انديشه هاي سياسي هابز
مقدمه:
توماس هابز
فیلسوف نامدار انگلیسی در عصر متلاطم و پرآشوب قرن هفدهم در اروپا می زیست
که از یک طرف جنگ میان شمشیرها در جریان بود و از طرف دیگر قلم ها نیز از
زد و خورد با هم فارغ نبودند.چنانچه در تاریخ عقاید سیاسی از این سده به
عنوان عصر تضادهای آشکار اندیشه ها نام برده می شود. در این دوران دکترین
های جدید در تقابل با اندیشه های کهنه قرار گرفتند و نگاه تجربی به انسان و
طبیعت همه مفاهیم حوزه فلسفه و اندیشه های سیاسی را سخت تحت تاثیر قرار
داد. بطوری که مفاهیمی چون طبیعت انسان، قانون طبیعی و حقوق طبیعی به تدریج
محتوای جدیدی می یافتند. این نگاه جدید به علم و جهان بینی نوینی که متاثر
از علوم تجربی بود رویکرد اصلی فلسفه سیاسی قرن هفدهم را تشکیل می داد که
هابز آن را مبنای ترسیم چارچوب اساسی علم سیاست جدید قرار داد. هابز از یک
سو تحت تاثیر فضای فکری عصر خود و تکیه بر تکامل علم طبیعی نوین، این امکان
را مصرانه مورد بررسی قرار داد که نظریه سیاسی ، را با یک تئوری عمومی و
مکانیکی برای کل حیات تطبیق دهد. امکان دیگر او این بود که تئوری سیاسی
دارای استقلال نسبی باشد ولی مفهوم و ماهیت انسانی در نظریات سیاسی محتوای
گذشته و مذهبی خود را حفظ کند. از سویی دیگر جنگ داخلی و آشوب های خون
آلود سیاسی و مذهبی ناشی از کشمکش میان شاه و پارلمان بر سر تناسب قدرت،
هابز را چنان دچار وحشت روحی کرد که با مشاهده اوضاع وحشیگرایانه و وضعیت
نکبت بار مردم نسبت به ذات بشر بدبین شد و غایت اندیشی در تصویر انسان را
رها کرده و محرک های طبیعی (امیال و عواطف) را مبنای تحلیل وضع طبیعی بشر
قرار داد. غالب اندیشمندان او را تحلیل گر قدرت و دغدغه اصلی او را صلح و
پرهیز از جنگ داخلی می دانند. در حقیقت استناد به همزمانی تاریخ انتشار
لویاتان مهمترین اثر سیاسی هابز با جنگ داخلی انگلستان و گردن زدن چارلز
اول می تواند مهمترین مبنا برای تاثیر پذیری وی از فضای سیاسی حاکم بر
کشورش باشد. به نظر نگارنده دولت لویاتان وار (غول آسا) و حاکمیت مطلق هابز
می تواند پیامد طبیعی رویدادهای پر تلاطم انگلستان باشد. همانطوری که وی
به صراحت در لویاتان می گوید: استبداد مطلقه بهتر از هرج و مرج سیاسی است و
نیز از تجربیات و اظهارات او می توان به این نتیجه رسید که ارائه اندیشه
سیاسی می تواند برخاسته از علایق درونی فرد نباشد. بلکه کیفیت اندیشه بیشتر
مرهون محیط بیرونی اندیشند است.
جایگاه هابز در تاریخ تفکرات سیاسی در
آن است که اندیشه سیاسی را از قید سنت آزاد کرد و آن را بر پایه علمی که
مبتنی بر تصوراتش از خواص نفس انسان است قرار داد. از این رو روش تفکر هابز
بیش از نتایجی که گرفته اهمیت دارد. وضع خشونت آمیز و خونبار انگلستان که
بر اثر جنگ داخلی و بی ثباتی سیاسی و مذهبی به وجود آمده بود اندیشه هابز
را به ترسیم وضعیت طبیعی و اتخاذ نگاه بد بینانه نسبت به انسان و دستیابی
او به سیاست قدرت مطلق به جهت صیانت نفس سوق داد. او همچنین معتقد بود وجود
فرمانروای مقتدر به منظور برقراری صلح و حفظ امنیت ضرورت دارد.
چنانچه
جوهر اندیشه هابز در لویاتان برجسته هویت دستاورد او در علم سیاست بر محور
قدرت، دولت و سیاست است.مفروضه اصلی ما در این پژوهش آن است که دیدگاه
بدبینانه هابز نسبت به انسان بازتاب عصری بود که در آن پرورش یافت.
مفاهیم کلیدی: وضع طبیعی، لویاتان، قدرت مطلقه، طبیعت
انسان.
زمانه و زندگی هابز
توماس هابز در
سال 1588 همزمان با حمله ناوگان قدرتمند اسپانیا، معروف به آرمادا (شکست
ناپذیر) در سواحل انگلستان متولد شد. وحشت بزرگی که هنگام حمله آرمادا،
مادر هابز را در معرض ترس قرار داده بود شاید باعث تولد زودرس و همراه با
ترس وی شد. زیرا هابز خود را انسانی ترسو توصیف می کند و ترس خود را به این
ویژگی زمان تولدش نسبت می دهد: ترس و من دو فرزند تواناییم تقدیر این بود
که او در دوره ای از تاریخ انگلستان زندگی کند که برای خواستاران آرامش و
صلح مناسب نبود. دوره ای که تندبادهای سیاسی بسیار بود و دست کم وی به
منظور پرهیز از تندبادهای سیاسی که مخاطره آمیز به نظر می رسیدند، احتیاط
بسیار بسیار و مهارت قابل ملاحظه ای از خود نشان می داد. دوران حیات فعال،
یعنی دوران نویسندگی وی، عصر سلطنت چارلز اول، جنگ های داخلی، تشکیل دولت
متحده در عصر انقلاب و دولت سرپرستی (به رهبری کرامول) و نیز بازگشت خاندان
استوارت به سلطنت را در بر می گرفت. چنین دورانی برای برای کسی که عقاید
سیاسی روشنی داشت و می خواست نظرات خودر ا برای عموم مطرح کند روزگار بی
دردسر و خوشایندی نبود.هابز بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی وارد دانشگاه
آکسفورد شد و با منطق و فلسفه ارسطویی آشنایی پیدا کرد و به زودی به کهنگی
این عقاید پی برد و شروع به انتقاد از این مکاتب نمود. او به نسلی از
متفکران تعلق داشت که میان شک و جزم اندیشی پراکنده بود و هیچ عقیده ای
نبود که در برابر تغییر ایمن باشد. مردمان حس می کردند که ناچار باید در
دانش سنتی خود دگرگونی های ریشه ای انجام دهند.
هابز بیشتر عمر خود را
به عنوان معلم خصوصی سپری کرد و در طی کار آموزشی اولیه خود وقت خویش را
صرف مطالعه آثار کلاسیک نمود و به خواندن آثار شاعران، تاریخ نویسان و
فیلسوفان یونانی و رومی پرداخت. نخستین اثر منتشر شده او ( به سال 1628)
ترجمه اثری از توسیدید بود دیدگاه مادی و ملموس آن مورخ در این خصوص برای
هابز بسیار جذاب بود. او اعتقاد داشت آدمیان می توانند از تاریخ، چگونگی
حفظ خود به شیوه احتیاط آمیز در حال حاضر و به شیوه ای دوراندیشانه در
آینده را فرا گیرند. چنین دیدگاهی به شیوه فلسفه بافی ارسطویی رایج در
مدارس آکسفورد، که هابز خود مدتی گرفتار آنها شده بود، بسیار تفاوت داشت.
وی در مقدمه خود بر آن ترجمه در واقع آرای توسیدید را به خوانندگان خود
به عنوان اخطاری در مقابل هرگونه نارضایتی نسبت به حکومت مستقر گوشزد می
کرد.او در همان زمان نسبت به ثبات حکومت انگلستان نگران شده بود. زیرا
اختلاف میان چارلز و پارلمان در آن زمان بر همگان آشکار گشته بود. هابز دست
کم در همین دوران از زندگی خود را که می توان گفت تا سال 1629 ادامه یافت،
گرایش و ذهنیتی تجربه گرایانه داشت و مدتی کاتب تقریرات بیکن بود و آنقدر
با شیوه اندیشه وی هماهنگی داشت که بیکن را بر هر کس دیگری ترجیح می داد و
دوست داشت با او صحبت کند.
هابز در سال 1629 دانشور چهل و یک ساله ای با
مطالعات کلاسیک بود ولی در جستجوی فهم تازه ای درباره انسان و حکومت گام
بر می داشت، با اندیشه بیکن آشنا بود اما ظاهراً دنبال مبنای محکم تر از آن
می گشت که تفکر تجربی و استقرایی بیکن می توانست به دست دهد. در همین
زمان بود که هندسه به سراغ او آمد. وی به طور تصادفی در یک کتابخانه به
کتاب عناصر اقلیدس برخورد و قضیه 47 برهان اقلیدس او را مجذوب خود کرد. این
قضیه درباره مجذور اضلاع زاویه قائمه است و هابز مسیر را گام به گام
پیمود، به قضایای اولیه ای که آن را ثابت می کردند رسید و با شگفتی دلایلی
یافت که او را واداشت تجربه اش را چنین تعمیم دهد که هر اندیشه ای- نه فقط
هندسی- بایستی نظامی از قضایا باشد. این نخستین کوشش بزرگ فلسفی هابز
بود. به انگیزه علاقه اش به هندسه، وی آخرین پیشرفت های عملی زمان خود را
دریافت کرد. با گالیله و آثارش در سال های 7- 1634 آشنا شد.
در واقع
هابز فرضیات گالیله- مثل فرضیات مربوط به اجسام متحرک و تمایز بین کیفیات
اولیه و ثانویه- و شیوه های او را در تمام زمینه ها به کار گرفت. به طوری
که بسیاری از دستاوردهای اساسی هابز انتقال فیزیکی گالیله به عرضه متافیزیک
بود. هابز در سالهای پیش از سال 1640 رساله اصول قانون، طبیعی و سیاسی را
نگاشت و برای آنکه بتواند روشی مانند روش استقرایی هندسه را بر سیاست
اعمال می کند، به چیزی بیش از کشف اقلیدس نیاز داشت: فرضیه ای اساسی در
باره سرشت و ماهیت اشیا که بتواند کنش های آدمیان در جامعه در روابط آنها
با یکدیگر را توضیح دهد. هابز در طی سفری به اروپا چنین فرضیه ای دست یافت.
وی در این سفر عضو حلقه روبه گسترش دانشمندانی که در پاریس گرد مرسن جمع
شده بودند شد. فرضیه مورد نظر این بود که علت همه امور از جمله احساسات
انسان را باید در حرکت و یا به تعبیر دیگر در تفاوت در حرکت یافت و
بدینگونه نظام قاطع و جامعی را طرح ریزی کرد که با توجه به اصل حرکت دنیای
روانی، دنیای اخلاقی و دنیای سیاسی را مانند دنیای مادی توضیح می داد.
اندیشه حرکت ذهن هابز را تسخیر کرده بود و پس از بیان این که هستی فقط
جسمیت و مادیت دارد، حرکت را نیز به آن افزود. هابز در طول این سفر به یاری
فیلسوف فرانسوی مرسن با دکارت،گاسندی و بسیاری از دیگر متفکران علمی
فرانسوی آشنا شد. اگر چه سخت تحت تاثیر دکارت بود. با این حال از سیستم وی
خرده می گرفت و به ویژه با دوگانگی ماده و روح مخالف بود. وی در عوض موضعی
کاملاً ماتریالیستی اتخاذ کرد و روح را صرفاً جسم متحرک دیگری در نظر می
گرفت. این نگرش ماتریالیستی به جهان دومین کار بزرگ هابز در فلسفه جدید
است. اما او به خاطر دستاورد سومی که مهمتر از دوتای دیگر است و طرح آموزه
علیت نام دارد، مورد توجه قرار گرفت. به عقیده هابز همه وقایع عالم را می
توان با اصل ساده حرکت بیان کرد. فلسفه معرفت از علت به معلول و از معلول
به علت است و چون رابطه علت و معلول جز حرکت چیزی نیست فلسفه در حقیقت علم
حرکت است. او این اصل ساده را شامل نفس آدمی و اجتماع کرد. در نظر او نفس
آدمی مجموعه ای از حرکات است و حیات اجتماعی نیز چنین است. تئوری علیت
هابز به تنهایی برای او کسب احترام می کند، اما اهمیت واقعی او نه در فلسفه
است و نه در روانشناسی بلکه در رشته علم اجتماع یا علم سیاست می باشد. او
معتقد است برای شناختن اجتماع و دستگاه سیاست باید از روانشنلسی آدمی
شروع کرد و خود چنین کرد. دستگاه فلسفی او درباره اجتماع و سیاست نتیجه
دقیق اصولی است که درباره نفس آدمی به دست آورده است. به این منظور فلسفه
یا علمی منظم را در سه بخش طراحی کرد:
1- بخش مربوط به
جسم که که در آن اصول اولیه حرکت مطرح شوند.
2- بخش مربوط به انسان
که در آن آدمی همچون نوعی از جسم در حال حرکت تلقی شود. و احساسات و امیال
و رفتار انسان به عنوان پیامدهای حرکت درونی وی در تاثر حرکات بیرونی بر
آن حرکت، توضیح داده شود.
3- بخش مربوط به شهروند که در آن معلوم شود که
چنان حرکاتی ضرورتاً به چه نتیجه ای می انجامد و چگونه می توان با تکیه بر
معرفت به چنین قوانینی رسید و با استفاده از پیش اندیشی عقلانی، نتایج
آنها را بهبود بخشید.
هابز از 1644 تا 1648 به چارلز دوم ریاضی درس می
داد و در همین دوره کتاب درباره شهروند را منتظر کرد. این کتاب اصول عقاید
سیاسی او را در بر داشت و بی اغراق باید گفت: وی با این اثر خود اصول فلسفه
سیاسی را پایه گذاری کرده است. اما هابز هنوز احساس می کرد رسانه ای به
زبان انگلیسی مورد نیاز است تا خوانندگان بیشتری داشته باشد و به مساله
اساسی قدرت و اطاعت سیاسی به شیوه ای کاملتر از دیگر آثار منتشر شده او
بپردازد. پس به نوشتن لویاتان پرداخت و این رسانه جنجال بر انگیز را که
شاهکار اوست در 1651 در پاریس منتشر کرد. این رسانه به دلیل پرخاشگری به
کلیسای کاتولیک، خشم فرانسویان را برانگیخت و او ناچار شد پس از یازده سال
اقامت در پاریس به کشور خود باز گردد. هابز در 1652 به انگلستان برگشت و
بقیه عمر را در آنجا زیست و آثار دیگر خودر ا به زبان لاتین و انگلیسی در
لندن به چاپ رسانید.
طبیعت بشر:
هابر عقیده داشت که واقعیت عبارت از
حرکت منشا همه چیز است. از نظر او انسان یک مکانیسم است. احساس آدمی از
حرکت ناشی می شود و اعمال او بر دو نوع است: اعمال غیر ارادی از قبیل حرکت
نبض و کار سایر اعضای بدن که در اختیار انسان نیستند و اعمال ارادی و یا
اختیاری. محرک اعمال ارادی انسان دو اصل است: اولی رغبت(Desire) و دومی
نفرت(Aversion).تمنا یا رغبت، اکراه یا نفرت سرآغاز حرکت است. رغبت ما را
به جانب چیزها می کشاند و نفرت مارا از آنها دور می کند. نیکی موضوع تمنا و
میل انسان است و بدی موضوع اکراه یا نفرت او تمایل ما تنها به چیزهایی
نیست که اکنون رغبت ما را بر می انگیزد بلکه همچنین به چیزهایی که رغبت ما
را در آینده بر آورد می کند تمایل داریم. اما رغبت اساسی انسان به قدرت
است. قدرت انسان عبارت است از وسایل و امکانات فعلی وی برای دستیابی به
امری ظاهراً مطلوب در آینده به وسیله قدرت همه رغبت ها برآورده می شود و
همه چیزهایی که مورد مقررات از انسان دور می گردند و تنها مرگ که منفورترین
است از این مستثنی می باشد. هر کس از آنچه برای او ناخوشایند است. به ویژه
از مهمترین بلیه طبیعی که همان مرگ باشد می گریزد. انسان تنها زمانی احساس
نیکبختی دارد که تمامی خواسته هایش پیوسته برآورده شود و در انسان تمایلی
دائمی و بی پایان برای کسب قدرت که جز با مرگ فرو نمی نشیند است. از نظر
هابز شخصیت انسان دارای طبیعتی دوگانه است. یک جنبه از شخصیت او تحت تاثیر
احساسات و جنبه دیگر تحت نفوذ منطق و عقل است. عقل آدمی او را به ساختن
زبان، استدلال و علم سوق می دهد و انسان به کمک قدرت تعقل (محاسبه) نتیجه
اعمال خود را در نظر می گیرد و راهی را که به خوشبختی او می رسد بر می
گزیند. همچنین در انسان انگیزه برتری جویی و رقابت وجود دارد، انسان وقتی
خود را با دیگران مقایسه می کند نسبت به خود آگاهی می یابد و دارای احساسی
خاصی است که همواره به او لذت می بخشد: احساس برتری نسبت به دیگران به
خصوص هنگامی که انسان های دیگر را بتوان ترغیب کرد که این برتری را به
رسمیت بشناسد، هابز در اینباره معتقد است که زندگی بشری مبتنی بر رقابت است
و به ندرت می تواند به کلی فارغ از پیکار بر سر نماهای شان و منزلت باشد.
در طبیعت بشر سه علت عمده برای نزاع و مشاجره هست. نخست رقابت، دوم عدم
اطمینان و سوم افتخار، به علت نخست انسان برای برد دست به تهاجم می زند به
علت دوم برای امنیت به علت سوم برای شهرت. مبارزه برای قدرت همواره وجود
دارد در نتیجه نفرت، حسد و کوشش برای مطیع کردن دیگران در نهاد اوست. هابز
انسان ها را از طریق توانایی های جسمی و ذهنی یکسان و برابر می داند. به
همین نظر او اگر عده ای از لحاظ نیروی تن ضعیف اند، نیروهای دیگری دارند که
نقص جسمی را جبران می کند و هیچ کس نمی تواند مدعی باشد چیزی دارد که
دیگران ندارند. مثلاً از لحاظ قدرت بدنی حتی ناتوان ترین افراد هم خواه از
راه توسل به نیرنگ، خواه از راه همدستی با افراد دیگری که خطر مشابهی
تهدیدشان کند، آنقدر نیرو دارند که قوی ترین فرد را از پای در آورند. طبیعت
انسان ها را با قوای جسمی و ذهنی برابر خلق کرده است.چنانکه ممکن است
بعضاً افرادی آشکارا قوی تر به جسم یا تیز تر به ذهن نسبت به دیگری بیابیم.
اما چون همه را با هم به نظر آوریم تفاوت میان انسان ها با یکدیگر چندان
چشمگیر نیست که فردی بتواند با اتکا به این تفاوت مدعی مزیتی شود. نکته
مورد نظر هابز این است که اگر چه انسان ها از نظر توانایی های جسمانی و هوش
با هم تفاوت دارند، اما همه از لحاظ جسمانی در معرض بیماری و از لحاظ قوای
ذهنی در معرض اشتباه در تعقل هستند و اینها همه او را در معرض مغلوب شدن
به دست دیگران قرار می دهند، فرقی نمی کند که چه ذهن درخشان یا چه بدن
نیرومندی داشته باشد. اما این آسیب پذیری یکسان و برابر پیامدهای سیاسی
مهمی دارد و آن این است که ارباب طبیعی و برده طبیعی در میان انسان ها وجود
ندارد. هابز با اصرار بر برابری کلی انسان ها قصدش این نیست که منکر تفاوت
واقعی در استعدادها و مهارت ها شود، قصد او در واقع رسیدن به نتیجه ای
سیاسی است. به عقیده او هیچیک از انسان ها چندان بهتر از دیگران نیست که
بنابرآن برتری اش، شایستگی و استحقاق حاکمیت بر دیگران را داشته باشد. هابز
در نوشته هایش اشاره دارد: درونت را بخوان او از این راه درونگری به طبیعت
انسان پی می برد و در بیان روانشناسی آدمی با این اصل شروع می کند که آدمی
طبیعتاً خودخواه و موجودی خودپرست و خودمحور است. اگر بپذیریم که طبیعتاً
یک فرد ممکن است به فرد دیگری محبت داشته باشد دلیلی موجود نیست که هر فرد
به همه افراد محبت نداشته باشد. دیدرو با مطالعه درباره طبیعت انسان که
بیش از لویاتان نگاشته بود به تحسین این هنر زیرکانه و بیرحمانه هابز می
پردازد که با طرد هرگونه آرمانگرایی ریشه تمام حرکات انسان را در محاسبه
خودخواهانه و ترس می جوید. بنابراین هابز از تحلیل سرشت انسان درباره ترس و
بیزاری ذاتی انسان از مرگ و توانایی انسان در تشخیص نفع و مصلحت دراز مدت
خود به ضرورت اطاعت و فرمانبرداری از حاکم پر اقتدار دست می یابد.
وضعیت
طبیعی و قرارداد اجتماعی
وضع طبیعی یکی از خصوصیات نمایشی و
جزو تفکر سیاسی قرن هفدهم است که نظریه هابز درباره آن شاید مشهورترین
کابوس سیاسی تاریخ فلسفه است. او می گوید ما می توانیم مردم را در حالت
طبیعی به تصویر دراوریم چنانکه گویی هم اکنون از زمین سر بر آورده اند و
ناگهان مانند قارچ ها رشد کامل کرده اند. بی آنکه هیچ نوع تعهدی در قبال هم
داشته باشند. در این وضع انسان برده احساسات و عواطف خویش است و پیوسته می
کوشد همه چیز را به دست آورد و از آن لذت ببرد. خودخواهی سلطه مطلق دارد و
هر کس سود خود را می جوید ، در نتیجه به طور اجتناب ناپذیر با همنوعان خود
که همان آرزو و خواسته های بیکران را دارند برخورد می کند.در وضع طبیعی
بالقوه ویرانگر و نزاع سراسری افراد برای قدرت آنقدر زیاد است که افراد به
ناگزیر در تضاد و کشمکش با هم قرار خواهند گرفت و با هم خواهند جنگید. این
وضع جنگ همه علیه همه است که خطر مرگ خشونت آمیز را افزایش می دهد و
زندگی مخاطره آمیز و کلاً ناممکن می شود. در این وضع نه مالکیت وجود دارد
نه عدالت و نه بی عدالتی. بلکه فقط جنگ وجود دارد. زور و نیرنگ دو فضیلت
عظمی هستند.چنین جنگی مانع پیشرفت صنعت، کشاورزی، کشتیرانی، رفاه، علم و
اجتماع می شود و خطر دائمی مرگ موحش همیشه وجود دارد. در چنین شرایطی زندگی
ادمیان خالی، مکنت بار، زشت، ددمنشانه و کوتاه خواهد شد. اما از طرفی پاره
ای از تمایلات- پیش از همه ترس از مرگ- انسان را وا می دارد تا برای کسب
صلح تلاش کند و از طرفی دیگر تعقل- قدرت محاسبه و آینده نگری- به او می
آموزد که برای صیانت نفس، صلح و تعاون فایده ای بیشتر از خشونت و رقابت
همگانی دارد و قواعد شایسته صلح را که موجب توافق انسان با دیگران می شود
به او القا می کند. در حقیقت قوانین طبیعی هابز، ثمره برخورد میان قدرت
طلبی و ترس از کشته شدن قهرآمیز است. او قوانین طبیعی را به عنوان یک
قاعده اخلاقی یا قانون کلی تعریف می کند که توسط عقل دریافت می گردد و
انسان را از انجام کاری که منجر به نابودیش یا دور شدنش از ابزار حفظ و
خودیابی خویش می شود منع می کند. اینجاست که هابز تشکیل دولت و تاسیس قوه
قهریه را برای برقراری صلح، امنیت و صیانت نفس تجویز می کند تا انسان ها در
سایه آن بتوانند از یک زندگی بی دغدغه و آرام برخوردار شوند. انسان ها رد
صورتی به صلح دست می یابند که تمام قدرتشان در اختیار دولت و یا کسانی که
دولت را اداره می کنند شاه بگذارند. هابز معتقد است که حکمران یا شاه باید
قدرت فائقه مطلقه و همه جانبه ای در اختیار داشته باشد. هر کس می تواند در
صورتی که دیگران نیز مایل باشند به منظور صلح و دفاع از خویشتن از حق خود
نسبت به همه چیز صرف نظر کند و به همان میزان آزادی در مقابل دیگران قانع
باشد که خود در مقابل همان برای دیگران روا و مجاز دارد. به این ترتیب همه
افراد حقوق طبیعی خود را به یک شخص یا هیاتی از اشخاص واگذار می کنند. هابز
تاکید دارد که پیمان و قراردادی که میان افراد یک جامعه بسته می شود به
وسیله یک نفر اجرا می گردد که قدرت مطلق بر مردم داشته باشد و این قرارداد
با شمشیر به اجرا گذارده می شود. زیرا پیمان ها بدون ضمانت شمشیر کلماتی
بیش نیستند و نمی توانند بقای خود را تضمین کنند.
اندیشه سیاسی
هابز
اندیشه سیاسی هابز عقل گرا و فلسفه او برخوردار از یک
زیربنای مستحکم است که با بهره گیری از اصول و مفاهیم ریاضی سعی در تبیین
آموزه های سیاست داشت و سیاست را به عنوان یک رشته علمی که دارای روابط علی
و معلولی است مورد بررسی قرار داد. زیرا وی اعتقاد داشت که مباحث سیاسی
شایستگی ان را دارد که بر پایه اگاهی های جامع، دقیق و علمی بنا شود و از
توضیحات و دلایل قطعی برخوردار باشد. هابز با مشاهده بن بست مجادلات فلسفی
در صدد برامد با استفاده از مفاهیم اقلیدسی برای رهانیدن فکر خود از شکایت
جزیره ای مصنوعی از علم را به جای عالم قرار دهد. اندیشه سیاسی هابز را
باید در مهمترین رساله او (لویاتان) که یکی از برجسته ترین دستاورد در علم
سیاست و بزرگترین اثر فلسفه سیاسی به زبان انگلیسی و اولین شرح جامع درباره
دولت و رابه ان با رعایا می باشد جستجو کرد. هابز در این اثر با استفاده
از تمثیل ابزاروار و اندام وار به شرح و تبیین دولت که آن را همچون انسان
مصنوع قلمداد می کند می پردازد. نقطه عزیمت اندیشه سیاسی هابز در لویاتان
گریز از جنگ داخلی، وحدت و اتحاد، یگانگی پیرامون ماهیت و چیستی قدرت دور
می زند و حتی در مقدمه رساله خود به صراحت اذعات می کند که هدف از نگارش
این رساله جستجوی سیاست در کوتاهترین راه رد یک محیط عادلانه است. نظریه
اساسی او درباره انسان که به طور جامع در لویاتان مطرح شده این است که
انسان ها به خاطر سود و زیان و منافع شخصی شان و بر اسا رغبت و نفرت در
حیات اجتماعی و سیاسی خود دست به گزینش می زنند. هابز تاسیس دولت را محصول
قانون طبیعی نمی داند. بلکه آن را بر اساس قرارداد اجتماعی و صیانت نفس
بوجود آورد و این موجود عجیب الخلقه (لویاتان) هم کلیسایی و هم مدنی است که
هیچ قدرت روحانی و غیر روحانی حق مخالفت و اعتراض در برابر فرمانفرما را
ندارد. زیرا یک فرد در خدمت دو قدرت یعنی پادشاه و کلیسا نمی تواند باشد و
پادشاه نه تنها اندام دولت بلکه اندام کلیسا نیز می باشد. فرضیه قدرت
مستقله حاکمه هابز، با قرار دادن کلیسا در تحت قدرت عرف به کمال می رسد و
فلسفه ماتریالیسم وی با توام بودن قدرت شرع با قدرت عرف مخالف است و معتقد
است که اولاً باید قدرت کلیسا با قدرت دنیوی جدا باشد و ثانیاً مذهب باید
تابع سیاست گردد و قدرت کلیسا باید تابع قدرت کشوری باشد. هابز حکومت را بر
اساس عمل حکومت مورد تحلیل و بررسی قرار می داد چون در فلسفه وی فقدان
حکومت به معنی هرج و مرج می باشد بدیهی است که طبق فلسفه فایده گرایانه
(یوتیلیتار یانیسم)وجود حکومت را بر عدم آن ترجیح می دهد. اما حکومت به
عقیده وی باید مسئول صلح، آرامش و امنیت، حفظ حیات افراد و اموالشان باشد و
مسائلی مانند مصالح جامعه و اراده عامه و منافع عمومی در زمره تخیلات و
اوهام است. جنگ داخلی، نزاع بر سر کسب قدرت، مهاجرت اجباری برای حفظ امنیت،
هابز را چنان متاثر کرد که نسخه حکومت را از روی طبیعت دوگانه انسان می
پیچید و به زعم بسیاری از نویسندگان، رساله هابز عکس العملی در برابر همین
شرایط سخت روزگارش بود. انسان هابز مجبور بود برای زنده ماندنش بیش از هر
چیز به دنبال کسب قدرت، کنترل و اندوختن آن باشد. هابز سودمندی لوتایان را
وسیله ای برای تضمین امنیت زندگی افراد و خیر و صلاح فرد و توجیه گر قدرت
دولت معرفی می کند، با وجود آنکه لویاتان او کاملاً قدرتمند است اما او
هرگز این واقعیت را فراموش نمی کند که لویاتان به خاطر تامین نیاز بشر به
محافظت خود وجود دارد.
نتیجه گیری:
هابز در روزگار
پردرگیری و قساوت می زیست و درسی که او از آشوب های زمانه خود می گرفت آن
بود که رستگاری جامعه سیاسی در پرهیز از آزادی و حکومت خودکامه است. از
دیدگاه او هدف از تشکیل جامعه سیاسی تامین سعادت فردی و پرورش فضایل
اخلاقی نیست بلکه ایجاد امنیت است. کوشش عمده و بی سابقه هابز در تاسیس
علم سیاست جدید است و ماهیت دولت و قدرت در پرتو همین علم جدید توضیح داده
می شود. در واقع هابز با برخورداری از قلم نیشدار خود در بزرگترین اثر
فلسفه سیاسی اش (لویاتان) قصد داشت که آرزوهایش را در تطبیق با قدرت روز در
چارچوب این رساله تحقق بخشد. او تحت تاثیر فضای نا آرام و بی ثبات سیاسی و
تحولات قهرآمیز انقلابی و با بهره گیری از یافته های علمی و مفروضات
هندسی، اندیشه های آرمان گونه و جنجال برانگیز خود را طوری منعکس می کند که
گویی بر روی همه ارزش های اخلاقی و انسانی پا می گذارد تا یکبار دیگر
امنیت را به جامعه بازگرداند.
به نظر او پرهیز از جنگ داخلی هدف اصلی
دانش سیاسی است. در اینصورت مجموعه نظرات سیاسی هابز را می توان علم مستقلی
دانست. مبتنی بر اصول یقینی و روشن که بر پایه فرضیات جسورانه و استنتاجات
عقلانی و مستدل، گزاره هایی برای تبیین پدیده های سیاسی جستجو می کرد. بر
طبق نظر او در کتاب لویاتان، پدیده های اجتماعی را می توان همچون حرکت
اجسام دید و توضیح داد. بنابراین او از روانشناسی انسان آغاز کرد. انسان در
نزد هابز بیش از هر چیز در مقام یک فرد، از وزن و اعتبار بالایی برخوردار
نیست و اندیشه های هابز مشحون از بدبینی نسبت به ذات انسان است.
او
انسان ها را در حالت های طبیعی خودخواه و بدخواه یکدیگر می داند انسان گرگ
انسان است. که برای کسب قدرت و به واسطه انگیزه برتری جویی و رقابت به جنگ
و کشتار همنوع دست می زند اما از روی عقل و بصیرت متوجه هدف حفظ نفس می
گردد. بنابراین برای صیانت نفس و حفظ صلح و امنیت افراد توافق می کنند که
از حقوق خود بگذرند و قدرت واحدی را بر خود حکمران سازند تا رد سایه او جنگ
را به صلح و امنیت تبدیل کنند و از خطر تعدیات یکدیگر مصون بمانند. این
همان پیمان اجتماعی است که اجتماع و دولت را بوجود می آورد و به اعتقاد
هابز وقتی دولت انتخاب شد افراد حق شورش و اعتراض ندارند زیرا این کار موجب
زوال دولت و بازگشت به وضع اولیه (طبیعی)خواهد داشت. مطالعه هابز درباره
طبیعت بشر او را به این نتیجه رساند که برای رهایی از چنین اوضاعی باید به
دامان دولت و قدرتی مطلق پناه برد. در حقیقت هابز بنیانگذار دکترین
حاکمیت مطلق است حاکمیتی که آن را دائمی و غیر قابل تقسیم می دانست.
* عباسعلی طالبی-عضو هیات علمی دانشگاه