وقت بسيارى را صرف تشريح اين پديده در جامعه توده وار و بى هويت مى كند.
هايدگر درمورد افراد چنين جامعه اى ازتعبير das man استفاده مى كند كه در انگليسى از آن به they (آنها) تعبير مى شود، مثلاً دراين جمله كه «آنها درمورد انتخاب تيم المپيك ناراضى اند» يا اينكه «آنها مى گويند كه هرچقدر مى توان بايد از زندگى لذت برد.»
«آنها »دلالت بر هيچ گروه خاصى ازمردم نمى كند بلكه صرفاً بيانگر نوعى نظر عامه يا حتى يك شعاراست. خيلى از ما درواقع محكوم و دربند «آنها» هستيم. حتى وقتى كسى مى گويد «من» به احتمال زياد صرفاً آنچه را كه «آنها» مى گويند تكرارمى كند.
اين نكته شايان ذكر است كه هايدگر دراينجا اشاره مهمى به الهيات مى كند. او از سفر پيدايش ۲۶‎/۱ (براساس متن هفتادگانى تورات كه نخستين ترجمه تورات به يونانى باستان است) اين عبارت را نقل مى كند كه «و خداوند فرمود: انسان را بر صورت و همانند خود آفريديم.» هايدگر همچنين قطعاتى از كالون (متأله و مصلح پروتستان فرانسوى ۱۵۰۹ - ۱۵۶۴) و تسوينگلى (مصلح پروتستان سوئيسى ۱۴۸۴ - ۱۵۳۱) نقل مى كند با اين مضمون كه خلقت نوع بشر بدين قصد بود كه سرآغاز يك سير و سلوك باشد، سير و سلوكى كه در آن انسان (به تعبير كالون) به سوى خدا تعالى پيدا مى كند يا (به تعبير تسوينگلى) به سوى خدا كشيده مى شود و اين به سبب تصوير الهى اى است كه در عمق وجود او جاى دارد. شرح خود هايدگر چنين است: «در روزگار مدرن تعريف مسيحى (از انسان) از خصلت الهياتى اش تهى شده است. اما مفهوم تعالى يا استعلا (transcendence) - اينكه انسان موجودى است كه فراتر از خودش مى رود - ريشه در جزميات و اصول عقايد مسيحى دارد.»گفته شد كه هايدگر دردوره اوليه كار فلسفى اش خاصه دركتاب وجود و زمان تفسيرى عمل گرايانه از شيئيت يا چيزبودن به دست مى دهد.
دراين دوره، دازاين اين گونه توصيف مى شود كه اشياى جهان در شبكه ابزارى اى كه درخدمت دازاين (واقعيت خاص انسانى) است جاى مى گيرند. اين حكم نه تنها درمورد وسايل دست ساخته بلكه درمورد اشياى طبيعى اى كه در درون اين شبكه ابزارى جاى داده مى شوند، صادق است.
امروزه حتى يك منطقه بيابانى و برهوت هم ممكن است به صورت يك «پارك ملى» طراحى شود و به اصطلاح به وسيله اى براى سرگرمى و تفريح تبديل شود. بدين ترتيب دنيا بيشتر و بيشتر به صورت يك طرح و پروژه انسانى درمى آيد.
اين شيوه نگريستن به دنيا چه بسا بسيار سودگرايانه و «واقع بينانه» به نظر برسد كه درواقع هم همينطور است چون هايدگر دروجود و زمان تصريح مى كند كه تحليل او منحصر به وجود «روزمره» است. او چنانكه گفته شد حتى از دنيا به عنوان يك كارگاه سخن مى گويد. گرچه در دوره بعدى كار فلسفى اش ديدگاه غنى ترى راجع به دنيا به دست مى دهد.
اين ديدگاه و شناخت جديد، در رساله اى از هايدگر به نام «شىء» (Das Ding) در سال ۱۹۵۰ مطرح شد گرچه در اثر كوچكى به نام راه روستا نيز كه پيشتر از آن سخن رفت به آن اشاره شده است. اين ديدگاه و شناخت جديد، از نگاه تاحدودى سودگرايانه نسبت به جهان در كتاب وجود و زمان فاصله مى گيرد و به سطح غنى تر و عميق ترى مى رسد كه با انديشه اظهارشده در نامه درباب مذهب اصالت بشر هماهنگى بيشترى دارد. بويژه با عبارت زير از اين اثر: «انسان ارباب موجودات نيست بلكه شبان وجود است.»
اين ديدگاه جديد - چنانه قبلاً هم به آن اشاره شد - در قالب اصطلاحى كه هايدگر آن را ابعاد چهارگانه خوانده، بيان شده است. يك شىء يك امر صرفاً عينى نيست و نه صرفاً چيزى كه در سطح دست ساخته هاى انسان باشد يا امرى كه جزو ابزار و تجهيزات انسان براى به كنترل درآوردن زمين قرارگيرد. در ديدگاه جديد هايدگر، يك شىء شأن و منزلت و زيبايى خاص خود را دارد. اما مقصود از ابعاد چهارگانه چيست؟ اين بدين معنى است كه هرچيزى دلالتى چهارگانه يا چهاربعد دارد كه مجموعاً معناى آن چيز را تشكيل مى دهند. چهار بعد عبارتند از: زمين و آسمان، امور فانى و خدايان.
به نظر مى رسد هايدگر با به كاربردن چنين تعابيرى از قلمرو فلسفه به قلمرو اسطوره يا شعر سوق پيداكرده است شايد همين طور باشد اما به تعبير يكى از شارحانش اين موضوع چندان مايه دردسر او نبود. او حتى در كتاب وجود و زمان نيز تمثيل غار را درست درميان تحليل وجودى اش بيان مى كند. براين مبنا كه اين تمثيل، شناختى ماقبل علمى از واقعيت خاص وجود انسان (دازاين) به دست مى دهد كه از پيش، نتايج تحليل پديدارشناسانه را نشان مى دهد.
به علاوه هايدگر از اوايل كارفلسفى پى برده بود كه شعر يك نوع بيان صرفاً عاطفى يا غيرشناختارى نيست بلكه راهى است به حقيقت حتى حقيقت در عميق ترين مرتبه آن به گونه اى كه متفكر درمى يابد كه با شاعران وجه اشتراك بيشترى دارد تا با دانشمندان.
يكى از مثالهايى كه هايدگر در اين باره مى زند جام شراب است: جام دلالت بر زمين دارد زيرا ماده اى كه جام از آن ساخته شده نوعى گل است كه از زمين گرفته شده است. جام همچنين اشاره به آسمان دارد كه ازآن، هم نور خورشيد مى آيد و هم بارانى كه مايه پرورش انگور مورداستفاده در ساخت شراب مى شود.
علاوه بر اين دو مؤلفه يك مؤلفه ديگر هم وجوددارد كه مربوط به انسان است: جام اثر كار و مهارت يك صنعتكار يا هنرمند ماهر است. همان كوزه گرى كه شكل جام شراب را به آن داده است. تا اينجا سه بعد آسمان و زمين و ميرندگان مشخص شد اما درباره بعد «خدايان» چه مى توان گفت؟ جام شراب چه بسا در مراسم «شراب ريزان» مورد استفاده قرارگيرد (مراسمى كه دريونان باستان به پاس خدايان برگزارمى شد). درست همانطور كه خود عمل چكش كارى، سرشت واقعى يا وجود آن را آشكار مى كرد. جام شراب نيز هنگامى كه براى ريختن شراب به كار مى رود وجود جام را نشان مى دهد و نه صرفاً شيئيت آن را.
هايدگر اگرچه زبان شاعرانه در بيان ديدگاه جديد خود راجع به اشيا به كار مى برد كه چه بسا چندان فلسفى به نظر نرسد اما ديدگاهش مى تواند يادآور آموزه ارسطو راجع به علل چهارگانه (علل اربعه: علت مادى، علت صورى، علت فاعلى و علت غايى) باشد. دراينجا تناظر ميان علل مادى و صورى و فاعلى درنظريه ارسطو از يك سو و ابعاد مربوط به زمين و آسمان و امور فانى روشن است. البته به جز تناظر ميان بعد آسمان و علت صورى. اما دشوارى بيشتر مربوط به مؤلفه خدايان است كه چگونه مى توان آن را با علت غايى متناظر دانست. پاسخ كوتاه شايد اين باشد كه جام شراب نه آنگاه كه فقط براى ريختن شراب به كار رود بلكه آنگاه كه - در مجلسى رسمى كه به پاس خدايان برپاشده است - براى شراب ريختن مورداستفاده قرارگيرد، غايت (telos) اين دست ساخته را كه همانا تكريم و ستايش خدايان است نشان مى دهد. اماشايد هنوز هم در اين مورد ابهامى وجود داشته باشد. مقصود از «خدايان» دراينجا چيست؟ هايدگر شايد به خاطر دلبستگى اش به يونانيان و نيز به شعر شاعر محبوبش هولدرلين - كه در آن اشارات بسيار به خدايان است - ازاين تعبير استفاده مى كند.
به تعبير مك كوارى نادرست خواهدبود اگر تعبير خدايان را دال بر خدا به معناى خداباورانه آن بدانيم. اما اين تعبير به معناى وجود عامل الهى دركل واقعيت است، چيزى مقدس (holy) كه همه چيز ازآن بهره دارد.
هايدگر در دوره نخست كارفلسفى اش به ديد مك كوارى تصويرى از جهان ارائه مى دهد كه ظاهراً يكسره عرفى و دنيوى است و ملاحظات سودگرايانه برآن غلبه دارد. او در سراسر كار فلسفى اش اهميت بسيار براى مفهوم زمان، زمانمندى و نيز تاريخمندى (historicity) قائل بود و عقيده داشت كه اين امور در همه موجودات و نيز انسان و وجود (Being) سريان دارند.
اما هايدگر در فلسفه اى كه دردوره دوم فلسفى اش به شرح و بسط آن پرداخت در درون زمان و تاريخ جايى براى عامل الهى و نيز روح آدمى مى يابد.
 
4. تكنولوژى
هايدگر در تكنولوژى، خطرى مى ديد. خطر اين است كه آنچه در آغاز ابزار و وسيله اى دراختيار انسان بود از كنترل آدمى خارج شود و زندگى كسانى را كه ارباب آن بوده اند تحت سلطه و انقياد خود درآورد و به آن شكلى خاص دهد. به تعبير مك كوارى نظر هايدگر درباره تكنولوژى خالى ازابهام نيست. هايدگر از يك سو، ناخرسندى خود را از تكنولوژى مدرن نشان مى دهد چه به ديد هايدگر تكنولوژى مدرن نشانه جذب و غوطه ور شدن درموجودات (beings) و غفلت از وجود (Being) است. اما هايدگر از سوى ديگر به اين «واقعيت» اشاره مى كند كه انسانها اكنون ديگر در برابر تكنولوژى راه تسليم درپيش گرفته اند و به اصطلاح در فضاى تكنولوژى به سرمى برند و راه بازگشتى برايشان نيست. از اين رو به ناچار بايد با آن ساخت و يادگرفت كه با آن زندگى كرد. ديگر براى طرح اين پرسش كه آيا بايد در يك جامعه تكنولوژيك زندگى كنيم يا نه خيلى ديرشده است. چون ما پيشاپيش درآن زندگى مى كنيم.
هايدگر مى گويد كه ذات تكنولوژى آن چيزى است كه او از آن به Gestell (گشتل) تعبير مى كند. گشتل به معنى جمع آورى، ذخيره سازى و منبع به حساب آوردن همه چيز در راه توليد است كه بر طبق آن، دنيا مجموعه اى از كالاها و يا ذخيره اى از اسباب و منابع براى توليد و مصرف به حساب مى آيد. انگيزه جارى در پس اين فعاليت گسترده اى كه توقفگاه و مقصد نهايى ندارد خواست قدرت است. دراين ميان حتى خود انسان هم به صورت يك منبع ذخيره در مى آيد، خطر بزرگى كه هنوز هم بشر را تهديد مى كند.
نكته ديگرى كه هايدگر در اينجا مطرح مى كند آن است كه رفع خطرات تكنولوژى ازخود تكنولوژى برنمى آيد. وقتى در بخشى از يك سيستم ايرادى وجودداشته باشد اين توهم پيش مى آيد كه با يك تكنولوژى «اصلاح شده» مى توان همه ايرادها را برطرف كرد. ممكن است در چارچوب هاى محدودى بتوان از چنين امرى سخن گفت. اما به طور كلى چنين چيزى امكانپذير نيست. به ديد هايدگر تكنولوژى جنبه ابزارى دارد و اگر اهدافى داشته باشد اين اهداف تعريف درستى ندارند يا كيفيت موقت دارند. بايد به روشنگرى درباره اهداف پرداخت اما اينها چيزى نيست كه از تكنولوژى برآيد. مك كوارى معتقداست كه هايدگر با وجود اين ملاحظات، خود هرگز وجهى اخلاقى براى فلسفه اش شرح و بسط نداد. درواقع مى توان گفت هايدگر از نخستين دوره تفكرش به بعد پيوسته از پرداختن به پرسش هاى اخلاقى اى كه ازجمله در بحث از تكنولوژى، مطرح ساختن شان ضرورى به نظرمى رسد، خوددارى كرده است.
هايدگر در بخش آخر رساله «پرسش در باب تكنولوژى» به نظر مى رسد اميدهايى مى ورزد اما حتى در آنجا نيز مسأله اخلاق محل بحث واقع نمى شود. او مى نويسد: «خطرى كه انسان را تهديد مى كند در درجه اول از ماشين ها و تجهيزات بالقوه مهلك و خطرناك تكنولوژى نيست. تهديد بالفعل از پيش، اساس وجود آدمى را دستخوش خطرساخته است. نقش گشتل [ذخيره سازى و به صورت منبع توليد و مصرف درآوردن همه چيز] اين است كه مى تواند مانع از آن شود كه انسان وارد آشكارگى (revealing) اصيل ترى گردد و به اين وسيله بتواند حقيقت والاترى را به تجربه دريابد. از اين رو، وقتى ذخيره سازى و جمع آورى به قصد توليد ومصرف صرف، حاكميت پيداكند، خطر در بالاترين حد خود است.»
اما هايدگر فراموش نمى كند كه اين شعر هولدرلين را دراينجا نقل كند:
«اما هرجا خطر هست، نيروى نجات بخش نيز همان جا رشدمى كند.»
در اينجاست كه هايدگر از چيزى سخن به ميان مى آورد كه به ديد او مى تواند راهى براى نجات بگشايد و آن هنر است، بويژه شعر. «انسان شاعرانه زندگى مى كند در زمين.»

فردریش هگل (Wilhelm Friedrich Hegel)

فردریش هگل (Wilhelm Friedrich Hegel)

زندگی
گئورگ ویلهلم فردریش هگل (۱۷۷۰-۱۸۳۱) فیلسوفی آلمانی بود.
هگلاو در اشتوتگارت ,واقع در جنوب غربی آلمان، در ۲۷ اوت ۱۷۷۰ به دنیا آمد. از کودکی در زمینه های گوناگون از جمله ادبیات، روزنامه ها، مقالات فلسفی، و موضوعات مختلف دیگر، بسیار مطالعه می کرد و در این کار از حمایت و تشویق مادرش -که سهم فراوانی در پرورش فکری وی در کودکی داشت- برخوردار بود. پدرش کارمند دولت بود.
هگل هنگامی که ۱۸ سال داشت دوره سه ساله الهيات در شهر توبينگن آلمان را شروع کرد و سپس دوره دو ساله فلسفه را به اتمام رساند. او در سن ۶۱ سالگی در اثر ابتلا به بيماری وبا در گذشت. آموزه های او پيروان زيادی در سراسر دانشگاههای آلمان پيدا کرد.
هگل توانست برداشتهای مختلف فلسفی و گرايشهای فکری گوناگون را زير نفوذ فکری خود متحد کند و پس از مرگ نيز به حيات فکری فعال خود ادامه داد. زيرا شاگردان و پيروان متعدد او نقش مهمی در انتشار و تدوين آثار او بازی کردند. آثار هگل و تاويل او از تاريخ تاثيری عظيم بر اشکال تفکر و معرفت از مارکسيسم گرفته تا محافظه کاری بجا گذاشت.

هگل با بسياری از سرآمدان دوران رمانتيک آلمان مانند هردر، لسينگ، شيلر و هولدرلين همزمان و با شلينگ همدرس بود. او از سرسخت ترين منتقدان همدرس خود شلينگ بود. هگل مدتی در شهر برن بعنوان قاضی مشغول کاربود، اما بخش مهمی از فعاليت فکری اش را بعنوان استاد دانشگاه در شهرهای ينا و برلين گذراند و تا پايان عمر در همين سمت در برلين به کار ادامه داد. هگل موقعيت مستحکمی در محافل آکادميک پروس داشت.
 
آثار
هگل تنها چهار کتاب در دوران زندگی خود منتشر ساخت:
1. پدیدارشناسی روح (یا پدیدارشناسی ذهن)(Phänomenologie des Geistes): برداشت وی از فراگرد آگاهی از ادراک حسی تا دانش مطلق (۱۸۰۷)
2. علم منطق (Wissenschaft der Logik)
3. دایره المعارف علوم فلسفی (Enzyklopaedie der philosophischen Wissenschaften)
4. مبانی فلسفهٔ حقوق (Grundlinien der Philosophie des Rechts)
وی همچنین تعدادی مقاله به چاپ رسانده است.
آثار هگل به مشکل بودن مشهور هستند. برتراند راسل در تاریخ فلسفهٔ غرب وی را به عنوان یگانه مشکل فهم ترین فیلسوف معرفی می کند.
 
فلسفه هگل
هگل را می توان آخرین فیلسوف ایدئالیسم دانست. هگل را باید از دیدگاه شاگردانش که یکی از بزرگ ترین کسانی که از او یاد گرفت و او را دوباره بازتعریف کرد یعنی مارکس نگاه کرد.
مارکس می گوید هگل را از روی سر بر روی پا هایش قرار داد بدن معنا که فلسفه او را و روش او را که دیالکتیک بود به نحوه پویا تری سرانجام بخشید. مارکس روش دیالکتیک هگل را که بر اصل تضاد برقرار بود در عرصهٔ زندگی بشری وارد کرد.
دیالکتیک فلسفه هگل عبارت بود از انتزاعی که برای وقایع تاریخی و رویدادهای تعیین کننده در تاریخ که در آن دو نیروی متضاد در برابر هم قرار میگیرند.
برای فهم بهتر مطلب می توان مثال ملموسی زد: یک آونگ را در نظر بگیرید هر گاه از تعادل خارج شود به اوجی در یک سمت می رسند سپس با سرعتی افزوده به سمت دیگر خواهند رفت و اگر نیرویی به ان وارد نشود این بار کمتر از بار قبل منحرف می شوند تا در نهایت به تعادل می رسد. همین در جامعه انسانی از مسائل اجتمائی تا مسائل روز مره و تصمیمات ساده اتفاق می افتد.
بدین معنی که هر تصمیمی وقتی در یک سمت از واقعیت قرار می گیرد منجر به صحیح به نظر رسیدن سمت دیگر واقعیت می شودولی به هر حال روزی این نوسان به تعادل(یافتن واقعیت) می انجامد.
 
 
اندشه

ميتوان گفت همان موقعيت ويژه و نفوذی را که کانت در دوران روشنگری در حيات فکری آلمان داشت، هگل در دوران رمانتيک به خود اختصاص داد. اما اگر دورنمايه انديشه آزادی در نزد کانت عبارت از «رهايی خويشتن از طريق معرفت» و «شهامت بکارگيری فهم خود» صرفنظر از احساسات و قيد و بندها و نهادهايی اجتماعی بود، هگل با رد انديشه کانت رهيافت کاملا متفاوتی را در باره آزادی پيش کشيد. در زير به رهيافت هگل در باره آزادي نيز خواهيم پرداخت. بطور کلی بخش مهمی از آثار فکری و فلسفی هگل در کوشش برای مقابله و رد نظرات کانت نوشته شده است. از اينرو بسياری از متفکران از منظر امروز آثار او را همچون يک گسست جدی از دوران روشنگری ميدانند. بويژه وی را از اين جهت که انديشه هايش مورد سوه استفاده نيروهای فاشيستی و توتاليتر قرار گرفته است، نکوهش می کنند.اما بايد بياد داشت كه يکی از شگفتی های انديشه های هگل آن است که نفوذ گسترده ای در ميان همه ايدئولوژيها و انديشه های مدرن از محافظه کاری گرفته تا فاشسيم و سوسياليسم و مارکسيسم بجا گذاشته است و هر يک از اين ايدئولوژيها بخش هايی از انديشه ها و آموزه های او را مورد توجه قرار داده و به کار خود گرفته اند.

هگل درست برخلاف کانت مفهوم آزادی را در اين ميداند که: «انسان قادر به تميز ميان خير و شر و کاربرد عقل در چارچوب و در همسويی کامل با ارزشهای جامعه و نهادهای اجتماعی گردد». چنين برداشتی از آزادی در واقع همسو با انديشه های سيستماتيک هگل در باره ديگر مفاهيم فلسفی و تاريخی است. بنابراين فلسفه هگل شامل يک سيستم کلی است که در آن همه پديده ها از منطق انديشيدن تا اصول قانون اساسی همچون بيانهای گوناگون يک انديشه بنيادی واحد در نظام هستی تلقی ميشود.
هگل در سال ۱۸۰۷ کتاب معروف خود فنومنولوژی روح (پديده شناسی روح) را نوشت و اثر ديگر خود به نام علم منطق را سالهای ۱۸۱۳–۱۸۱۶ منتشر کرد. او در اين آثار به اثبات «قدرت قاهره عقل» می پردازد که يکی از اهداف آن در واقع جدل با انديشه های کانت و رد نظريه «سنجش خرد ناب» است.
بهرحال عده زيادی از نام آور ترين انديشه ورزان قرن نوزدهم و بيستم به مباحث هگل و بويژه تاويل او از روند تکامل توجه کرده اند. پيروان و شاگردان هگل را معمولا به دو دسته تقسيم می کنند. گروه اول موسوم به «هگليان پير» يا «هگليان راست» اند که در ميان آنها کسانی همچون هنريش، گابلر و گوشل قرار دارند و تفسيری محافظه کارانه از هگل ارايه می کنند. وجه مشخصه هگليان راست اين است که با برداشت هگل درباره ضرورت ايجاد يک دولت ملی با ثبات و مقتدر برای انجام اصلاحات اجتماعی همسو بودند و همچنين با قرائت او از حکومت پروس همچون يک دولت عقلايی و يک جامعه درست توافق داشتند.

گروه دوم موسوم به «هگليان جوان» يا «هگليان چپ» اند که در ميان آنها علاوه بر مارکس که خود را شاگرد هگل ناميد، ميتوان از کسانی چون داويد اشترائوس، لودويگ فوير باخ، برادران باوئر و آرنولدروگه نام برد. هگليان چپ برداشت های هگل از روند تاريخ و نيز انتقادات فرهنگی و اجتماعی و شيوه انديشه او را پی گرفتند. بايد در نظر داشت که بسياری از انتقادات فرهنگی و اجتماعی هگل نه در کتاب «فلسفه حق» او بلکه در کتاب «پديده شناسی روح» پيش کشيده است. مارکس و انگلس از انديشه های او برای فرمولبندی کردن و تدقيق تفکر خود کمال سود را بردند.

هگل در مقدمه کتاب «پديده شناسی روح» می نويسد: « درک اين نکته دشوار نيست که دوران ما زمانه زايش است و مرحله گذار به دورانی تازه . روح از جهانی که تاکنون در آن به سر می برد و از تصورات تاکنونی خود، گسسته و می خواهد که آن را به گذشته بسپارد و در گير دگرسانی خويش است....روح در پرورش خويش به آرامی و با کندی شکل تازه را می پذيرد و ساختار جهان کهن خود را محو می کند، جهانی که وضعيت متزلزل آن صرفا با نشانه های تک افتاده ای به چشم می آيد.»
به اين ترتيب هگل از فلاسفه بزرگ دوران مدرنيته است که فلسفه را به مباحث تجريدی محدود نمی کند و آن را به صورت گسسته از واقعيت دوران بازنمی شناسد. هگل همچنين سرچشمه دوران تازه را که نويد آنرا به شکل «نورجهان تازه» ميدهد، خودآگاهي می داند. از نظر هگل چنانکه خواهيم ديد آزادی تنها موقعيتی نيست که انسان به خواست خود عمل می کند، بلکه اين موقعيت ابژکتيو با حالتی ذهنی يا سوبژکتيو بايد همراه باشد. به باور هگل آزادی را بايد در گستره ی خود آگاهی انسان جستجو کرد. آزادی به قلمرو مطلق تعلق دارد، اما محدود به آن نمی شود، بلکه در هرلحظه تاريخی نيز جلوه ميکند.

لازم به ياد آوری است که هگل تا سال ۱۸۱۶ در موضع مخالف دولت پروس بود، ولی سپس با نوشتن مقاله ای تحت عنوان « دولت پروس بويژه بر مبانی عقلايی قرار دارد» تغيير نظر داد. کتاب فلسفه حق او پس از اين تجديد نظر نوشته شده است.
 
تاويل تاريخ از ديدگاه هگل
هگل انديشمندی چند سو نگر و پرکار بود. اما يکی از مهمترين ويژگيهای هگل نه در آثار فلسفی بلکه در روش و متد فکری اوست. زيرا او درک و فهم تاريخ را موضوع کاوش اصلی خود قرار داده بود و بدين منظور روش کار و مطالعه او برای درک تاريخ اهميتی بسيار بيشتر از آموزه های فلسفی او دارد. هگل معتقد است که: «دانش و عقل فرازمانه وجود ندارد و تنها نقطه ثابت فلسفه، خود تاريخ است». هگل مبانی دانش برای هر نسل را امری گذرا و متغير ميداند و لذا به حقيقت جاودانی باور ندارد. به باور هگل: « تاريخ همچون رودخانه است. هر جنبش کوچکی در نقطه معينی از آب در واقع حاصل امواج و پيچ و تابهايی است که در بالای رودخانه رخ داده است. اما اين جنبش های کوچک درست از جايی برميايند که در آن سنگها و خميدگيهای رودخانه واقع شده است.» از اينرو هگل تاريخ را «روندی رو به پيش» می انگارد که در آن «روح جهان» رو به تکامل و اکنشاف دائمی است و با حرکت آن به پيش، بر آگاهی و معرفت انسان افزوده می گردد. هگل با مطالعه روند تاريخ به اين دريافت رسيد که عقلانيت و آزادی محصول سير تاريخ رو به جلوست. چرا که روند تاريخ هدفمند است. يکی از مهمترين يافته های هگل در باره روند تاريخ تاکيد بر تضاد همچون منشا هر حرکت و هر حياتی است. رويكرد او در تبيين روند تاريخ يک مدل مثلثی و زنجيره ای است که مولفه های آن عبارت از حکم (تز) ضد حکم (آنتی تز) و جمع حکم (سنتز) است. به باور هگل از برخورد تز که افکار و ايده های گوناگون درباره منطق، فلسفه و روح و سنن است با آنتی تز که افکار و برداشتهای جدل آميز عليه انديشه های پيشين می باشد، سرانجام اشکال تحول يافته تری از ايده ها تجلی می يابند که آنرا سنتز می نامد. هگل در توجيه مدل تضاد انديشی خود ياد آور ميشود که: «چون واقعيات سرشار از تضادهاست، لذا توضيح آنها نيز بايد مبتنی بر تضاد باشد».

اگر بخواهيم اين روش ديالتيکی هگل را بر روند تکامل انديشه بکار بريم ميتوان چنين گفت: انديشه عقلی دکارت که بدينگونه فرموله شد: «می انديشم، پس هستم » تزی بود که در پايان دوره رنسانس مطرح شد. سپس هيوم با طرح نظريه تجربه گرايی، آنتی تزی در برابر تز دکارت بر کشيد. اما جدال ميان دو تاويل فوق سرانجام با پيدايش کانت با اين سنتز منجر شد که عقل گرايان در موارد زيادی درست می گويند، اما تجربه گرايان نيز در مواردی. به عقيده کانت هم دکارت و هم هيوم در مواردی حق داشتند و در مواردی در اشتباه بودند. اما يافته های کانت پايان تاريخ نبود، بلکه نقطه حرکت تازه ای در زنجير انديشه های فلسفی بود. هگل در واقع با پيش کشيدن نظريات ديگری به مقابله با انديشه های کانت پرداخت. در واقع از منظر هگل بازيافتهای کانت تزی بود که از سوی آنتی تز های هگل زير پرسش قرار گرفت. بنابراين از اين جدال ها و تضادهای فکری و فلسفی است که روند انديشه تکامل و رشد می يابد.

در واقع کوشش اصلی هگل معطوف به اين بود که برای تشريح و توضيح روند تاريخ يک الگوی تازه بيافريند. در اين کوشش هگل سرانجام به يافته های تازه ای رسيد که به گفته او «رشته های معرفت» می باشند که تجلی «روح مطلق» اند. در واقع هگل مدل خود درباره فهم تاريخ را به ديگر عرصه های فلسفه و منطق و روح شناسی نيز تعميم داده است. به باور هگل همين «روح مطلق» مهمترين امکان دستيابی به حقيقت است. هگل بخش بزرگی از جهانی را که ما در آن زندگی می کنيم، يعنی تمام محيط اجتماعی ما و حتی برخی از جنبه های محيط طبيعی را متاثر از ذهن می بيند و آنرا «ذهن عينی» می نامد. منظور هگل از ذهن عينی، ذهن مشترک همه نسلهای بشری است. نهادها، عرف اجتماعی، علوم و خود زمان نمونه هايی از اين دستاوردهای مشترک ذهن عينی است.
هگل بصيرت فلسفی خود را در چند مرحله از زندگی اش تکامل داد، اما اين تکامل روندی منسجم بود که مبتنی بر بينش تضاد انديشی او بود. هگل هستی انسان را بر اساس تضاد توضيح ميدهد، اما تعداد تضادهايی که در هستی انسان وجود دارد مانند تضاد ماده و روح ، طبيعت و انسان، انديشه و واقعيت، آگاهی و وجود، عقيده و فهم، آزادی و ضرورت و عقل و احساس بی شمار است. هگل همه اين تضادها را به جدايی ميان عين و ذهن تعبير می کند و رسالت تاريخی فلسفه را تجزيه و تحليل دقيق اين تضادها و نشان دادن امکان جمع و يگانگی آنها ميداند.
جوهر اصلی انديشه هگل در باره اصول نيک و بد نيز تحت تاثير انديشه تاريخی اوست. لذا معتقد است که آنچه امکان ادامه حيات می يابد فی نفسه دارای حق است. به عبارت ديگر عقلانيت آنچيزی است که حق وجود و حيات می يابد. اين دريافت به شکل معکوس آن عبارت از اين است که آنچه بد و شر است مغلوب می شود و امکان حيات در دراز مدت را ندارد.

 تاويل هگل از روند تکامل و تاريخ در کل جهان برانگيزنده تفکر و رهيافتهای مهمی گرديد. يک نمونه تاثير هگل بر متفکران بعدی بدعت گذاری او درباره طبقه بندی کردن گفتمان تمدن بر اساس دين است و برای نخستين بار آرنولد توين بي بود که تمدن غرب را «تمدن مسيحی» ناميد. بعدها بويژه پس از پايان جنگ جهانی دوم آرنولد توين بی با الهام از هگل تمدنها را بر اساس تعلقات دينی به تمدنهای هشت گانه تمدن مسيحی، تمدن اسلامی، تمدن کنفوسيوسی ، تمدن ارتودوکسی – اسلاو، تمدن هندی ، تمدن امريکای لاتين و تمدن افريقايی تقسيم بندی کرد. البته توين بی از هرگونه ارزشگذاری درباره اين تمدنها می پرهيزد و او تنها اين اصل هگليان و نظريه ماکس وبر را در نظريه خويش بسط داد که تمدنها را بر اساس باورهای دينی مردم تقسيم بندی کند. در دوران اخير و پس از فروپاشی شوروی سابق و پايان جنگ سرد هانتينگتون با الهام از تقسيم بندی توين بی ، کتاب بسيار معروف و پرفروش «رويارويی تمدنها» را نوشت ، اما آنرا به يک نظريه سياسی و ايدئولوژيک تبديل کرد و به اين نتيجه رسيد که قرن بيست و يکم قرن رويارويی تمدن غربی با تمدن اسلامی و کنفوسيوسی است. هانتينگتون به امريکا توصيه می کند که چالشهای آينده بين غرب از يکسو و تمدنهای اسلامی و کنفوسيوسی از سوی ديگر خواهد.
 

فلسفه حق و درک از آزادی
هگل اصلی ترين انديشه های سياسی خود را در کتاب معروفش به نام «خطوط اساسی فلسفه حق» که در سال ۱۸۲۱ انتشار يافت، فرمولبندی کرده است. در اين کتاب هگل بطور مفصل انديشه های خود در باره زمامداری، حقوق اجتماعی و سياسی و آزادی را توضيح داده است. واژه «حق» در تيتر کتاب به دو معنا بکار رفته است. در موارد زيادی مراد هگل از «حق» مفاهيم هنجاری و بينشی يا «چگونه بايد بودن» است. اما در موارد ديگری واژه «حق» به معنای حقوقی و نظام نامه ای کلمه بکار برده شده است. فلسفه حق از اين مباحث تشکيل شده است: پيشگفتاری درباره علل نگارش کتاب، توضيحاتی درباره مفاهيم بخردانگی، واقعيت و فعليت ، توضيحاتی درباره مفهوم فلسفی «حق» که در آن روشن می کند که فهم فلسفه حق ما را به مباحث مهم سياست و اخلاق می کشاند، فصلی درباره حقوق تجريدی ، فصلی درباره اخلاق، فصلی درباره خانواده ، عشق ، ازدواج، حقوق خانواده ، آموزش کودکان و تفاوت جنس ها، فصلی درباره جامعه مدنی، فصلی درباره دولت و قانون اساسی و قوه قانونگذاری. بنابراين کتاب «فلسفه حق» هم بيان موقعيت تازه سياسی و اجتماعی انسان مدرن است و هم دولتهای بر آمده از انقلاب و مبتنی بر حقوق سياسی شهروندان و قرارداد اجتماعی. لذا طبيعی است که در آن دوران اين کتاب نکات و مسايل تازه زيادی را به همراه داشت. از جمله اين برداشت که ميان دولت و جامعه مدنی بايد تمايز اساسی قائل بود و يا حقوق فردی شهروند و آگاهی ابژکتيو انسان اهميت زيادی در جامعه مدرن دارد، حاوی نکات کليدی فراوانی است.

هگل در مقدمه کتاب «فلسفه حق» می نويسد: « وظيفه فلسفه فهم آنچه هست، می باشد، زيرا آنچه هست يعنی خرد. تا آنجا که به فرد مربوط ميشود، هرفردی در هر صورت فرزند زمان خويشتن است. از همين رو فلسفه يعنی زمانه فلسفه، به صورتی که در افکار فهم شده است. اين تصور که فلسفه می تواند از جهان معاصر خود فراتر رود، به همان اندازه ابلهانه است که تصور کنيم فردی می تواند، از زمانه خود، بپرد. اگر نظريه او از زمانه او فراتر رود، اگر اين نظريه برای خود دنيايی ، بدان گونه که بايد باشد، بسازد، اين نظريه ، بی گمان وجود خواهد داشت، اما تنها در درون عقايد آن فرد يعنی فضايی انعطاف پذير که در آن تخيل ميتواند هر چه راکه می خواهد بنا کند.» بنابر اين يکی از باورهای کليدی هگل که در کتاب فلسفه حق نيز تکرار شده است اين است که : « آنچه واقعی است بخردانه ، و آنچه بخردانه است واقعی است.»

از همان ابتدای کتاب «خطوط اساسی فلسفه حق»، مفهوم آزادی مورد توجه اساسی هگل قرار گرفته است و تحليل مفصلی درباره آن ارائه شده است. هگل می نويسد: «اساس حق عبارت از اراده آزاد فرد می باشد که آزادی جوهر آنرا تشکيل ميدهد و نظام حقوقی جامعه آنرا متحقق می سازد». اين عبارت هگل در واقع شامل چند فرضيه مهم است. اولا اين حکم ناظر بر اين است که امکان انتخاب آزادانه شيوه زندگی از نظر هنجاری يک انتخاب فلسفی است. بدون امکان آزادی انتخاب عملا داوری درباره درست و نادرست بی معناست. ثانيا توجه به امر آزادی نقش تعيين کننده ای در چگونگی برآمد نهادهای سياسی و حقوقی جامعه دارد. اين نهادها بايد به گونه ای سازماندهی شوند که امکان تحقق آزادی وجود داشته باشد. ثالثا نظام حقوقی جامعه موظف به تضمين آزادی شهروندان است.
از ديد هگل مسئله مرکزی عصر جدید آگاهی است. و هر مرحله از تاریخ گام جدیدست برای کسب آگاهی انسان. اما چگونه این آگاهی پدیدار می شود؟ به نگاه هگل این آگاهی اساسا" فردی است و بخودی خود بوجود نمی آید، بلکه در رابطه با دیگری پدید می آید. به نگاه هگل رابطه با دیگری اساسا" رابطه ای موزون میان افرادی دارای تساوی نسبی یا کامل نیست. رابطه با دیگری اساسا" و تاریخا" رابطه ای نابرابر و ستیز انگیز است. ستیز میان انسانهای نابرابر. این ستیز میان انسانهای نابرابر به دید هگل به توسط سمبل ها یا نمودهای "سرور" و "برده" ترسیم و در پدیدارشناسی ذهن مطالعه شده است.
تسهیل آگاهی، تسهیل آگاهی از خود است و این تنها از طریق تحقق به تمام و آزادانه خود و فردیت خود متحقق می شود. و این تحقق تنها از طریق مبارزه و ستیز شکل می گیرد. آگاهی در "من" پدیدار نمی شود مگر در رابطه با دیگری. کشف بزرگ هگل در پدیدارشناسی عبارت می شود از اینکه اساس جهان بر دو بخش متضاد استوار است: یکی انسانی که وابسته به کار خود است و به آن صورت که کار تمامیت وجود و زیست وی را تعیین می کند: این برده است. دیگری انسانی است که حاصل کار دیگری را از آن خود کرده است. و این سرور است. بنابراین برده اصولا کارکن یا "کارگر" است. او بر روی اشیاء کار میکند. اشیایی که اساسا" از آن وی نیستند. لیکن سرور، صاحب آن چیزها و اشیاء است، بدون آنکه اساسا" بر روی آنها کار کرده باشد. به عبارت دیگر، برده از طریق وجود خود و نوع زیست خود مانع آن می شود که سرور به جنبه منفی چیزها (اشیاء – کالا) برخورد کند. سرور چیزها را همچون ماحصل کار دیگری دریافت می کند و در می یابد که آن چیزها ازآن اوست بدون آنکه ماحصل کار او باشند. به عبارتی سرور درمییابد که گویا او به تمام و کمال صاحب استقلال فردی نیست (یعنی وجودی در خود ندارد)، بلکه به عبارتی وابسته به دیگری است، زیرا در عمل به کار دیگری وابسته است. لیکن برده نیز میداند که به کار خود و به سرور وابسته است. بنابراین به همان شکل که برده به کار خود، به ماحصل کار خود و به سرور وابسته است، سرور نیز به کار، ماحصل کار و بنابراین به برده وابسته است. هگل می گوید: "هرطرف مطلع شده است که اساس وجود هریک در دیگری نهفته است، که هرکدام حقیقت خود را در دیگری می داند". این ستیز میان برده و سرور دو روی لازم و ملزوم حرکت روح و حرکت تاریخ در زبان و فلسفه هگل است. و این وضعیت مرتبط است با تعریفی که هگل از آزادی بدست می دهد. آزادی چیست؟ در نگاه نخست آزادی نوعی خودکفایی است، نوعی استقلال درون نسبت به هرنوع پدیده و و جود خارجی است. لیکن چون این امر در عمل امکان پذیر نیست، آزادی نخست و در گام اول تنها در ذهن پدید می آید. در این مرحله نخستین عمل معیار آزادی نیست، بلکه آگاهی معیار آزادی است. نوعی رفتار منفی نسبت به دیگران، نوعی نفی جهان یا نفی دیگری در اینجا دیده می شود، که خود گامی به سوی آن آزادی است که در آگاهی شکل می گیرد.
بنابراین آزادی نخست در ذهن پدیدار می شود، که هگل از آن بعنوان تفکر ناب نام می برد. هگل گفت: "انسان از آنرو آزاد است که فکر می کند". با اینحال آزادی در ذهن تنها نخستین گام به سوی "آزادی واقعی" است. دومین گام آزادی زمانی پدیدار می شود که انسان آزادی ذهنی و تجریدی را رها می کند. هگل می گوید: در این مرحله "رفتار منفی نسبت به دیگری به رفتار مثبت متحول می شود". اگر آدمی تاکنون فقط نگران خود و استقلال خود بود، اکنون وی به کشف جهان و هستی واقعی (زیست اجتماعی) نائل می شود. اما سوژه آگاه در این مرحله از طریق تحول "من" به "ما" به مرحله آزادی واقعی می رسد. "ما" همچون صفتی نمادین در واقع نتیجه مبارزه برده و سرور است.
در نظر هگل، دو مرحله در کسب آگاهی انسان موجود است. مرحله آگاهی ساده که اساسا" ماحصل ذهن است و در نفی جهان و دیگری شکل می گیرد. و سپس مرحله بعدی که در آن آزادی عملی نطفه بسته و ظهور می یابد. تحقق عملی آزادی با دریافت ذهنی آن و ضرورت کسب آن دو مرحله جدا است. اما هرگامی برای تحقق عملی آزادی از مرحله دریافت ذهنی آن عبور می کند. نمی توان به کسب آگاهی در عمل اقدام کرد بدون آنکه آزادی نخست در ذهن تفهیم شده باشد.
بنابر این نوعی ضرورت، "نوعی ضرورت مرحله ای" در اینجا حاکم است. یک مرحله لازم است برای مرحله دیگر، به شکلی که یکی بدون دیگر پدید نمی آید. به شکلی که اگر دومی پدید آمد و به طور واقعی پدید آمد و به طور بنیادین از مرحله نخستین گذر کرد، هیچ امکانی برای گذر به مرحله پیشین وجود ندارد. به عبارت دیگر اگر آگاهی در ذهن مفهوم شد ، دیگر امکان رفع و نفی آن موجود نیست. در همینجاست که می توان به مسئله عدم بازگشت همچون پدیده ای تاریخی اندیشید.

چنانکه ملاحظه ميشود فرمولبندی فلسفی هگل درباره آزادی حالتی تجريدی و نسبتا پيچيده دارد. برای هگل آزادی يک موضوع مرکزی تفکر سياسی و فلسفی است و کسب آزادی در پرتو رشد جامعه از انگيزه های اساسی اوست. او می نويسد: « تاريخ جهان چيزی نيست مگر افزايش آگاهی درباره آزادی» و کوشش فلسفی خود را نيز گام مهم ديگری در همين راستا می شمرد. او اضافه می کند که : «ما چرائی تاريخ را هم درباره آنچه اتفاق افتاده و هم چگونگی رابطه خود با مسايل زمان حال را تنها از طريق درک معنای آزادی درخواهيم يافت.»

اما معنای آزادی چيست؟ هگل پاسخ های متعددی به اين پرسش دارد که يکی پس از ديگری پيش می کشد. هگل در تشريح مفهوم آزادی قرائتهای چهارگانه ای را پيش می کشد که طبق مدل عمومی انديشه او – در منطق و فلسفه– از ناقص به کامل فرا می رويد. برداشت هگل از مفهوم آزادی تحت تاثير نظريه او در باره تاريخ است. بطور کلی هگل تاريخ را حرکت روح ميداند که از «هستی در خود» (ناخودآگاه) به جانب «هستی برای خود» (خود آگاه) سير می کند. به نظر هگل فلسفه تاريخ فلسفه تحقق آزادی است. زيرا: «حرکت روح تاريخ به جانب خود آگاهی است و خود آگاهی، آزادی از ضرورت کور است».

اولين قرائت هگل از آزادی با طرح مفهوم «آزادی منفی» شروع می شود. مراد او شرايطی است که انسان از هرگونه دغدغه های درونی نظير نيازها، آرزوها و هيجانات و نيز هر گونه دغدغه های بيرونی نظير قوانين و نهادهای اجتماعی بطور کامل فارغ است. هگل بعنوان نمونه پيروان دين بودا را مثال ميزند که آزادی را در گسست از همه التهابات، تمناها و احساسات و بطور کلی خارج از همه دغدغه های داخلی و خارجی و قوانين و شرايط اجتماعی جستجو می کنند. زيرا بودائی ها خود را از هر نوع نياز، گرايش، تمنای درونی و هرگونه قيد و بند اجتماعی رها کرده اند. هگل تحقق چنين آزادی منفی در جامعه را مورد انتقاد قرار ميدهد و آنرا «تخريب گر» می نامد.

هگل سپس دومين برداشت از آزادی را پيش می کشد که نه همچون برداشت نخست «کمياب» و «منفی» بلکه پديده ای رايج ميان انسانهاست. در اين مفهوم انسان آزاد کسی است که طبق ميل خويش و در راه اميال فردی رفتار می کند. در اين حالت نيازها، احساسات و التهابات، گرچه همچون کشش ها و ضرورتهای کور نيستند، اما نقش مهمی در رفتار انسان بازی می کند. در اين حالت خواست آزاد انسان تعيين کننده آن است که کدام يک از گرايشهای درونی پيش کشيده شوند و کدام يک پس زده شوند. اما در تحقق اين خواست آزاد عوامل تعيين کننده عبارت از اوضاع لحظه و التهابات ناگهانی اند و هگل تاکيد می کند که: « آنچه خواسته شده است ميتواند مورد اجتناب قرار گيرد.» هگل در استدلال خود در باره چنين برداشتی از مفهوم آزادی در ادامه آنرا «آزادی ذهنی» و يا «آزادی رسمی» می نامد. مراد او شرايطی است که فرد انسانی مستقل از عينيت و صرفنظر از وجود ديگران دارای ديدگاه و معرفت گرديده است. اما تاکيد می کند که اين مرحله هنوز آزادی واقعی نيست. زيرا «آزادی حقيقی هنگامی کسب می گردد که تمناها و تقاضاهای طبيعی انسان در يک نظام عقلايی قرار داده شود». در اين وضعيت عوامل بيرونی و درونی نظير احساسات و اوضاع واقعی بر رفتار آدمی چيره می گردد. کوشش در قرار دادن تمناها و احساسات در يک چارچوب عقلايی به معنای آن است که انسان از هيجانات و احساسات خام و نيانديشده دوری جويد و بکوشد که انگيزه های عقلايی را در رفتار خود غالب کند. هگل با اين توضيحات در صدد اثبات اين نظريه است که آزادی واقعی، به مراتب بسی بيش از اين است.

سومين قرائت هگل از آزادی دارای نزديکی های بسياری با انديشه شعور تجربی کانت است. هگل از کوشش در راه ارتقا انگيزه های انسانی از وضعيت لحظه ای و گذرا به «سطح جهان گستر» سخن می گويد. در اين مفهوم از آزادی، انسان ديگر تحت تاثير عوامل احساسی و طپش ها و هيجانات لحظه ای نيست بلکه خطوط رفتار آدمی بر اساس تعقل و تامل و مقايسه و ارزيابی و سنجش نيک و بد صورت می گيرد. لذا اين درک از آزادی «مقطعی است که آزادی و خواست آزاد انسان بر اساس انديشه و عقل و معرفت بنيان گذاشته ميشود.» در اينجا هگل به «تجربه شعور» انگشت می گذارد و می گويد که «مقام آن از تجارب عادی بسی بزرگتر است و تجربه گر را به نتيجه مشخص ميرساند.» در واقع ارتقا انگيزه ها و رفتار انسان به «سطح جهان گستر» از طريق هدفمندی رفتار انسانی و حرکت بسوی اهدافی است که تشخيص و حقانيت آنها برای همگان قابل شهود است. «اراده جهان گستر» ديگر متاثر از رويدادهای تصادفی و يا احساسات زود گذر نيست، بلکه از نگرش انتقادی و تعمق بر نيازهای طبيعی و هيجانات حاصل ميشود. چنين تعمقی ريشه در ملاحظات و محاسبات جدی بر غرايز و کشش های گوناگون و مقايسه نتايج و عواقب رفتار آدمی دارد. بنابراين هگل تاکيد می کند که: «چنين سنجش و تعمقی پيش شرط اساسی آزادی واقعی است.»

هگل در توضيح اين برداشت از آزادی بر دو موضوع اساسی يعنی اخلاقيات (اتيک) و ذوقيات (استه تيک يا زيبائی شناسی) تاکيد ويژه می کند. به باور هگل رفتار آزاد در همسويی کامل با شناخت از نيک و بد و درست و نادرست قرار دارد. لذا می گويد: «حقيقت اين است که فرد از طريق شناخت وظايف و توجه به اخلاقيات خود را آزاد می کند.» با چنين شناختی فرد انسانی ديگر توپ بازی نيست که ميان احساسات و طپش های طبيعی بچرخد. لذا شناخت و شعور تجربی سبب رهايی انسان از ذهن گرايی می گردد. بنابراين رفتار بر اساس باور و معرفت نسبت به آنچه انسان بايد انجام دهد، منجر به تسلط بر روند زندگی و نيز جهت گيری روشن و مشخص می گردد.
 

از عقلانيت تا واقعيت اخلاقی

به باور هگل اما وظايفی که از طريق انجام و پای بندی به آنها به دستيابی به آزادی منجر ميشود، گوناگون اند. برخی از آنها اخلاقی و مبتنی بر ارزش گذاری فردی و تشخيص درست و نادرست از يکديگر است. برخی ديگر اما مبتنی بر ارزشها و قوانين موجود اجتماعی اند که بشر در آن می زيد. برای آزاد زيستن لاجرم نياز به تعلق آدمی به جامعه ای است که قوانين و ارزشهای آن مبتنی بر نظامی عقلايی باشد. بنابراين وجود جامعه ای عقلايی پيش شرط ايجاد توازن و تعادل ميان فرد انسانی و اجتماع است.

بنابراين برای آزاد زيستن نياز به جامعه ای است که آدمی بدان تعلق داشته باشد و به ارزشها و قوانين آن از منظر عقلايی وابستگی داشته باشد. چنين وضعيتی است که موجب ايجاد توازن ميان فرد و جامعه ميشود. آن نتايجی که انسان بطور مستقل درباره نيک و بد بدست آورده است بايد از منظر قوانين و ارزشهای جامعه نيز مورد تاييد قرار گيرد. بعبارت ديگر آنچه انسان بطور فردی از قوانين و نهادهای جامعه انتظار دارد، در تجربه زندگی جمعی نيز بايد بتواند بر آورده شود. جوهر مفهوم آزادی با اصول حقوقی حاکم بر جامعه بايد همخوانی داشته باشد. بدين ترتيب بنا به تاکيد هگل اصول حقوقی حاکم بر جامعه و نهادهايی که بر اساس آنها ايجاد گرديده است، عبارت از «آزادی همچون انديشه» است.

چهارمين و واپسين برداشت هگل از مفهوم آزادی نتيجه و ادامه برداشت فوق از آزادی است. بنا به تاويل هگل آزادی «عنصری از مفهوم کلی» است که در واقعيت جامعه پاسخ يافته است. اين بدان معنی است که تکامل ايده آزادی همچون روندی چند سويه است که فرجام آن در ساختار خانواده و زندگی اقتصادی و حضور نهادهای حکومتی مشهود می گردد. آزادی که نطفه آن در عقل فرد منعقد شده است، در واقعيت عينی در نهاد خانواده، حيات اقتصادی و نهاد حکومتی به گونه ای جمعی تحقق می يابد. حيات اخلاقی که غنی ترين تجلی ممکن از هستی انسانی است، در حلقه ای ميان خواست عقلايی فرد و دنيای بيرونی وی موجوديت می يابد. به تاويل هگل اين تجلی «مشخص» همان آزادی است. در اين نظم اخلاقی است که آزادی همچون «شئی» و نيز همچون واقعيت و ضرورت و نيز خواستی عينی موجوديت می يابد.

هگل تاکيد می کند که اخلاقيات تنها يک جنبه از حيات اخلاقی است. يک جنبه ديگر آن وجود اصول عقلايی در نهادهای مشخص اجتماعی است. آزادی واقعی مستلزم قوانين، راهکارها و سازمانهايی است که اصول جهانشمول نيک و بد را از هم تميز دهند و اصول نيک را متحقق سازند. از اينرو تاکيد می کند که: «حقوق ذهنی افراد هنگامی تحقق می يابد که به اخلاقيات واقعا موجود تعلق داشته باشند و آگاهی بيابند که آزادی آنها در چنين عينيتی تامين می گردد. باری در چنين اخلاقيات واقعی است که فرد موجوديت خويش و ذات همگانی خود را بازمی يابد.» به زبان ساده تر هگل بر اين باور است که مفهوم آزادی در عينيت واقعی عبارت از اين است که: « فرد، شهروند جامعه ای است که حکومت آن مبتنی بر قوانين خوب است.»
 
اما منظور هگل از واقعيت اخلاقی چيست؟

هگل در تشريح «واقعيت اخلاقی» بر سه رکن تاکيد می کند: خانواده، جامعه مدنی و يک حکومت مبتنی بر قوانين درست. در باره نقش اخلاقی خانواده هگل می گويد: «روابط خانوادگی پيوندی است که اعضای آن ديگر فقط برای خود نيستند بلکه انديشه و عملشان جزئی از يک کل ارگانيک است.» هگل مفصلا توضيح ميدهد که وجود خانواده پيش شرط همپيوندی جامعه است. زيرا خانواده محصول روندی است که فرد انسانی در نتيجه آن به اشتراکی پايدار کشانده ميشود. در واحد خانواده اعضای آن در چنان پيوند درونی قرار می گيرند که هرگز فرديت خود را مبنای انديشه و رفتار فردی قرار نميدهند.

درباره رکن دوم واقعيت اخلاقی يعنی جامعه مدنی هگل مسائلی نظير فعاليت اقتصادی و قوانين و مقررات حاکم در زندگی شهری را پيش می کشد. اگر رکن اول يعنی خانواده بر کشش و پيوندهای عاطفی استوار است، رکن دوم يعنی جامعه مدنی بر روابط اقتصادی و حقوقی پيرامون آن استوار است. در تشريح جامعه مدنی هگل از «تنوع پايان ناپذير» نظام داد و ستد اقتصادی و تبلور طبقات اجتماعی در آن سخن می گويد. هگل بر مبنای بحث آدام اسميت به رقابت تام ميان شهروندان نيز تاکيد می ورزد. از توضيحات مفصل هگل پيداست که او پيوند اعضای جامعه در شبکه پيچيده اقتصادی و حقوقی و منجمله شکل گيری طبقات اجتماعی را از عوامل همپيوندی اجتماعی و آگاهی فرد نسبت به اشتراکات آن با با ديگر گروههای اجتماعی می شمرد. اما او همواره بر نياز به قوانينی که اين روابط و پيوندها را بر مبنای عقلانيت شکل دهد، تاکيد می ورزد. تاکيد هگل بر حاکميت و نظارت قانون و نقش تعيين کننده دولت قانونی بر فعالتهای اقتصادی و توليدی جامعه مدنی، بدون اينکه نيازی به محو مالکيت خصوصی باشد، به گونه ای است که جان الستر او را اولين نظريه پرداز سوسيال دمکراسی می نامد. زيرا هگل تاکيد زيادی بر چارچوب قانونی و حقوقی فعاليت های اقتصادی و توليدی و جلوگيری از آسيب رسانی اقتصاد بازار و مالکيت خصوصی بر مردم و بويژه بر بيکاران دارد. هگل می گويد: «در صورت عدم دخالت دولت در امور اقتصادی توازن رشد اقتصادی جامعه به خطر می افتد».
هگل به وجود مکانيسم های مختلف در جامعه مدنی اشاره می کند که وظيفه و کارکرد آنها همچون اصناف، پليس و دادگاه کنترل رقابت می باشد.

سومين رکن واقعيت اخلاقی از منظر هگل عنصر زمامداری و حيطه دولت است. هگل در اين باره بر دو جنبه درونی و بيرونی زمامداری تاکيد می کند. جنبه بيرونی آن پيوندهای دولت با نهادهای گوناگون مشخص است. جنبه دورنی آن مربوط به رابطه آن با شهروندان است. هگل اما تاکيد می کند که دولت بسی فراتر از دوجنبه فوق است و در حقيقت «روح ملت» است. او می نويسد: « دولت از آنرو روح ملت است که همزمان نه تنها بر اساس قانون اساسی حاکم و ناظر بر کليه روابط درونی و بيرونی آن است، بلکه تشکيل دهنده اخلاق و آگاهی افراد جامعه نيز می باشد.» هگل دولت را يک ارگانيسم زنده ميداند که اعضای پيکر آن شامل ارگانهايی همچون پارلمان، رژيم، نظام قضايی و نظام پادشاهی می باشد. اما کليد اصلی روابط ميان اين اعضای پيکر دولت را قانون اساسی تشکيل ميدهد.
در پی تاکيد اساسی بر قانون اساسی هگل بر نقش ويژه پارلمان انگشت می گذارد که ترکيب آن بايد تجسم واقعی شهروندان و آحاد يک کشور باشد. تعريف پارلمان از نگاه هگل عبارت از اين می باشد که: «ميانجی ميان رژيم و حيطه های گوناگون ويژه ای که همه افراد مجزای ملت را در بر گيرد». در اين ميان هگل تاکيد ويژه ای برای جلوگيری از انعکاس منافع شخصی سياستمداران و بويژه دستگاه سلطنتی بر روند تصميم گيريهای سياسی کشور می کند.

به اين ترتيب رشته استدلالات هگل در کتاب «فلسفه حق» همچون زنجير بهم پيوسته ای است که در آن آزادی فردی در رابطه نزديک با وظايف ناشی از تعلق فرد به اشتراک (خانواده، جامعه شهری و دولت) قرار دارد. چنين رابطه ای البته مبتنی بر پيوند و اشتراکی عقلايی است. در واقع پيش شرط آزادی فردی و انسان آزاد و انديشمند حاکميت عقلانيت در نهادهای جامعه و اصولی عقلايی در اين نهادها است که تشخيص دهنده درست از نادرست هستند.

 هگل با تاکيد بر روح عينی و عقلانيت حاکم در خانواده و دولت، يک آنتی تز (ضد حکم) در برابر فردباوری پيش می کشد. او معتقد است که فرد جزئی ارگانيک از اشتراک است. بعبارت ديگر اين افراد نيستند که جمع کل را شکل ميدهند، بلکه کل است که فرد را می سازد. به باور هگل دولت چيزی بسی فراتر از فرد شهروند و حتی از جمع کل شهروندان است. اين فرد نيست که خود را می يابد بلکه اين روح جهان است که خوديابی می کند. اين خوديابی روح جهان از طريق پيمودن سه گام بدست می آيد. گام نخست روح جهان در خوديابی روح ذهنی است که در فرد تجلی می يابد. روح جهان در گام دوم به آگاهی فزونتر دست می يابد که در خانواده و جامعه و دولت متجلی است. اين آگاهی را هگل روح عينی می نامد چرا که نشانه هماهنگی و اشتراک انسانهاست. اما گام سوم که عالی ترين مرحله خود آگاهی روح جهان است در هنر، معرفت، ذوقيات و دين کسب می گردد. اين خود آگاهی را هگل روح مطلق می نامد. اما والاترين پژواک خود آگاهی روح جهان، فلسفه می باشد که به گفته هگل آينه تمام نمای روح جهان است. هگل تاکيد می کند که: «فلسفه عالی ترين اوج معرفت مطلق است که به تنظيم تمام مقولات می پردازد و در نتيجه علم علوم است.»

بطور کلی چنانکه ديديم پاسخ هگل به پرسش اساسی او چندگانه است. زيرا بهرحال او تاکيد می کند که خانواده با مرگ پدر و مادر و جدايی فرزندان از هم می پاشد. و لذا اين نه در خانواده بلکه در امر دوم يعنی جامعه مدنی است که زندگی اخلاقی نو تحقق می يابد. از نظر هگل، نظام نيازها يعنی زندگی اقتصادی و نظام حقوقی مرتبط باآن در اين قلمرو جا می گيرند. اما بايد دانست که نظريه هگل درباره دولت مدرن، تاويلی فلسفی است برای به سامان آوردن تضادهای مدرنيته .

يکی از ضعفهای مهم کتاب «خطوط اساسی فلسفه حق» هگل کوشش نويسنده در علامت مساوی گذاشتن ميان جامعه عقلايی و دولت عقلايی با حکومت وقت پروس است. از همين رو کتاب «فلسفه حق» به تشديد شکاف ميان پيروان هگل منجر شد. زيرا دولت استبدادی که حقوق دمکراتيک شهروندان را ضايع کرده بود، در اين کتاب همچون جلوه ايده آزادی طرح شد و بويژه نسل جوان راديکال را سرخورده کرد. با وجود اين هگل تا وقتی که زنده بود و آثار نوآورانه خود را منتشر می کرد، بطور کلی مورد توجه جوانان بود، اما انديشه های سياسی و دينی او مورد انتقاد قرار می گرفت.

سيمون وي (Simone Weil)

سيمون وي (Simone Weil)

سيمون وي (Simone Weil)

 
سيمون وي (Simone Weil)، فيلسوف و عارف فرانسوي، در سوم فوريه سال ۱۹۰۹ ميلادي در شهر پاريس به دنيا آمد. خانواده او يهودي مذهب و بورژوا بود، اما دختركِ نحيفِ شكننده هيچ گاه بدين دو صفت نگراييد . او و برادرش آندره وي (Andre Weil) ،كه بعدها رياضيدان نام آوري شد، كودكاني هوشمند با رگه هايي آشكار از نبوغ به شمار مي آمدند. كودكي سيمون، همچون بسياري از كودكي هاي ديگر، بسيار شتابنده و مات گذشت. او در پانزده سالگي، كمي پيش از آن كه وقتش رسيده باشد، از دبيرستان فارغ التحصيل شد. در اين هنگام از دريچه ارتباط با آلن (Allen)، فلسفه داني كه آموزگار او بود، به جهان انديشه هاي فيلسوفان ديگر راه يافت.
در ۱۹۳۰، درست در آغازين سال دهه دوم زندگي، سيمون به ابتلايي گرفتار آمد كه تا پايان عمر هميشه با او بود. سردردهاي كشنده و ويران كننده او از همين سال آغاز شد. وي در ۲۲ سالگي و در سال ۱۹۳۱ در اكول نرمال به درجه آگره، معادل دكتري، در فلسفه دست يافت. رساله او «علم و ادراك در فلسفه دكارت» (science and perception in Descartes) نام داشت. سيمون وي تا چهار سال پس از اين، معلم دبيرستان شد و همزمان براي روزنامه ها و مجلات گوناگون مقاله مي نوشت.او ماركسيسم را براي رفاه، عدالت و صلح مي خواست، اما بعدها به صادقانه ترين لحن ممكن اعتراف كرد كه اشتباه مي كرده است.
در طي اين سال ها، همراه با شورمندي سياسي و كار و فعاليت بي امان، دغدغه هايي معنوي در دل و جان او مي روييدند و آرام آرام سر برمي آوردند. اما شايد نخستين جذبه جدي زندگي او در ۱۹۳۷ و در سفر پرتغال شكل گرفت.
سيمون وي در يادداشت هاي خود مي گويد: «در ۱۹۳۷ دو ماجراي باشكوه در پرتغال داشتم؛ در نمازخانه اي كوچك، به سبك رومانسك قرن دوازدهم، نمازخانه سنتا ماريا، تنها و در شكوهي وصف ناشدني از پاكي محض، چيزي نيرومندتر از من مرا وادار كرد كه براي نخستين بار در زندگي ام به زانو بيفتم». و اين آغاز ماجراي كشش هاي معنوي سيمون وي بود. از اين پس او گرفتار امواج جذبات عاشقانه اي شد كه هر چند در آغاز آسان مي نمود، بعدها دشوار مي افتاد. براي رسيدن به چنين خلوتي او از تقديرهاي فراوان گذر كرده بود.
وي براي آن كه همراهي و همدلي خود را با طبقه پرولتاريا نشان دهد ، و دست كم به خود اثبات كند، به سال هاي ۱۹۳۴ و ۱۹۳۵ چند ماهي در كارخانه به كار مشغول شده بود. اما وضعيت رنجوريِ جسماني او هرگز اجازه نمي داد كه بتواند در كارهايي سخت دوام بياورد. با رها كردن كار در كارخانه، براي آن كه روح شورمند مبارزه گر خود را ارضا كند، در ۱۹۳۶ وي به اسپانيا رفته بود تا در جنگ داخلي شركت جويد، اما در آشپزخانه، ظرف روغن داغ واژگون شد و تنش را سوزاند. وي ناگزير شد با سوختگي شديد به خانه بازگردد. آيا اين همه تقدير سرشت سرنوشت او نبود؟
اين تقدير او را به آغوش مواجهه اي معنوي و روحاني برد و در مكاشفه اي آفريننده جان او را شيفته حقايق كرد. او اندك اندك به لمس نور مذهب نزديك مي شد و خود را به دست جريان معنويت مي سپرد. اين تقدير هستيِ سراپا طلب او بود: «در سال ۱۹۳۸، از يكشنبه پيش از عيد پاك تا سه شنبه پس از آن، ده روز را در« دير سلزمس» گذراندم. در آن جا همه عبادت ها را انجام مي دادم. اما گرفتار سر دردهايي كشنده و داغان كننده بودم. كوچك ترين صدا همانند ضربه اي به من آسيب مي رساند. با كوشش فوق العاده براي تمركز مي توانستم بر اين تن مفلوك غلبه كنم و رهايش كنم تا رنج ببرد و در گوشه اي مچاله شود و من سرخوشي و لذت محض را در زيبايي تصور ناكردني سرودها و واژگان بيابم. اين تجربه مرا قادر ساخت تا فهمي بهتر از امكان عشق الهي در ميان مصيبت و ابتلا داشته باشم. اين ماجرا چندان تداوم يافت كه در عرصه اين نيايش ها و عبادت ها، انديشه شورمند مسيح يك بار، اما براي ابد، در من ريخت.
در آن جا يك انگليسي كاتوليك جوان بود كه من نخستين انديشه ها را درباره قدرت ماوراي طبيعي مقدسات از او آموختم. بخت ـ و من اغلب ترجيح مي دهم به جاي مشيت بگويم بخت ـ او را پيامبر من خواسته بود. او با من از شاعران انگليسي زبان قرن هفدهم سخن گفت و همين بود كه بعدتر با خواندن آثار آنان، شعري به نام« عشق »را كشف كردم. من اين شعر را از بر كرده ام و اغلب در اوج سردردهاي وحشتناك، خودم را به خواندن آن مجبور مي كنم. من تمام توجه خود را به آن متمركز و معطوف مي كنم و با تمام وجود خود را به مهرباني اي كه اين شعر تقديس مي كند پيوند مي زنم. عادت كرده بودم آن را چونان شعري زيبا بخوانم، اما بي آن كه خود بدانم، اين خوانش ارزش دعا و نيايش داشت. در طي يكي از همين مرورها و بازخواني ها بود كه مسيح، خود، آمد و مرا تصرف كرد. من در ميان رنج خود، تنها حضور عشقي را احساس كردم».
وي در همين سال و براي نخستين بار تمام عهد عتيق را به زبان يوناني خواند و به پدر روحاني دير قول داد كه آن را از بر كند و همين كار را نيز كرد. سيمون وي مي گويد: «از آن هنگام به بعد، خواندن آن را هر روز صبح با توجه و تمركز مطلق، تمرين و تكرار كرده ام. اگر هم در طول بازخواني، توجه من اندكي منحرف شود، دوباره شروع مي كنم تا بتوانم به تمركز محض و مطلق برسم. اگرچه اين كار را هر روز تكرار مي كنم، در نتيجه هر بار از حد انتظارم فراتر مي رود. بارها مي شود كه همان نخستين واژه ها، انديشه هاي مرا از تنم جدا مي كنند و به جايي بيرون از مكان مي برند؛ جايي كه هيچ چشم اندازي نيست. در اين حال، گستره هاي معمولي ادراك با گونه اي بي نهايت جايگزين مي شود. در اين حال، احساس مي كنم در اين بي كرانِ بي كران، سكوت وجود دارد؛ سكوتي كه به معناي غياب صدا نيست، بلكه مثبت تر از احساس صداست. سر و صدايي اگر وجود داشته باشد، تنها پس از عبور از اين سكوت به من مي رسد. گاهي نيز در خلال اين خواندن ها، يا در لحظه اي ديگر، مسيح با من و در شخص من حضور دارد. اين حضور به گونه اي بي نهايت واقعي تر، پوياتر و شفاف تر از آن لحظه نخستين است كه او مرا تصرف كرد».
در سپتامبر ۱۹۴۱ براي نخستين بار، عاشقانه و متضرعانه خداوند را نيايش مي كند: «تا اين هنگام، هرگز در طول زندگي ـ دست كم به زبان واژگان ـ نيايش نكرده بودم. من هيچ كلمه اي ، بلند يا در درون، به خدا نگفته بودم».
سال هاي پس از اين براي وي سال هاي غوطه خوردن در درياي تماشا و معرفت است. او به مذهب كاتوليك گراييد، اما نپذيرفت و نخواست كه غسل تعميد داده شود. به گمان او كليساي كاتوليك نيز نيازمند اصلاحات ژرفي است. از اين به بعد تا پايان عمر كوتاه خود، سيمون وي همواره غرق در شناخت افزون تر و نيز درگير معادله هايي پيچيده تر در فرايند تحول معنوي خود بود. از اين پس بود كه كتاب ها و مقاله هاي او اين جا و آن جا چاپ شدند و سلوك معنوي او را هر دم آشكارتر مي كردند. «جاذبه و رحمت» (Gravity and Grace)، «در انتظار خداوند» (waiting for God) و گزارش هاي معنوي او در اين دوران نگاشته شده اند.
وي در آوريل ۱۹۴۳ به سبب ابتلا به سوء تغذيه، خستگي مفرط و بيماري سل، در بيمارستاني بستري شد. دليل سوء تغذيه او اين بودكه براي همدلي و همراهي با ناتوانان و سربازان دوران جنگ در فرانسه كم غذا مي خورد و براي خودش جيره بندي جنگي مقرر كرده بود. اين امتناع آگاهانه و فداكارانه از غذا خوردن، جسم شكننده او را نحيف تر كرده بود. با اين حال، در همين ايام كتاب مقدس هندويان، گيتا، را به زبان سانسكريت بازخواني كرد. روح پرشور او وقفه نمي شناخت. درآگوست همان سال، حال سيمون وي وخيم شد و ناگزير او را در آسايشگاهي در اشفورد (Ashford) بستري كردند.
اين آخرين روزهاي زندگي او بود. سيمون وي در ۲۴ آگوست سال ۱۹۴۳ در ۳۴ سالگي و بر اثر نارسايي قلبيِ ناشي از سل و سوء تغذيه درگذشت. جسد استخواني او را در قبرستان نو اشفورد در قطعه كاتوليك ها دفن كردند. اين پايان زندگي كوتاه دختري بود كه سلوك معنوي خود را در واپسين سال ها آغاز كرده و با اين حال به قله هايي بلند رسيده بود.
 
اندیشه
يكي از مفاهيم عميق و جذاب نگره «وي»، توجه او به مفهوم «فاصله» ميان خداوند و انسان است. در نظرگاه او، عشق راز آفرينش انسان و جهان است: «خداوند عشق را براي عشق آفريده است. او چيزي جز عشق و ابزارهاي عشق ورزيدن را خلق نكرده است. خداوند عشق را در همه اشكال آن آفريده است. او موجوداتي لايق عشق ورزيدن از همه فواصل ممكن را آفريده است. هيچ كس جز خداوند نمي توانست اين كار را انجام دهد. او، خود، به دورترين فاصله ممكن رفت؛ به دورترين و برترين جا. او جاودانه در ميان هستي و از پس مه سكوت پژواك مي كند و هارموني دل انگيزي را پديدار مي آورد. همه مخلوقات به جز ارتعاش صداي او هيچ اند. اين زبان خداوند است. اگر به اين سكوت گوش فرا دهيم، صداي او را متمايزتر از هر چيز ديگر درمي يابيم».
در نگاه سيمون وي، تنها عاشقان راستين مي توانند حقيقت اين صداي برآمده از سكوت را بشنوند و دريابند. اما اين صدا از جايي ديگر مي آيد: از حضيض رنج و ابتلا. «كساني كه لايق عشق اند، اين صدا و آهنگ را از همان عميق ترين دره، كه رنج آنان را بدان جا درافكنده، مي شنوند. از اين لحظه به بعد آنان ديگر نمي توانند هيچ شكي داشته باشند». اما اين فاصله ميان خداوند و انسان را چه چيز پُر مي كند؟ خداوند در آن دورترين نقطه و ما اين جا در اين پايين ترين دره، چگونه به هم مي رسيم؟ اين پرسش هميشگي دينداران در همه جاي عالم است. سيمون وي به شيوه خود به اين پرسش پاسخ مي دهد: «غلظت و ستبريِ بي پاياني از زمان و مكان ميان ما و خداوند وجود دارد و ما ناگريزيم كه از آن درگذريم. و خداوند بايد اول اين كار را انجام دهد و همين است كه نخست او به سراغ ما مي آيد. در ميان رابطه هاي بين خداوند و انسان، عشق بزرگ ترين است. عشق به اندازه همان فاصله اي كه بايد از آن بگذريم، بزرگ است. هم از اين رو، عشق مي تواند، چندان كه اين فاصله بزرگ است، بزرگ باشد».
در نظر وي، اين فاصله را مسيح با تن مصلوب خود پر مي كند. خير و بركت مسيح هم به اندازه فاصله ميان خداوند و آفريده هاي اوست. پس خداوند با اين همه فاصله كه ميان ما و او وجود دارد، پنهان نيست. او خود را آشكار كرده است. «خداوند خود را از پس اين غلظت بي نهايت زمان و مكان به منظور رسيدن به روح انسان نشان مي دهد». در حقيقت اين آشكاري، حركت خداوند به سوي انسان از يك سَرِ دايره عشق است. در آن سوي ديگر، انسان تنهاي تنها و در حقيقت كورمال كورمال و جست وجو كننده در تاريكي، ناگزير است در پي كسي كه دوستش مي دارد، از ستبريِ بي پايان زمان و مكان بگذرد. اين است كه روح انسان همان سوي را آغاز مي كند كه خداوند به سوي او آغاز كرده است. صليب چنين معنايي دارد».
جهان ماده فاصله بين ما و خداوند است: «اين فاصله را عشق الهي بر نهاده است و جهاني كه ما در آن زندگي مي كنيم و بخشي از آنيم، همين فاصله است. ما در اين فاصله نقطه اي هستيم. زمان، مكان و سازكاري كه بر ماده چيره است، اين فاصله است. آنچه ما شيء مي ناميم چيزي جز اين سازكار نيست». در عين حال، اين جهان ماده منفور نيست. اگر ما از آن جا كه خداوند هست به اين جهان بنگريم، آن را كاملاً متفاوت مي يابيم: «مي سزد كساني كه خداوندِ جهان ماده را دوست مي دارند، ماده را هم دوست بدارند: ماده سزاوار عشق ورزيدن مي شود؛ چنان كه عاشق به مهرباني به سوزني نگاه مي كند كه روزي زن مرده او از آن استفاده مي كرده است».
همين جهان مادي وقتي از نسبت رهگذر با خداوند مفهوم مي يابد، رنگي ديگر مي گيرد و زيبا مي شود. نسبت با خداوند است كه همه جهان را زيبا مي كند حتي اگر رنج و دشواري آشكاري در آن باشد: «ماده وقتي از انسان اطاعت كند زيبا نيست، تنها وقتي زيباست كه از خداوند اطاعت كند. دريا به چشم، بدين سبب كه كشتي ها در آن غرق مي شود، كمتر زيباست و يا زشت نيست، بلكه برعكس اين امر به زيبايي دريا مي افزايد. اگر دريا حركت امواج خود را تغيير دهد تا مراقب كشتي ها باشد، مخلوقي داراي بصيرت و انتخاب است، نه اين جريان خروشان. اين اطاعت محض و كامل است كه زيبايي دريا را مي سازد».
از همين جا مي توانيم به انديشه وي درباره زيبايي نيز بنگريم. به گمان سيمون وي، «زيبايي نظم كامل است». اما اين تعريف نيز مي تواند بسط يابد: «هوش و خرد ما اين نظم و نظام كامل را در مي يابد. اين نظم جهان هم براي خود ما و هم براي حواس ما زيباست. زيبايي برآيند آن شيوه و خصلتي است كه نيروهاي قهار كائنات بدان گونه نظم مي يابند. تقاطع زيبايي و درد جايي است كه حقيقت مي تواند يافته شود».
سيمون وي نقش توجه به زيبايي براي رسيدن به خداوند را مهم مي داند. به اعتقاد او: «اكنون و در اين دوران، زيبايي جهان تقريباً تنها راهي است كه ما با آن مي توانيم بگذاريم خداوند در ما رخنه كند. اكنون جرياني از زيبايي، اگرچه ناقص و عليل، در همه جوانب زندگي سكولار جاري است. اگر توجه به اين زيبايي صادق و محض باشد، تمام زندگي سكولار را فرو مي شويد و به پاي خداوند مي ريزد». وي پديد آورنده و آفريننده زيبايي را خداوند مي داند و بس. به گمان او «زيبايي دام خداوند» است: «تمايل طبيعي روح انسان به زيبايي، دام خداوند است كه اغلب آن را به كار مي برد تا بر انسان چيره شود. زيبايي جهان دهانه اي يك هزارتوست». از ديگر سو، زيبايي، حضور خداست: «زيبايي جهان همكاري حكمت الهي در آفرينش است؛ لبخنند مهربان مسيح براي ماست كه از طريق ماده مي آيد. خداوند در زيبايي كائنات حاضر است و عشق به زيبايي از حضور خداوند در روح ما برمي آيد».
در نگاه وي، انسان مخلوق خداوند و هم از اين رو به ناگزير مطيع اوست. اما اختيار انساني در اين جا معنايي ديگر دارد. اين تسليم در برابر خداوند است كه انسان را تعالي مي دهد: «انسان هرگز نمي تواند از اطاعت خداوند بگريزد. مخلوق نمي تواند مطيع نباشد. اما اختيار اعطا شده به انسان، به مثابه مخلوق آزاد و عاقل، بدين معناست كه او مي تواند به اطاعت خداوند رضايت دهد يا ندهد و تسليم آن بشود يا نشود». در اين عرصه، اعتقاد به خداوند كافي نيست. شايد همه انسان ها به نظم و نظام آفرينش الهي معتقد باشند، اما اين همه خواسته اديان نيست: «از ما نمي خواهند كه به خداوند معتقد شويم، بلكه فقط اين كه عشق خود را به خدايان دروغين اعطا نكنيم».
اين خدايان دروغين چشم ما را از حقيقت خودمان برمي گيرند و جذب خويش مي كنند. براي آن كه عشق خود را به خدايان تهي نبخشيم، بايد و مي توانيم دو كار بكنيم: «نخست اين كه باور نكنيم آينده جايي براي ارضا و برآورده كردن آرزوهاي ماست. آينده از همان ماده حال و اكنون ساخته شده است. ما به خوبي مي دانيم آنچه داريم، ثروت، قدرت، آبرو و احترام، دانش، دوست داشتن عزيزانمان و نيز انديشه نيكبختي آنان، اين همه ما را راضي نمي كند. به گمان ما روزي كه بيشتر داشته باشيم، خرسندتريم. اما ما به خود دروغ مي گوييم. همچنين اگر از ابتلا و مصيبت رنج ببريم، فكر مي كنيم هرگاه اين رنج پايان يابد ما راضي و خرسند خواهيم شد. اما باز هم اشتباه مي كنيم؛ زيرا به محض اين كه به پايان يافتن رنج عادت كرديم، چيز ديگري خواهيم خواست». پس به گمان سيمون وي، رضايت از حال، از همين اكنون كه در آن غرقه ايم ـ با هرچه هست و نيست ـ ما را از خدايان دروغين دور مي كند.
اما براي دور افكندن الهه هاي پوشالي كار ديگري هم لازم است: «دوم اين كه ما نبايد نياز را با خير اشتباه بگيريم. خوب ها و خوبي هاي بسياري وجود دارند كه ما معتقديم براي زندگي به آنها نيازمنديم. اما اغلب اشتباه مي كنيم؛ زيرا بدون آنها هم زنده مي مانيم. ولي حتي اگر اين پندار ما درست باشد و نبود اين خوب ها و خوبي ها ما را بكشد يا دست كم انرژي حياتي ما را ويران كند، باز هم دليل نمي شود كه همه اين ها «خير» باشند. هيچ كس راضي نيست كه زندگي ساده اي داشته باشد. ما اغلب چيزهاي ديگري مي خواهيم. اما همه آنچه ما بدان نيازمنديم اين است كه به خود دروغ نگوييم. كافي است تصوركنيم كه همه آرزوهاي ما برآورده شده است. پس از مدتي باز هم ناراضي خواهيم بود و چيز ديگري خواهيم خواست؛ هرچند نمي دانيم چه بايد بخواهيم».
اين سخنان هرگز به معناي فروكوفتن تمايلات بشري و نيز سركوب نياز به تلاش براي تعالي نيست. سخن بر سَرِ حد و دامنه اميال انساني و شناخت جهان است. ما از دروغ هاي خود در رنجيم و اگر بتوانيم جهان را چنان كه هست بپذيريم مي شكفيم: «زندگي براي انسان ها تنها با دروغ گفتن به خود تحمل پذير است. اما آنان كه از دروغ گفتن به خود سر باز مي زنند و ترجيح مي دهند بدانند كه زندگي توان فرساست، بدون اين كه عليه سرنوشت خود بشورند، آري اينان به دركي بيرون از زمان مي رسند؛ چيزي كه قادرشان مي سازد زندگي را چنان كه هست بپذيرند».
اما آيا مي توانيم از شرور و رنج ها رهايي يابيم؟ پاسخ وي مثبت است: «هر فردي وجود شر را احساس مي كند، از آن مي هراسد و مي خواهد از آن نجات يابد. اما شر نه رنج است و نه گناه، بلكه در يك آن هم اين و هم آن و چيزي مشترك در اين هر دوست. اين ها به يكديگر مرتبط اند. گناه موجب رنج بردن تو مي شود و رنج بردن مايه شر توست. اين آميزه جدايي ناپذير رنج و گناه، همان شري است كه ما علي رغم ميل خودمان در آن غرقه ايم و همواره مي ترسيم كه خود را در آن بيابيم».
سيمون وي به حقيقت، امكان و حتي حتميت ارتباط انسان با خداوند معتقد است. خود او تجارب و رابطه هاي معنوي و روحاني بسياري با خداوند داشته و از همسخني با خداوند راز گفته است. يكي از اين تجربه هاي مينوي را در جلد دوم يادداشت هايش و در مقاله اي كوتاه با عنوان «با من بيا» (come with me) شرح داده شده است. وي در اين نوشته توضيح مي دهد كه خداوند چگونه «آمده» و با او ملاقات كرده است. بر بنياد اين توضيح و روايت، خداوند او را به شيرواني يك كليسا مي برد و آن دو در آن جا سه روز با هم زندگي مي كنند و در طي اين مدت، تنها نان مي خورند و آب مي نوشند. درك اين مطلب بر اساس تلقي مسيحي از اقانيم ثلاثه وتجسد خداوند در عيسي مسيح و تثليث چندان دشوار نيست. بر طبق نگره هاي مسيحي اين روايت سر آن ندارد كه خداوند را جسم و جسماني نشان دهد. در روايت وي، «خداوند همه آن چيزي است كه ما نيستيم».
از ديگر سو، وي معتقد است كه ما نمي توانيم كنه وجود خداوند را درك كنيم. اين شناخت كامل فراتر از ظرفيت ماست. اما «او» «آن جا» است و ما تنها بايد او را نيايش كنيم. حتي هنگامي كه حيرت زده ايم كه آيا خداوند وجود دارد يا نه، باز هم بايد او را نيايش و عبادت كنيم . به گمان سيمون وي، اگر راه را بگشاييم، حضور خداوند را لمس مي كنيم. اين دركي انساني است. به واقع، تا وقتي اين مواجهه شخصي و فردي پيش نيايد، سخن گفتن از وجود خداوند دشواري ساز است. وي مي گويد: «از ميان دو مرد كه مواجهه اي با خداوند ندارند، آن كس كه وجود او را انكار مي كند، احتمالاً به حقيقت نزديك تر است».
در نگاه وي، روح ما همواره آكنده از سر و صدا و شلوغي و به تعبير شرقي تر «كثرات» است. اشتغالات روح انساني او را از وحدت منحرف مي كند و سرگرم كثرت ها مي سازد. با وجود اين «در روح ما بخشي به نام سكوت هست كه هرگز در آن چيزي نمي شنويم. آن گاه كه سكوت خداوند به سمت روح ما مي آيد و در آن رخنه مي كند و به سكوتي كه رازآلوده در ما هست مي پيوندد، از آن پس است كه ما دل و جان خود را به خداوند بخشيده ايم و به او معتقد شده ايم. تنها دو چيز به قدر كافي نيرومند وجود دارند كه مي توانند بدين شيوه در روح ما رخنه كنند. اين دو ابتلا و زيبايي اند».
يكي از اركان مهم نگره معنوي سيمون وي، مفهوم ابتلا (affliction) است. ابتلا به گمان او نقشي آشكاركننده، نيرودهنده و سازنده دارد. وي ابتلا را با رنج و درد متفاوت مي داند. درد صرفاً فيزيكي و جسماني است. رنج نيز هم جسماني و هم ذهني است. اما «ابتلا ساييدن و خُرد كردن روح است». اين مفهوم بنيادين در فلسفه سيمون وي، تعريف ناپذير و غريب است: «ابتلا در طبيعت خود، نامفهوم،گنگ و بيان ناشدني است. انديشه انسان قادر نيست واقعيت ابتلا را دريابد».
ابتلا آن است كه تمام روح را تصرف كند و آن را يكسره نشان بگذارد. «تنها وقتي ابتلاي واقعي در كار است كه در همه جنبه هاي اجتماعي، روان شناختي و جسماني به زندگي حمله كند. در اين حال، آن كس كه داغ ابتلا بر پيشاني دارد، تنها مالك نيمي از روح خود است». با اين حال، مصيبت و ابتلا، چهره خداوند را به آدمي نشان مي دهد و خود راه سلوك به سوي اوست. ابتلا از غياب خداوند آغاز مي شود و به حضور او پايان مي يابد. وقتي در رنجي به نام ابتلا غرقه شويم، سرانجام به خداوند مي رسيم. فرجام راه ابتلا مواجهه با خداوند است. اما اين راهي آسان نيست.
«ابتلا، خداوندي را كه مدتي همچون مردي مرده غايب بوده و غايب تر از نور در تاريكي مطلق يك دخمه مي نموده، آشكار مي كند. در آغاز گونه اي هراس بر روح ما چيره مي شود. در غياب خداوند چيزي براي دوست داشتن وجود ندارد. نكته وحشتناك اين است كه اگر در اين تاريكي، كه چيزي براي دوست داشتن وجود ندارد، روح نيز از عشق ورزيدن دست بكشد، غياب خداوند هميشگي و دائم خواهد شد. اما روح ناگزير است كه حتي در خلأ به عشق ورزيدن و دوست داشتن ادامه دهد، يا دست كم بخواهد كه عشق بورزد. سپس يك روز خداوند مي آيد تا خود را به اين روح نشان دهد و زيبايي جهان را براي او آشكار كند؛ چنان كه در مورد ايوب چنين شده است. اما اگر روح از عشق ورزيدن دست بكشد، سقوط مي كند و حتي اين زندگي نيز چيزي تقريباً همانند جهنم مي شود».
سيمون وي، دخترك نحيف سال هاي جنگ، تنها كمي بيش از سه دهه زندگي كرد، اما در همين سال هاي كوتاه نيز راه خود را در ميان همه تاريكي ها باز يافت. آلبركامو (Albert camus) درباره او گفته است: «آن سيمون وي كه من هنوز مي شناسم، تنها بزرگ زمانه ماست». تي. اس. اليوت (T.S. Eliot) نيز او را چنين خوانده است: «زني نابغه؛ با گونه اي نبوغ همانند نبوغ قدسيان». گوستاو تيبون (Gustav thibon) گفته است: «آن مقدس دوست داشتني مي خواست اين توسل را نيز به فهرست مقدسات بيفزايد: خداوندا، ما را از مقدس بودن و مقدس زندگي كردن نجات بده». سيمون وي را به راستي «قديس عصر از خودبيگانگي» خوانده اند. بر سنگ گور او تابلوي كوچكي وجود دارد كه جمله اي به ايتاليايي روي آن نوشته شده است: «تنهايي ام رنج و اندوه ديگران را تا هنگام مرگ من در آغوش گرفت».
انديشه سياسي سيمون وي
۱- رنج: به عقيده سيمون وي، در عالم سياست و انديشه سياسي، بزرگترين، مهمترين، وبلكه يگانه رنج آدميان اينست كه روابط و مناسبات انساني؛ يعني متناسب شان و كرامت ذاتا انساني نيست. روابط و مناسبات مربوط به قدرت سياسي ساختار وجودي انسان را، كه، در اصل، ساختاري الاهي و روحاني و قدسي است، پاس نميدارند. از اين رو، اين روابط و مناسبات هم موجب تنزل اخلاقي انساني ميشوند و هم آسيب روانشناختي به آدميان وارد مياورند.

2- خاستگاه رنج: به عقيده‌ي وي، در جميع ساحات و امور زندگي بشر، و از جمله در ساحت نظر و عمل سياسي، خاستگاه يگانه رنج خيالپردازي، روياپروري، واقعيت گريزي است. گفته ي معروف او: " خيالپردازي ريشه همه ي شرور است"، كه مهمترين شعار انديشه اوست، ناظر به همين معنا است. به نظر او، به محض اينكه آدمي ذره اي از واقعيتهاي جهان هستي غفلت يا تغافل مي ورزد و به خيالپردازي و رويا پروري روي مي آورد، يعني، به اصطلاح روانشناختي، به آرزوانديشي (wishful thinking) دچار مي شود، يعني آگاهانه يا نا آگاهانه معتقد مي شود كه‌: چون خوش دارم كه الف ب باشد، پس الف ب است، و گمان مي‌كند كه جهان هستي تابع خوشايند‌ها و بدآيندهاي انسان‌هاست، شر آغاز به هستي مي‌كند. هيچ شري در عالم نيست الا اينكه ناشي از نوعي خيالپردازي و آرزوانديشي است. اينكه، در عالم سياست، شفقت نداريم و با مظلومان وخوارشدگان احساس يگانگي نمي‌كنيم؛ اينكه فقط در پي منافع شخص و گروه خودمان‌ايم و، ودر اين را از هيچ فرصت طلبي رويگردان نيستيم. اينكه از اتحاد و تعاون گريزانيم، اينكه به استعمارو استثمار ديگران روي مي‌آوريم، اينكه گمان مي‌كنيم با جنگ افروزي به چيزي دست مي‌يابيم، اينكه آزادي ديگران را تحديد و تهديد مي‌كنيم، اينكه فقط در فكر كسب قدرت اقتصادي و سياسي‌ايم، اينكه عادلانه رفتار نمي‌كنيم، اينكه بيمدارييم، و سياست‌هاي تفتيش‌گرايانه داريم، و مدام در پي آنيم كه عقيده‌ي ديگران را در يابيم، و اينكه اهل ريا و تزوير و تظاهر اخلاق دو پهلوييم، همه‌ي اينها ناشي از اينند كه دستخوش توهم‌ايم و جهان هستي را چنان كه هست نمي‌بينيم‌ ونمي‌خواهيم كه ببينيم.

3- كاهنده‌ي رنج: به عقيده‌ي وي، يگانه چيزي كه مي‌تواند رنج را از ميان بردارد يا بكاهد، توجه(attention) است، يعني تمركز بسيار جدي و عميق بر واقعيت‌ها. توجه، به معناي واقعي كلمه، جهان هستي را بر ما مشكوف مي‌دارد و ما را از خيال پردازي، روياپردازي، و آرزو انديشي نجات مي‌دهد؛ اما خود اين توجه مستلزم اينست كه: اولا: معطوف به جهان هستي باشند، نه معطوف به من(ego) و منافع (interest) "من". اكثريت قريب به اتفاق انسان‌ها بر جهان هستي تمركز نمي‌كنند، بلكه كانون توجه‌شان "من" و منافع "من" است و بنابراين به واقعيت‌ها نمي‌پردازند؛ ثانيا: با تمام وجود باشد. توجهي كه فقط با ذهن انجام گيرد، توجه به معناي دقيق كلمه نيست. توجه بايد با تمام وجود، يعني با تعطيل نكردن بخشي از وجود انجام گيرد. حواس، عقل (= نيروي استدلال گر)،  شهود، و همدلي لازم است تا توجه درست انجام گيرد؛ ثالثا: همراه با عمل باشد، نه صرفا امري نظري، چرا كه بسياري از آنچه از عالم واقع كشف مي‌تواند شد، فقط در فرايند عملي، كشف شدني است، نه با نظر پردازي صرف. پس توجه غير خود مدارانه‌ي فعالانه‌ي كل وجود آدمي است كه مي‌تواند هستي را بر ما مكشوف سازد و رنج‌هاي بردارد يا كاهش دهد.

4-  راههاي عملي كاستن رنج: نظام تعليم و تربيت ما بايد در پي پروردن انسانهايي باشد كه، تا آنجا كه مقدور و ميسر است، "من"محور (Egoist) نباشند و بتوانند كانون مهرورزي خود را انسان‌هاي ديگر، بلكه كل جهان هستي، قرار دهند، انسانهايي كه حتي‌المقدور، از احساس همدلي (sympathy) برخوردار باشند، انسان‌هايي كه فقط منحصر در ذهن (Mind) و انديشه نباشند. بلكه از قدرت مشاهده و شهود نيز بهره‌ي فراواني داشته باشند، و انسان‌هايي كه فقط ناظر نباشند، بلكه بدانند كه با عمل كارها به سامان مي‌آيد و براي اين عمل ورزي بتوانند اهل فداكاري و قرباني كردن (sacrifice) باشند. بدين لحاظ، راي سيمون وي، بمآل، فرهنگ مدارانه است، يعني اصل و ركن همه ي تحولات را، تحولات فرهنگي و دروني آدميان مي‌داند.

سيمون وي معتقد است كه اگر چنين كنيم عالم سياست و عمل سياسي ما، عالمي مي‌شود معنوي و ديني ( نه سكيولار)، طرفدار مظلومان و خوار شدگان، پر از شفقت و هم ‌دلي و خالي از هرگونه بي‌رحمي و خشونت و ظلم و ستيز، معطوف به اتحاد، نه تفرقه، صلح‌طلب، آزادي خواه، عادلانه، همراه با مدارا، بدون تفتيش عقايد و باور پرسي، عقل‌گرايانه، و با اخلاقياتي روشن و شفاف.

دكتر نسرين مصفا

بيوگرافي: دكتر نسرين مصفا

بيوگرافي: دكتر نسرين مصفا

            دكتر نسرين مصفا در سال 1333 متولد شد. وي ليسانس خود را در رشته علوم سياسي‌ و فوق ليسانس را در رشته روابط بين الملل اخذ نمود و سپس موفق به اخذ درجه دكتري در رشته علوم سياسي گرديد.

            وي داراي گواهينامه عالي در: حقوق بين الملل: آكادمي حقوق بين الملل هلند, صلح و توسعه: دانشگاه اروپايي صلح اتريش, حقوق بشر دوستانه: دانشگاه اروپايي صلح اتريش, حقوق انساني زن: يونسكو WUS اتريش و حقوق و روابط بين الملل مركز روابط دانشگاهي: يوگسلاوي سابق مي باشد.

            دكتر مصفا هم اكنون معاون مالي و اداري دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران و رئيس مركز مطالعات عالي يبن المللي مي باشد. وي علاوه بر عضويت در هيات علمي دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران مدرس در دانشكده روابط بين الملل وزارت امور خارجه و مركز آموزشهاي ديپلماتيك وزارت امور خارجه مي باشد.

            دكتر مصفا همچنين عضو و معاون كميسيون كاربردي حقوق و معارف اسلامي معاونت پژوهشي دانشگاه تهران, عضو كميته ملي رفع خشونت نسبت به زنان, مركز امور مشاركت زنان, عضو كميته ملي تدوين گزارش ملي ايراني براي كنوانسيون حقوق كودك, وزارت امور خارجه و عضو كميته كودك آزاري, وزارت بهداشت‌ درمان و آموزش پزشكي مي باشد.

آثار و تاليفات:

كتاب:

          1-     مفهوم تجاوز در حقوق بين الملل, مشترك دانشگاه تهران 1366

          2-     تجاوز عراق به ايران و موضعگيري سازمان ملل متحد, دانشگاه تهران 1367

          3-     راهنماي سازمان ملل تمحد جلد اول: اسناد مدارك , جلد دوم: موسسات تخصصي و رابطه جمهوري اسلامي ايران با آن             1374 , جلد سوم: اركان فرعي‌, ديوان بين المللي دادگستري و رابطه جمهوري وزارت امور خارجه, تهران 1374

          4-     مشاركت سياسي زنان, وزارت امور خارجه, تهران 1374

    مقاله:

          1-     مفهوم تجاوز در حقوق بين الملل, مجله حقوقي, جلد 8, 1376

          2-     تحوا مغهوم حفظ صلح , مجله سياست خارجي, جلد 5 , شماره 2 , 1370

          3-     اهداف كنفرانس توسعه و محيط زيست سازمان ملل متحد (مشترك), مجله سياست خارجي, جلد 6 , شماره 3-2 , 1371

          4-     نقش مشاركت سياسي در تواناسازي زنان, مجله سياست خارجي, جلد 8, شماره 3, 1374

          5-     كيفيت مشاركت سياسي زنان در جهان سوم, مجموعه سمينار مشاركت اجتماعي زنان وزارت كشور‌, 1372

          6-     خشونت نسبت به زنان در بوسني و هرزگوين , جنايت عليه بشريت, مجموعه سمينار بوسني, 1374

          7-     مشاركت سياسي زنان, مطالعه ميداني, مجله سياست خارجي, 1374

          8-     جنبه هاي نظري عملكرد سازمان ملل متحد, ويژه نامه دهمين سالگرد مجله سياست خاص شماره ويژه, 1376

          9-     سازمان كنفرانس اسلامي و همكاري با سازمان ملل متحد, مجله سياست خارجي, ويژه نامه سازمان كنفرانس اسلامي, 1376

         10-   حقوق زنان, چالش ميان ازرشها, مجموعه اسلام و حقوق بشر, سازمان فرهنگ و ارتباطات, 1379

         11-   سازمان كنفرانس اسلامي و زنان, مجموعه سمينار ارزيابي نقش ايران در كنفرانس اسلامي وزارت امور خارجه, 1378

         12-   احزاب و نگرش جنسيتي, مجموعه سمينار احزاب وزارت كشور, 1378

         13-   عمليات حفظ صلح يوگسلاوي, عبرت آيندگان, مجموعه سمينار دفتر مطالعات وزارت امور خارجه 1378

         14-   اقدامات سازمان ملل متحد در زمينه رفع خشونت نسبت به زنان‌, مجموعه كارگاه رفع خشونت نسبت به زنان 1379,      دانشكده حقوق و علوم سياسي

          15-   زنان و علوم سياسي, يكصد سال آموزشي ديپلماسي, دانشكده روابط بين الملل و دانشكده حقوق و علوم سياسي, 1380

        16-   Settlment of  disputes in new convention on the law of the sea. Presented in international law and           international relations course, Dubrovink  1985 with certificate.

17-    Caracteristic of political participation of women in developing countries in lights of recurtment function of political system, Iran as a case study, presented in first post graduate course on human rights of women, Wien, 1993 with certificate.

         18-   Role of p olitical paricipation in empowerment of women, presented in international conference of role of women in national development, Rawelpendi, June 1994, published in tole of women in national development, Edited by Fashat Syed, Rawelpendi, Friends Pub, 1994

         19-    Impact of Iran- Iraq war on international peace and development of Iran presented in peace and development course, EPU, Austria 1996.

20-    Prisoners of war in Iran- Iraq war, presented in international humanitarian law course, EPU, Austria 1996

21-    Empowerment of women in Iran, practice of political development presented in the Islamic Societies in the transforming world seminar, Tohoko university and printed in seminar proceeding 2000

طرح هاي پژوهشي:

       1-     راهنماي اسناد و مدارك سازمان ملل متحد و تاريخچه استفاده ايران از اسناد و مدارك سازمان ملل متحد, مركز مطالعات عالي بين المللي دانشگاه تهران, 77- 1376

       2-     كنوانسيون حقوق كودك و بهره وري از آن در حقئوق ايران, موسسه حقوق تطبيقي دانشكده حقوق و علوم سياسي, 1377

       3-     مشاركت زنان در هفتمين انتخابات رياست جمهوري‌, مركز پژوهشهاي مجلس, 77- 1376

طرح هاي آموزشي:

1-     افزايش آگاهيهاي علمي و مهارتهاي عملي زنان براي شركت در مجامع بين المللي, مركز مطالعات عالي يبن المللي و مركز امور مشاركت زنان, 78- 1377

2-     افزايش آگاهيهاي علمي و مهارتهاي عملي زنان براي شركت در مجامع بين المللي, 78-1377

3-      افزايش توان مديريتي سازمانهاي غيردولتي جوانان, 1379 وزارت كشور

كارگاه هاي آموزشي و مشورتي:

1-     كارگاه آموزشي حقوق كودك 1378 , دانشكده حقوق و علوم سياسي و UNDP

2-     كارگاه آموزشي رفع خشونت نسبت به زنان 1379, دانشكده حقوق و علوم سياسي و UNDP

3-     كارگاه آموزشي حقوق كودك 1379 (مشهد) , دانشكده حقوق و علوم سياسي و UNDP

4-     كارگاه حقوق افراد داراي معلوليت 1379, دانشكده حقوق و علوم سياسي و UNDP

5-     كارگاه حقوق افراد داراي معلوليت 1380 (اروميه) , دانشكده حقوق و علوم سياسي و UNDP

6-     كارگاه مشورتي زن و فقر 1379 , مركز مطالعات عالي بين المللي و UNDP

7-     كارگاه مشورتي گزارش هزاره دبيركل متحد 1379 , مركز مطالعات عالي بين المللي و UNIC

       : گرايش تخصصي

            كارشناسي:       

            كارشناسي ارشد:  نقش ايران در سازمانهاي اجتماعي و فرهنگي – نقش ايران در سازمانهاي

بين المللي- سازمانهاي اجتماعي و فرهنگي بين المللي- سازمانهاي بين المللي

            دكترا: حقوق بشر

 

زندگي نامه خاوير سولانا - آقاي اروپا

زندگي نامه خاوير سولانا - آقاي اروپا

زندگي نامه خاوير سولانا - آقاي اروپا

نويسنده: كاوه شجاعي

يك بار ژنرال وسلي كلارك، فرمانده پيشين ناتو، از خاوير سولانا راز موفقيت هاي ديپلماتيك اش را پرسيد و او جواب داد: <براي خودم دشمن نمي تراشم و سوالي نمي پرسم كه طرف مقابل بلد نباشد يا نخواهد كه جواب دهد.> و شايد به همين خاطر باشد كه سولانا را <آقاي اروپا> لقب داده اند. خاوير سولانا مادارياگا، نماينده عالي سياست خارجي و امنيتي مشترك CFSP و دبيركل شوراي اتحاديه اروپا و اتحاديه اروپاي غربي، چهاردهم جولاي 1942 در مادريد اسپانيا متولد شد. او را عموما به اختصار <مسوول سياست خارجي اتحاديه اروپا> مي خوانند.

 سولانا كه پيش از ورود به فعاليت هاي سياسي استاد دانشگاه و فيزيكدان بود، در دوران نخست وزيري فيلپه گونزالس در اسپانيا 13 سال وزارتخانه هاي سياسي و فرهنگي را در اختيار داشت و پس از آن در سال هاي 1995 تا 99 دبير كل ناتو بود. سولانا در طول سال هاي وزارت و پس از آن مسووليت هاي گوناگوني را برعهده گرفته، اما <ديپلمات> شايسته ترين عنواني است كه مي توان به او داد.

    تحصيل و عضويت در حزب ضد فرانكو

        سولانا در يك خانواده مشهور اسپانيايي بزرگ شد. پدربزرگش سالوادور دو مادارياگا رئيس كميته خلع سلاح جامعه ملل، ديپلمات، نويسنده و حامي يكپارچگي اتحاديه اروپا بود. پدرش پروفسور فرانسيسكو سولانا استاد شيمي و مادرش نيوس دو مادارياگا ماتيوس استاد دانشگاه و مورخ متخصص فرانسيس بيكن بود. لوئيز برادر بزرگ خاوير به خاطر فعاليت هاي سياسي اش در مخالفت با حاكميت فرانكو ديكتاتور اسپانيا چند صباحي را در زندان گذراند. سولانا در دوران دبيرستان در يك مدرسه مخصوص كاتوليك ها درس خواند و بعد به دانشگاه كامپلوتنس رفت. او در سال 1963 به خاطر به راه انداختن يك نشست مخالف سران دانشگاه جريمه شد. سولانا در 1964 مخفيانه به حزب كارگران سوسياليست اسپانيا پيوست كه در دوران فرانكو از زمان پايان جنگ داخلي اسپانيا در سال 1939 غيرقانوني به حساب مي آمد. در همان سال او از دانشگاه فارغالتحصيل شد. سولانا در سال 1965 توانست به كمك بورسي تحصيلي به آمريكا برود و 6 سال در دانشگاه هاي اين كشور تحصيل كرد. او در دانشگاه ويرجينيا به دانشجويان معترض به جنگ ويتنام پيوست و رياست انجمن دانشجويان خارجي را برعهده داشت. سولانا در سال 1971 دكتراي فيزيكش را از دانشگاه ويرجينيا دريافت كرد. او پس از بازگشت به اسپانيا در سال 1971 در دانشگاه مستقل مادريد استاد فيزيك جامدات شد و 30 مقاله در نشريات تخصصي چاپ كرد.

    13 سال وزارت

 سولانا در سال 1976 در اولين نشست ملي حزب كارگران سوسياليست اسپانيا پس از پايان جنگ داخلي به عنوان رئيس كميسيون اجرايي و سرپرست بخش اطلاعات و اخبار برگزيده شد. او دوست نزديك فيليپه گونزالس رهبر حزب بود. در پانزدهم ژوئن 1977 توانست به پارلمان راه يابد. در 23 فوريه سال 1981 كه نيروهاي وابسته به آنتونيو تجرو در تلاش براي كودتا پارلمان را 18 ساعت اشغال كردند او در صحن مجلس حضور داشت. در اكتبر 1982 حزب كارگران سوسياليست اسپانيا در يك پيروزي تاريخي 202 كرسي از 350 كرسي مجلس سفلارا از آن خود كرد. سولانا در اولين دولت گونزالس به عنوان وزير فرهنگ مشغول به كار شد و در سال 1985 سخنگويي دولت را هم برعهده گرفت. او در سال 1988 وزير آموزش و پرورش شد. در 22 جولاي سال 1992 وزير خارجه اسپانيا شد و در نوامبر 95 كه اسپانيا رياست دوره اي شوراي اتحاديه اروپا را برعهده داشت، سولانا كنفرانس بارسلون را برگزار كرد كه توافقنامه اي مهم ميان 27 كشور منجر شد. در طول 13 سال وزارت سولانا به عنوان يك سياستمدار ديپلمات و دقيق شناخته مي شد و چون در آخرين سال هاي دولت گونزالس در وزارت خارجه خدمت كرد از اتهامات فساد يا دخالت <جنگ كثيف> عليه تجزيه طلبان باسك مبرا ماند.

    دبيركلي ناتو و بحران يوگسلاوي

  سولانا در پنجم دسامبر 1995 با استعفاي دبير كل ناتو به خاطر رسوايي به دبيركلي نهاد برگزيده شد. انتخاب سولانا به اين سمت باعث بروز انتقاداتي شد چرا كه او در گذشته از مخالفان ناتو به حساب مي آيد. سولانا پيش تر يك جزوه با نام 500 دليل براي نه گفتن به ناتو> نوشته بود، از زماني كه حزب كارگران سوسياليست اسپانيا دولت را در دست گرفت، او ديدگاه هاي خود را تغيير داد. بعد ها كه در مورد مخالفت اوليه اش با ناتو از او پرسيدند گفت كه <از اينكه نماينده ناتو است خوشحال است و از دوران جنگ سرد فاصله گرفته است.> در دوران سولانا ناتو ساختار سياسي و نظامي اش را بازسازي كرد و استراتژي هاي اوليه اش را تغيير داد. او در آن دوران به دبير كلي شهرت پيدا كرد كه توانست ميان اعضاي ناتو و ديگر كشورها مذاكراتي بسيار موفق انجام دهد. در دسامبر 1995 فرانسه دوباره به ساختار نظامي ناتو بازگشت و اسپانيا هم در نوامبر 1996 به آن پيوست. سولانا بلافاصله پس از دبيركلي ناتو، فرماندهي عمليات مشترك ناتو در بالكان را برعهده گرفت و بيستم دسامبر 1995 به اعزام حدود 60 هزار صلحبان به منطقه كمك كرد. ناتو پيش از اين در جولاي و آگوست اهدافي را در بوسني و هرزگوين بمباران كرده بود.

    مسوول سياست خارجي اتحاديه

  دهم ژوئن 1999 نيروهاي صرب از كوزوو عقب نشيني كردند و ناتو بمباران را متوقف كرد. ششم اكتبر همان سال سولانا دو ماه زودتر از آنچه برنامه ريزي شده بود ناتو را ترك كرد. او اوايل همان سال در اتحاديه اروپا سمتي را برعهده گرفته بود و هجدهم اكتبر به عنوان نماينده عالي سياست خارجي و امنيتي مشترك اتحاديه برگزيده شد. در سال 2004 دوره 5 ساله اين سمت تمديد شد. سولانا در طول اين سال ها باعث امضاي پيمان هاي مهمي ميان اتحاديه اروپا با كشورهاي خاورميانه اي و آمريكاي لاتيني شده است. او پس از فروپاشي يوگسلاوي سابق نقش مهمي را در سرنوشت كشورهاي تازه استقلال يافته بازي كرد. سولانا از سوي اتحاديه اروپا در حل مناقشه فلسطينيان و اسرائيل تلاش فراواني كرده و از حاميان و معماران اصلي طرح <نقشه راه> بوده است. آريل شارون نخست وزير پيشين رژيم اسرائيل تا مدت ها از ديدار با سولانا خودداري مي كرد. دليل اين مساله انتقادهاي سولانا از اسرائيل عنوان شده است.

  مرد ميكروفن و دوربين

   سولانا يك بار ازدواج كرده و دو فرزند دارد. او در بروكسل زندگي مي كند و معروف است كه سياستمداران اسپانيايي هنگام سفر به بروكسل حتما به خانه سولانا سر مي زنند. او به زبان هاي فرانسوي و انگليسي مسلط است. يك بار يكي از خبرنگاران بي بي سي كه در يك سفر او را همراهي مي كرد درباره اش گفت: <مهم ترين ابزار سولانا دوربين هاي تلويزيوني و ميكروفن ها هستند. سولانا نقاط قوت و ضعف خود را خوب مي شناسد.>

نويسنده: كاوه شجاعي

   منبع :‌‌ روزنامه اعتماد ملي > شماره 669 27/3/87 > صفحه 9 (سياست)

عرفي روسای جمهور آمریکا از ابتدا تا جرج دبليو بوش

معرفي روسای جمهور آمریکا از ابتدا تا جرج دبليو بوش

معرفي روسای جمهور آمریکا از ابتدا تا جرج دبليو بوش

ایالات متحده آمریکا از سال ۱۷۸۹ تاکنون ۴۳ رئیس جمهور به خود دیده است؛ "جرج واشنگتن" نخستین و "جرج بوش پسر" آخرین آنها تاکنون بوده است و به زودی رئیس چهل و چهارم نیز به قدرت خواهد رسید. ۴۳ رئیس جمهور از سال ۱۷۸۹ تاکنون یعنی سال ۲۰۰۸ بر ایالات ۵۲گانه آمریکا حکومت کرده اند. رئیس جمهور آمریکا به منزله رئیس قوه مجریه با رای مردم و از طریق آراء هیات الکترال انتخاب می شود.

پس از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در هر ۴ سال، رئیس جمهور منتخب در بیستم ماه ژانویه به همراه معاون خود سوگند یاد می کند.

روسای جمهور آمریکا به ترتیب دوره زمانی به شرح زیر است:

۱- جرج واشنگتن : نخستین رئیس جمهور آمریکا. از ۳۰ آوریل ۱۷۸۹ تا ۴ مارس ۱۷۹۷. وی به "پدرسرزمین خود" مشهور و زاده ایالت ویرجینیا بود. دوره ریاست جمهوری او از سال ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۷ بود. گفته می شود وی دارای حزبی خاص نبوده است.

۲- جان آدامز: از ۴ مارس ۱۷۹۷ تا ۴ مارس ۱۸۰۱. وی فدرالیست و متولد ایالت ماساچوست بود. وی نخستین رئیس جمهور آمریکاست که وارد ساختمان کاخ سفید شد که به تازگی تکمیل شده بود.

۳- توماس جفرسون: از ۴ مارس ۱۸۰۱ تا ۴ مارس ۱۸۰۹ . جفرسون از مروجان ایده های جمهوری خواهی بود. وی یکی از پایه گذاران حزب دموکرات-جمهوری خواه است.

۴- جیمز مادیسون: از ۴ مارس ۱۸۰۹ تا ۴ مارس ۱۸۱۷. وی عضو حزب دموکرات-جمهوری خواه و از پدران قانون اساسی ایالات متحده آمریکا به شمار می رود. مادیسون در حالی دوره خود را به پایان رساند که کشورش در آستانه جنگ با بریتانیای کبیر قرار داشت که در نهایت با ورود نیروهای بریتانیا به واشنگتن در سال ۱۸۱۴ مجبور شد به ویرجینیا فرار کند.

۵- جیمز مونرو: از ۴ مارس ۱۸۱۷ تا ۴ مارس ۱۸۲۵. مونرو چهارمین نفری بود که از ایالت ویرجینیا به این مقام می رسید. وی از انقلاب فرانسه حمایت کرد. در دوران وی که به "دوره احساسات نیک" مشهور شده است ایالت فلوریدا در سال ۱۸۱۹ به خاک آمریکا اضافه شد.

۶- جان کوئینس آدامز: از ۴ مارس ۱۸۲۵ تا ۴ مارس ۱۸۲۹. او متولد ایالت ماساچوست است. آدامز فرزند جان آدامز، دومین رئیس جمهور آمریکاست. او در سال ۱۸۰۸ از حزب فدرال جدا شد و به جمهوری خواهان پیوست.

۷- آندرو جکسون: از ۴ مارس ۱۸۲۹ تا ۴ مارس ۱۸۳۷. وی از حزب دموکرات بود. جکسون از جمله روسای آمریکاست که سابقه نظامی دارد.

۸- مارتین ون بورن: از ۴ مارس ۱۸۳۷ تا ۴ مارس ۱۸۴۱. وی از حزب دموکرات بود. ون بورن در دوره نخست ریاست جمهوری آندرو جکسون پیشنهاد تصدی وزارت امور خارجه را نپذیرفت ولی بعدها روابطی نزدیک با جکسون برقرار کرد.

۹- ویلیام هنری هریسون: ۴ مارس ۱۸۴۱ تا ۴ آوریل ۱۸۴۱. وی تنها پس از یک ماه ریاست جمهوری به مرگ طبیعی در گذشت. هریسون در سال های ۱۸۲۵ تا ۲۸ سناتور ایالت اوهایو بود.

۱۰- جان تایلر: از ۴ مارس ۱۸۴۱ تا ۴ مارس ۱۸۴۵. بزرگ ترین دستاورد تایلر در دوران ریاست جمهوری حمایت از پیمان "وبستر- آشبورتون" با انگلیس بود.

۱۱- جیمز ناکس پولک: از ۴ مارس ۱۸۴۵ تا ۴ مارس ۱۸۴۹ . ناکس پولک از حزب دموکرات و یکی از حامیان دکترین مونرو بود. دکترین مونرو یک دکترین سیاسی آمریکایی بود که در ۲ دسامبر ۱۸۲۳ از طرف جیمز مونرو پنجمین رئیس جمهور آمریکا مبنی بر عدم دخالت قدرت های اروپایی در کشورهای تازه استقلال یافته قاره آمریکا بود.

۱۲- زاخاری تیلر: ۴ مارس ۱۸۴۹ تا ۹ ژوئیه ۱۸۵۰. وی از ارتشیان آمریکا بود. تیلر نیز دوره ریاست خود را نتوانست به پایان برساند.

۱۳- میلارد فیلمور: از ۹ ژوئیه ۱۸۵۰ تا ۴ مارس ۱۸۵۳. او با مرگ تیلر بر جای او نشست.

۱۴- فرانکلین پیرس: از ۴ مارس ۱۸۵۳ تا ۴ مارس ۱۸۵۷. او از حزب دموکرات بود که به لطف اعتبار پدرش در حزب دموکرات به سرعت ارتقا یافت. پیرس یکی از شخصیت های ضد برده داری بود.

۱۵- جیمز بیوگنن: از ۴ مارس ۱۸۵۷ تا ۴ مارس ۱۸۶۱. او دموکرات و متولد ایالت پنسیلوانیا بود. از او به نام یکی از سه رئیس جمهور بدنام آمریکا نام برده اند.

۱۶- آبراهام لینکلن: از ۴ مارس ۱۸۶۱ تا ۱۵ آوریل ۱۸۶۵. او از حزب جمهوری خواه بود و گفته می شود لینکلن بود که به برده داری در آمریکا خاتمه داد. لینکلن در خانواده ای فقیر در کنتاکی زاده شد. از جمله نقاط مهم در دوران ریاست او این است که به تمام رقبای سیاسی خود پست های مهم داد تا گروه ها و احزاب مختلف را در یک جهت نگاه دارد. وی دچار افسردگی بالینی بود.

۱۷- آندرو جانسون: از ۱۵ آوریل ۱۸۶۵ تا ۴ مارس ۱۸۶۹. وی از حزب دموکرات بود که جمهوری خواهان تلاشی بسیار می کر دند تا وی را زیر سوال ببرند.

۱۸-اولیسس سیمون گرانت: از ۴ مارس ۱۸۷۷. وی جمهوری خواه بود. کابینه سیمون گرانت به ترکیبی ضعیف مشهور بود و بسیاری از نزدیکان و دوستان او فاسد بودند.

۱۹- روتر فورد بیرچارد هیس: از ۴ مارس ۱۸۷۷ تا ۴ مارس ۱۸۸۱. بیچارد هیس نیز جمهوری خواه بود و انتخاب او برای ریاست جمهوری با بحث و شبهه هایی بسیار همراه بود. هیس تنها با اختلاف یک رای الکترال بر رقیب خود پیروز شد.

۲۰- جیمز آبرام گارفیلد: از ۴ مارس ۱۸۸۱ تا ۱۹ سپتامبر ۱۸۸۱. گارفیلد هم جمهوری خواه بود. او ترور شد و عمرش به پایان دوره ریاستش قد نداد و صندلی ریاست جمهوری تنها برای ۷ ماه به او وفا کرد.

۲۱- چستر آلن آرتور: از ۱۹ سپتامبر ۱۸۸۱ تا ۴ مارس ۱۸۸۵. آرتور نیز جمهوری خواه بود.

۲۲- استیفن گراور کلیولند: از ۴ مارس ۱۸۸۵ تا ۴ مارس ۱۸۸۹. او دموکرات بود ولی در میان افکار عمومی آمریکا محبوبیت بالایی نداشت.

۲۳- بنیامین هریسون: از ۴ مارس ۱۸۸۹ تا ۴ مارس ۱۸۹۳. او جمهوری خواه و نوه نهمین رئیس جمهوری آمریکا بود.

۲۴- استفن گراور کلیولند: از ۴ مارس ۱۸۹۳ تا ۴ مارس ۱۸۹۷. وی برای دومین بار به این مقام رسید.

۲۵- ویلیام مک کیلنی: از ۴ مارس ۱۸۹۷ تا ۱۴ سپتامبر ۱۹۰۱. او جمهوری خواه بود. مک کیلنی به دست یک آشوب طلب به قتل رسید.

۲۶- تئودور روزولت: از ۱۴ سپتامبر ۱۹۰۱ تا ۴ مارس ۱۹۰۹. روزولت جمهوری خواه بود. او پس از ترور مک کیلنی ریاست را بر عهده گرفت و موفق شد اولین جایزه نوبل را برای آمریکایی ها به ارمغان بیاورد. برخی معتقدند او با دخالت در درگیری روسیه و ژاپن به حفظ توازن در شرق کمک کرد.

۲۷- ویلیام هاوارد تافت: از ۴ مارس ۱۹۰۹ تا ۴ مارس ۱۹۱۳. او جمهوری خواه بود. هاوارد تافت تنها رئیس جمهور آمریکاست که همزمان با ریاست خود ریاست دیوان عالی کشور را بر عهده گرفت. گفته می شود او دست پرورده روزولت بوده است.

۲۸- توماس وودرو ویلسون: از ۴ مارس ۱۹۱۳ تا ۴ مارس ۱۹۲۱. او دموکرات بود. در سال ۱۹۱۹ دچار نوعی بیماری شد که بر اثر آن فلج شد و فعالیت هایش محدود گشت. مهم ترین ابتکار او ایجاد پیمان جامعه ملل پس از جنگ جهانی نخست بود و هر چند این پیمان نتیجه بخش نبود و حتی خود آمریکا به آن نپیوست ولی زیربنای ایجاد سازمان ملل پس از جنگ جهانی دوم شد.

۲۹- وارن گامالیل هاردینگ: ۴ مارس ۱۹۲۱ تا ۲ اوت ۱۹۲۳. وی جمهوری خواه بود. هاردینگ ششمین رئیس جمهور آمریکا بود که در دفتر کار خود درگذشت.

۳۰- جان کالوین کولیج: از ۲ اوت ۱۹۲۳ تا ۴ مارس ۱۹۲۹. طبعا او هم جمهوری خواه بود زیرا او معاون کولیج و به مانند برخی از اسلاف خود میراث خوار رئیس جمهوری بود که پیش ازمرگ او معاونت او را به عهده داشت.

۳۱- هربرت هوور: از ۴ مارس ۱۹۲۹ تا ۴ مارس ۱۹۳۳. هوور از حزب جمهوری خواه بود.

۳۲- فرانکلین دلانو روزولت: ۴ مارس ۱۹۳۳ تا ۱۲ آوریل ۱۹۴۵. از حزب دموکرات بود. روزولت در سال ۱۹۳۲ توانست به نامزدی دموکرات ها برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا دست یابد. روزولت پیش از پایان دوره خود درگذشت.

۳۳- هری اس ترومن: از ۱۲ آوریل ۱۹۴۵ تا ۲۰ ژانویه ۱۹۵۳. وی معاون دلانو روزولت بود که پس از مرگ ناگهانی او برجای وی تکیه زد.

۳۴- دوایت دیوید آیزنهاور: ۲۰ ژانویه ۱۹۵۳ تا ۲۰ ژانویه ۱۹۶۱. او جمهوری خواه بود. در طول جنگ جهانی دوم او عنوان "ژنرال ارتش" را با خود داشت. معاون او ریچارد نیکسون سی و هفتمین رئیس جمهور آمریکاست.

۳۵- جان اف. کندی: از ۲۰ ژانویه ۱۹۶۱ تا ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳. کندی دموکرات بود. او به عنوان نمادی از لیبرالیسم آمریکایی مشهور است. او به هنگام برعهده گرفتن پست ریاست جمهوری ۴۳ ساله بود که بدین دلیل جوان ترین رئیس جمهور آمریکا بود که در قرن بیستم متولد شده بود. کندی در سن ۴۶ سالگی به قتل رسید.

۳۶- لیندون بنیز جانسون: از ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳ تا ۲۰ ژانویه ۱۹۶۹. او معاون جان اف. کندی بود که با مرگ وی جانشین او شد.

۳۷- ریچارد نیکسون: ۲۰ ژانویه تا ۹ اوت ۱۹۷۴. نیکسون جمهوری خواه بود. نیکسون نخستین رئیس جمهور آمریکاست که از مقام خود استعفا کرد. در حقیقت رسوایی «واترگیت» سبب استعفای او شده است.

۳۸- جرالد فورد: ۹ اوت ۱۹۷۴ تا ۲۰ ژانویه ۱۹۷۷. فورد از حزب جمهوری خواه بود. فورد نخستین کسی است که در آمریکا بدون شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و بدون اینکه معاون رئیس جمهور باشد به ریاست جمهوری رسیده است. فورد با متمم ۲۵ قانون اساسی آمریکا کفیل ریاست جمهوری انتخاب شد.

۳۹- جیمی کارتر: از ۲۰ ژانویه ۱۹۷۷ تا ۲۰ ژانویه ۱۹۸۱. کارتر دموکرات بود. بازداشت دیپلمات های آمریکا در ایران، تورم بی سابقه اقتصادی و درگیری نفس گیر با کنگره آمریکا از جمله مشکلات دوره ریاست جمهوری او بود. پیمان «کمپ دیوید» میان رژیم صهیونیسیتی و مصر در زمان او امضا شد که از جمله دستاوردهای کارتر محسوب می شود.

۴۰- رونالد ویلسون ریگان: از ۲۰ ژانویه ۱۹۸۱ تا ۲۰ ژانویه ۱۹۸۹. ریگان متولد ۱۹۱۱ و جمهوری خواه بود. معاون نخست او "جرج هربرت واکر بوش"، پدر «جرج بوش» رئیس جمهور فعلی آمریکا را به معاونت خود برگزید. ریگان با اوج گیری احساسات راست گرایانه در آمریکا به پیروزی رسید. او سه ماه پس از ورود به کاخ سفید هدف سوء قصد ناکام قرار گرفت. این ریگان بود که دستور حملاتی مختلف را به کشورهایی مانند الجزایر، جزایر کارائیب، لبنان و لیبی صادر کرد.

محبوبیت ریگان پس از رسوایی "ایران- کنترا" در سال ۱۹۸۶ تنزل یافت. او در سال ۱۹۹۴ به آلزایمر دچار شد و ۱۰ سال بعد درگذشت.

۴۱- جرج هربرت واکر بوش: از ۲۰ ژانویه ۱۹۸۹ تا ۲۰ ژانویه ۱۹۹۳. هربرت بوش جمهوری خواه بود. او از سال ۱۹۷۱ تا ۷۳ نماینده آمریکا در سازمان ملل بود و در سال های ۷۶ و ۷۷ مدیر سازمان جاسوسی آمریکا «سیا» بود.

۴۲- ویلیام جفرسون بیل کلینتون: از ۲۰ مارس ۱۹۹۳ تا ۲۰ مارس ۲۰۰۱. کلینتون دموکرات بود. او پس از فرانکلین روزولت و جان اف. کندی جوان ترین رئیس جمهور آمریکاست. دوره دوم ریاست جمهوری او با رسوایی اخلاقی «مونیکا لوینسکی» همراه شد که در نهایت در سنای آمریکا تبرئه شد. جنگ کوزوو از دیگر وقایع مهم دوره ریاست جمهوری اوست.

۴۳- جرج واکر بوش: از ۲۰ ژانویه ۲۰۰۱ تا ۲۰ ژانویه ۲۰۰۸. بوش جمهوری خواه است. جرج بوش بزرگ ترین پسر جرج هربرت بوش چهل و یکمین رئیس جمهور آمریکاست. حادثه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱، جنگ علیه تروریسم، جنگ افغانستان و عراق و در نهایت بحران جهانی اقتصاد که از آمریکا آغاز شده و تاکنون شماری زیاد از بانک ها و موسسات آمریکایی را ورشکسته کرده است از وقایع مهم دوره ریاست جمهوری او به شمار می رود.

«صدام حسین» دیکتاتور معدوم عراق با حمله ارتش آمریکا به عراق سرنگون و سپس محاکمه و به دار آویخته شد. جرج بوش در سال ۱۹۴۶ در "نیوهون" ایالت "کنتاکی" به دنیا آمد. جرج بوش خود، فرزند چهل و یکمین رئیس جمهور آمریکا و "باربارا بوش" همسر بوش از نوادگان ژنرال "فرانکلین پیرس" چهاردهمین رئیس جمهور آمریکاست.

 منبع : خبرگزاری فارس

 

نگاهي به زندگي سيد حسن نصرالله

نگاهي به زندگي سيد حسن نصرالله دبیر کل مقتدر حزب الله

نگاهي به زندگي سيد حسن نصرالله

 پس از آن كه امام موسي صدر در ليبي به صورت مرموزي ربوده شد، اختلافات بسياري در سطح رهبري جنبش امل به وجود آمد كه در اثر آن و خروج عده‌اي از رهبران از اين جنبش، حزب‌الله لبنان تأسيس شد. سيد حسن در حزب‌الله نيز مسئوليت‌هاي مختلفي را عهده‌دار شد؛ از جمله عضويت در شوراي رهبري حزب‌الله، اما از فضاي درس و بحث فاصله نگرفت و به تحصيلات علمي خود ادامه داد.

 شما نمي‌دانيد، امروز با چه كسي مي‌جنگيد. شما با فرزندان محمد (ص)، علي، حسن و حسين(ع) و با اهل بيت رسول خدا (ص) و اصحاب او وارد جنگ شده‌ايد. شما با قومي مي‌جنگيد كه ايماني فراتر و برتر از همه انسان‌هاي اين كره خاكي دارند.«پيام سيد حسن نصرالله پس از حمله اسراييل به لبنان»

 امام موسي صدر نخستين جرقه مبارزه

 سيد حسن نصرالله متولد 31 اگوست 1960 روستاي «البزوريه» در جنوب لبنان است. پدرش «عبدالكريم»، سبزي و ميوه‌فروشي مي‌كرد و حسن براي كمك به پدر به دكان وي رفت‌ و آمد داشت. در دكان و بر سينه ديوار آن، عكس امام موسي‌صدر آويزان بود؛ عكسي كه نخستين جرقه‌هاي محبت موسي صدر و جنبش امل را كه آن زمان به جنبش محرومان معروف بود، در دل سيد حسن روشن كرد. با اين كه با هيچ‌يك از علماي ديني آن‌وقت در ارتباط نبود و خانواده‌اش هم، يك خانواده ديني شاخص نبود، ولي سيدحسن نوجوان، علاقه‌مند به دين بود و اين علاقه در حيطه انجام فرايض معمول مانند نماز و روزه محدود نبود، او فراتر از اين‌ها هم مي‌رفت. اين علاقه وي را واداشت كه با سن اندكش در سال 1976 به نجف برود و تحصيلات حوزوي خود را در آنجا آغاز كند.

در سال 1978 به لبنان بازگشت و در مدرسه الامام المنتظر(عج)، كه شهيد سيد عباس موسوي آن را تأسيس كرده بود، تحصيلات حوزوي خود را پي گرفت و در همان حال، به فعاليت‌هاي سياسي در جنبش امل مشغول و مسئول سياسي جنبش امل در منطقه بقاع شد.

 تأسيس حزب‌الله

 پس از آن كه امام موسي صدر در ليبي به صورت مرموزي ربوده شد، اختلافات بسياري در سطح رهبري جنبش امل به وجود آمد كه در اثر آن و خروج عده‌اي از رهبران از اين جنبش، حزب‌الله لبنان تأسيس شد. سيد حسن در حزب‌الله نيز مسئوليت‌هاي مختلفي را عهده‌دار شد؛ از جمله عضويت در شوراي رهبري حزب‌الله، اما از فضاي درس و بحث فاصله نگرفت و به تحصيلات علمي خود ادامه داد تا جايي كه در سال 1989 براي تكميل تحصيلات خود به قم مسافرت كرد، اما حملات گسترده اسراييل به لبنان و مبارزات حزب‌الله به او اجازه نداد، بيش از يك سال در قم بماند و بار ديگر به لبنان بازگشت، تا در كنار برادرانش به مبارزه با رژيم صهيونيستي بپردازد.

 شهادت سيد عباس موسوي

 در سال 1992 و پس از شهادت سيد عباس موسوي، دبيركل وقت حزب‌الله لبنان، با اجماع شوراي رهبري حزب‌الله سيد حسن نصرالله، دبيركل جديد اين جنبش شناخته شد. شهادت سيد عباس موسوي به همراه خانواده‌اش، تأثير بسزايي در روحيه مردم لبنان و به وي‍ژه رزمندگان حزب‌الله گذاشت و پس از آن بود كه مبارزات و حملات حزب‌الله شكل جديدي به خود گرفت و حمايت عمومي در ميان مردم لبنان از حزب‌الله رو به فزوني نهاد. در اين ميان، اسراييل نيز در سال‌هاي 1993 و 1996 عمليات‌هاي خوشه‌هاي خشم و تسويه حساب را به اجرا گذاشت كه با مقاومت سرسختانه حزب‌الله، كه از كم‌ترين امكانات نظامي برخوردار بود، روبه‌رو شد.

 شهادت فرزند ارشد

 سپتامبر 1997 دو تن از رزمندگان حزب‌الله در حمله به يكي از مواضع ارتش اسرائيل در منطقه جبل‌الرفيع در جنوب لبنان به شهادت رسيده و پيكر آنان به دست نيروهاي اسرائيلي افتاد. تلويزيون اسرائيل بدون اطلاع از هويت اين دو نفر، تصوير خون‌آلود آنان را به نمايش گذاشت، به سرعت مشخص شد كه يكي از اين دو تن، سيد هادي، فرزند سيد حسن نصر‌الله، دبير كل حزب‌الله است. انتشار اين خبر همانند بمبي در جامعه لبنان صدا كرد و تحول بسيار مهمي در پي داشت. در تاريخ لبنان، چه در زمان جنگ داخلي و چه در مقابله با تجاوز نظامي اسرائيل، هيچ‌گاه ديده نشد كه فرزند يكي از رهبران گروهاي سياسي و يا شبه نظاميان در راه مبارزه كشته شده باشد.

اين واقعه، موجي از احساسات جوشان همدردي، احترام و شيفتگي را نسبت به دبير كل حزب‌الله در ميان همه طوايف مذهبي لبنان در پي داشت، به گونه‌اي كه همه آحاد ملت لبنان از هر دين و مذهبي، تحت تأثير شديد اين واقعه قرار گرفتند. رهبران سياسي لبنان نيز يكي پس از ديگري به ديدار سيد حسن نصر‌الله رفته و ضمن گفتن تبريك و تسليت به مناسبت شهادت سيد هادي نسبت به شخصيت مبارز و صادق دبير كل حزب‌الله، مراتب قدرداني و احترام خود را ابراز داشتند. اين ابراز همدردي و احترام منحصر به لبنان نبود و افرادي چون امير عبد‌الله، وليعهد عربستان نيز براي نخستين بار در تاريخ حزب‌الله، با ارسال پيام تسليت براي دبير كل حزب‌الله، حمايت خود را از مقاومت اسلامي اعلام نمود.

 سال2000 طعم شيرين پيروزي

 در سال 2000 و در زماني كه مذاكرات عرفات و مسئولان آمريكايي و اسراييلي براي حل كشمكش خاورميانه، راه به جايي نبرده بود، ارتش اسراييل در حركتي يك‌جانبه و بدون گرفتن كمترين امتيازي از حزب‌الله، از اراضي اشغالي جنوب لبنان عقب نشيني كرد و به جز مناطق محدود مزارع شبعا، نيروهاي خود را از همه مناطق تحت اشغال عقب كشيد. اين شكست مفتضحانه، علاوه بر استحكام بخشيدن به مواضع حزب‌الله، مبتني بر مقاومت، باعث شد تا سيد حسن نصرالله به موفقيتي بي‌سابقه در ميان اعراب دست يابد، تا اين كه به عنوان مهم‌ترين شخصيت جهان عرب شناخته شود.

از سوي ديگر، حزب‌الله لبنان با تكيه بر اين موفقيت، توانست حضور خود را در عرصه سياسي لبنان تقويت كند تا جايي كه علاوه بر حضور پرتعداد در پارلمان لبنان، سكان تعدادي از وزارتخانه‌ها را نيز به دست گيرد.

 انتفاضه، درسي از حزب‌الله

 پيروزي‌هاي پي در پي حزب‌الله در عرصه‌هاي مختلف سياسي و نظامي در ميان فلسطينيان نيز تأثير خود را بر جاي گذاشت. مردم آواره فلسطين به ويژه جوانان، كه سال‌ها دل به روند مذاكرات صلح خاورميانه بسته بودند، دريافتند كه مشكل فلسطينيان، با مذاكره و رژيم اشغالگر، حل نمي شود و با اين پيش‌زمينه، انتفاضه دوم مسجدالاقصي شكل گرفت؛ انتفاضه‌اي كه به حماس قدرتي ديگر بخشيد و با پيروزي حماس در انتخابات فلسطين وارد مرحله‌اي جديد شد؛ مرحله‌اي كه ديگر با جنگ شش روزه اعراب و اسراييل پايان نمي‌يابد، چه آن كه نصرالله در پيام خود چنين گفت:

از حالا به بعد، شما جنگي تمام‌عيار خواستيد، پس اين هم جنگ تمام عيار شما. اين را خواستيد. حكومت شما خواست قواعد بازي تغيير كند، پس قواعد بازي تغيير مي‌كند. شما نمي‌دانيد امروز با چه كسي مي‌جنگيد. شما با فرزندان محمد (ص)، علي، حسن و حسين (ع) و با اهل بيت رسول خدا (ص) و اصحاب او وارد جنگ شده‌ايد. شما با قومي مي‌جنگيد كه ايماني فراتر و برتر از همه انسان‌هاي اين كره خاكي دارد. شما خواستار جنگي تمام‌عيار با قومي شديد كه به تاريخ، و فرهنگ خود افتخار مي‌كند و قدرت مادي، امكانات، مهارت، خرد، آرامش، رويا، عزم، ثبات و شجاعت دارد و به اميد و ياري خدا روزهاي آينده را ميان ما و شما خواهيم ديد.

 منبع:مركز اسناد انقلاب اسلامي

مهانداس کارامچاند گاندی

مهانداس کارامچاند گاندی

مهانداس کارامچاند گاندی

مهانداس کارامچاند گاندی (به خط دونگری: मोहनदास करमचन्द गांधी؛ گجراتی: મોહનદાસ કરમચંદ ગાંધી؛ زاده: ۲ اکتبر ۱۸۶۹ - درگذشت: ۳۰ ژانویه ۱۹۴۸) (۱۰ مهر ۱۲۴۸-۹ بهمن ۱۳۲۶) رهبر سیاسی و معنوی هندی‌ها بود که ملت هند را در راه آزادی از استعمار امپراتوری بریتانیا رهبری کرد. در طول زندگیش استفاده از هر نوع ترور و خشونت برای رسیدن به مقاصد را رد می‌کرد. فلسفهٔ ضدخشونت گاندی که خود نام ساتیاگراها (در سانسکریت به معنای تلاش و کوشش برای رسیدن به حقیقت؛ تحت‌اللفظی: محکم گرفتن حقیقت) روی بسیاری از جنبش‌های مقاومت ضدخشونت در سراسر جهان و تا امروز تأثیر گذارده‌است.

 مقدمه

از زمانی که وی مسئولیت رهبری نبرد برای آزادی و کنگره ملی هند در سال ۱۹۱۸ (۱۲۹۶) را به عهده گرفت، به عنوان نمادی ملی شناخته شد و میلیون‌ها نفر از مردم او را با لقب ماهاتما یا روح بزرگ یاد می‌کردند. هر چند که او از القاب افتخارآمیز بیزار بود ولی امروز هم همگی او را با نام ماهاتما گاندی می‌شناسند. سوای اینکه بسیاری او را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین رهبران تاریخ تلقی می‌کنند، مردم هند از او با عنوان «پدر ملت» یا باپو (در هندی به معنای پدر) یاد می‌کنند. زادروز وی در هند به عنوان یک روز تعطیل ملی است و گاندی جایانتی نام دارد.گاندی توانست با استفاده از شیوهٔ ضدخشونت نافرمانی مدنی استقلال هند را از بریتانیا بگیرد و در نهایت دست امپراتوری بریتانیا را از هند کوتاه کند. شیوهٔ مقاومت آرام وی به مستعمرات دیگر هم نفوذ کرده و آنها را در راه استقلال میهن خود تشویق می‌کرد. اصل ساتیاگراهای گاندی روی بسیاری از فعالان آزادیخواه نظیر دکتر مارتین لوترکینگ، تنزین گیاتسو، لخ والسا، استفان بیکو، آنگ سان سو کی و نلسون ماندلا تأثیر گذاشت. البته همهٔ این رهبران نتوانستند کاملاً به اصل سخت ضدخشونت و ضدمقاومت وی وفادار بمانند.

گاندی همیشه می‌گفت که اصول او ساده هستند و از باورهای سنتی هندو به نام‌های ساتیا (حقیقت) و آهیمسا (ضدخشونت) گرفته شده‌اند. او می‌گفت «من چیز جدیدی ندارم که به دنیا یاد بدهم. حقیقت و ضدخشونت بودن هم‌سن کوه‌ها هستند».

دوران طفولیت تا جوانی

 گاندی و همسرش کاستوربا (۱۹۰۲)«مهانداس کارامچاند گاندی» در سال ۱۸۶۹ در یک خانواده هندو در گجرات هند دیده به جهان گشود. گاندی در آغوش مادری فداکار رشد می‌کرد و از تاثیرات جائین گجرات، رنگ و شکل می‌گرفت او از همان سنین کودکی با مرام آسیب نرساندن به موجودات زنده خوگرفت و به گیاهخواری، روزه داری برای خودسازی و خالص نمودن خویش وزندگی توام با گذشت اعضای فرق ومذاهب مختلف کوشش ورزید. خانواده اواز طبقه «وایشا» یا تجار هندی بودند.

در ماه می ‌۱۸۸۳ در حالیکه ۱۳ سال داشت با دختری هم سن خود ازدواج نمود؛ والدینش هر دو آنها را اداره می‌کردند(همسرش کاستوربا یا کاستوربای نام داشت که وی را «با» صدا می‌زدند.)

در آن زمان در لندنپایتخت یک کشور امپریالیستی زندگی سختی را می‌گذراند، چرا که برای مادرش قسم یاد کرده بود از خوردن گوشت، الکل و لاقیدی جنسی احتراز نماید. اگر چه سعی میکرد آداب وسنن «انگلیسی» را بیاموزد - و مثلا به کلاس آموزش رقص برود - ولی هرگز خود را به خوردن گوشت راضی نکرد اما سیر کردن خود با کلم و گیاهان دیگر هم در آن کشور ساده نبود. زن صاحب خانه او را به یک رستوران خام خواری راهنمایی کرد.به انجمن خام خواران پیوست و حتی به عنوان عضو کمیتهآن در آمد و یک مقر محلی نیز برای آن انجمن دایر نمود. بعدها این تجربیات گرانبهای خود را در امر سازماندهی موسسات به کار گرفت. برخی از همقطاران گیاهخوار وخام خوار او عضو انجمن فلاسفه الهیات بودند که در سال ۱۸۷۵ تاسیس شده بود و هدف ترویج برادری جهانی را دنبال می‌کرد و به مطالعه بوداگرایی و ادبیات هندو برهمنی می‌پرداخت. آنان گاندی را تشویق کردند تا به مطالعه « باگاواد جیتا » بپردازد.وقتی به هند بازگشت، در امر وکالت در بومبایموفقیت چندانی نداشت ولذا به شغل پاره وقت تدریس در یک دبیرستان روی آورد. پس از مدتی به راجکوت بازگشت وبه عریضه نویسی برای شاکیان مشغول شد. ولی مجوز این کار را به او ندادند و مجبور شد کارش را تعطیل نماید.

تلاش برای استقلال

گاندی برای وحدت میان مسلمانان و هندوهای کشورش یک ماه روزه گرفت.و در راه پیمایی نمک از 12 مارس تا 6 آوریل 1930 به همراه چند صد هزار نفر هندی 400 کیلومتر از احمد آباد تا ساحل داندی راه پیمود تا از آب دریا نمک بگیرد و با این عمل قانون مالیات نمک را بی اعتبار کرد. این مبارزه با دعوت هندی ها برای تحریم کالاهای انگلیسی بود و با بازتاب جهانی روبرو شد و نهایتا" انگلیسی ها مجبور به مذاکره شدند.هندی ها با کمک روح بزرگ(ماهاتما) در سال 1947 توانستند استقلال کشورشان را به دست آورند.

حقیقت

گاندی زندگی خویش را وقف آشکار ساختن حقیقت یا ساتیا کرد. اوتلاش می‌کرد با یادگیری و درس گرفتن از اشتباهات خود و عملکرد خود به حقیقت دست یابد. وی شرح حال زندگی خویش را تحت عنوان «ماجرای تجربیات من با کشف حقیقت » نوشته‌است.گاندی اعلام کرد که مهمترین نبرد او تلاشی بود که برای شکست شیاطین درونی ترسها و ناامنی‌های خود به عمل آورده‌است. گاندی خلاصه‌ای از اعتقادات خویش را درقالب «خداوند حقیقت است» مطرح نمود وبعدها دیدگاه‌های خویش را اصلاح کرد وبیان داشت که «حقیقت خداوند است». اولین بیان ممکن است مخاطب را با این شبهه مواجه کند که گاندی از حقیقت برای شرح دیدگاه خویش نسبت به خداوند ونه تعریف شالوده وی استعفا کرده‌است ساتیا یا حقیقت در فلسفه گاندی همان خداوند وی تمام ویژگی‌های مفهوم هندویی خدارا درفلسفه خویش آورده‌است (برهمن).

آیین برهما

گاندی در سن ۳۶ سالگی از روابط جنسی کلا دست برداشت ودرحالیکه زن داشت از نزدیکی با وی امساک کرد. این ایده به شدت متاثر از فلسفه برهمایی و آیین روحی وعملی پاکسازی درونی بود که عمدتا نیز با پرهیز جنسی همراه بود. گاندی آیین برهمایی را ابزاری برای نزدیکی به خداوند وشرط اولیه خودشناسی می‌انگاشت درشرح حال او اشاره شد که کوشش زیادی برای مبارزه با شهوات وغیرت داشته که مورد اخیر از غیرت به عروس دوران کودکی(کاستوربا ) دروی شکل گرفته بود. او امساک جنسی را یک الزام مشخص می‌انگاشت وآنرا ابزاری برای عشق ورزیدن ونه شهوت رانی می‌دانست. از دید گاندی آیین برهما به منزله کنترل حواس از طریق تفکر، کلام و عمل بود.

ساده زیستی

گاندی مجدانه براین باور پافشاری می‌کرد که فردی که به جامعه خدمت می‌کند باید زندگی ساده‌ای داشته باشد واین ساده زیستی را درآیین برهمایی جاری می‌انگاشت. او با رد زندگی به شیوه غربی به روند ساده زیستی را در آفریقای جنوبی درپیش گرفت واز آن بعنوان تلاش برای رسیدن به نقطه صفر یاد میکرد وبدین ترتیب هم درهزینه‌های غیر ضروری صرفه جویی می‌نمود وهم ساده زیستی را دنبال می‌نمود. اوحتی لباسهایش را خودش می‌شست. در یک مورد او هدایایی را که به خاطر خدماتش به جامعه به وی اهدا شده بود، باز پس داد.

گاندی درهر هفته یک روز را روزه سکوت سپری می‌کرد. امتناع از حرف زدن رامایه آرامش درونی می‌انگاشت این آموزه را هم از آیین برهما واصل موناشافتی یعنی سکوت وآرامش داشت. در این ایام سکوت با نوشتن برروی کاغذ با دیگران ارتباط برقرار می‌ساخت. گاندی از سن ۳۷ سالگی به مدت سه سال و نیم از خواندن روزنامه‌ها خودداری نمود واظهار می‌داشت وضعیت نابهنجار جهان وامور جهانی آرامش درونی او را بهم می‌ریزد. او دربازگشت به هند واشتغال به شغل حقوقی از پوشش غربی دست برداشت اگر چه نشان از ثروت و موفقیت داشت. اولباسی برتن کرد که مورد قبول فقیرترین افراددرهند بود واز پارچه تولیدی داخل موسوم به خادی استفاده می‌نمود. گاندی وپیروانش پارچه لباسهایشان را از نخی که خود می‌رشتند تهیه می‌کردند ودیگران را نیز به این کار تشویق می‌نمودند. درحالی که اکثر کارگران هندی بیکار بودند لباسهای مورد نیازشان را از تولیدیهای صنعتی تحت تملک انگلیسی‌ها خریداری می‌نمودند.

گاندی معتقد بود چنانکه هندیها لباسهای خود را خودشان با چرخ نخ ریسی بدوزند بهتر از اینست که از پارچه فاستونی انگلیسی باشد و با اینکار ضربه اقتصادی سنگینی بر پیکره استعمارگران انگلیسی درهند وارد خواهند آورد. متعاقبا علامت چرخ نخ ریسی برروی پرچم کنگره ملی هند نقش بست. وی برای نشان دادن ساده زیستی درسراسر زندگی خود فقط یک دست هوتی می‌پوشید.

[گاندی سمریتی (خانه‌ای که گاندی 4 ماه پایانی زندگی خود را در آن گذراند اکنون به یک یادمان در دهلی نو مبدل شده‌است.)گاندی یک هندوبود و تمام عمر براین آیین استوار ماند وبسیاری از اصول خویش را از هندواقتباس نمود. بعنوان یک هندوی عامی معتقد بود همه ادیان برابرندودر برابر تلاش‌هایی که برای تغییر دین وی به عمل آمد مقاومت نشان داد او شدیدا به خدااعتقاد داشت و لذا به مطالعه تمام ادیان بزرگ کوشش ورزید. درموردهندوئیسم چنین می‌گوید:

تا آنجا که به من مربوط می‌شود هندوئیسم روح مرا ارضا می‌کند و وجود مراسیراب می‌نماید. هرگاه تردید وناامیدی درمن قوت می‌گیرد وهیچ پرتوامیدی را در افق پیش روی خودمشاهده نمی‌کنم به باگاواد جیتا رجوع می‌کنم وسطری از آن را پیدا می‌کنم که به من آرامش دهد. بلافاصله لبخند بر لبانم نقش می‌بندد و اندوه وغم را به فراموشی می‌سپارم. زندگی من مملو از تراژدی بود واگر تعالیم این کتاب نبود شاید خیلی زود از پا می‌افتادم.

گاندی معتقد بود که اساس و شالوده هر دین را حقیقت وعشق تشکیل میدهد (محبت، عدم خشونت یا همان ترکیب حکم طلایی ) اوهرگونه تعصب کور وگم بودن رفتارهای نادرست درهر دین وآیینی را زیرسوال میبرد وبه طرز خستگی ناپذیری در پی اصلاح اجتماعی برمی آمد. برخی از اظهار نظرهای وی درمورد ادیان مختلف به شرح زیر مطرح شده‌اند :

«لذا اگر می‌توانستم مسیحیت را بپذیرم وآنرا بزرگترین و کاملترین دین قبول کنم قطعا هندوئیسم را آنطور که الان هستم قبول نمی‌داشتم. من اشکالات و نواقص هندو را می‌شناسم. اگر نجاست در هندو بوده قطعا به گوشت خام مربوط می‌شده نه گوشت پخته. نمی‌توانم سرمنشا اختلاف ادیان را درک کنم معنی اینکه چنین چیزی در قالب وداس یا کلام خدا مطرح می‌شود چیست؟ اگر چیزی از جانب خداوند الهام شود پس چرا در مورد قرآن و انجیل باید تردید کرد؟ دوستان مسیحی من سعی کردند مرا به مسیحیت سوق دهند و همین طور دوستان مسلمان من. عبداله شیت به شدت مرا به مطالعه اسلام ترغیب می‌کرد البته همیشه درمورد زیبایی دین اسلام حرفهایی برای گفتن داشت.»

«به محض اینکه از مسیر اخلاق منحرف شویم دیگر شخصیت دینی نخواهیم داشت. در دین چیزی وجود ندارد که از چارچوب اخلاق خارج باشد. مثلا انسان نمی‌تواند دروغگو و بیرحم باشد ودرعین حال مدعی شود خدا را دردرون خویش احساس می‌کند.»

گاندی برخلاف خود آنها که با یکدیگر درتضاد بودند دستورات این ادیان را همسو ویکسان می‌دانست. البته درمباحث مطروحه دو تفاوت بارز فلسفی بین دوگروه بزرگ هندی درآن عصر را شرح داده‌است. در۱۵ ژانویه ۱۹۳۴ زلزله مهیبی بیمار را لرزانید و خسارات وتلفات سنگینی برجای گذاشت. گاندی این حادثه‌ها را نتیجه گناه افراد رده بالای هندو می‌دانست چرا که معتقد بود خوراکی‌های غیر مجاز نجس را به معابدشان برده‌اند. گاندی به ترویج پرهیز از نجاست گوشت کوشش زیادی داشت وافراد پای بند به این امساک را مردم کریشنا می‌نامید. اما تاگور با این موضع گاندی مخالف بود ومی گفت زمین لرزه تنها منشا طبیعی دارد و نه اخلاقی اما سوء رفتار درمعابد هندو را نیز نفی می‌کرد.

بيوگرافي "دنيس بلر "مدير اطلاعات ملي آمريكا

بيوگرافي "دنيس بلر "مدير اطلاعات ملي آمريكا

بيوگرافي "دنيس بلر "مدير اطلاعات ملي آمريكا

بلر در سال 1947 در شهر "كيتري " ايالت "مين " متولد شد، و ششمين نسل از اولاد ويليام پرايس ويليامسون- اهل كاروليناي شمالي- بود. ويليامسون سر مهندس بود و پيشنهاد استفاده از بدنه يو.اس.اس. مريماك براي ساختن كشتي زرهپوش ويرجينيا به او نسبت داده مي شود. او به مدرسه سنت اندرو رفت(1964)، و در سال 1968 از دانشكده نيروي دريايي آمريكا فارغ التحصيل شد. وي در آنجا با كساني چون اوليور نورث و جيمز وب همكلاس بود.
بلر پس از فارالتحصيلي از دانشكده نيروي دريايي، مامور خدمت در يو.اس.اس تاتنال (DDG-19)، يك ناوشكن حامل موشك هاي هدايت شونده شد. وي سپس با دريافت بورسيه دانشگاه آكسفورد، مطالعات روسي خود را در آنجا به اتمام رساند، در عين حال با بيل كلينتون رئيس جمهوري اسبق آمريكا كه او نيز در آنجا تحصيل مي كرد همراه بود. او از سال 1975 تا 76 به همراه وسلي كلارك و مارشال كارتر - كه بعدا رئيس بازار سهام نيويورك شد- به عنوان كارمند كاخ سفيد خدمت كرد.
بلر بيش از 34 سال از عمر خود را در نيروي دريايي آمريكا سپري كرد. وي در ناوشكن‌هاي حامل موشك‌هاي هدايت شونده در ناوگان‌هاي اقيانوس آرام و اطلس خدمت كرد و فرماندهي گروه كيتي هاوك را بر عهده داشت.
فرماندهي كل اقيانوس آرام كه بالاترين درجه در بين نيروهاي آمريكا در منطقه آسيا -اقيانوسيه است، آخرين سمت او در ارتش بود. وي قبل از آن در دفتر رئيس ستاد مشترك ارتش، مدير ستاد مشترك بود و در چندين ستاد اصلي نيروي دريايي در سمت هاي مربوط به سياست و بودجه، و در ستاد شوراي امنيت ملي خدمت كرده بود. وي همچنين اولين دستيار مدير اطلاعات مركزي براي پشتيباني نظامي بود. او در سال 2002 از نيروي دريايي بازنشست شد.

گزارش‌هايي از نافرماني‌هاي دنيس بلر
بر اساس گزارشات آلن نايرن خبرنگار، در طي بحران 1999 تيمور شرقي، بلر، كه سمت فرماندهي كل اقيانوس آرام را بر عهده داشت، از دستورات مقامات غيرنظامي دولت كلينتون سرپيچي مي‌كرد. در بحبوحه نگراني هاي بين المللي نسبت به خشونت هاي صورت گرفته عليه جنبش استقلال در تيمور شرقي تحت اشغال اندونزي، به بلر دستور داده شد كه با ژنرال ويرانتو، فرمانده ارتش اندونزي، ملاقات كرده و به او بگويد كه به فعاليت شبه نظاميان طرفدار اندونزي خاتمه دهد. به گزارش نايرن، دو روز پس از قتل عام كليساي Liquiç?، بلر در تحويل اين پيام قصور كرده بود؛ در عوض او به ژنرال ويرانتو پيشنهاد كمك نظامي كرده و از او دعوت كرده بود در هاوايي ميهمان بلر باشد. در نتيجه "نيروهاي ويرانتو كشتار را در تيمور شرقي افزايش دادند. " بلر در طول بررسي صلاحيتش براي مديريت اطلاعات ملي، به اتهامات اينگونه پاسخ داد: " در گفتگويي كه با رهبران نظامي و غيرنظامي اندونزي داشتيم، اعلام كرديم كه شكنجه و كشتاري كه توسط گروه هاي شبه نظامي و برخي گروه هاي نظامي در تيمور شرقي صورت مي گرفتند، بايد متوقف شوند. " ؛ " كسانيكه مي گويند من به نحوي سياست خودم را اعمال مي كردم يا چيزهايي مي گفتم كه مطابق سياست آمريكا نبود، كاملا اشتباه مي كنند. "

تضاد منافع
در پي انتشار تحقيقي از سوي IDA كه موجب تعيين يك قرارداد سه ساله براي برنامه جنگنده اف-22 شد، عضويت او در هيات مديره شركت EDO، يكي از مقاطعه كاران فرعي اين برنامه ، و مالكيت سهام آن، به عنوان تضاد بالقوه منافع مطرح شد. بلر به روزنامه واشنگتن پست گفت " بررسي من به هيچ وجه تحت تاثير همكاري من با شركت EDO قرار نگرفت، و گزارش خوب از آب در آمده بود. " او ابتدا تصميم نداشت خودش را كنار بكشد زيرا ادعا مي كرد ارتباط او با EDO از چنان مقياسي برخوردار نيست كه لازمه كناركشيدن او باشد، اما متعاقب آن از هيات مديره EDO استعفا كرد تا از هرگونه سوء تفاهم جلوگيري كند.
با اين حال در 20 دسامبر 2006، واشنگتن پست گزارش داد كه بررسي بازرس كل وزارت دفاع آمريكا در اين مورد به اين نتيجه رسيده است كه بلر قوانين "تضاد منافع " IDA را نقض كرده بود اما در نتايج تحقيق IDA تاثيري نداشته است. بلر گفت " با كمال احترام به بازرس كل، درك اين موضوع برايم مشكل است كه چگونه مي توانم به نقض معيارهاي تضاد منافع متهم شوم، در حاليكه هيچ تاثيري در اين تحقيق نداشته ام. "

مدال ها و افتخارات بلر
افتخارات بلر شامل نشان خدمات برجسته به همراه سه دسته برگ بلوط (4 جايزه)، نشان خدمت برجسته، نشان لياقت، نشان خدمت شايسته، نشان تقدير نيروي دريايي، نشان موفقيت نيروي دريايي، و نشان خدمات برجسته اطلاعات ملي با يك ستاره (دو جايزه)، و همچنين تعداد ديگري از جوايز لشكري ديگر. او مفتخر به دريافت نشان از حكومت هاي ژاپن، كره جنوبي، تايلند، استراليا و تايوان شده است.
در محافل نيروي دريايي آمريكا معروف است كه بلر هنگاميكه ناخداي ناوشكن يو.اس.اس كوچران بود تلاش كرده بود پشت كشتي خود اسكي روي آب انجام دهد.

بازنشستگي
بلر پس از بازنشستگي از نيروي دريايي، كرسي جان شاليكاشويلي در مطالعات امنيت ملي، در دفتر ملي پژوهش آسيا، و كرسي رهبري استراتژيك ارتشبد عمر برادلي را در كالج ديكينسون و كالج جنگ ارتش آمريكا بر عهده گرفت. وي همچنين رئيس موسسه تحليل هاي دفاعي (IDA) شد. IDA يك موسسه پژوهشي حكومت آمريكا در واشينگتن دي سي است كه روي امنيت ملي متمركز است. او همچنين به عنوان معاون مدير اجرايي پروژه اصلاح امنيت ملي خدمت كرد.

مدير اطلاعات ملي
دنيس بلر در 29 ژانويه 2009 به عنوان سومين مدير اطلاعات ملي منصوب شد.

شبكه اقدام اندونزي و تيمور شرقي با نامزدي بلر براي اين سمت مخالفت كرد و گفت " اقدامات او براي دخالت به منظور تعديل رفتار ارتش اندونزي با ناكامي مواجه شد و همچنين به تقويت مصونيت مقامات ارشد اندونزي ،كه تا كنون ادامه دارد، كمك كرده است. "
بلر در طول تاييد رسمي اش اشاره كرد كه از يك آژانس اطلاعاتي داخلي كه از FBI جدا باشد، حمايت نمي كند. او همچنين قول داده است به روش هاي بازجويي ويژه پايان دهد و معتقد است جامعه اطلاعاتي بايد علاوه بر تهديدها، فرصت ها را نيز تحليل كند.
منبع : فارس

زندگينامه فيدل كاسترو

زندگينامه فيدل كاسترو

زندگينامه فيدل كاسترو

ركورددار فرار از 638 سوء قصد مختلف است به طوريكه در 20 مكان مختلف جابه جا مي‌شد كمتر كسي مي‌دانست كه وي كجا مي‌خوابد، علاقه زيادي به غواصي در آبهاي كارائيب داشت و طي 47 سال در مستند قدرت بودن سخنراني‌هايي كمتر از چهار پنج ساعت تا ده يازده ساعت نداشت، شوخ طبع و پرطنز بود‌.دسته‌اي از او به عنوان مبارز و مرد انقلاب و قدرت ياد مي‌كنند كه مرگش آنها را متاثر مي‌كند اما دسته‌اي ديگر مرگ او را پاياني بر ديكتاتوري حاكم بر كوبا مي‌دانند.
فيدل كاسترو در استان "اورينته " در شرق كوبا به دنيا آمد. خانواده او اسپانيايى‌هايى بودند كه به اميد آينده‌اى بهتر به كوبا مهاجرت كرده بودند و پدرش با سرمايه‌گذارى در خط آهن كوبا به كار نقل و انتقال شكر در كوبا مشغول شد و از وضعيت مالى خوبى برخوردار بود.
وي در مدارس كاتوليك درس خواند و در شهر سانتياگوى كوبا تحصيلات خود را به پايان رساند. در سال 1947 و در زمان دانشجويى به يك فعال سياسى تبديل شد و در اقدام سياسى تبعيدشدگان دومينيكن براى سرنگونى ديكتاتور دومينيكن به نام "رافائل تروجيلو " شركت فعال داشت و سال بعد در شورش‌هاى مناطق و حومه شهر بوگوتا در كلمبيا شركت كرد. مهم ترين خصلت سياسى فيدل در آن زمان عقايد و نظرات ضد آمريكايى او بود، هرچند هنوز با نام يك ماركسيست از او ياد نمى‌شد.
در سال 1951 فيدل به عضويت حزب اصلاح طلب ارتدوكس درآمد و از طرف حزب خود وارد انتخابات براى حضور در مجلس عوام شد. درست پيش از انتخابات ژنرال "فولجنيكو باتيستا " طى يك كودتاى خونين قدرت را در دست گرفت. بسيارى از گروه‌هاى سياسى كوبا براى مخالفت و براندازى ديكتاتورى باتيستا بسيج شدند كه در اين ميان فيدل رهبري 160 شورشي را بر عهده داشت. محاسبات كاسترو در اين شورش درست از كار درنيامد.
فيدل و يارانش دستگير و به جرم اقدام براندازانه عليه حكومت كوبا محاكمه شدند. در مدت دادگاه خود مدام اصرار داشت ثابت كند كه براى كمك به برقرارى دموكراسى چنين اقدامى انجام داده ولى با اين حال مجرم شناخته و به 15 سال زندان محكوم شد.
دو سال بعد، باتيستا كه قدرت خود را امن و مطمئن مى ديد دستور عفو عمومى داد و زندانيان سياسى از جمله فيدل كاسترو از زندان آزاد شدند. كاسترو به همراه برادرش
"رائول " به مكزيك رفتند و جنبش 26 جولاى را به راه انداختند و به همراه "ارنستو چه گوارا " انقلابى آرژانتينى، ارتش انقلاب را سازماندهى و شروع به عضوگيرى كردند.
در دوم دسامبر سال 1956 فيدل و 81 مرد مسلح در ساحل كوبا پياده شدند. به غير از كاسترو، چه‌گوارا و رائول به همراه 9 نفر ديگر، بقيه كشته يا دستگير شدند و فيدل و ديگران به كوه‌هاى "سيراماسترا " رفته و عمليات جنگ نامنظم را از آنجا ادامه دادند. داوطلبان زيادى از سرتاسر كوبا به آنها پيوستند و پيروزى‌هايى نيز نصيب كاسترو در برابر ارتش فاقد اخلاق باتيستا شد.
دهقانان و طبقه فقرا از كاسترو حمايت مى كردند و فيدل به آنها قول اصلاحات ارضى داده بود. در حالى كه آمريكا از باتيستا حمايت مى‌كرد و نيروهاى دولتى با كمك هاى آمريكا مواضع انقلابى ها را بمباران سنگين مى كردند. اواسط سال 1958 مخالفان زيادى به جنبش مبارزه با باتيستا پيوستند و آمريكا كمك‌هاى نظامى خود به باتيستا را لغو كرد.
در ماه دسامبر نيروهاى جنبش 26 جولاى به رهبرى چه گوارا به شهر "سانتاكلارا " حمله كرده و شكست سنگينى به نيروهاى باتيستا دادند.
در اول ژانويه 1959 نيروهاى 30 هزار نفرى چه گوارا دولت كوبا را در اختيار گرفتند. ديگر فعالان سياسى از حمايت مردمى برخوردار نبودند و در عوض كاسترو محبوب مردم بود. در 16 فوريه همان سال فيدل به عنوان نخست وزير دولت جديد سوگند ياد كرد.
بلافاصله ايالات متحده آمريكا اعلام كرد ديكتاتورى در كوبا برقرار شده و خصومت خود را آغاز كرد. كاسترو اصلاحات خود را اجرا كرد و با ملى كردن منافع و دارايى هاى آمريكا در كوبا، حكومت سوسياليست خود را آغاز كرد.
بسيارى از ثروتمندان كوبا به آمريكا گريختند تا به كمك سيا دولت كاسترو را سرنگون كنند. در آوريل 1961 فراريان كوبا با كمك سيا عمليات "خليج خوك‌ها " را اجرا كردند كه شكست سختى به همراه داشت.
اتحاد جماهير شوروى اعلام كرد عليه آمريكا وارد جنگ خواهد شد و در سال 1962 موشك‌هاى هسته‌اى خود را در كوبا مستقر كرد. بعد از اطلاع آمريكا از اين اقدام شوروى، مناقشه دو ابرقدرت ادامه پيدا كرد تا اينكه آمريكا تعهد كرد به كوبا حمله نكند و در مقابل شوروى، كلاهك‌هاى هسته‌اى خود را از كوبا خارج كرد.
مخالفان كاسترو از همان ابتدا در يك نكته اتفاق نظر داشتند، اينكه اين انقلاب وابسته به شخص كاسترو است و اگر او نباشد انقلاب خيلي زود شكست خواهد خورد. با همين تحليل از اولين روزهاي به قدرت رسيدن كاسترو، نقشه‌هاي مختلفي براي ترور او طراحي و اجرا شد.
شايد معروف ترين تلاش براي ترور كاسترو همان سيگار برگ معروف باشد. سيگار برگي كه دانشمندان سازمان سيا ساخته بودند و به جاي تنباكو از مواد منفجره پر شده و قرار بود در صورت كاسترو منفجر شود. تيم محافظان كاسترو اين طرح را هم مثل خيلي طرح‌هاي ديگر كشف و خنثي كردند. اما سيگار برگ انفجاري تنها يكي از نقشه هاي ترور بود.
نقشه‌هايي كه "فابيان اسكالانته " رئيس سابق سرويس‌هاي امنيتي كوبا تعداد آنها را 638 مورد ذكر كرده است. براي همين است كه خيلي‌ها عقيده دارند نام فيدل كاسترو بايد از نظر تعداد دفعاتي كه به جانش سوء قصد شده، در كتاب ركوردها ثبت شود.
فيدل كاسترو، در وصيت‌نامه‌ي سياسي خود چنين بيان مي‌كند: "انقلاب كوبا دسترنج يك نفر نيست و نمي‌تواند هم باشد. اين انقلاب حاصل قهرماني‌هاي يك خلق تسليم‌ ناپذير است. ميليون‌ها كوبايي آماده‌اند از اين انقلاب تا آخرين قطره‌ خون به دفاع برخيزند. هيچ نيرويي در جهان قادر نخواهد بود مقاومت ما را در هم بشكند و استقلال ما را نابود سازد. در كوبا سوسياليسم و از همه بيشتر سوسياليسم، ماندگار خواهد بود. "

منبع : فارس نیوز

زندگی نامه محمود احمدی نژاد

زندگی نامه محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران

زندگی نامه محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران

دکتر محمود احمدي نژاد در سال 1335 هجري شمسي در روستاي ارادان از شهرستان گرمسار، چشم به جهان گشود و از يک سالگي به همراه خانواده در تهران اقامت گزيد. وي دوران تحصيلات ابتدايي ، راهنمايي و متوسطه خود را در اين شهر گذراند و در سال 1354 با کسب رتبه 132 کنکور سراسري گزينش دانشجو، تحصيلات عالي خود را در رشته مهندسي عمران دانشگاه علم و صنعت آغاز کرد و در سال 1365 در مقطع کارشناسي ارشد همان دانشگاه پذيرفته شد و در سال 1368 به عضويت هيات علمي دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت در آمد و در سال 1376موفق به دريافت مدرک تحصيلي دکتراي مهندسي و برنامه ريزي حمل و نقل از دانشگاه علم و صنعت گرديد . ايشان به زبان انگليسي آشنايي دارند و طي سال هاي تدريس در اين دانشگاه و تدوين مقالات و پژوهش هاي متعدد علمي ، راهنمايي ده ها پايان نامه کارشناسي ارشد و دکتراي تخصصي در زمينه هاي مختلف مهندسي عمران ، راه و حمل و نقل و مديريت ساخت را بر عهده داشته است.

دکتر احمدي نژاد پيش از پيروزي انقلاب اسلامي در کسوت دانشجو و با شرکت در مجالس مذهبي و سياسي وارد فضاي سياسي جامعه شد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي با توجه به حضور در دانشگاه از پايه گذاران انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت ايران بود و در دوران جنگ تحميلي به عنوان داوطلب بسيجي در قسمت هاي متعدد جبهه به ويژه مهندسي رزمي به خدمت پرداخت و اين مهم را تا پايان دوران دفاع مقدس ادامه داد. دکتر احمدي نژاد متاهل و داراي سه فرزند- دو پسر و يک دختر – مي‌باشد.

مهمترين مشاغل دکتر احمدي نژاد:

•  فرماندار ماکو
•  فرماندار خوي
•  مشاور استاندار کردستان
•  مشاور فرهنگي وزير فرهنگ و آموزش عالي در سال 1372
•  استاندار استان اردبيل در سال هاي 1372 تا 1376
•  عضو هيات علمي دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت از سال 1368 تا کنون
•  شهردار تهران از سال 1382 تا 1384
•  ايشان در نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري اسلامي ايران در سوم تيرماه 1384، از سوي ملت ايران به عنوان رييس جمهوري اسلامي ايران برگزيده شد.

دکتر احمدي نژاد علاوه بر تدريس ، راهنمايي دانشجويان و پرداختن به امور اجرايي، در زمينه‌هاي ذيل نيز فعاليت داشته است:

•  روزنامه نگاري و نگارش مقالات متعدد سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي و اقتصادي
•  مدير مسوول روزنامه همشهري و راه اندازي همشهري محله در 22 منطقه تهران، همشهري مسافر، همشهري ديپلماتيک، همشهري جوان، همشهري ماه و ضميمه انديشه، ضميمه دانشجو و ...
•  موسس و عضو انجمن تونل ايران
•  عضو انجمن مهندسين عمران ايران
•  عضو اولين شوراي مرکزي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت ايران
•  عضو اولين شوراي مرکزي اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان دانشگاه ها و موسسات آموزش و عالي کشور

زندگی نامه دانيل اورتگا

زندگی نامه دانيل اورتگا

زندگی نامه دانيل اورتگا

<خوزه دانيل اورتگا ساودرا‌> ‌متولد سال 1945، رئيس جمهوري فعلي و اسبق نيكاراگوا است. او در بخش اعظم دوران زندگي‌‌ ‌خود، رهبر جبهه آزاديبخش ملي ساندنيستا‌ ‌بوده است‌‌.‌در‌ ‌سال 1979، پس از شورشي عمومي كه به سرنگوني و تبعيد آناستازيو سوموزا منجر شد،‌ ‌اورتگا به عضويت حزب حاكم درآمد و مدتي بعد به عنوان رئيس جمهور انتخاب شده، از سال‌‌ ‌‌1985‌‌ ‌تا 1990 در اين سمت باقي ماند. اولين دوره رياست جمهوري وي، با خط مشي‌ ‌سوسياليستي، اختلافات داخلي، خصومت ايالات متحده و شورش مسلحانه مخالفان كه توسط‌ ‌آمريكا حمايت مي‌شد، بسيار نا آرام بود.‌

در سال 1990، اورتگا در‌ ‌انتخابات رياست جمهوري در مقابل ويولتا باريوس دچامورا‌ ‌شكست خورد، اما همچنان به عنوان شخصيتي پر اهميت در سياست نيكاراگوا باقي‌ ‌ماند. وي در انتخابات 1996 و 2001 نيز كانديداي رياست جمهوري بود تا اينكه در سال‌ ‌‌2006‌‌ ‌مجددا به اين سمت برگزيده شد‌‌. ‌گفتني است كه اورتگا در‌ ‌خانواده‌اي متوسط متولد شد. والدين او ‌‌از مخالفان رژيم سوموزا بودند و خود او هم در سن 15 سالگي به دليل‌ ‌فعاليتهاي سياسي دستگير شده بود.در سال 1963، اورتگا وارد دانشگاه سنتروآمريكانا‌ ‌واقع در ماناگوا‌ ‌شد و به زودي به‌ FSLN ‌كه در آن زمان‌ ‌گروهي زيرزميني بود، پيوست‌‌. ‌

‌او در سال 1967 به اتهام مشاركت در سرقت بانك‌ ‌به زندان افتاد و بالاخره در سال 1974، در معاوضه با گروگانهاي طرفدار سوموزا همراه با ديگر زندانيان ساندنيستا آزاد شد. اورتگا پس از‌ ‌آزادي، بلافاصله به كوبا تبعيد شد و در آنجا چند ماه تحت تعليم چريكها قرار گرفت و‌ ‌بعد به طور مخفيانه به نيكاراگوا بازگشت. اورتگا در سال 2005 با روزاريو موريلو‌‌ ازدواج كرد.‌



انقلاب ساندنيستا 1990-1979‌

هنگامي كه سوموزا در سال‌ ‌‌1979‌‌ ‌توسط‌ FSLN ‌سرنگون شد، اورتگا به عضويت حزب پنج نفره احياي ملي‌‌ ‌‌درآمد. ‌

‌در سال‌ ‌‌1980‌‌، رونالد ريگان، رئيس جمهوري آمريكا جبهه آزاديبخش ساندنيستا را به حمايت از‌‌ ‌جنبشهاي انقلابي ماركسيستي در كشورهاي آمريكاي لاتين، با پيوستن به كوباي تحت حمايت‌ ‌شوروي محكوم كرد‌‌. ‌

‌در نوامبر 1984،‌ ‌اورتگا براي انجام انتخابات ملي درخواست داد و با 63% كل آرا برنده انتخابات شد و‌ ‌در 10 ژانويه 1985 در منصب خود به كار مشغول شد. بنابر ادعاي عده بسياري از ناظران‌ ‌مستقل، انتخابات 1984، آزادترين و منصفانه ترين انتخابات در تاريخ نيكاراگوا بوده‌ ‌است‌‌. ‌اورتگا در انتخابات سال‌ ‌‌1990‌‌، در مقابل ويولتا باريوس دچامورا، همكار سابقش در حزب، شكست خورد. چامورا توسط‌ ‌سازمان ضد ساندنيستا به نام اتحاديه مقابله ملي‌ ‌حمايت‌ ‌مي‌شد. بر خلاف آنچه انتظار مي‌رفت، چامورا در ميان بهت اورتگا برنده انتخابات شد.اورتگا در سخنراني اعطاي مقام خود در روز پس از اعلام نتايج، در اشاره به قدرتي كه‌‌ ‌در تعدادي از بخشها همچنان از آن جبهه آزاديبخش ساندنيستا بود، متعهد شد كه همچنان‌ ‌از پايين به حكمراني بپردازد.‌

اورتگا در سالهاي 1996 و 2001 باز هم‌ ‌در انتخابات شركت كرد، اما در هر دو مورد از آرنولدو آلمن‌ ‌و‌ ‌انريكه بولانوس‌ ‌شكست خورد. در اين دو انتخابات، مشكل اصلي رشوه‌ ‌خواري و فساد بود. در آخرين روزهاي رياست جمهوري اورتگا، از طريق يك سري اعمال‌ ‌قانوني به نام پيناتا‌‌(Pinata)، املاكي كه توسط دولت ساندنيستا تسخير شده بود(و‌ ‌بعضي از آنها ارزشي چند ميليوني يا حتي ميليارد دلاري داشتند) به عنوان اموال خصوصي‌ ‌عده اي از سران‌ FSLN ‌و اورتگا ثبت شد‌‌. ‌سياستهاي اورتگا در طي اين دوران‌ ‌تعديل يافت و او به تدريج و به خاطر اهداف سياسي خود از سخنان و ايده هاي ماركسيستي‌ ‌خود دست كشيد و به سوسياليسم دموكراتيك معتدلي گرايش يافت. گرايش او به مذهب‌ ‌كاتوليك نيز در سالهاي اخير شديدتر شد و اورتگا را به سوي تعدادي سياستهاي محافظه‌ ‌كارانه اجتماعي سوق داد. براي مثال در سال 2006، جبهه آزاديبخش ساندنيستا قانوني بر‌ ‌عليه سقط جنين در نيكاراگوا به تصويب رساند‌‌ و بالاخره تازه‌ترين انتخابات رياست جمهوري نيكاراگوا ، در پنجم نوامبر 2006 انجام‌‌ ‌شد. دانيل اورتگا، كانديداي جنبش آزاديبخش ساندنيستا با كسب 99/37 درصد آراء برنده اين‌ ‌انتخابات بود.‌

زندگی نامه "رافائل كورئا " رئیس جمهور اکوادور

زندگی نامه "رافائل كورئا " رئیس جمهور اکوادور

زندگی نامه "رافائل ويسنته كورئا دلگادو"

"رافائل ويسنته كورئا دلگادو" در ششم اوريل سال 1963 در شهر گواياكيل واقع در اكوادور متولد شد. او در گوياكيل و بلژيك به تحصيل در رشته اقتصاد پرداخت و در نهايت از دانشگاه ايلينوي آمريكا در رشته اقتصاد دكترا گرفت. كورئا علاوه بر زبان اسپانيايي به زبان‌هاي فرانسه، انگليسي و كچوا(از زبان‌هاي بومي منطقه آند مركزي در آمريكاي جنوبي) تسلط دارد.در سال 2005 كورئا به عنوان وزير اقتصاد و دارايي اكوادور در دولت الفردو پالاسيو انتخاب شد. او طي 4 ماه تصدي گري مقام وزارت به تلاش جهت كاهش فقر و حفظ استقلال اقتصادي اكوادور پرداخت.

او به دليل اختلاف با دولت بر سر وام اعطا شده توسط صندوق بين‌المللي پول از مقام خود استعفا داد.

رافائل كورئا در سال 2006 خود را كانديداي شركت در انتخابات رياست جمهوري كرد و به همين منظور دست به تاسيس حزب ائتلاف پاييس مخفف ميهن با افتخار و مستقل (ALIANZA PAIS-Patria Altiva y Soberana) زد.اين حزب با شعار استقلال سياسي و همگرايي منطقه‌اي فعاليت خود را آغاز كرد.

كورئا پس از تاسيس اين حزب خويشتن را يك انسان گرا، يك مسيحي چپ گرا و يك مبلغ سوسياليسم قرن بيست ويكم توصيف كرد.

كورئا طي مبارزات انتخاباتي خود پيشنهاد تشكيل يك مجلس قانون اساسي به منظور بازنگري در قانون اساسي اكوادور را ارائه داد. او در آن زمان اعلام كرد كه به منظور تائيد پيشنهاد تغيير قانون اساسي يك همه پرسي برگزار خواهد كرد. حزب پائيس نيز جهت حضور قوي تر در انتخابات با حزب سوسياليست اكوادور كه كانديداهايي را براي انتخابات كنگره معرفي كرده بود، ائتلاف كرد.

كورئا در انتخابات 15 اكتبر 2006 با كسب 22.84 درصد آرا پس از الوارو نوبوئاي ثروتمند كه 26.86 درصد آرا را به خود اختصاص داده بود،  مقام دوم را كسب كرد. به دليل آنكه هيچ يك از دو كانديدا مطابق قانون اساسي اكوادور نتوانسته بود 40 درصد ارا را كسب كند و با 10 امتياز از حريف خود پيشي بگيرد انتخابات به دور دوم كشيده سد. رافائل كورئا در دور دوم با كسب 56.67 آرا در انتخابات پيروز شد و رسما در 15 ژانويه 2007 رياست جمهوري خود را آغاز كرد.

محمود احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران نيز به دعوت دولت اكوادور در مراسمي كه به منظور افتتاح دوره رياست جمهوري كورئا برگزار شد، حضور يافت. در زمان زمامداري كورئا روابط ايران و اكوادور روبه توسعه گذاشت و سرانجام در 25 بهمن 1387 سفارت جمهوري اسلامي ايران در کيتو پايتخت اکوادور داير شد.[سفارت جمهوري اسلامي ايران در اکوادور داير شد]

در فوريه 2007 طرح كورئا براي برگزاري رفراندوم جهت بازنگري در قانون اساسي به تصويب كنگره اكوادور رسيد. رفراندوم نيز در 15 آوريل همان سال برگزار شد . كورئا سپس با تغيير در مفاد پيشنهادي در رفراندوم، طرح اعطاي قدرت بيشتر به مجلس قانون اساسي را ارائه داد.

متعاقب راي آري در رفراندوم بازنگري در قانون اساسي، كنگره به نفع مجلس قانون اساسي اكوادور منحل شد. و ساختماني ويژه در مونته كريستي زادگاه الوي الفارو قهرمان ملي اكوادور جهت تدوين پيش نويس قانون اساسي جديد اين كشور بنا شد. 

پيش نويس جديد قانون اساسي اكوادور شامل 494 ماده بود كه در قالب 33 سرفصل تدوين شد.

اين پيش نويس سرانجام در 28 سپتامبر 2007 در يك همه پرسي مورد تائيد مردم قرار گرفت.[اكوادور: پيروزي راي آري در رفراندوم]

رافائل كورئا در بعد اقتصادي نيز سياست سخت گيرانه‌اي را عليه شركت‌هاي نفتي خارجي در اكوادور در پيش گرفته است.او همچنين اقدامات سخت گيرانه‌اي را جهت حمايت از صنايع داخلي اكوادور بر سرمايه گذاران خارجي تحميل كرده است.

او پس از پيروزي در انتخابات سال 2007   اكوادور گفت وام هاي خارجي را كه بدون ضرورت دريافت شده، بازپرداخت نخواهد كرد و مسوءلان آنرا به دادگاه خواهد سپرد.

رافائل کورئا که پيشتر وزير اقتصاد اکوادور بوده است، بانک جهاني را متهم کرده که در سال 2005 به تلافي اصلاحاتي که در بخش نفت اکوادور ايجاد شده بود اعطاي 100 ميليون دلار وام را به اين کشور به حال تعليق درآورده است.

وي در جريان تبليغات انتخاباتي‌اش گفته بود: نماد اقتدار ما اين است که نيروي خارجي در کشورمان حضور نداشته نباشند. به همين دليل با صدور حکمي رسمي ادواردو سومنساتو نماينده بانک جهاني را از اين کشور اخراج کرد.

كورئا همچنين خواستار لغو قرارداد تجارت آزاد با آمريكا شد و بارها اعلام كرده كه پس از پايان مهلت قرارداد اجاره پايگاه هوايي "مانتا" به آمريکا تا پايان سال 2008 ميلادي، آن را تمديد نخواهد كرد.

مجموع اقدامات رافائل كورئا در دور اول رياست جمهوري موجب شد تا مردم مجددا وي را براي بار دوم به اين مقام برگزينند.

اين بار رافائل كورئا در روز 26 آوريل 2009 با قاطعيت و با اختلاف بيش از 20 امتياز بر نزديك ترين رقيب خود در دور اول انتخابات پيروز شد. او اولين رئيس جمهوري اكوادور در 30 سال اخير است كه در دور اول انتخابات رياست جمهوري با قاطعيت به پيروزي رسيده است

فهرست رئیس‌جمهورهای ایالات متحده آمریکا.2

۱ چستر آلن آرتور ۱۹ سپتامبر، ۱۸۸۱ ۴ مارس، ۱۸۸۵ حزب جمهوری‌خواه
۲۲ استیفن گراور کلیولند ۴ مارس، ۱۸۸۵ ۴ مارس، ۱۸۸۹ حزب دموکرات توماس هندریکس[۱] ۲۵
۲۳ بنیامین هریسون ۴ مارس، ۱۸۸۹ ۴ مارس، ۱۸۹۳ حزب جمهوری‌خواه لوی مورتون ۲۶
۲۴ استیفن گراور کلیولند
(دور دوم)
۴ مارس، ۱۸۹۳ ۴ مارس، ۱۸۹۷ حزب دموکرات آدلای استیونسون ۲۷
۲۵ ویلیام مک کینلی ۴ مارس، ۱۸۹۷ ۱۴ سپتامبر، ۱۹۰۱[۴] حزب جمهوری‌خواه گرت هوبارت[۱] ۲۸
تئودور روزولت ۲۹
۲۶ تئودور روزولت ۱۴ سپتامبر، ۱۹۰۱ ۴ مارس، ۱۹۰۹ حزب جمهوری‌خواه
چالرز فیربنکس ۳۰
۲۷ ویلیام هووارد تافت ۴ مارس، ۱۹۰۹ ۴ مارس، ۱۹۱۳ حزب جمهوری‌خواه جیمز شرمن[۱] ۳۱
۲۸ توماس وودرو ویلسون ۴ مارس، ۱۹۱۳ ۴ مارس، ۱۹۲۱ حزب دموکرات توماس مارشال ۳۲
۳۳
۲۹ وارن هاردینگ ۴ مارس، ۱۹۲۱ ۲ اوت، ۱۹۲۳[۱] حزب جمهوری‌خواه جان کالوین کولیج ۳۴
۳۰ جان کولیج ۲ اوت، ۱۹۲۳ ۴ مارس، ۱۹۲۹ حزب جمهوری‌خواه
چارلز دیویس ۳۵
۳۱ هربرت هوور ۴ مارس، ۱۹۲۹ ۴ مارس، ۱۹۳۳ حزب جمهوری‌خواه چارلز کورتیس ۳۶
۳۲ فرانکلین دلانو روزولت
۴ مارس، ۱۹۳۳ ۱۲ آوریل، ۱۹۴۵[۱] حزب دموکرات جان گارنر ۳۷
۳۸
هنری والاس ۳۹
هری ترومن ۴۰
۳۳ هری اس ترومن ۱۲ آوریل، ۱۹۴۵ ۲۰ ژانویه، ۱۹۵۳ حزب دموکرات
آلبن بارکلی ۴۱
۳۴ دوایت آیزنهاور ۲۰ ژانویه، ۱۹۵۳ ۲۰ ژانویه، ۱۹۶۱ حزب جمهوری‌خواه ریچارد نیکسون ۴۲
۴۳
۳۵ جان اف. کندی ۲۰ ژانویه، ۱۹۶۱ ۲۲ نوامبر، ۱۹۶۳[۴] حزب دموکرات لیندون بنیز جانسون ۴۴
۳۶ لیندون بنیز جانسون ۲۲ نوامبر، ۱۹۶۳ ۲۰ ژانویه، ۱۹۶۹ حزب دموکرات
هوبرت هامفری ۴۵
۳۷ ریچارد نیکسون ۲۰ ژانویه، ۱۹۶۹ ۹ اوت، ۱۹۷۴[۲] حزب جمهوری‌خواه اسپیرو انگنیو ۴۶
اسپیرو اگنیو[۲]

جرالد فورد
۴۷
۳۸ جرالد فورد ۹ اوت، ۱۹۷۴ ۲۰ ژانویه، ۱۹۷۷ حزب جمهوری‌خواه
نلسون راکفلر
۳۹ جیمی کارتر ۲۰ ژانویه، ۱۹۷۷ ۲۰ ژانویه، ۱۹۸۱ حزب دموکرات والتر موندین ۴۸
۴۰ رونالد ویلسون ریگان ۲۰ ژانویه، ۱۹۸۱ ۲۰ ژانویه، ۱۹۸۹ حزب جمهوری‌خواه جورج هربرت واکر بوش ۴۹
۵۰
۴۱ جورج هربرت واکر بوش ۲۰ ژانویه، ۱۹۸۹ ۲۰ ژانویه، ۱۹۹۳ حزب جمهوری‌خواه دن کوئیل ۵۱
۴۲ بیل کلینتون ۲۰ ژانویه، ۱۹۹۳ ۲۰ ژانویه، ۲۰۰۱ حزب دموکرات ال گور ۵۲
۵۳
۴۳ جرج واکر بوش ۲۰ ژانویه، ۲۰۰۱
۲۰ ژانویه ۲۰۰۹
حزب جمهوری‌خواه دیک چنی ۵۴
۵۵
۴۴ باراک اوباما ۲۰ ژانویه ۲۰۰۹ در حال فعالیت حزب دموکرات جوزف بایدن ۵۶

فهرست رئیس‌جمهورهای ایالات متحده آمریکا.1

فهرست رئیس‌جمهورهای ایالات متحده آمریکا

 

فهرست رئیس‌جمهورهای ایالات متحده آمریکا

ردیف

رئیس جمهور آغاز به کار پایان دوره حزب معاون رئیس جمهور دوره
۱ جورج واشنگتن ۳۰ آوریل، ۱۷۸۹ ۴ مارس، ۱۷۹۷ فاقد حزب جان آدامز ۱
۲
۲ جان آدامز ۴ مارس، ۱۷۹۷ ۴ مارس، ۱۸۰۱ فدرالیست توماس جفرسون ۳
۳ توماس جفرسون ۴ مارس، ۱۸۰۱ ۴ مارس، ۱۸۰۹ حزب دموکرات-جمهوری‌خواه آرون بور ۴
جورج کلینتون[۱] ۵
۴ جیمز مادیسون ۴ مارس، ۱۸۰۹ ۴ مارس، ۱۸۱۷ حزب دموکرات-جمهوری‌خواه ۶
البریج گری[۱] ۷
۵ جیمز مونرو ۴ مارس، ۱۸۱۷ ۴ مارس، ۱۸۲۵ حزب دموکرات-جمهوری‌خواه دانیل تامپکینس ۸
۹
۶ جان کوئینسی آدامز ۴ مارس، ۱۸۲۵ ۴ مارس، ۱۸۲۹ حزب دموکرات-جمهوری‌خواه
حزب جمهوری‌خواه
جان کالهوم ۱۰
۷ اندرو جکسون ۴ مارس، ۱۸۲۹ ۴ مارس، ۱۸۳۷ حزب دموکرات جان کالهوم[۲] ۱۱
مارتین ون بورن ۱۲
۸ مارتین ون بورن ۴ مارس، ۱۸۳۷ ۴ مارس، ۱۸۴۱ حزب دموکرات ریچارد جانسون ۱۳
۹ ویلیام هریسون ۴ مارس، ۱۸۴۱ ۴ آوریل، ۱۸۴۱[۱] حزب ویگ جان تایلر ۱۴
۱۰ جان تایلر ۴ آوریل، ۱۸۴۱ ۴ مارس، ۱۸۴۵ حزب ویگ
بدون حزب[۳]

۱۱ جیمز ناکس پولک ۴ مارس، ۱۸۴۵ ۴ مارس، ۱۸۴۹ حزب دموکرات جورج دالاس ۱۵
۱۲ زاکری تیلور ۴ مارس، ۱۸۴۹ ۹ ژوئیه، ۱۸۵۰[۱] حزب ویگ میلارد فیلمور ۱۶
۱۳ میلارد فیلمور ۹ ژوئیه، ۱۸۵۰ ۴ مارس، ۱۸۵۳ حزب ویگ
۱۴ فرانکلین پیرس ۴ مارس، ۱۸۵۳ ۴ مارس، ۱۸۵۷ حزب دموکرات ویلیام کینگ[۱] ۱۷
۱۵ جیمز بوکانان ۴ مارس، ۱۸۵۷ ۴ مارس، ۱۸۶۱ حزب دموکرات جان برکینریج ۱۸
۱۶ آبراهام لینکلن ۴ مارس، ۱۸۶۱ ۱۵ آوریل، ۱۸۶۵[۴] حزب جمهوری‌خواه
حزب متحد ملی[۵]
هانیبال هملین ۱۹
اندرو جانسون ۲۰
۱۷ اندرو جانسون ۱۵ آوریل، ۱۸۶۵ ۴ مارس، ۱۸۶۹ حزب دموکرات
حزب متحد ملی[۵]

۱۸ اولیسس سیمون گرانت ۴ مارس، ۱۸۶۹ ۴ مارس، ۱۸۷۷ حزب جمهوری‌خواه شایلر کولفاکس ۲۱
هنری ویلسون[۱] ۲۲
۱۹ روترفورد بیر چارد هیس ۴ مارس، ۱۸۷۷ ۴ مارس، ۱۸۸۱ حزب جمهوری‌خواه ویلیام ویلر ۲۳
۲۰ جیمز آبرام کارفیلد ۴ مارس، ۱۸۸۱ ۱۹ سپتامبر، ۱۸۸۱[۴] حزب جمهوری‌خواه چستر آلن آرتور

زندگينامه هوگو چاوز

زندگينامه هوگو چاوز

زندگينامه: هوگو چاوز

هوگو چاوز در سال 1998 به عنوان رييس جمهوري ونزوئلا انتخاب و در 2 فوريه 1999 رسما تصدي اين مقام را عهده دار شد. چاوز داراي پيشينيه نظامي بود و طي دوران خدمت خود در ارتش ونزوئلا يك نيروي انقلابي درون سازمان ارتش ونزوئلا ايجاد كرد و در سال 1992 كودتايي نافرجام جهت سرنگوني كارلوس اندرس پرس رييس جمهوري وقت ونزوئلا ترتيب داد. [چاوز پس از كودتا دستگير شد. او پس از سپري كردن دو سال در زندان از سوي رافائل كالدرا رييس جمهوري وقت ونزوئلا مورد عفو قرار گرفت. از اين زمان به بعد او از نظامي گري فاصله گرفت و وارد عرصه سياسي شد.

چاوز با استفاده از تبحر خويش در امر سخنوري و شخصيت كاريزماتيكي كه به محبوبيت وي ميان مردم مي‌افزود، به عنوان يك رهبر چپ گرا و يك سيمون بوليوار امروزي - قهرمان استقلال آمريكاي لاتين از استعمار اسپانيا- در انتخابات رياست جمهوري سال 1998 شركت كرد و به عنوان رييس جمهوري ونزوئلا از سوي مردم اين كشور برگزيده شد.

هوگو چاوز پس از در اختيار گرفتن مقام رياست جمهوري دست به اصلاحات گسترده‌اي – موسوم به انقلاب بوليواري- در شئون سياسي، واقتصادي ونزوئلا زد. اين اصلاحات مبناي قضاوت طرفداران و مخالفان چاوز درباره سياست‌هاي وي طي دوران رياست جمهوري‌اش شد.

طرفداران چاوز، وي را رهبري مردم گرا و قهرمان فقرا مي‌دانند، در مقابل منتقدان وي، چاوز را مردي مخالف سياست‌هاي اقتصادي توصيف مي‌كنند. چاوز بويژه در مقام يكي از منتقدان سياست‌هاي آمريكا و اروپا در آمريكاي جنوبي ظاهر شده و تمام هم وغم خويش را متوجه اتحاد و همبستگي ميان كشور‌هاي آمريكاي لاتين و جهان سوم كرده است.او يكي از طرفداران پر وپا قرص فيدل كاسترو رهبر كوبا است و از تصميمات اقتصادي و سياسي  وي حمايت مي‌كند. جورج دبليو بوش رييس جمهوري آمريكا اما از جمله شخصيت‌هاي سياسي است كه همواره از سوي هوگو چاوز شديدا مورد انتقاد قرار گرفته است.

هوگو چاوز اما در دور اول رياست جمهوري خود بر ونزوئلا دوران پر تلاطمي را سپري كرد .چاوز در سال 2002 از يك كودتا و اقدام به آدم ربايي جان سالم به در برد و توانست خود را در مقام رييس جمهوري حفظ كند. او همواره ايلات متحده آمريكا را به طرح ريزي و اقدام به برپايي اين كودتا متهم كرده است.  در اوخر سال 2005 نيز حاميان هوگو چاوز در پي يك پيروزي قاطع بر مخالفان، اكثر كرسي‌هاي مجلس ملي  ونزوئلا را از آن خود كردند.هوگو چاوز پس از پيروزي در انتخابات 3 دسامبر 2006 براي شش سال ديگر به رياست جمهوري ونزوئلا برگزيده شد

 

زندگی نامه حافظ اسد

زندگی نامه حافظ اسد

زندگی نامه حافظ اسد

حافظ اسد در سال ۱۹۳۰ در سوريه به دنیا آمد. وي پس از طی تحصیلات مقدماتی وارد دانشکده افسری شد و پس از مدتی خدمت در ارتش، در نیروی هوایی  سوریه به درجه ژنرالی رسید.وي پس از طی مقاماتی چون وزیر دفاع و فرمانده نیروی هوایی، نخست وزیری و دبیرکلی حزب بعث از ماه مارس سال ۱۹۷۱ میلادی پس از انجام کودتایی، رییس جمهور سوریه شد.

حافظ اسد، سیاست آشتی جویانه‌ای را با اعراب دنبال می‌کرد و به دنبال گسترش اتحاد دنیای اسلام و عرب در برابر دشمنان خارجی بود. در جنگ تشرين بين اعراب و صهيونيست‌ها توانست قسمت‌هايي از بلندي‌هاي جولان را آزاد كند.

وی در طول مدت ریاست جمهوری خود بارها از سیاست خصمانه رژیم صهیونیستی نسبت به فلسطینیان به شدت انتقاد کرد و جهان اسلام را به مبارزه با این پدیده شوم در منطقه فراخواند.

اسد مقاوم‌ترین رهبر عربی در خط مقدم جبهه با رژیم اشغالگر قدس بود. وی هرگز حاضر نشد با رژیم صهیونیستی قبل از تخلیه بلندی‌های جولان، بخشی از خاک اشغال شده کشورش توسط صهيونيست‌ها، قراردادی امضاء کند. حافظ اسد در همین حال سیاستمداری بسیار زیرک بود.

حافظ اسد از سال ۱۹۷۱ میلادی تا ۲۰۰۰ رییس جمهور سوریه بود و در روز ۱۰ ژوئن ۲۰۰۰ هنگام مکالمه تلفنی با امیل لحود رئیس جمهور لبنان بر اثر حمله قلبی در سن ۶۹ سالگی درگذشت.

پس از وي، پسرش بشار اسد در سال 2000 بعد از همه‌پرسي به رياست‌جمهوري سوريه رسيد.

زندگی نامه آنگلا مرکل

زندگی نامه آنگلا مرکل

زندگی نامه آنگلا مرکل

آنگلا دوروتئا مرکل (Angela Dorothea Merkel) در ۱۷ ژوئیه سال ۱۹۵۴در هامبورگ آلمان به دنيا آمد.پدرش کشیش و مادرش معلم بود. اندکی بعد از تولد، خانواده‌اش به آلمان شرقی مهاجرت کردند. در زمان تحصیل در دبیرستان همیشه شاگرد اول بود و در جوانی آرزو داشت روزی معلم شود. آنگلا در سال ۱۹۷۳ در دانشگاه لَیپتسیگ به تحصیل فیزیک پرداخت و در سال ۱۹۷۸ به پایان رساند و دکترای خود را در مقطع شیمی فیزیکی در سال ۱۹۸۶ به دست آورد.

 تا قبل از فروپاشیِ دیوار برلین مرکل جایگزین آخرین سخنگوی دولت آلمان شرقی بود. در سال ۱۹۹۰ مرکل عضو حزب مسیحی دموکرات شد و در پایان همین سال به عنوان نماینده این حزب وارد مجلس آلمان شد.

 در ژانویه ۱۹۹۱ هلموت کهل (صدراعظم وقت آلمان) او را به عنوان وزیر بانوان و جوانان نامید و سپس وی پست خود را به وزیر محیط‌‌ ‌زیست، حفظ طبیعت و بالاًخره به امنیت راکتورها تغییر داد و این وزارت را تا سال ۱۹۹۸ که به قدرت گرفتن حزب سوسیال دموکرات آلمان به رهبری گرهارد شرودر انجامید، نگه‌داشت.

 آنگلا مرکل در سال ۲۰۰۰ به عنوان دبیرکل حزبش انتخاب شد. با این وجود در سال ۲۰۰۲ ادموند شتویبر دبیر کل حزب مسیحی سوسیال آلمان که با دموکرات- مسیحی‌ها در پارلمان متحد است به عنوان نماینده دو حزب متحد برای صدر اعظمی کاندید شد.

 این دو حزب با رهبرانشان (مرکل و شتویبر) بارها شرودر و سوسیال- دموکرات‌ها را به خاطر سیاست‌های غلط اقتصادی، افزایش بدهی‌های کشور و مهم‌تر از همه تعداد بسیار زیاد بیکاران مورد سرزنش قرار می‌دادند. با این وجود اتحاد آنها بار دیگر در سال ۲۰۰۲، بیشتر به خاطرسیاست‌های اشتباه آنها در مورد جنگ با عراق از ائتلاف سبز- قرمز به رهبری شرودر و یوشکا فیشر شکست خورد.

 

اين سیاستمدار آلمانی، دبیرکل اتحادیه دموکرات مسیحی آلمان بوده و از ۲۲ نوامبر سال ۲۰۰۵، سرانجام بر طبق مذاکرات ائتلاف بزرگ، سوسیال- دموکرات‌ها به صدراعظمی مرکل و کناره‌گیری شرودر از سیاست رضایت دادند به شرط اینکه ۸ وزارتخانه بزرگ در دستان آنها باقی بماند. به این صورت آنگلا مرکل اولین صدراعظم زن در کشور آلمان معرفی شد

زندگی نامه جوزف بايدن

زندگی نامه جوزف بايدن

زندگی نامه جوزف بايدن

جوزف بايدن متولد 20 نوامبر 1942، سناتور ارشد ايالات متحده آمريكا از ايالت دلاوار است.او يكي از اعضاي حزب دمكرات آمريكا محسوب مي‌شود و اكنون نيز در حال سپري كردن ششمين دوره سناتوري خود است.

جوزف بايدن كه به اختصار جو بايدن ناميده مي‌شود، از نظر مدت عضويت در سناي آمريكا در ميان دمكرات‌ها مقام چهارم را دارد. بايدن همچنين طولاني‌ترين دوره نمايندگي از ايالت دلاوار را در سنا داشته است.او همچنين در صد و دهمين دوره كنگره آمريكا (نامي است كه به طور مشترك بر مجلس سنا و نمايندگان آمريكا اطلاق مي‌شود) رياست كميته روابط خارجي را عهده دار است.

بايدن در گذشته نيز در اين مقام خدمت كرده است. اين سناتور كهنه كار آمريكايي پيشتر نيز در مقام رئيس كميته قضايي سناي آمريكا به انجام وظيفه پرداخته است.

او در مقام كانديداي حزب دمكرات آمريكا نيز در رقابت‌هاي مقدماتي اين حزب براي شركت در انتخابات رياست جمهوري حضور يافته بود، اما پس از برگزاري انتخابات مقدماتي در آيوا از كانديداتوري انصراف داد.

در 22 اوت 2008 نيز خبرگزاري‌ها اعلام كردند كه باراك اوباما كانديداي دمكرات‌ها براي شركت در انتخابات رياست جمهوري آمريكا جو بايدن را به عنوان معاون خود در صورت پيروزي در انتخابات برگزيده است

زندگینامه امام موسی صدر

زندگینامه امام موسی صدر

زندگینامه: امام موسی صدر

 امام موسي صدر، در 14 خرداد 1307 هجري شمسي در شهر مقدس قم به‌دنيا آمد.پدر ايشان مرحوم آيت‌الله سيد صدرالدين صدر،  بود. امام صدر پس از اتمام مقدمات علوم حوزوي، در خرداد سال 1322 به حوزه علميه قم رفت و در كنار تحصيلات حوزوي، سال 1329 به عنوان اولين دانشجوي روحاني در رشته «حقوق در اقتصاد» به دانشگاه تهران وارد شد.

امام موسي صدر در اواخر سال 1338 و به دنبال توصيه‌هاي حضرات آيات بروجردي، حكيم و شيخ مرتضي آل ياسين، سرزمين مادري خود ايران را به سوي لبنان ترك كرد. اصلاح امور فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي جامعه شيعيان لبنان از يك‌سو، و استفاده از ظرفيت‌هاي منحصر به فرد لبنان براي نماياندن چهره عاقل، عادل، انسان‌دوست و با زمان مكتب اهل‌بيت به جهانيان از سوي ديگر، اهداف اصلي اين هجرت را تشكيل مي‌داد.

در پي دستگيري امام خميني و در اوايل تابستان 1342، امام صدر راهي اروپا و مصر شد، تا از طريق واتيكان و الازهر، شاه را براي آزادسازي امام تحت فشار قرار دهد. با آزادشدن امام در پايان اين سفر، آيت الله خويي تصريح كرد كه اين آزادي، بيش از هر چيز مرهون سفر آقاي صدر بوده‌است.

امام موسي صدر در بهار سال 1344 گروهي از جوانان مؤمن شيعه را به مصر اعزام كرد، تا در دوره‌اي شش‌ماهه، فنون نظامي را فرا گيرند. با بازگشت اين جوانان كه اولين كادرهاي مقاومت لبنان بودند، عمليات ايذايي مشترك رزمندگان فلسطيني  لبناني در شمال فلسطين اشغالي آغاز شد.

او در تابستان 1345 و پس از اجتماعات عظيم و چند روزه شيعيان لبنان در بيعت با ايشان، رسما از حكومت وقت درخواست كرد تا همانند ديگر طوايف آن كشور، مجلسي براي سازماندهي شيعه و پيگيري مسائل آن تاسيس شود. مجلس اعلاي اسلامي شيعیان كه اولين بخش از برنامه درازمدت امام صدر بود، در اول خرداد 1348 تاسيس، و خود آن بزرگوار با اجماع آرا به رياست آن انتخاب شد.

با تاسيس مجلس اعلاي اسلامي شيعیان، امام خميني در پاسخ برخي فضلاي مقيم نجف، امام صدر را اميد خود براي اداره حكومت پس از شاه ناميد.در شهريور 1351 و كمتر از 24 ساعت پس از اشغال 48 ساعته دو روستاي «قاناي جلي» و «جويا» به دست سربازان رژيم صهيونيستي، نشست فوق‌العاده مجلس اعلاي اسلامي شيعیان با حضور تمامي اعضا در روستاي جويا برگذار شد، و از همان روز اولين بذرهاي «مقاومت لبناني» توسط امام موسي صدر پاشيده شد.

در خرداد 1354 و به دنبال وقوع انفجاري در اردوگاه نظامي عين البنيه در كوههاي بقاع، كه به شهادت 27 تن از جوانان شيعه انجاميد، امام موسي صدر رسما ولادت «گروه‌های مقاومت لبنان» را اعلان كرد.

او در بهار سال 1357 لوسين ژرژ، نماينده روزنامه لوموند در بيروت را به نجف فرستاد، تا با انجام اولين مصاحبه بين‌المللي با امام خميني، افكار عمومي جهانيان را با انقلاب اسلامي ايران آشنا كند.

امام موسي صدر در ديدارهاي مكرر سال 1357 خود با رهبران سوريه، عربستان سعودي و برخي ديگر از كشورهاي جهان عرب، اهميت انقلاب اسلامي ايران، پيروزي قريب الوقوع آن و ضرورت همپيماني آنان با اين انقلاب را به آنها گوشزد كرد. او در شهريور 1357 و يك هفته پيش از ربودن شدن خود، با انتشارمقاله «نداي پيامبران» در روزنامه لوموند، امام خميني را به عنوان تنها رهبر انقلاب اسلامي ايران معرفي كرد.

امام موسي صدر در 3 شهريور سال 1357 و در آخرين مرحله از سفر دوره‌اي خود به كشورهاي عربي، بنا بر دعوت رسمي معمر قذافي وارد ليبي شد و در روز 9 شهريور ربوده گرديد. در اين ميان قرائن متعددي حكايت از آن دارند كه امام موسي صدر همچنان در قيد حيات بوده و چون برخي ديگر از علماي اسلامي، شرايط زندان حبس ابد را مي گذراند.

آخرين خبري كه در 13 ارديبهشت 1380 توسط سايت «جبهه نجات ملي ليبي» روي اينترنت منتشر شد، مدعي آن است كه امام موسي صدر در اواخر سال 1376 توسط برخي زندانيان زندان ابوسليم شهر طرابلس مشاهده شده است.

 منبع : سایت همشهری آنلاین

زندگينامه ال چه گوارا

زندگينامه ال چه گوارا

 زندگينامه: ال چه گوارا (1928-1967)

"ال چه هستم و زنده‌ام بيش از مرده‌ام ارزش دارد."

اين كلماتي بودند كه چه گوارا در روز پيش از اعدامش عليه نظامياني كه وي را دستگير كرده بودند، به كار برد.آن چريك  دربند در آن لحظات نمي‌توانست اين تصور را از ذهن بگذراند كه پس از مرگ بدل به يك افسانه خواهد شد. در مخيله‌اش حتي نمي‌گنجيد كه صنايع كشور‌هاي سرمايه دار از افسانه وي اسطوره خواهند ساخت.

تنها يك سال پس از كشته شدن چه گوارا، دانشجويان آمريكايي و اروپايي تصوير وي را كه به پرچم‌ها الصاق شده بود، به نشانه اعترض در فضاي دانشگاهي كشور‌هاي غربي به هوا بلند كردند. تصاوير وي از سوي ميليون‌ها نقر به چاپ مي‌رسيد. اسطوره چه ديگر در سراسر جهان قابل فروش بود.

ال چه گوارا كودكي بود ضعيف و رنجور كه از بيماري آسم رنج مي‌برد. او به دليل ابتلا به اين بيماري به جاي مدرسه رفتن در خانه كنار مادرش ماند. در واقع معلم اصلي سال‌هاي اوليه اموزش ال چه مادرش بود. زماني نيز كه به دانشگاه راه يافت، هنوز به سياست بي علاقه بود. در واقع ارنستو ال چه گوارا در ابتدا و در لباس يك توريست معمولي بدون آنكه علاقه و درك خاصي از مسائل سياسي داشته باشد در سراسر آمريكاي لاتين به سير و سياحت پرداخت.

گشت و گذار در ميان قبايل سرخپوست شمال آرژانتين نقطه آغاز سفري بود كه او را از نظر شخصيتي دگرگون مي‌ساخت. اين دانشجوي رشته پزشكي پس از بازگشت از سفر خود به كشور‌هاي شيلي، پرو، كلمبيا، ونزوئلا و ميامي در ايالات متحده در يادداشت‌هايش نوشت: حس مي‌كنم بوي خاك و خون دشمنم مرگ، به مشامم مي‌رسد.

در سال 1953 ال چه به مكزيك رفت و در آنجا با يكي از همراهان ماركسيستش هيلدا گادئا آشنا شد. هيلدا گادئا فردي است كه بعدها ال چه را به نيكو لوپس انقلابي مكزيكي معرفي كرد و اين يكي نيز وي را با فيدل كاسترو آشنا كرد. پس از كودتاي سيا (سازمان اطلاعات مركزي آمريكا) در مكزيك، ال چه به نهضت مقاومت مكزيك پيوست.

در مزرعه‌اي واقع در خاليسكو ال چه براي اولين بار توسط سرهنگ آلبرتو بايو آموزش‌هاي چريكي ديد.ال چه در مزرعه خاليسكو استعداد‌هاي نهفته خود در زمينه آموزش‌هاي نظامي را به نمايش گذاشت. در سال 1956 و زماني كه ال چه به همراه فيدل كاسترو و با كشتي گرانما پا به كوبا گذاشت، ديگر يكي از رهبراني بود كه براي سرنگوني ديكتاتور كوبا باتيستا برگزيده شده بودند.

از آن زمان به بعد در تاريخ از ال چه به عنوان مرد مورد اعتماد كاسترو ياد مي‌شود. نتيجه اين اعتماد سپردن فرماندهي نيرو‌هاي انقلابي به ال چه در نبرد سانتا كلارا بود. در نبرد سانتا كلارا پيروزي قطعي براي انقلابيون كوبايي رقم خورد. پس از پروزي انقلاب كوبا ال چه مدتي را به عنوان يك سياستمدار و در مقام رييس زندان لاكابانيا در هاوانا پايتخت كوبا انجام وظيفه مي‌كرد.

ال چه در كوبا و در لباس سياتمدار كوتاه مدتي دوام آورد و در سن 35 سالگي اين كشور، زن و فرزندان و مقام سياسي خويش را براي رسيدن به هدفي بزرگتر ترك كرد: انقلاب در سراسر قاره آمريكاي جنوبي.

ال چه اما نتوانست به اهداف خود در رهبري يك انقلاب سراسري در آمريكاي لاتين برسد. در سال 1967 توسط كماندوهاي بوليويايي كه در آمريكا تعليم ديده بودند، دستگير و سپس توسط آن‌ها اعدام شد.

ال چه در حالي كه در برابر جوخه آتش قرار گرفته بود و مي‌دانست ديگر آخرين لحظه عمر فرا رسيده خطاب به سربازاني كه لوله تفنگ‌هايشان را برابرش گرفته بودند، گفت: حواستان را خوب جمع كنيد و خوب نشانه گيري كنيد كه داريد يك مرد را مي‌كشيد. اين كلمات آخرين كلماتي بودند كه 9 اكتبر 1967 از دهان ال چه گوارا خارج شدند.

منبع: ال موندو ُ به نقل از همشهری آنلاین

مصاحبه با دختر چگوارا - آلیدا

مصاحبه با دختر چگوارا - آلیدا

مصاحبه با دختر چگوارا

آلیدا در آستانه 47سالگی است  

 اولين بار كي متوجه شديد فرزند چه‌گوارا هستيد؟

آليدا: ما در دامان زني رشد مي‌كرديم كه پدرم به او علاقه زيادي داشت. او به ما كمك كرد كه بفهميم پدرمان چه كسي بود. مثل بقيه بچه‌هاي كوبايي آموزش ديديم و بچه‌هاي كوبايي هم كه مي‌دانيد، اول از همه با «چه» آشنا مي‌شوند.

يعني آشنايي‌تان با «چه‌گوارا» تفاوتي با ساير بچه‌هاي كوبايي نداشت؟

آليدا: از يك جهت فرق مي‌كرد، قسمتي از اين آشنايي هم به رابطه با مادرمان بر مي‌گردد.

كاميلو: و همين‌طور به واسطه تعدادي از دوستان پدرم كه بعدها خاطرات‌شان را براي ما تعريف كردند.

 خودتان چي؟ شخصا خاطره روشني از پدر داريد؟

كاميلو: نه.

آليدا: من دو تا دارم.

 مي‌شود تعريف كنيد.

آليدا: يكي‌شان مربوط به زماني است كه 4 سال و نيم سال بيشتر نداشتم كه در اتاق پدر و مادرم بودم و پدرم لباس نظامي بر تن داشت. مادر، برادر كوچكم را بغل كرده بود. پدر سر نوزاد را آرام نوازش مي‌كرد و من از آن پايين به اين صحنه نگاه مي‌كردم. الان هم آن منظره را به وضوح به ياد مي‌آورم. او احساس خاصي نسبت به كودكان داشت.

خاطره دوم مربوط به زماني مي‌شود كه پدرم بعد از 8ماه، تازه از كنگو برگشته بود (چه‌گوارا در 1965 براي مبارزه از كوبا به كنگو رفت). او قبل از رفتن، رسما از ملت كوبا خداحافظي كرده بود و نمي‌خواست دوباره به كوبا بيايد.

ولي كشورهاي آفريقايي و همين‌طور فيدل از او خواستند كه برگردد. به همين خاطر پدرم مخفيانه به كوبا برگشت؛ طوري كه غير از مادرم، فقط فيدل و چند نفري از رهبران انقلاب از آمدنش خبر داشتند.

من شبي را به ياد مي‌آورم كه او براي رفتن به بوليوي، تغيير قيافه داده بود و آمده بود كه با ما خداحافظي كند. اين در واقع آخرين ديدار ما بود.

آن شب بعد از شام، من زمين خوردم و سرم زخمي شد. به من گفته بودند كه اين مرد از دوستان پدرم است اما وقتي زمين خوردم، طوري مرا بغل كرد كه بعدا به مادرم گفتم فكر كنم اين مرد خيلي مرا دوست دارد.

نمي‌دانستم پدرم است اما احساس كردم دوستم دارد. اين خاطره هميشه با من است چون به شكلي به من مي‌گويد كه پدرم مرا دوست داشت.

 فرزند چه‌گوارا بودن چقدر برايتان سخت بوده است؟

كاميلو: ما يك زندگي عادي داشتيم. فقط وقتي بچه بوديم، كارهايي براي حفظ امنيت ما انجام مي‌شد.

آليدا: براي من، فرزند چه بودن هيچ‌وقت سخت نبوده است. از كودكي مردم به من لطف داشتند و من هم نسبت به آنها احساس تعهد مي‌كردم. اين باعث مي‌شد سعي كنم بهتر و شايسته‌تر باشم.

مردم كوبا چيزي به ما مي‌دادند كه در مقابلش كاري نكرده بوديم و بنابراين فكر مي‌كردم بايد اينها را جبران كنم. كوبايي‌ها در برخورد با ما 2 دسته بودند؛ آنهايي كه ما را فرزندان «چه» مي‌دانستند و فكر مي‌كردند چون پدرمان زنده نيست، بايد خيلي مراقب و مواظب ما باشند و دسته دوم آنهايي كه ما را فرزندان كوبا مي‌‌دانستند و با ما مثل مردم عادي كوبا رفتار مي‌كردند.

 

وقتي كاميلو بچه بود، نسبت به من فشارهاي بيشتري را تحمل مي‌كرد. (مي‌خندد) چون به عنوان پسر «چه» بايد از شخصيت‌اش دفاع مي‌كرد.

درست است كه من هم فرزند «چه» هستم اما بيشتر «خودم» هستم. من بيشتر حرف مي‌زنم، راحت‌تر از خودم دفاع مي‌كنم و اينها همه براي «كاميلو» سخت‌تر است. براي ما فرزند چه گوارا بودن مهم نيست؛ مهم اين است كه بتوانيم فرزند خوبي براي ملتي باشيم كه ما را پرورش داد.

 منظور ما هم از دشواري‌هاي فرزند چه بودن همين است. هيچ‌وقت احساس نكرديد جواب دادن به اين محبت‌ها يا برآورده كردن اين انتظارات سخت است؟ يا احساس نكرديد چون فرزند چه گوارا هستيد، بايد طور خاصي رفتار كنيد كه شايسته نام پدرتان باشد؟

آليدا: براي من سخت نبوده چون مي‌خواستم خودم را به صورت شايسته‌اي به مردم معرفي كنم و توانستم.

كاميلو: من نمي‌خواهم كپي كس ديگري باشم. خيلي از شخصيت‌هاي مهم هستند كه فرزندان‌شان هيچ شباهتي به خودشان نداشتند و راهشان را ادامه ندادند اما چه، جريان زندگي ما و خيلي از جوانان هم‌نسل ما را مشخص كرد و براي من هم فرزند روحي و فكري «چه» بودن، مهم‌تر از فرزند طبيعي او بودن است.

 ولي گفتيد كه پدرتان، راه و مسير زندگي شما و خيلي‌هاي ديگر را معلوم كرده‌‌است. اين چيزي از آزادي‌تان كم نكرده؟

كاميلو: ما ميان ملتي بزرگ شديم كه «چه»، راه را نشانشان داده بود. مبارزه‌ها، عدالت‌خواهي‌ها و زندگي «چه»، سمبلي براي كل دنيا بود.

 يعني مي‌خواهيد بگوييد فرزند «چه» بودن و فرزند «چه» نبودن، هيچ تفاوتي برايتان نداشته؟ هيچ‌وقت نگفتيد كه چه خوب كه فرزند چه‌گوارا هستيد يا برعكس كاش فرزند يك آدم معمولي بوديد؟

آليدا: فرزند «چه» بودن، هميشه تعهدي را نسبت به ملت با خودش به‌همراه مي‌آورد. وقتي كسي را دوست داري، براي خوشحال و راضي بودنش هر كاري مي‌كني. اگر من پدر يا مادرم را دوست دارم... دلم مي‌خواهد مادرم كه زنده است، از بودن من به خودش ببالد. اين باعث مي‌شود كه در جامعه، رفتار و اخلاقي را پيش بگيرم كه مردم بپسندند. از اين لحاظ، فرزند «چه» بودن يا فرزند...

كاميلو: مانوئل سانچز (مي‌خندد، از اسمي كه تصادفا ساخته، حسابي راضي است).

آليدا: (مي‌خندد) مثلا مانوئل سانچز بودن. فرقي نمي‌كند. ما از اينكه فرزند چنين شخصيت بزرگي هستيم، به خودمان مي‌باليم، به اين پدر عشق مي‌ورزيم، به اين پدر احترام مي‌گذاريم و سعي مي‌كنيم فرزندان شايسته‌اي برايش باشيم كه به نظرم يعني انقلابي بودن، همگام با انقلاب بودن، مبارزه عليه هر بي‌عدالتي‌اي در هر جاي دنيا و همه اينها در يك كلمه خلاصه مي‌شود؛ انسان بودن به معني واقعي كلمه.

 و به نظرتان موفق بوده‌ايد؟

آليدا: ما آدم‌هاي خاصي نيستيم، اهل كوباييم. كاميلو در جريانات نيكاراگوئه حضور داشته، من در آنگولا و نيكاراگوئه بوده‌ام و آن يكي برادرم – ارنستو – در آنگولا بوده و سليا – خواهرم – تا به حال فعاليت بين‌المللي نداشته اما در موقع نياز آماده است. خوزه مارتينز (نظريه‌پرداز) يك بار گفته كه براي كوبايي‌ها، از ريو براوو (مرز آمريكا و مكزيك) به پايين، وطن است و بعدها گفت ميهن تمام بشريت است.

 چه‌گوارايي كه شما مي‌شناسيد، چه فرقي با چه‌گوارايي كه بقيه مي‌شناسند دارد؟ اصلا فرقي مي‌كند؟

آليدا: بله، چون خيلي‌ها درباره او عميقا مطالعه نكرده‌اند و فقط قسمتي از شخصيت او را مي‌شناسند كه آن هم گاهي خيلي دستكاري مي‌شود. متاسفانه، هنوز او را آن‌طور كه ما دوست داريم نمي‌شناسند.

  خب، اگر شما بخواهيد نكته تازه‌اي به آن شخصيت اسطوره‌اي اضافه كنيد كه ملموس‌تر شود، چه چيزي اضافه مي‌كنيد؟

آليدا: چه‌گوارا از 17سالگي خاطره‌نويسي كرده است. اينها به همراه كتاب‌هاي ديگرش چيزهايي است كه مي‌توانيد براي شناختن او بخوانيد.

 فيلم «خاطرات موتورسيكلت» را ديده‌ايد؟

هر دو: بله.

 در آن فيلم، تصويري از چه‌گواراي جوان نشان داده شد كه در مقايسه با قالب‌هاي روي ديوار يا عكس‌هاي روي تي‌شرت، خيلي واقعي‌تر است؛ يعني مثلا آدمي است كه شيطنت مي‌كند، عاشق مي‌شود و خلاصه جواني مي‌كند. بين اين دو تصوير، شما كدام را ترجيح مي‌‌دهيد؟

كاميلو: «چه» يك مرد بوده و به عنوان يك مرد، زندگي خودش را داشت. اگر اين مراحل را طي نمي‌كرد، به آن پختگي نمي‌رسيد. مي‌بايست كودكي مي‌‌كرد، مي‌بايست جواني مي‌كرد و در اين سير، خيلي چيزها ياد مي‌گرفت. وقتي از همان سفر آمريكاي لاتين برگشت، گفت من ديگر آن كسي كه از اينجا بيرون رفت، نيستم. آن سفر و اتفاقات‌اش او را به يك انقلابي تبديل كرد. يك انقلابي بايد عاشق بشود، بايد عشق را در وجودش احساس كند. «چه» خدا نبود ولي انسان خاصي بود.

 يعني اين فيلم را تصوير درستي از چه‌گوارا مي‌دانيد؟

كاميلو: چه‌گواراي جوان البته، نه انقلابي.

آليدا: ولي فيلم نكته مهمي هم براي جوانان دارد. چون جواني را نشان مي‌دهد كه با واقعيت بزرگ مي‌شود و آن را مي‌شناسد و بقيه عمرش را صرف مبارزه با اين واقعيت ناخوشايند مي‌كند.

 سؤال آخر كمي كليشه‌اي است اما لطفا شما كليشه‌اي جواب ندهيد. چه‌‌گوارا را به عنوان يك انقلابي مي‌شناسند. اگر امروز بود چه مي‌كرد؟ به نظرتان جايگاه يك انقلابي در دنياي امروز كجاست؟

آليدا: كسي نمي‌تواند جاي كس ديگري جواب بدهد اما با شناختي كه ما از اين شخصيت‌ داريم؛ اينكه با همه جواني‌اش عليه اختلافات طبقاتي مبارزه مي‌كند، در كوبا مي‌جنگد، انقلاب را به پيروزي مي‌رساند و سعي مي‌كند جامعه كوبا را تغيير بدهد، به كنگو مي‌رود و در آنجا مي‌‌جنگد، به آمريكاي لاتين برمي‌گردد، در بوليوي مي‌جنگد و به خاطر آرمان‌هايش مي‌ميرد؛ اگر زنده مي‌بود، لابد در جاي ديگري از آمريكاي لاتين به مبارزه‌اش ادامه مي‌داد يا جاي ديگري از دنيا. ولي از مبارزه دست نمي‌كشيد چون متاسفانه، چيزهايي كه «چه» برايشان مي‌جنگيد، هنوز در دنيا باقي است. او انقلابي بود و اگر مي‌ماند انقلابي مي‌ماند.

انقلاب يك شغل تمام‌وقت است

چه از آليدا(همسرش)  پرسيد: اينجا چه كار مي‌كني؟ آليدا گفت: خوابم نمي‌برد. چه گفت: دارم مي‌روم به كابايگوان حمله كنم، مي‌خواهي بيايي؟ آليدا جواب داد: البته و پريد پشت جيپ. آليدا با لبخندي شيطنت‌آميز گفت: و از آن لحظه به بعد،‌ هرگز از او جدا نشدم و نگذاشتم از جلوي چشمم دور شود.»

اين، ماجراي آشنايي چه‌گوارا با همسرش آليدا مارچ است. آليدا، البته دومين همسر چه بود. چه، وقتي كه تصميم گرفت به گروه انقلابي فيدل بپيوندد، با همسر اولش (ايلدا گادئا) صحبت كرده بود و براي پايان دادن زندگي‌ مشترك‌شان توافق كرده بودند. كل دوره آشنايي و زندگي مشترك چه و ايلدا 2 سال بيشتر طول نكشيد.

 جولاي 1953 بود كه ارنستو، سوار قطار شد و از بوينس‌آيرس به گواتمالا رفت كه رئيس‌جمهور انقلابي‌اش آربنز گوزمان را دوست داشت. هنوز او را ارنستو صدا مي‌زدند.

خداحافظي‌اش با والدين‌اش اين بود: «سرباز ديگري به سفر مي‌رود». در جريان همين سفر بود كه در بيمارستاني در گواتمالا، ارنستو با ايلدا گادئا – پرستار پرويي تبعيد شده – آشنا مي‌شود. هر دوي آنها عقايد انقلابي داشتند. دوستان ايلدا در جشن عروسي اين دو، به ارنستو «چه» لقب دادند كه معني مي‌داد «رفيق». 9 ماه بعد، دولت گوزمان با يك كودتاي آمريكايي سرنگون شد و ارنستو مجبور به فرار شد.

آنها به مكزيك رفتند. چه در خيابان‌ها عكاسي مي‌كرد و مدتي هم خبرنگار ورزشي خبرگزاري لايتنا بود. تولد دختر آنها، آليدا، مصادف شد با آشنايي چه با فيدل كاستروي تبعيدي. انقلاب، چه را صدا مي‌كرد.

2 سال بعد از خداحافظي چه و ايلدا، تماما به تعقيب و گريز در كوهستان‌هاي كوبا گذشت. چريك‌ها روز به روز قدرتمندتر مي‌شدند، دهقان‌ها بيشتر از آنها حمايت مي‌كردند و چه از پزشك تيم به مقام فرماندهي رسيده بود. تقريبا يك ماه پيش از پيروزي نهايي بود كه آليدا بي‌خوابي به سرش زد و همان ماجرايي كه اول مطلب خوانديد، پيش آمد. آليدا، يكي از زنان چريك بود كه معمولا دامني سياه و بلند مي‌پوشيد تا اسلحه‌اش را زير آن پنهان كند.

او قبلا معلم بود و حالا يكي از رهبران محلي شده بود. رابطه اين دو، خيلي سريع از داشتن آرمان مشترك به علايق مشترك رسيد و 5 ماه بعد، چريك‌ها كه حالا انقلابيوني پيروز بودند، جشن ازدواج چه را در هاوانا برگزار كردند. شاهدهاي ازدواج فيدل، برادرش رائول و آميخيراس – رئيس پليس جديد كوبا – بودند.

چه، با لباس نظامي در جشن عروسي شركت كرده بود. يك گزارشگر آمريكايي از اين مجلس نوشت: «فرمانده گوارا به بازيگري شباهت داشت كه صحنه را اشتباهي آمده است».

زندگي چه و آليدا، هيچ‌وقت مثل زندگي‌هاي عادي نبود. اين دو خيلي كم همديگر را مي‌ديدند و آن هم وقتي بود كه براي كار داوطلبانه، به صورت خانوادگي مي‌رفتند. چه مي‌گفت: «انقلاب يك شغل تمام وقت است».

 وقتي آليدا – اولين دختر چه و آليدا – متولد شد، چه در چين بود و وقتي دومين پسرش ارنستو به دنيا آمد، چه بين قاهره و الجزيره در پرواز بود. آنها يك پسر- كاميلو- و يك دختر ديگر به نام سليا هم داشتند.

تنها استراحت چه تا آوريل 1965 (وقتي كه كوبا را مخفيانه ترك كرد)، آمدن به خانه و در آغوش گرفتن همين 4 فرزند بود؛ «حتي چه نمي‌توانست هميشه در زندگي‌اش چه باشد. او هم گاهي خسته مي‌شد، گاهي به خانه برمي‌گشت و فقط مي‌خواست با بچه‌هايش تنها باشد».

به نقل از همشهری آنلاین

زندگینامه آصف علی زرداری

زندگینامه آصف علی زرداری

زندگینامه: آصف علی زرداری

 آصف علی زرداری متولد 21 جولای 1956 سیاستمدار پاکستانی و همسر بی‌نظیر بوتو نخست وزیر فقید پاکستان است.

آصف علي زرداري  متولد استان جنوبي سند و فرزند يك خانواده زمين دار است. وي در رشته تجارت، اقتصاد و بازرگانی تحصیل كرده و فارغ التحصیل دانشگاه لندن است. وی در 18 دسامبر 1987 با بی نظیر بوتو ازدواج کرد و حاصل زندگی مشترک آنها 3 فرزند به نام‌های بیلاوال، بختاور و آصفه است.

آصف علی زرداری از اعضای برجسته طایفه زرداری است. وی همچنین در زمان نخست‌وزیری همسرش سمت وزیر سرمایه‌داری پاكستان را بر عهده داشت. وي پس از ترور خانم بوتو معاونت رهبری حزب مردم پاکستان را بر عهده گرفت.

وی پس از کشته شدن همسرش رهبری حزب مردم را به عهده گرفت و به این ترتیب توانست از همدردی‌ای که مردم با وی در خصوص همسرش داشتند، استفاده کند و قدرت و نفوذ خود را گسترش دهد.

زرداری در کشمکشی که با رقبای خود و از جمله نوازشریف، رهبر حزب مسلم لیگ شاخه نواز و نخست وزیر سابق پاکستان داشت، توانست گوی رقابت را از وی و قضات طرفدارش برباید و در سال 2008 رئیس جمهور پاکستان شود.

وي که دارای ثروت قابل توجهی دارد، شیعه مذهب است و با اتهاماتی در خصوص فساد مالی روبرو بوده‌است. زرداری به اتهام فساد مالی سال‌ها در زندان به سر برده و آخرین دوره محکومیت وی 8 سال بوده و تا سال 2004 به طول انجامید.

وی پس از یک دوره تبعید با عفو عمومی پرويزمشرف پس از گفت‌وگو با بی نظیر بوتو، بخشیده شد.

زرداری همچنین یک بار هم درپی انحلال دولت بی نظیر بوتو، در شب چهار نوامبر 1996 به دستور فرماندار پنجاب دستگیر شد، اتهام وی قتل میرمرتضی بوتو، برادر بی نظیر بوتو و همچنین عدول از قوانین دولتی بود.

او در دهه 1990 در كابينه دومي كه همسرش تشكيل داد در راس يكي از وزارتخانه‌ها قرار گرفت. زرداري همچنين تا سال 1999 عضو سناي پاكستان بود. اما از زماني كه زرداري متهم به گرفتن پورسانت از معاملات دولتي شد، وي را آقاي ده درصد ناميدند.

اگر چه زرداري همواره اتهامات مطروحه عليه خود را رد مي‌كرد و در دادگاه نيز گناهكاريش اثبات نشده بود  طي دوران فعاليت سياسي خويش، به اتهام فساد مالي و قتل به زندان رفت و 11 سال را در حبس سپري كرد. او در سال 2004 با سپردن وثيقه از زندان آزاد شد.

برخي از پزشكان پيش از برگزاري انتخابات رياست جمهوري پاكستان ادعا مي‌كردند كه زرداري از افسردگي ناشي از شكنجه در دوران زندان رنج مي‌برد اما حزب مردم با رد اين ادعا، زرداري را به عنوان كانديداي خود براي تصدي مقام رياست جمهوري پاكستان برگزيد.

زرداري در نهايت در روز 6 سپتامبر 2008 از سوي پارلمان و چهار مجلس استاني به عنوان رئيس جمهور پاكستان انتخاب شد

زندگی نامه محمد سوهارتو

زندگی نامه محمد سوهارتو

زندگی نامه محمد سوهارتو

محمد سوهارتو در ماه ژوئن 1921 در جزيره جاوا در اندونزی متولد شد.

او  در سال 1965 پس از كودتايي كه گفته مي‌شد توسط كمونيست‌ها به ثمر رسيده است، در اندونزی به قدرت رسيد.

سوهارتو سرانجام در ماه مارس 1967 جايگزين سوكارنو شد. طي دهه‌هاي 1970 و 1980 ميلادي و پس از اجراي برنامه‌هاي مدرنيزاسيون، استاندارد‌هاي زندگي در اندونزي بالا رفت.

در سال 1975 ارتش اندونزي تيمور شرقي را به تصرف خود در آورد. در دهه 1990 ميلادي بحران اقتصادي در آسيا بر اقتصاد اندونزي نيز تاثير گذاشت.

سوهارتو در سال 1998 به دليل افزايش بي سابقه قيمت‌ها و ناراضايي عمومي مجبور به كناره گيري از قدرت شد.

در سال 2000 نيز قضات دادگاه اعلام كردند كه سوهارتو به دليل وضعيت نامساعد جسماني نمي‌تواند در دادگاهي كه قرار است اتهامات مالي وي را مورد رسيدگي قرار دهد، حاضر شود.

خبرگزاری‌ها روز یکشنبه 27 ژانویه 2008خبر مرگ وی را مخابره کردند

زندگی نامه جلال طالبانی

زندگی نامه جلال طالبانی

جلال طالبانی در سال ۱۹۳۳ در روستای کلان در دامنه کوه کوسرت كشور عراق به دنیا آمد. وي دوران کودکی خود را در همان روستا سپری کرد و پس از آن که پدر وی به‌عنوان مرشد تکیه طالبانی در شهر کویسنجق برگزیده شد، خانواده وی به شهر نقل مکان کردند.وی از اوايل دهه 1950، به عنوان عضو بنيانگذار اتحاديه دانشجويان وابسته به حزب دموکرات کردستان وارد فعاليت‌های سياسی شد و در سال‌های بعدی، به مقام عضو ارشد حزب ارتقا يافت.

او در سال 1961 در قيام عليه حکومت عبدالکريم قاسم، رييس جمهوری وقت عراق، شرکت کرد و پس از سرنگون شدن قاسم، عضو هياتي شد كه برای مذاکره با رييس جمهوری عراق انتخاب شده بود (سال 1963).

جلال طالبانی بعدها به همراه جمعي ديگر اتحاد ميهنی کردستان را تاسيس کردند.جلال طالبانی از جمله چهره‌هاي سياسي عراق است که در خلال 4 دهه گذشته در صحنه سياسی عراق مطرح بوده است.در ماه مه ۱۹۹۲، در کردستان عراق انتخابات محلی برگزار شد و حزب میهنی 42.2 درصد آراء را کسب کرد و با توجه به اینکه هیچکدام از دو حزب اکثریت آرا به دست نیاوردند توافق شد که منطقه به دو بخش مساوی تقسیم شده و هر کدام به اداره بخشی از آن بپردازند.

اما با اين همه جنگ داخلی شدیدی بین دو حزب در ۱۹۹۴ به وجود آمد.پس از برگزاری چند نشست بین اعضای ارشد دو حزب، سرانجام در سال ۱۹۹۸ توافقنامه صلحی بین رهبران دو حزب – مسعود بارزانی و جلال طالبانی – به امضا رسید.

او در ششم آوريل 2005 به عنوان هفتمين رئيس جمهور عراق انتخاب شدطالبانی نخستین رئیس جمهوری عراق است كه پس از عبدالرحمن عارف در سال ۱۹۶۶ از ایران دیدار کرد .

بشار اسد

زندگی نامه بشار اسد

بشار اسد

بشار اسد سومین فرزند حافظ اسد در ۱۱ سپتامبر سال ۱۹۵۶ در سوريه به دنيا آمد. وي در رشته چشم پزشکی در دمشق و لندن تحصیل کرده‌است.حافظ اسد از سال‌ها پيش از مرگ خود، پسر بزرگش، باصل اسد را برای جانشينی خويش تعليم داده بود، اما يک سانحه رانندگی مشکوک در سال ۱۹۹۴ جان او را گرفت و پسر دوم خاندان اسد، بشار اسد که تا آن زمان علاقه چندانی به سياست نشان نمی‌داد و در لندن در حال تحصيلات پزشکی با تخصص چشم  پزشکی بود، به صحنه سياست کشانده  شد.

در سال ۲۰۰۰ بشار اسد به عنوان تنها کانديدای رياست جمهوری سوریه به جانشينی پدرش حافظ اسد انتخاب شد. وی در اين انتخابات ۹۷ درصد آرا را به دست آورد.بشار اسد در سال 2007 هفت سال ديگر براي رياست جمهوری سوريه انتخاب شد. وي در آن سال در همه پرسی، ۱۱ ميليون رای مثبت آورد و فقط حدود ۲۰ هزار نفر با ادامه رياست جمهوری وی مخالفت کردند.بشار اسد نماينده حزب حاکم (البعث) است که از حاکميت سوريه را در دست دارد.حافظ اسد، پدر بشار اسد تا سال ۲۰۰۰ ميلادی که درگذشت، حکمران سوريه بود

زندگي نامه خالد مشعل

زندگي نامه خالد مشعل

خالد مشعل در سال ۱۹۵۶ در روستای سلواد از شهرستان رام الله فلسطین متولد شد.

وي تحصیلات ابتدائی خود را در سلواد و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاهی را در کویت به اتمام رساند. در سال ۱۹۶۷ به کویت رفت و تا زمان جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۰ در آنجا ماند.مشعل در همانجا رهبری جمعیت اسلامی فلسطینی را در دانشگاه کویت به عهده گرفت و در تأسیس ائتلاف جنبش اسلامی که با حرکت فتح در بدست گرفتن رهبری اتحادیه کل دانشجویان فلسطینی در کویت در رقابت بود، مشارکت کرد.وي دارای مدرک لیسانس در رشته فیزیک از دانشگاه کویت است و در سال ۱۹۸۱ ازدواج کرد و دارای 7 فرزند مي‌باشد. در طول اقامت خود در کویت علاوه بر خدمت به آرمان فلسطین به تدریس فیزیک نیز می‌پرداخت.خالد مشعل یکی از بنیانگذاران جنبش مقاومت اسلامی حماس به شمار می‌آید. از بدو تأسیس جنبش حماس عضو دفتر سیاسی آن بوده و در سال ۱۹۹۶ به عنوان رئیس این دفتر انتخاب شد.وي در ۲۵ سپتامبر ۱۹۹۷ در پایتخت اردن هدف عملیات تروریستی موساد قرار گرفت که این عملیات در پی تعقیب و دستگیری مأموران موساد توسط محافظ خالد مشعل به شکست انجامید. شیخ احمد یاسین هم در نتیجه شکست این عملیات آزاد شد.او سال ۲۰۰۴ پس از ترور عبدالعزیز رنتیسی، به عنوان رهبر حماس برگزیده شد. آوری دیچر رئیس سابق شاباک در گفت و گو با رادیو گلگلتز، اعلام کرد که اسرائیل در اولین فرصت ممکن خالد مشعل رهبر سیاسی جنبش حماس را ترور خواهد كرد

 

زندگی نامه کاندولیزا رایس

زندگی نامه کاندولیزا رایس

زندگی نامه کاندولیزا رایس وزیر امور خاجه سابق ایالت متحده آمریکا

دوره وزات از 26 ژانویه 2005 تا اول ژانویه ۲۰۰۹

دکترکاندولیزا رایس در26 ژانویه2005 به وزارت خارجه آمریکا منصوب شد قبل از آن نیز معاون رئیس جمهور در امور امنیت ملی و همچنین مشاور امنیتی رئیس جمهور از تاریخ ژانویه2001 بود در ژوئن 1999بعد از 6سال تصدی ریاست دانشگاه استنفوردکه مسئولیت سنگین بودجه و آموزش آکادمیک را نیز بر عهده داشت در زمان ریاست ایشان او با 5/1 میلیارد دلاربودجه سالیانه و برنامه آکادمیک پیچیده برای1400عضوهیت علمی و 14000دانشجو از موارد مدیریتی ایشان بود.

دکتر رایس استاد علوم سیاسی عضو هیت علمی دانشگاه استنفورد از سال 1981

دارنده دو عنوان عالی آموزشی را یکی  در سال 1984 جایزه والترجی گورس

Walter J. Gores ) (برای برتری آموزشی در سال 1993 دومین جایزه از روسای دانشگاه انسان و علوم برای برای آموزش طراز اول است.

در استفورد او عضو مرکز امنیت بین الملل و کنترل تسلیحاتی و همچنین عضو ارشد موسسه مطالعاتی درامور بین الملل و عضو افتخاری بنیاد هاور(رئیس جمهور دهه ی بیست میلادی آمریکا)بود.

کتابهای او شامل بود: اتحاد آلمان و دگرگونی اروپا در سال 1995 که با فیلیپ زلیکو (Philip zelikow) کتاب دیگری به نام نقطه عطف گورباچف در سال 1986 با الکساندر دالیان ((Alexander Dallin وکتاب پیمان مبهم : ارتش اتحاد جماهیر شوروی و چکسلواکی در سال 1984 همچنین مقالات زیادی در مورد سیاست خارجی و دفاعی شوروی و اروپای شرقی به نگارش در آورده است او بین سالهای 1992 تا 2000 سخنرانی های دامنه داری را در جاهای مختلف از جمله محل اقامت سفیر آمریکا در مسکو و در باشگاه کشور های مشترک منافع

و گردهمایی های ملی جمهوری خواهان انجام داده است.

از سال 1989 تا مارس 1991یعنی از اتحاد دو آلمان تا فروپاشی شوروی در دولت بوش پدر یکی از مقالات ارشددر امور شوروی و اروپای شرقی شورای امنیت ملی بود .در 1986 عضو بخش امور بین الملل شورای روابط خارجی و معاون ویژه رئیس ستاد مشترک فرماندهی را بر عهده داشت.

در سال 1997 در کمیته مشورتی فدرال جنسیتی که یکسان سازی آموزش نظامی رابر عهده شرکت داشت.

خانم رایس  عضو انجمن های مختلف است مانند سرپرست موسسه نشان ودرجه عضو موسسه شارل شواب و عضو بنیاد ویلیام و فلورا هیولت همچنین عضوشورای مشورتی بین الملل جی پی مورگان و عضو دانشگاه روتردام وعضو شورای مدیریت هماهنگی سانفراسیسکواست. دکتر رایس مشاوراعضای موسسه مرکز ابداعات نو وحامی مالی مر کز آموزشی پالو آلتو شرقی و منلو پارک شرقی کالیفرنیا است. او همچنین معاون رئیس جمهور در باشگاه دختران و پسران پنینسولا(Peninsula) را بر عهده دارد.

دکتر رایس قبل از این هم مشاور چندین موسسه و سازمان منجمله موسسه ترانس آمریکا، موسسه هیولت پاکارد و موسسه کارنیج و مو فوقات کارنیج در امور صلح بین الملل و موسسه رند و شورای ملی مطالعاتی شوروی واروپای شرقی همچنین  دراتحادیه مدنی مید پنینسولا و در KQEDو در هیت انتخاباتی عمومی سان فرانسیسکو بوده است.

دکتر رایس 14 نوامبر 1954 در بیر منگام در ایالت آلاباما متولد شد . او درجه لیسانس در رشته علوم سیاسی از دانشگاه دنور در سال 1974 فوق لیسانس خود را در سال 1975 در دانشگاه نوتردام و بالاخره Ph.Dاز دانشکده مطالعاتی بین المللی دانشگاه دنور در سال 1981 اخذ نمودند همکنون عضو آکادمی هنر وعلوم است دکتر رایس دارای دکترای افتخاری از کالح مور هانس در سال 1991 و در سال 1994از دانشگاه آلاباما در سال 1995 از دانشگاه نوتر دام در سال 2002 از دانشگاه دفاع ملی در سال 2003 از دانشکده حقوق کا لج می سی سی پی ودر سال 2004 از دانشگاه لویس ویلا و دانشگاه ایالتی میشیگان بالاخره در سال 2006 از کا لج بستون به این افتخار نائل آمده است او همکنون در واشنگتن اقامت دارد.

 مترجم حسین آجورلو

 

 

BIOGRAPHY

Condoleezza Rice
Secretary of State, 
Term of Appointment: 01/26/2005 to present

Dr. Condoleezza Rice became Secretary of State on January 26, 2005. Prior to this, she was the Assistant to the President for National Security Affairs, commonly referred to as the National Security Advisor, since January 2001.

In June 1999, she completed a 6-year tenure as Stanford University 's Provost, during which she was the institution's chief budget and academic officer. As Provost she was responsible for a $1.5 billion annual budget and the academic program involving 1,400 faculty members and 14,000 students.

As professor of political science, Dr. Rice has been on the Stanford faculty since 1981 and has won two of the highest teaching honors -- the 1984 Walter J. Gores Award for Excellence in Teaching and the 1993 School of Humanities and Sciences Dean's Award for Distinguished Teaching.

At Stanford, she has been a member of the Center for International Security and Arms Control, a Senior Fellow of the Institute for International Studies, and a Fellow (by courtesy) of the Hoover Institution. Her books include Germany Unified and Europe Transformed (1995) with Philip Zelikow, The Gorbachev Era (1986) with Alexander Dallin, and Uncertain Allegiance: The Soviet Union and the Czechoslovak Army (1984). She also has written numerous articles on Soviet and East European foreign and defense policy, and has addressed audiences in settings ranging from the U.S. Ambassador's Residence in Moscow to the Commonwealth Club to the 1992 and 2000 Republican National Conventions.

From 1989 through March 1991, the period of German reunification and the final days of the Soviet Union, she served in the Bush Administration as Director, and then Senior Director, of Soviet and East European Affairs in the National Security Council, and a Special Assistant to the President for National Security Affairs. In 1986, while an international affairs fellow of the Council on Foreign Relations, she served as Special Assistant to the Director of the Joint Chiefs of Staff. In 1997, she served on the Federal Advisory Committee on Gender -- Integrated Training in the Military.

She was a member of the boards of directors for the Chevron Corporation, the Charles Schwab Corporation, the William and Flora Hewlett Foundation, the University of Notre Dame, the International Advisory Council of J.P. Morgan and the San Francisco Symphony Board of Governors. She was a Founding Board member of the Center for a New Generation, an educational support fund for schools in East Palo Alto and East Menlo Park, California and was Vice President of the Boys and Girls Club of the Peninsula. In addition, her past board service has encompassed such organizations as Transamerica Corporation, Hewlett Packard, the Carnegie Corporation, Carnegie Endowment for International Peace, The Rand Corporation, the National Council for Soviet and East European Studies, the Mid-Peninsula Urban Coalition and KQED, public broadcasting for San Francisco.

Born November 14, 1954, in Birmingham, Alabama, she earned her bachelor's degree in political science, cum laude and Phi Beta Kappa, from the University of Denver in 1974; her master's from the University of Notre Dame in 1975; and her Ph.D. from the Graduate School of International Studies at the University of Denver in 1981. She is a Fellow of the American Academy of Arts and Sciences and has been awarded honorary doctorates from Morehouse College in 1991, the University of Alabama in 1994, the University of Notre Dame in 1995, the National Defense University in 2002, the Mississippi College School of Law in 2003, the University of Louisville and Michigan State University in 2004, and Boston College in 2006. She resides in Washington, DC

مارتین لوتر کینگ

مارتین لوتر کینگ

مارتین لوتر کینگ

او یکی از مشهورترین فعالان حقوق شهروندی سیاه‌پوستان آمریکا بود و موفق به دریافت جایزه نوبل شد. وی کشیش فرقه باپتیست بود و به عنوان یکی از نظریه‌پردازان بی‌خشونتی شناخته می‌شود. پس از آن که در 4 آوریل 1968 ترور شد بسیاری از مردم آمریکا از او به عنوان قهرمان و شهید تمجید کردند. تقریبا یک دهه و نیم پس از مرگش دولت آمریکا روز مرگش را تعطیل رسمی اعلام کرد.

مارتین لوتر کینگ (پسر) در 15 ژانویه 1929 در جورجیا ی آتلانتا متولد شد. نام پدرش نیز مارتین لوتر کینگ بود و مادرش آلبرتا ویلیامز کینگ نام داشت. لیسانس (مدرک کارشناسی) خود را در رشته جامعه‌شناسی از کالج مورهاوس (Morehouse College) دریافت کرد. درخواست وی برای ادامه تحصیل در مدرسه الهیات ییل (Yale Divinity School) پذیرفته نشد و به همین دلیل به چستر پنسیلوانیا رفت تا در مدرسه دین‌شناسی کروزر الهیات بخواند.

در سال 1951 مدرک کارشناسی خود را در رشته الهیات دریافت کرد. در سال 1955 با درجه دکترای دین شناسی نظام مند (Systematic Theology) از دانشگاه بوستون فارغ‌التحصیل شد.

در 18 ژوئن سال 1953 با کورتا اسکات ازدواج کرد و صاحب چهار فرزند شد:

• یولاندا دنیس (17 نوامبر 1955 – مونت‌گومری، آلاباما)

• مارتین لوتر III 23) اکتبر 1957 – مونت‌گومری، آلاباما)

• دکستر اسکات (30 ژانویه 19961 – جورجیا، آتالانتا)

• برنیکا آلبرتین (28 مارچ 1963 – جورجیا، آتالانتا)

همه بچه‌ها در یک موضوع مشترک بودند، راه پدر را به عنوان فعال حقوق شهروندی ادامه دادند.

 

فعالیت‌های حقوق شهروندی

در سال 1954 کینگ کشیش کلیسای باپتیست خیابان دکستور در مونتگومری آلاباما شد و در سال 1955 یکی از رهبران تحریم اتوبوس‌های مونت‌گومری بود. جریان تحریم از حرکت روزا پارک آغاز شد که جای خود را در اتوبوس به یک سفیدپوست نداد. طبق قوانین ایالتی آلاباما اتوبوس‌های شهری خطی برای جدا کردن محل نشستن سیاهان و سپیدپوستان داشتند که راننده می‌توانست جای آن را عوض کند. وقتی اتوبوس شلوغ شد، راننده از روزا پارک خواست تا به قسمت جلوی اتوبوس برود تا جای خط مورد نظر را عوض کند، اما خانم پارک امتناع کرد. این امتناع به دستگیری روزا پارک در 1 دسامبر 1955 انجامید. در جلسات کلیسا به رهبری مارتین لوتر کینگ تحریم وسایل نقلیه عمومی پیشنهاد و تصویب شد. هدف تحریم ثابت شدن خط فاصل سیاهان و سپیدها در اتوبوس بود. تاثیر تحریم با توجه به تعداد عظیم کارگران و کارمندان سیاه‌پوست بسیار زیاد بود؛ چرا که خسارت مالی زیادی به شرکت‌های نقلیه عمومی وارد کرد. سیاهان با سازماندهی مناسب افراد دارای خودرو، بطور جمعی از خودروها استفاده می‌کردند (اصطلاحا به آن carpooling می‌گویند). حتی برخی از سپیدپوستان هم خودروهای خود را برای این کار اختصاص دادند. مقامات هم بیکار ننشستند و قانونی به شرکت‌های بیمه ها ابلاغ شد که خودروهای این اشخاص را بیمه نکنند. رانندگان تاکسی سیاه پوست حاضر شدند تحریم کنندگان را با تنها 10 سنت جابجا کنند (مبلغی تقریبا معادل قیمت بلیت اتوبوس). به همین دلیل قانونی به تصویب رسید که هیچ راننده‌ای حق ندارد مبلغی کمتر از 45 سنت از مسافران دریافت کند. تعداد زیادی از تحریم کنندگان پیاده به مقصد خود می‌رفتند و گاه دسته‌های بزرگ سیاهانی دیده می‌شد که با پای پیاده به سر کار خود می‌روند. برخی نیز از دوچرخه، موتورسیکلت و اسکیت برای رسیدن به مقصد استفاده می‌کردند. سازمان‌های زیادی در این تحریم و کمپین‌های حامی آن نقش‌آفرینی کردند، از آن جمله: کمیته سیاسی زنان، اتحادیه پیشرفت مونت‌گومری، کنگره برابری نژادی، کمیته اتحاد بی‌خشونتی و مردان مونت‌گومری. سپیدپوستان مخالف هم بیکار ننشستند و چندین بار حرکت‌های خشن انجام دادند. خانه مارتین لوتر کینگ و رالف آبرتانی با بمب مورد حمله قرار گرفت و تعداد زیادی از تحریم‌کنندگان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. تحریم پس از 381 روز با رای دیوان عالی قضایی آمریکا مبنی بر لغو قانون تبعیض علیه سیاهان به پایان رسید. این یک پیروزی بزرگ برای لوتر کینگ و روش بی‌خشونتی بود.

پس از این کمپین سیاسی کینگ در سال 1957 (SCLC : Southern Christian Leadership Conference) را بنیان نهاد. گروه در پی بکارگیری اقتدار اخلاقی و سازماندهی قدرت کلیساهای سیاه‌پوستان برای هدایت اعتراضات بی‌خشونت به منظور ایجاد اصلاحات در قوانین حقوق شهروندی بود. کینگ تا هنگام مرگ در این گروه فعالیت می‌کرد. البته گروه از سوی سیاهان جوان و رادیکال و همچنین سایر گروه‌های فعال مانند ( SNCC : Student Nonviolent Coordinating Committee) به رهبری جیمز فورمن مورد نقد قرار گرفت.

کینگ که از طرفداران نظریه بی‌خشونتی ماهاتما گاندی در هند بود، دریافته بود مبارزه بی‌خشونت علیه قوانین تبعیض آمیز جنوب (که با نام قوانین جیم کرو شناخته می‌شد) تحت پوشش مناسب رسانه‌ها قرار می‌گیرد. تجربه هم همین موضوع را ثابت کرد. رسانه‌ها تلاش سیاهان برای دستیابی به حقوق اولیه شهروندی مانند برابری و حق رأی را تحت پوشش گسترده خود قرار دادند و جنبش حقوق شهروندی تبدیل به خبر اول نشریات سیاسی آمریکا در اوائل دهه 1960 شد.

کینگ تعداد زیادی راه‌پیمایی و کمپین را برای دستیابی به حقوق اولیه شهروندی سیاهان مانند حق رأی و دستمزد برابر هدایت کرد. بسیاری از این حقوق با گذراندن لایحه حقوق شهروندی سال 1964 و لایحه حق رأی سال 1965 تصویب شد و وارد قانون اساسی ایالات متحده گردید.

کینگ و (SCLC) اصول و روش‌های اعتراض بی‌خشونت را در شهرهای مختلف اجرا کردند؛ گرچه برخی از آنها به خشونت کشیده شد ولی در مجموع شیوه کار آنها تأثیرگذار و موفقیت‌آمیز بود. مهم‌ترین اعتراضات تحت رهبری کینگ و گروه عبارتند از: آلبانی در سال‌های 1961 و 62، بیرمینگام در تابستان 1963 و سنت‌آگوستین فلوریدا در سال 1954. همچنین کینگ در دسامبر 1964 به همراه (SCLC) به نیروهای (SNCC) در سلما ی آلاباما برای همکاری با ثبت‌نام‌کنندگان رأی‌گیری پیوست.

 راه‌پیمایی واشینگتن

پس از آن SCLC و SNCC تلاش کردند تا راه‌پیمایی‌ای از سلما به مرکز ایالتی مونت‌گومری برای 25 مارچ 1965 سازماندهی کنند. تلاش اول در روز 7 مارچ به دلیل خشونت جمعیت انبوه مخالفین و پلیس علیه تظاهرات‌کنندگان متوقف شد. این روز با نام یکشنبه خونین شناخته می‌شود. یکشنبه خونین نقطه عطفی برای جلب حمایت عمومی برای جنبش حقوق شهروندی – مهمترین حرکت شکل گرفته براساس راهبرد (استراتژی) بی خشونتی کینگ تا آن زمان، بود. پخش تصاویر خشونت پلیس در آمریکا همدردی عمومی با تظاهرات را برانگیخت.

تلاش دوم در 9 مارچ پس از مذاکرات کینگ با مسؤولان شهر سلما به وسیله کینگ در پل ادموند پتوس متوقف گردید که باعث نارضایتی برخی از فعالان شد. در نهایت تظاهرات با همکاری رئیس جمهور لیندون جانسون در روز 25 مارچ برگزار شد و چنان که ویلی ریکز گفت نشان دهنده "قدرت سیاهان" بود.

کینگ به نمایندگی از SCLC جز شش سازمان بزرگ حقوق شهروندی بود که نقش رهبری راه‌پیمایی واشینگتن برای کار و آزادی را بر عهده داشتند. هدف اصلی راه‌پیمایی بیان شرایط ناامیدکننده سیاه‌پوستان در جنوب بود. راه‌پیمایی علاوه بر انتقاد از دولت خواسته‌های مشخصی را مطرح کرد: پایان دادن به تبعیض نژادی در مدارس، مشروعیت‌بخشی به حقوق شهروندی شامل قانونی برای رفع تبعیض نژادی در استخدام، محافظت فعالان حقوق شهروندی از خشونت پلیس، حداقل دستمزد 2 دلار برای همه کارگران و خودگردانی ناحیه کلمبیا.

با وجود تنش‌های بسیار زیاد، بیش از 250هزار نفر از اقوام گوناگون در تظاهرات شرکت کردند و از محل یادبود لینکلن تا نشنال مال حرکت کردند. تا آن زمان، این تعداد جمعیت بیشترین تعداد معترض در یک رویداد این چنینی بود. کینگ سخنرانی مشهور خود یعنی "من رویایی دارم" را در این همایش انجام داد که به عنوان یکی از بهترین سخنرانی‌ها در تاریخ آمریکا شناخته می‌شود.

در 14 اکتبر 1964 کینگ جوان‌ترین دریافت‌کننده جایزه صلح نوبل شد. او این عنوان را به دلیل رهبری مقاومت بی‌خشونت برای پایان دادن به تعصبات نژادی در ایالات متحده کسب کرد.

با آغاز سال 1965، کینگ تشکیک‌هایی در مورد نقش آمریکا در جنگ ویتنام مطرح کرد و در سخنرانی 4 آوریل 1967 خود عنوان کرد که آمریکا تلاش می‌کند ویتنام را مستعمره خود کند و آمریکا را بزرگ‌ترین مروج خشونت در جهان نامید. علاوه بر این به نیاز جامعه آمریکا برای تغییرات اخلاقی اشاره کرد:

" به زودی یک انقلاب حقیقی در ارزش‌ها برای تقابل شدید فقر و ثروت الزامی است. سرمایه‌داران غرب پول زیادی در آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی سرمایه‌گذاری کرده‌اند تنها برای این که سودهای کلانی از این طریق بدست آورند؛ بدون آن که کاری به بهبود اجتماعی کشورها داشته باشند"

کینگ مورد نفرت نژادپرستان جنوبی قرار داشت اما پس از سخنرانی‌های اواخر عمرش مورد حمله رسانه‌ها نیز قرار گرفت. واشینگتن پست نوشت کینگ "کارهای مفید برای خود، کشورش و مردمش را نابود کرده است."

سخنرانی‌ها بازتابی بود از نگرش سیاسی تکامل یافته او در سال‌های بعد. او صحبت‌های خود را به نیاز شدید کشور برای ایجاد تغییرات بنیادین در زندگی سیاسی و اقتصادی متمرکز کرده بود. کینگ همواره مخالفت خود را با جنگ و تمایلش برای توزیع دوباره منابع به شکلی صحیح و بر اساس عدالت سیاسی و نژادی بیان می‌کرد. او در سخنرانی‌های خود بسیار با احتیاط سخن می‌گفت تا توسط دشمنان سیاسی‌اش کمونیست خوانده نشود، اما ظاهرا در جمع‌های خصوصی‌تر از علاقه‌اش به سوسیال دموکراسی صحبت کرده بود.

"شما نمی‌توانید در مورد مشکل سیاهان صحبت کنید بدون آن که از میلیاردها دلار صحبت نکنید. نمی‌توانید در مورد پایان دادن به اصلام‌ها (slum = اسکان غیررسمی افراد فقیر بدون امکانات شهری) صحبت کنید بدون آن که در ابتدا از سود موجود در اصلام‌ها صحبت نکنید... اشکالی در سرمایه داری وجود دارد ... باید توزیع بهتری از ثروت وجود داشته باشد و شاید باید آمریکا به سوی سوسیال دموکراسی حرکت کند" (سخنرانی لوترکینگ در 16 نوامبر 1966 در فرگمور)

در سال 1968 کینگ و SCLC "کمپین مردمان فقیر" را برای نشان دادن وضعیت نامناسب عدالت اقتصادی برگزار کردند. آنها خواهان کمک به فقیرترین افراد ایالات متحده بودند.

مارتین لوتر کینگ در ساعت 6 و یک دقیقه بعدازظهر 4 آوریل 1968 بر روی بالکن متل لورن در ممفیس تنسی در حالی که برای همراهی کارگران مورد استثمار ممفیس در راه‌پیمایی آماده می‌شد، مورد اصابت گلوله قرار گرفت. دوستانش پس از شنیدن صدای گلوله‌ها خود را به بالکن رساندند و با بدن غرقه در خون کینگ روبرو شدند. ساعاتی بعد دکتر مارتین لوتر کینگ کشیش آزادی‌خواه و مبارز بی‌خشونت در بیمارستان دار فانی را وداع گفت. در تشییع جنازه وی حدود 300 هزار نفر شرکت کردند.

جیمز ارل ری (James Earl Ray) اعتراف کرد که به کینگ شلیک کرده است و با آن که بعدا اعتراف خود را پس گرفت، محکوم شد. در سال 1999 کورتا – بیوه مارتین لوتر کینگ که خود از فعالان حقوق شهروندی است، از لوید جوورز شکایت کرد. او 100 هزار دلار برای برنامه‌ریزی ترور کینگ دریافت کرده بود. تحقیقات نشان داد که برخی مقامات دولتی در ترور نقش داشته اند؛ گرچه هنوز همه مسائل به درستی روشن نشده است.

به نقل از باشگاه اندیشه